۱۳۸۹ اردیبهشت ۷, سه‌شنبه

تولدت مبارک مامان!

خب بعد از چهار روز فیلتر بی دلیل صفحۀ ورودی بلاگ اسپات(حضرات باید هر از گاهی کرمشون عود کنه واسه کارای بی دلیل!)با کمی تاخیر تولد مادر عزیزم رو که پریروز پنج اردیبهشت بود بهش تبریک می گم...ایشالا سال های طولانی سایه اش بالای سرم باشه و من هر سال براش کیک و هدیه و شمع تولد بخرم و غافلگیرش کنم!(چشمک)...مادر عزیزم تولدت مبارک!
اون هایی که وبلاگمو از قدیم دنبال کرده باشن می دونن که اردیبهشت برام ماه پر مناسبتیه چون هم تولد مادرم توشه و هم تولد آرزو...درسته که با گذشت شش سال،عشق آرزو در گنجینۀ خاطرات ارزشمندم بایگانی شده،ولی این دلیل نمی شه که دهم این ماه،باز یکی دو منور به افتخارش روشن نکنم...اصلا این کار رو بیشتر برای خودم می کنم،مثل هر مملکتی که روزهایی در سال رو برای خودش مناسبت می کنه و بهونه ای برای شاد بودن،من هم می خوام اعیاد خودم رو داشته باشم...پنجم و دهم اردیبهشت و ششم شهریور روزهای جشن در تقویم سرزمین منه و در این روزها برای گرامی داشت یاد و خاطرۀ کسانی که برام ارزشمندن و روی من تاثیر گذاشتن یه کار نمادین می کنم...
بعدا نوشت:دلم می خواد از آینده با خبر بشم،کسی فالگیر خوب سراغ نداره؟(چشمک)

۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

سال پرکاری در راهه!

خب دوباره بعد یه مدتی پیدام شد...عرض به حضورتون که اینجانب می خواستم روز شنبه آپ کنم و با یه خبر دسته اول اومده بودم که کامپیوترم بدون هیچ دلیلی هنگ کرد و بعد هم سکته زد و بعدشم دیگه بالا نیومد!ریست کردن و حتا نصب مجدد ویندوز هم دردی رو دوا نکرد...هرچند از ریخت ناجور آرم ویندوز موقع بالا اومدن فهمیدم که یحتمل زرت یکی از قطعاتش قمصور شده و حدسم امروز عصر که بعد از دو روز فرصت کردم دستگاه رو ببرم تعمیرگاه به یقین مبدل و مشخص شد که کارت گرافیکیم سوخته...خلاصه مبلغی رو از جیب مبارک اخت شدیم تا بتونیم الان در خدمت شما باشیم...(حالا یکی نیست بهم بگه مگه خیلی پی ات فرستاده بودن که داری می گی کجا بودی؟محض رضای خدا یکی در این مدت پرسید کجایی؟-با خودم بودم ها،یه وقت به دل نگیری خوشکله!چشمک!!)
بگذریم،جونم براتون بگه که...همین اول بسم اللهی می خوام برای خودم نوشابه باز کنم...یادتونه چند پست قبل گفتم که دم عید برامون مراسم تجلیل گرفتن و به بچه های گروهمون که در مسابقات چین و گرجستان مدال گرفته بودن لوح تقدیر دادن؟...خب حالا می تونید گزارش مصورش رو از طریق لینک زیر بخونید:
البته طبق معمول من توی عکس ها نیستم و دلیلش هم واضحه چون من اون روز به عنوان عکاس در صحنه ظاهر شدم و عکس هایی که پایین صفحه از اجرای مراسم می بینید رو بنده گرفتم با اجازه تون!(لبخند دندان نما)...همون طور که می بینید و قبلا هم گفته بودم اکثریت با خانوم هاست چرا که دو ردیف آخر در واقع کسانی هستن که در کلاس باهاشون تمرین می کنم و ضمنا عکس یکی از خانومها به دلیل نامعلومی(شاید برای این که تساوی بین تعداد و دختر و پسر به وجود بیاد)حذف شده...از میون هم کلاس های من هم روزبهان با هشت و یگانه با هفت سال سن جوونترین اعضای گروهمون هستن...پیرمردشون هم که منم!(چشمک)...خب بخوایم منصفانه هم قضاوت کنیم کار درست رو اونها می کنن که از سن پایین شائولین رو شروع کردن و اگه ادامه بدن شک نکنید که در سه چهار سال آینده به تیم ملی می رسن...خوش به حالشون...اگه من فقط نصف اونها زمان یا انعطاف بدنی داشتم....چی؟چی می شد اون وقت؟هیچی دیگه رزمی کار بزرگ دیگری به جهان معرفی می شد...این که سوال نداره!!...چه کنیم دیگه،ما نسل سوخته ایم و استعدادهامون همین جور داره هدر می ره!(لبخند دندان نما+صورتک خشنود!).....
خب دیگه همینو می خواستم بگم،آخر خود تحویل گیری،بعد این همه مدت اومدم تمام پستم شد تعریف از خود...ولی خدا می دونه خیلی خیلی سرم شلوغ شده...از ظواهر امر این طور برمی آد که امسال سال پرکاری برام خواهد بود...نه فقط در ورزش که در محل کار هم قراره ارتقاء پیدا کنم و به احتمال زیاد سرپرستی بگیرم و چند تا نوچه بیاد زیر دستم...البته خیال نکنید خیلی گنده می شم ها،ولی خب یه نیمچه رئیسی می شم واس خودم و چندر غاز می ره روی حقوقم...دل خوش کنیه البته،توی شرکت دولتی خیار و کمبزه زیاد فرقی نمی کنه ولی روی هم رفته نشنیده بگیرید ازم تا وقتی که خودم خبرتون کنم....
خب دیگه برید سر درس و مشقتون،قراره امسال امتحانها زودتر شروع بشه پس تنبلی نکنید و درس بخونید،تابستون وقت کافی خواهید داشت که بیاد سراغم....خوش باشید بچه ها،باقی هفته بهتون خوش بگذره!

۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

سامورایی کوچک شش ساله شد!

شب نوزدهم فروردین،این وبلاگ طفل معصوم بی سر و صدا شش سالش کامل شد...یادم نمی ره در چه شرایطی اینجا رو ساختم،و اون موقع به خودم چه قولی دادم...شرایط البته فرق چندانی نکرده،من همونم که بودم منتها با تجربه،روحیه و اعتماد به نفس بیشتر...پوستم هم کلفت شده و تحملم بالا رفته...و زندگی؟همونی است که قبلا بود،سختگیر و چالش برانگیز!باید حقمو از چنگالش بکشم بیرون...می دونی، احساس می کنم اون قدر قوی شدم که اون تنها یک چیزی رو که تا به الان در به دست آوردنش ناکام بودم به دست بیارم...گوش کن روزگار!اونی که می خوام رو ازت می گیرم نه اونی که بهم تحمیل می کنی...پس بچرخ تا بچرخیم..............با احترام،سامورایی ای که دیگه چندان کوچیک نیست!

۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

سال جدید،برنامه های جدید

امروز بعد از تمرین،که جدا سنگین بود و استادمون تلافی دو هفته استراحت رو برای اونهایی که در این مدت تمرین نکرده بودن در آورد،داشتیم خداحافظی می کردیم که منو گوشه ای کشید و گفت که با یه کارگردان و تدوینگر حرفه ای حرف زده و نظرشونو برای ساخت یه فیلم رزمی جلب کرده....خب این موضوع پارسال هم مطرح بود و من هم عین این ندید بدیدها اومده بودم اینجا درباره اش گفته بودم ولی خب چون به مرور زمان خبری نشده بود،حدس زدم که این هم باید یکی دیگه از بلندپروازی های استادم باشه...ولی خب گویا باز مصمم شده و آخرش ازم خواست اگه می تونم ایمیل جکی چان و جت لی رو هم گیر بیارم چون می خواد یه مکاتبه ای باهاشون بکنه و اگه بشه ازشون راهنمایی بگیره!(تو دلم گفتم بله؟جکی چان؟؟!)...در هر صورت شروع امسال بسیار وسوسه انگیز به نظر می رسه،نمی خوام بگم حتما تا آخر امسال بلند پروازی های استادم به تحقق می پیونده،ولی اگه پنجاه درصدش هم بشه من کلاهمو می اندازم آسمون هفتم!امروز وسط تمرین که همه داشتیم از خستگی می افتادیم استادمون گفت اونهایی که ازشون راضی باشم رو باهاشون تخصصی کار می کنم برای مربیگری،و اگه نمرۀ بالا بیارن آخر سر می فرستمشون چین،معبد شائولین تا مدرک بین المللی بگیرن!(جونم؟معبد کجا؟؟!)...حالا چه بشه یا نشه،من این بشارت ها رو به فال نیک می گیرم،انگیزه ای می شه تا با دلگرمی بیشتری تمرین کنم...از قدیم گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداست،ایشالا واقعا هم این طور باشه!.....
بعدا نوشت:
متوجه یه تغییر توی پست هام از پست قبلی نشدید؟جونم؟نخیر بیشتر دقت کن،چی؟نه،اون هم نیست...بابا تیتر دار شده دیگه!نگاه کن بالاش خاکستری تیر زده تعطیلات 89...این هم یکی از شاهکارهای بنده اس که در آستانۀ ششمین سالگرد تاسیس وبلاگم،تازه یادگرفتم برای پست هام تیر بذارم!!...خدا زیادم کنه!!!

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

تعطیلات 89

روی هم رفته تعطیلی بدی نبود...هرچند هیچ جا نرفتم و تمام این دو هفته رو تهران بودم،ولی بیشتر از هر زمان دیگری نوشتم...و ورزش کردم...شاید یه روز در میون پارک بودم و با یکی از دوستام تمریناتی رو که برنامه ریزی کرده بودیم انجام می دادیم...پیشرفتم از نظر خودم بد نبود،صد و شصت تا دراز نشست،نود تا بشین و پاشو و هشتاد تا شنا...این رکوردم در روز آخر بود،نزدیک سه دقیقه هم در حالت نشست مابو(زین اسبی) تونستم دوام بیارم...
می دونی،باز افتادم روی دور ولخرجی،سال هشتاد و سه که آرزو دردم در اوج بود،بی مهابا هرچی دستم می رسید می خریدم،دوربین عکاسی،دوچرخه،اسکنر،پرینتر...البته با دو تای آخر رویام در مورد آرزو تا حد زیادی برآورده شد ولی بعد که تبش خوابید...همین قدر بگم که الان حتا نمی دونم پرینترم کجاست و اگه به برق وصلش کنم کار می کنه؟...و خب امسال هم سرآمد خرید هام تلویزیون ال سی دی سونی بود،سی و دو اینچ،دو مگا پیکسل،صد هرتز...یعنی مدل روز...برای یه اتاق کوچیک کافیه...تلویزیون قبلیم(که اون هم از این سونی معمولی ها بود) رو هم دادم به مادرم...تلویزیون خودش دیگه کهنه شده بود...هرچند من خاطرات خوشی از اون تلویزیون سامسونگ دارم...یادش به خیر!چهارم دبیرستان بودم که خریدیمش چهل و نه هزار تومن...و تا امروز هم عین ماه کار می کرد...تمام خاطرات خوبم از پخش کارتونهای مورد علاقه ام رو از اون تلویزیون دارم...زمانی که تنها وسیلۀ سرگرمی توی خونه مون بود و چهارتایی می شستیم روبروش و دیدنی ها و ارتش سری نگاه می کردیم....از اون سال ها خیلی دور شدم،جوری که انگار همه اش یه رویا بوده...یه رویای فراموش شده...
می دونی،پارسال یه درس بزرگ گرفتم...اون هم این که می شه در عین غم داشتن،شاد و موفق بود...جای زخم درد می گیره ولی می شه با دست،پا،سر و حتا دل زخمی هم کارامونو درست انجام بدیم و خوشحال باشیم...با گریه کردن و غمبرک گرفتن هیچ چیزی درست نمی شه...دیدی اینایی رو که ژست مغموم می گیرن تا عالم و آدم بفهمن که یه غصه ای دارن؟از این جور تظاهر ها بدم می آد!...زندگی فیلم هندی نیست،قبول دارم که گریه آدم رو آروم می کنه ولی حتا اگه اندازۀ تموم اقیانوس های عالم هم اشک بریزیم هیچی عوض نمی شه،نه دل روزگار به حالمون می سوزه،نه کمکی از غیب می رسه،نه معجزه می شه...بالاتر از سیاهی که رنگی نیست،یا با همینی که هست باید ساخت،یا باید رفت و فک روزگار رو پایین آورد!البته اگه زورمون می رسید،وگرنه کتکی می خوریم بدتر از قبلی که شاید از دردش بشینیم تمام عمرمون گریه کنیم...بله قبول دارم که با روزگار نمی شه در افتاد،خودمونیم البته،من وقتی شاکی بشم یه جای سالم برای بستگان درجه یکش نمی ذارم،ولی در کل جنبه شوخی نداره،خیلی بچه اس!
چی؟خب آره معلومه که به اندازۀ سابق سرحال نیستم ولی این هیچ ارتباطی به اون حدسی که می زنی نداره،نمی شه که هر سری می آم اینجا مثل این دل خجسته ها گل و بلبل بگم،به هر حال زندگی زیر و بم داره و یه روزی سرخوشی،یه روزی دلخور...ولی روی هم رفته زندگی همینه و تا روالش دستمون نیست نمی تونیم اعتراضی داشته باشیم،مگه این که(از اینجا به بعد رو یواش بخونید)زورمون برسه بزنیم اونجاشو بشکافیم!(صورتک سوت و بی خیالی!)....
خب دیگه برم،آره می دونم پست زیاد جالبی نبود،من هم زیاد باهاش حال نکردم ولی خب دوست نداشتم خلاف اون چیزی که احساس می کنم رو نشون بدم،البته به موقعش حقم رو می گیرم،این روزگار هر چی هم زورش بیشتر باشه در نهایت یه نقطه ضعف هایی هم داره،این جوری نیست که فکر کنه می تونه واس خودش جولان بده و آب از آب تکون نخوره...عزیزم آدم با آدم فرق می کنه،فکر کردی همه وایمیسن تو براشون نسخه بپیچی؟اینو با روزگار بودم،یه وقت به خودت نگیری ها،آفرین،حالا یه بوس بکن منو،آفرین،تا دفعۀ بعد خدانگهدار!

۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

عرض شود که...نظر شما دربارۀ ازدواج چیه؟(به اختصار و در قالب جملاتی گویا بیان نمایید،متشکرم!)

۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه

خب دوباره سلام...عید همه تون مبارک،امیدوارم سال بسیار خوب و موفقی رو در پیش رو داشته باشید...این اولین پست من در سال جدید و در وبلاگ جدیدمه...البته اگه بشه اسمش رو جدید گذاشت،اونهایی که خوانندۀ قدیمی من باشن منظورم رو متوجه می شن...خیلی حرفها دارم،دو سه هفته بود آپ نمی کردم،دلیل داشت،اومدم که بگمشون ولی چون ممکنه این پست خیلی طولانی بشه خیلی موجز می گم،ضمنا برای سال جدید هم یه سری حرف دارم،پس بدون معطلی می رم سر اصل مطلب:
حرف های پارسال
چرا وبلاگمو عوض کردم؟
خیلی آسون،حدود یک ماه قبل،یه ایمیل برام اومد که "جناب ما داریم کامنت دونیت رو می بندیم و اگه می خوای این اتفاق نیفته باید ماهی فلان قدر دلار اخت بشی و برای این که ببینی چه کامنتدونی خوشکلی قراره در عوض این پول بهت داده بشه برای یک ماه نمونه آزمایشی شو با کلی امکانات رایگان در اختیارت می ذاریم...اوه راستی اگه پول ندی کل کامنتهات می پره ولی خب برای این که دلت نشکنه می تونی یه نسخه ازشون سیو کنی بعدا اگه جایی به دردت خورد استفاده کنی!"...خب اولین چیزی که به ذهنم رسید نجات کامنتهام بود،حالا دیگه بلاگ اسپات کامنتدونی اختصاصی داشت و لازم نبود من مثل دفعۀ اول از یه جای دیگه سرویس بگیرم که بعد چند سال که به گفتۀ خودش دو هزار و سیصد و خورده ای کامنت داشتم بخواد در عرض یک ماه همه اش بپره...فوری دست به کار شدم،اولین راه حلی که به ذهنم رسید انتقال وبلاگم با کلیه محتویات به یه سرویس دیگه بود،ولی خب هیچ یک از این سرویس های فارسی(بلاگفا،پرشین بلاگ،میهن بلاگ و..)بلاگ اسپات رو ساپورت نمی کردن،پس روی خودش یه اکانت جدید گرفتم و در عرض چند ثانیه این وبلاگی که می بینید ساخته شد،خوشحال از این که سرمایه ام نجات پیدا کرده اومدم یه مروری کردم دیدم به به!فقط پست ها رو منقل کرده و کامنتها رو که اصل مطلب بود نتونسته...چرا؟چون سرویس کامنتدونیه مفتی چیزی نمی ده!اینجا بود که کارم در اومد و تصمیم گرفتم تمام اون دو هزار و دویست و اندی کامنت رو خودم،دونه دونه وارد کنم!...و این کار شبانه روز ازم وقت گرفت تا دیشب که درست در لحظات تحویل سال(چهار روز مونده به اتمام فرجۀ یکماهه)تمومش کردم...کار شاقی بود ولی من با عشق انجامش دادم و نتیجه این که وبلاگم که حامل شش سال خاطرات شیرین و تلخم بود،تمام و کمال بازیابی شد...البته هنوز لینک دوستان و غیره شو فعال نکردم،پدرم در اومد این سه هفته،ولی به تدریج به شکل سابق درش می آرم...این چند روز فرصتی بود تا با مروری بر گذشته ها،یاد و خاطره دوستانی برام زنده بشه که زمانی خیلی رفیق بودیم،هر روز به وبلاگ هم سر می زدیم،در شادی و غم هم شریک بودیم،ولی حالا به جز چند سطر هیچ یادگاری ازشون باقی نمونده،و خاطر اون سطرها اون قدر برام عزیز بود که تا پای کور شدن چشمهام رفتم ولی حفظشون کردم...وبلاگ جونم،تقارن بازیابیت رو با زایش مجدد طبیعت به فال نیک می گیرم،امید که تا پایان راه باهم باشیم،هر کی رفت مهم نیست،تو باشی و تمام خاطراتی که گوشه ای از زندگیم رو تشکیل می ده!
در این مدت چه می کردم؟
خب جواب سوال قبلی طولانی شد ولی دیگه از این به بعد کوتاهه...روی هم رفته سال طولانی،پر فراز و نشیب،موفق و دشواری رو داشتم...متاسفانه سه ماه آخر سال تحت فشار عجیبی بودم،مقارن شدن چند کار مهم از یک طرف،فشار بی سابقه ای که در خلوت تحمل می کردم داشت لهم می کرد...می شه گفت امسال بیش از هر دوره ای تنهایی اذیتم کرد،البته اون قدر سرم شلوغ بود که فکری برام نمی موند که بخواد صرف دلسوزی برای خودم بشه ولی اذیت شدم...برای اولین بار دوست داشتم یکی باشه پیشش ناله کنم و اون هم دست کم یه دلگرمی بده که قربونش برم طبق معمول خوردم به صخره...عیب نداره روزگار،مثل همیشه در حقم خست به خرج دادی،ولی(با عرض معذرت از خواننده طرف صحبتم روزگاره)چشمت کور،من له هم بشم باز پامیشم وامیسم!هر غلطی که بکنی من باز کار خودمو می کنم،تا زمانی که این انرژی و جوونی و انگیزه رو داشته باشم کارای تو حتا اندازه یک ارزن برام مهم نیست و این من هستم که خوردت می کنم!(تکبیر فراموش نشه!)
سال گذشته چطوری بود؟

خوب!خیلی خوب!درسته که سال پر از بحرانی بود و برای خیلی ها ناراحتی به دنبال داشت که من به نوبۀ خودم باهاشون هم دردی می کنم،ولی در ادامه سال قبل سرشار از موفقیت و پیشرفت بود...این روال صعودی که از نیمۀ دوم سال هشتاد و پنج شروع شد و در سال هشتاد و شش تداوم یافت و در هشتاد و هفت به اوجش رسید،خوشبختانه در سال هشتاد و هشت هم افول نکرد و من به پروازم ادامه دادم،و خب هیچ پروازی بدون تبعات نیست،یه بالن برای این که ارتفاعش رو حفظ کنه گاهی مجبوره محموله های ارزشمندی رو دور بندازه که خب من هم مجبور شدم بعضی چیزهام رو به دست فراموشی بسپارم...این بهایی بود که برای پیشرفتم دادم و مرز بین حرفه ای شدن و در جا زدن همین جاست،گاهی حتا احساست رو هم باید بدی،یکی می تونه،یکی نمی تونه....من هرطوری بود تونستم،ولی آسون نبود.....و اما سررسیدهای سبکمون منتشر شد،عکس پوستریم همراه سایر قهرمانانی که عازم چین و اخیرا گرجستان شدن و مدال و مقام آوردن چاپ شد،دوشنبه هفته پیش هم از طرف راه و ترابری برامون مراسم تجلیل گرفتن در یه تالار با شکوه و خاطرۀ خوبی آخر سالی رقم خورد...خانوم چینی هه خیلی خوشحال بود،بهم پیشنهاد داده یه ساز سنتی چینی رو همراه چند ترانۀ ساده یاد بگیرم تا در فستیوال آینده به عنوان برنامۀ مخصوص اجرا کنم،احتمالا یکی دو هم خون هم داشته باشم،برنامه شو ریختیم و قراره از اول امسال شروع کنیم....جلد سوم کتابم به چند فصل پایانی رسیده و شکی ندارم که در دهمین سالگرد خلقش اونو به پایان می رسونم...صحبتهایی با یه ناشر در مورد چاپ جلد اولش کردم که بسیار امیدوار کننده بوده و شانس یاری کنه از اواخر فروردین می رم دنبال چاپش...در شائولین پیشرفت خوبی داشتم و یکی از کاندیداهای مربی گری هستم...دوستانی رو از دست دادم که هرگز جاشون پر نمی شه ولی باید رو به جلو داشت،از نو ساخت،از نو به دست آورد،قسم خوردم که تحت هیچ شرایطی،دیگه به عقب برنگردم،ولی اگه کسی خواست خودشو بهم برسونه،استقبال می کنم...چند دوست جدید و خوب پیدا کردم که اینجا ازشون اسمی نمی برم ولی سراغ تک تکشون می رم و بابت این که منو از حضورشون بهره مند کردن تشکر می کنم...و اما دم آخری،احتمالا مسافر مجارستان هستم برای دو ماه دیگه از طرف شرکتمون...کارمو دوست ندارم و همچنان روش تاکید دارم ولی خب این هم یه فرصت دیگه اس برای ورود به چالشی جدید....سال جدید دورنمای وسوسه انگیزی داره و بدون شک پشت هر پیچش اتفاقات تلخ هم هست،ولی باید شجاع بود و با وقایع روبرو شد،استقامت کرد،جا نزد،مبارزه کرد،درس گرفت تا پیشرفت حاصل بشه!(مجددا تکبیر فراموش نشه!)
حرف های امسالم:
چیز زیادی ندارم که بگم...چند سالی هست که در آستانۀ تحویل سال،به جز سلامتی والدین و دوستانم و موفقیت خودم چیز دیگری رو طلب نمی کنم چون می دونم باقیش دیگه دست خودمه،سپردنی و از دیگری خواستنی نیست...امسال هم می خوام سال بهتری رو داشته باشم،دهۀ هشتاد رو به پایانه،امسال هر فصلی که بیاد در این دهه آخرین محسوب می شه،می خوام در واپسین سال،پیش خودم سر بلند باشم،یادمه سال هشتاد،یه کاغذ برداشتم و توش پیش بینی هام رو برای سال نود نوشتم و تاش زدم و لای سر رسید همون سال گذاشتم و با خودم عهد کردم که تا فرا رسیدن سال نود بازش نکنم،تا امروز هم اون کاغذ تا خورده و باز نشده مونده ولی زمان گشودنش نزدیکه...دلم می خواد وقتی بازش می کنم و ارواح به اسارت افتادۀ ده سال قبل رو با خاطرات و رایحه شون آزاد می کنم،ببینم که تمام پیش بینی هام به تحقق پیوسته و حتا فراتر از انتظاراتم پیشرفت داشتم...یه چیز دیگه هم با خودم عهد کردم که شخصیه ولی یه جورایی گفتنی هم هست...دیگه نمی خوام به راحتی کنار گذاشته بشم...می خوام اون قدر توانمندی و ارزش هام رو بالا ببرم که اگر در هر کاری و از هر چیزی جدا شدم هیچ حسرتی برام باقی نمونه...کار سختیه،شاید مجبور شم از خیلی چیزها که دوستشون دارم و در هم ریشه دووندیم دل بکنم ولی انجامش می دم...به قول خودم این یک قسم سامورائیه!(چشمک)...و خب در پایان اولین پست سال هشتاد و نه که ناخواسته خیلی طولانی شد،ضمن بهترین آرزوها برای شما و خودم(اند خودخواهی!)یه حرف با خودم دارم:"فرهاد!دیگه وقتشه،برو و به دستش بیار!"..........خوش باشید بچه ها،ایام خوبی رو پیش رو داشته باشید!