اندر فوائد قرص كلرديازپوكسايد 5 كه از هفته پيش به دستور دكتر دارم مصرف مي كنم بگم كه:آدم عجيب شنگول و بي خيال مي شه!من بيست و هشت ساله علنا احساس شونزده سالگي مي كنم!البته بگم من اينا رو واسه تبليغ نمي گم ها،اگه من هم اين قدر كله شق و يك دنده نبودم،دكتر مجبور نمي شد براي آروم كردن سامورايي هاي حرف گوش نكن از چنين قرصهايي استفاده بكنه.دستش درد نكنه خلاصه،عجيب بهم ساخته انگار واقعا ده دوازده سال جوون شدم!
ديشب رفتيم طبق سنت هر سال خريد واسه كريسمس.جالبه كه بابام قرمزي چشمش رو بهونه كرد و نيومد،درحالي كه ما اين سنت رو بخاطر ايشون باب كرديم،وگرنه كه عيد ماها كه يه وقت ديگه اس...خلاصه سامورايي كوچولو پريد پشت رنوي كوچولوي سفيدش و خانواده منهاي بابا رو برد تجريش.از اونجايي كه از ترافيك هم متنفرم زدم تو كوچه پس كوچه و از مقدس اردبيلي و بعد ميدون دانشگاه بهشتي و خلاصه حسي و در نهايت با راهنمايي يه سرباز كه سر پستش داشت مثل بيد مي لرزيد ما سر از خيابون سعد آباد در آورديم.حالا مگه جاي پارك پيدا مي شد؟گفتيم بريم پاركينگ ميدون كه اونجا هم سه حرفي شديم،چون درشت تابلو زده بود:ظرفيت تكميل است!خب شب جمعه بود و جوونا(از شونزده ساله تا نود ساله) دست در دست محبوباشون زده بودن بيرون.ولي خب سامورايي كوچولو از اون كارا كرد كه مامانم بهش مي گه ديوونگي!خب من حاليم نمي شه جاي پارك موجود نيست.انداختم تو لاين ايستگاههاي اتوبوس و از وسط مردم و اتوبوسها رد كردم و درست در خروجي ترمينال كنار گارد ريل جاي پارك پيدا كردم.دو سه نفري هم قبل من همين كار رو كرده بودن و احيانا همه هم مثل من موقع پياده شده اون انگشت بي تربيتي رو به مسئول گرفتن حق پاركينگ نشون دادن،آخه اونجا درست بعد باجه قرار داشت و حق پاركينگ بهش تعلق نمي گرفت.خوب جاي پاركي يادتون دادم ها!كميسيون ما فراموش نشه.!....خلاصه گشتي در بازار هميشه شلوغ تجريش زديم و از كلاه گرفته تا دستكش و جوراب پشمي و يه يقه اسكي شيك واسه خودم و يه كاسكت گرم براي سامورايي بزرگ غايب(يعني پدرم) خريدم.يقه اسكيه به نظرم خيلي شيك اومد،سريع يه ابر سفيد بالا سرم شكل گرفت و شروع كردم خودم رو تو اون لباس تجسم كردن و واكنش اطرافيان رو در مواجهه با خودم حدس زدن...ديگه حالا،شتر در خواب بيند پنبه دانه!ولي از شوخي گذشته يه مانكنه از اونجا رد شد كه پسر همراهش درست عين همون بافتني من تنش بود.به فال نيك گرفتم و گفتم لابد برام خوش شانسي مي آره!
القصه مامان و داداشي رو رسونديم كبابي جوان،تا كباب هر ساله رو سفارش بدن،ما هم گوله رفتيم اول خريدها رو گذاشتيم عقب ماشين و از اونجا هم كله كردم به بازارچه كيش تا يه آماري بگيرم.خيلي وقت بود سري به اونجا نزده بودم.....جاتون خالي كباب برگ مخصوصي هم زديم به حساب ماماني كه نذاشت من هيچ رقمه دست تو جيبم كنم!به هرحال ديشب خيلي خوش گذشت.ايشالا سال هاي سال پدر و مادر زنده باشن و ما ببريمشون خريد كريسمس.
پريروز دادش كوچيك دوستم كه الان سربازه اومد دنبالم.شيش سال ازم كوچيكتره ولي خب من با اون قرصي كه مصرف مي كنم دقيقا هم سن و هم عقل اون شده بودم.خدا وكيلي حال مي ده.متوجه شدم اونقدر به خودم در اين دوران سخت گرفتم و در هر سني سعي كردم چند سال بزرگتر و متين تر رفتار كنم كه دلم براي كمي لودگي تنگ شده بود اساسي.خلاصه رفتيم نمايشگاه ماشين تا ايشون رنوي ابوقراضه شون رو كه هيشكي نمي خره پس بگيرن.روي پل هوايي يه دختر جوون كه پالتوي خز دار شيك آبي نفتي تنش بود با روسري سفيد ازمون سبقت گرفت و دوستم كه بميره از كسي تعريف نمي كنه شروع كرد فكش رقصيدن!من كه از همون پشت هم شناختمش،اي پدرسوخته!اين همون دختر پنج شيش ساله اي بود كه شب هاي محرم آرزو دستش رو مي گرفت مي آورد هيئت شام بخوره...حالا يه دختر شاداب و خوشكل هيجده ساله بود كه مي رفت سر ديت احتمالا...چون ديدم وايساد كنار كيوسك تلفن و با چشماني منتظر عبور ماشينها رو تماشا كرد.نمي دونم احساسم رو چه جوري توصيف كنم،شايد هم بگي خلي كه همچين احساسي داري،ولي هر وقت خواهر كوچيكه آرزو رو مي بينم حس مي كنم بچة خودم رو ديدم كه حالا بزرگ شده و به گل نشسته...مي دوني يه حس خوبي داره...تصويري از گذشته و حالش رو همزمان مي بينم و جاي آرزو رو خالي مي كنم كه به نظرم حق اون هم هست كه همچين برنامه هايي داشته باشه...نمي دونم،شايد اون در بيست و چهار پنج سالگي تصميم گرفته خودشو فداي كار كنه،حالا با چه هدفي نمي دونم ولي خب من با هر بار ديدن خواهر آرزو يادي ازش مي كنم و براي سلامتي و موفقيتش دعا مي كنم....خب بعد اين اپيزود سراسر احساسي بريم سر حرفمون...مي گفتم كه اون شب حسابي زد به سرمون و خنديديم و به ياد قديمها مسخره بازي در آورديم و دوستم با اون رانندگي خركيش از گيشا گرفته تا ولنجك بعد جردن بعد شريعتي و بعدش حتي مركز تجاري آرين ميرداماد كه جاي بچه مايه داراس و حتي دربونش هم واسه خودش آلن دلونيه ما رو برد و گردوند...خدا عمرش بده...به من كه خيلي خوش گذتشت...خب،به عنوان حسن ختام دو تا نتيجة اخلاقي هم بگيم و بقول پانتي كركره ها رو بكشيم پايين:
- از وقتي قلب سامورايي گرفت و مدتي در ميك آپ بود،ماماني خيلي به عقايدم توجه مي كنه...حالا وقتي بحث از آرزو به ميون مي آد با علاقمندي سولاتي مي پرسه،چند روز پيش باباي آرزو رو ديديم كه تو سرما زنبيل به دست مي دويد و وقتي به مامانم نشونش دادم پرسيد:شغلش چيه؟گفتم:حسابدار بازنشسته....يه چيزي بين خودمون باشه،ولي اگه سكته كردن اين قدر محاسن داره من حاضرم يه سكتة ديگه بكنم(منتها اين بار مصلحتي)!چون شك ندارم مامانم پشتش مي ره آرزو رو واسم خواستگاري مي كنه...ولي خب جداي از شوخي،آرزو اگه بخواد زن من باشه بايد ادامه تحصيل بده،وگرنه همين جور در حد يك روياي شيرين و دست نيافتني ولي با ارزش دوره بچگي باقي بمونه هم واسه خودش خوبه و هم واسه من!
- نتيجه دوم اين كه،من متوجه شدم كه ما ها اغلب چقدر خودمون رو تو بلاگهامون جور ديگه اي نشون مي ديم،جوري كه مردم باهامون هم دل بشن و حتي در مواردي برامون دلسوزي هم بكنن...كمتر كسي رو ديدم كه از اين قاعده پيروي نكنه...چرا راه دور بريم،حس مي كنم حتي خودم هم از اين قاعده مستثني نيستم،چرا واقعا ما دنبال جمع كردن تاييد ديگرانيم؟چرا بعضيها حتي خودشون رو به آب و آتيش مي زنن تا محبت گدايي مي كنن؟...خيلي بحث فلسفي شد خواهرا برادرا صلوات ختم كنن،جلسة امروز به اتمام رسيد.............!!؟
نه نه!اينم بگم و حسابي خودمو لوس كنم و بعد برم:سامورايي بزرگ از بابت كلاه خود جنگي كه براشون خريدم بسيار خرسند شدن و من رو با لبخندي مخصوص بزرگان خانواده مورد تفقد قرار دادن...ديگه رفتم كه منو با دمپايي بيرون نكنيد.روز خوبي داشته باشيد.
۱۳۸۳ آذر ۲۶, پنجشنبه
الان كه دارم اين سطرها رو مي نويسم اون آهنگ مورد علاقهام،″ آي آرزو،برگرد پيشم آرزو!″ داره اجرا مي شه…هوم…مدتها بود كه گوشش نداده و اينجور باهاش حال نكرده بودم،چقدر اين تجديد احساس به دلم مي شينه…بخصوص اونجاش كه با آهنگ زمزمه مي كنم:آرزو_و_و… تا ابد پات مي شينم!... بگذريم،خيلي رومانتيك شد،دكترا بهم گفتن نبايد زياد هيجان زده بشم،پس به حرفشون گوش مي كنم.لابد مي پرسيد دكتر چه صيغهايه؟اونم براتون مي گم،اصلا امروز اومدم تا همينو تعريف كنم.ولي خب قبل اين كه بحث آرزو رو ببندم دوست دارم به خوابي كه دوشنبه صبح ديدم اشاره كنم.روياي شيرين پسر شونزده ساله اي كه محبوب سيزده سالهاش رو چه از صميم قلب بر سينه مي فشرد و بوسه اي كوتاه ولي شيرين از لبانش گرفت.آرزو مي خنديد،تي شرت مغز پسته اي شو كه آرم جزيره رو داشت تنش كرده بود و از صميم قلب مي خنديد.
خب حالا چي شد كه دكترا بهم توصيه كردن هيجان زده نشم؟جونم براتون بگه كه سامورايي كوچيك اين چند روز گذشته رو در آي سي يوي قلب بستري بود.نترسيد،چيز مهمي نبود،بالاخره هر جنگجويي يه روزي سر از بيمارستان در مي آره،بخصوص كله شقهاي زبون نفهمي مثل من كه مي خوان هرطور شده حرف حرف خودشون باشه.مي دونيد بچه ها،از آدمهايي كه مثل خمير مي مونن و با هر فشاري به همون شكل در مي آن بدم مي آد،هميشه دوست داشتم مثل صخره باشم و هر مانعي اومد سمتم با سر برم تو شكمش!از يه چيزي هم خيلي متنفر بودم،اونم اين كه عجز و لابه كنم،هميشه سعي كردم اشك نريزم،غمم رو كسي نبينه،شاديم ماله همه بود،ولي غمم ماله خودم،هر مشكلي پيش مي اومد مي ريختمش تو اين صندوق خونه بدبخت دل،حتي تو اين بلاگي كه بعضيها مي كننش محل اعتراف و سفره دلشون رو صد جوره باز مي كنن هم سعي كردم زياد از مشكلاتم نگم،به خيالم مي خواستم اين جوري مردانه با مشكلاتم كنار بيام،خب شايد اگه اين سينه من حجمش اندازه آسمونها بود مي شد،من هم فكر مي كردم همين طور باشه،ولي از شما چه پنهون،ظاهرا اشتباه مي كردم،چند وقتي بود حس مي كردم انباشته ها داره از يه جام بيرون مي زنه،انگار شيشه قورت داده بودم،نوك تيز اين ناگفته ها گاه و بي گاه به تخت سينه ام فشار مي آورد تا اين كه يكشنبه اي بالاخره زرتش قمصور شد!سامورايي كوچيك دراز به دراز افتاد در حالي كه پزشك مادر مرده شركت دورش بال بال مي زد و سعي داشت با حفظ خونسردي سرحالش بياره.هي مي رفت و مي اومد و مي گفت فشارتون رو 9 افتاده،سعي كنيد خونسرد باشيد تا فشارتون بالا بياد.انگار شير فلكه اش دست من بود كه شلش كنم تا بياد بالا.خلاصه وقتي از كاراش نتيجه نگرفت يه قرص نيترو انداخت زير زبونم و من كم كم نفسم بالا اومد.حالا به جاي اين كه بشينم بيشتر استراحت كنم پررو پررو پا شدم برگشتم پشت ميزم.اصلا همكارم رو مي گي،دهنش قد يه غار باز شد! تو كه حالت بد بود؟با اخم سامورايي جواب دادم:خوب شدم….آره جون خودت خوب شدي!خلاصه سرتون رو درد نيارم،سر از آي سي يوي يه بيمارستان شيك خصوصي در آوردم،بين يه مشت پير و پاتال كه با ديدن من شگفت زده مي گفتن:جوون،تو ديگه چرا؟؟ خب چي بايد مي گفتم؟تو دلم مي گفتم كره بز!حقته تا اين قدر كله شق نباشي!حالا بچش! ….همين طور سوزن تو تنمون مي كردن و نمونه خون مي گرفتن و آزمايش فلان و بهمان مي كردن و اين مونيتور هم كه بهمون وصل بود و امواج كج و معوج قلب ما رو صادقانه تصوير مي كرد.پرستاره يه نگاه مي كرد و سرشو تكون مي داد و يه چيزي يادداشت مي كرد و مي رفت.يه ربع بعدش مي اومدن يه آمپول بهم مي زدن و فشارم رو كنترل مي كردن.دستگاه فشار خون اونجام كه خودكار بود،هر يه ساعت خودش به طور خودكار باد مي شد،تا مي اومدي چشمهاتو ببندي و كپه مرگت رو بزني انگار به بازوت زنجير زده باشن شروع مي كرد فشارت دادن تا بالاخره عدد فشارت روي مونيتور ثبت مي شد و يه بوقي به صدا در مي اومد به اين معنا كه آره،طرف هنوز نمرده!يه ساعت بعد باز همين آش و همين كاسه.ولي از حق نگذريم تجربه بدي نبود.پذيرايي اونجا خيلي خوب بود.پرسنل پرستار و بهيار هم واقعا با جون و دل به مريضا مي رسيدن.قشنگ واسه خودمون رو تخت لم داده بوديم و رمان مي خونديم و جدول حل مي كرديم و اين بنده خدا ها دور و برمون مثل پروانه مي چرخيدن.ورود به آي سي يو هم ممنوع بود و مامان بنده خدام هر چند وقت يه بار با موبايل منو چك مي كرد.شايد باورش نمي شد كه سامورايي كوچولو هم بالاخره بعد اين همه سرسختي كم آورده.طفلك مادرم!هميشه با كارام دلشو لرزوندم.شك ندارم از حالا جهنمي هستم!
دو تا پرستار جوون بودن اونجا كه ازشون خوشم اومد.خانوم (خ) و خانوم (ك).خانوم (ك) واقعا خوشكل بود.از اون دختراي كرد خوش قد و بالا كه يه زيبايي وحشي دلنشيني دارن.خانوم (خ) چشم و ابرو مشكي و لوند بود.اوايل خانوم (ك) منو تحويل نمي گرفت.همشهري يه بازاري خپل كه تخت بغليم بستري بود از آب در اومده بود و اون يارو هم رو اين حساب همه اش صداش مي زد و خيلي ببخشيد ولي خب من معتقدم باهاش لاس مي زد.اين بازاريها تو بستر مريضي هم باشن پررو و حريصن.خلاصه با فروافتادن شب و تعويض شيفت خانوم (ك) با خانوم (خ)،ما از خانوم (خ) خوشمون اومد،خودش هم ظاهرا پايه بود و دو سه مرتبه خودش سر به سرم گذاشت،داشتم كتاب مي خوندم،اومد فشارم رو گرفت و با خنده گفت:فشارت اومده رو چهارده!لابد داري مطلب خاصي مي خوني كه اين جوري شده!گفتم:نه اتفاقا!از روي شونه نگاه معني داري بهم كرد و با يه شيطنت كه خاص دختراي لونده جواب داد:معلومه!
خلاصه ديدم پايه است،گفتم يه امتحاني بكنم،آخه تا كي سامورايي گري؟ولي خب بهم اثبات شد كه ظاهرا بايد همون سامورايي باقي موند.اينجوري بيشتر مجيزتو مي كشن.سري بعد كه اومد قرص خواب آورمو بهم بده گفتم:مي شه نخورم؟آخه دلم نمي خواد بخوابم.گفت:نه!دكترتون تجويز كرده.با يه لحني كه هم شكوه بود و هم صميمانه گفتم:شما هم كه مثل مامانم مي خوايد همه اش منو خواب كنيد؟ نمي دونم چي شنيده بود اين حرف منو كه يه ابروشو انداخت بالا و حق به جانب پرسيد:بله؟و وقتي براش حرفمو تكرار كردم با لحن خشك و يوبسي گفت:قرصت رو بخور.و از اون به بعد خودش رو برام گرفت.من هم گفتم جهنم.فكر مي كني واسه من كاري داره محلت نذارم؟ديگه محلش نذاشتم تا روز بعد كه دوباره سر و كله خانوم (ك) پيدا شد.صد و هشتاد درجه فرق كرده بود.چقدر تحويل گرفت.چقدر بهم رسيد.چقدر با لبخند قشنگش پدر منو در آورد.اعتراف مي كنم براي اولين بار جلو يه نفر كم آوردم و بدجوري داشتم له له مي زدم در يه فرصت مناسب باهاش حرف بزنم كه از شانسم نشد.موقع ترخيص،جوون بهياري كه اونجا با هم خيلي رفيق شده بوديم و من رو ياد دوست مرحومم مي انداخت،هموني كه پارسال جوون مرگ شد،من رو از خروجي ديگري برد و من تو خماري خداحافظي با خانوم (ك) موندم.جدا دختر زيبا و در عين حال متواضعي بود.شايد شغلش ايجاب مي كرد اينطور باشه،نمي دونم.ولي خب تجربه بهم نشون داده كه دخترا خدا نكنه بدونن يه ذره بر و رو دارن،ديگه كائنات بايد جلوشون سر تعظيم فرود بيارن.ولي اين يكي اين جوري نبود.خدا بگم چيكارش نكنه،بدجور خوشكل بود،در هر حال هر چي بود تموم شد،اميدوارم هرجا هست موفق باشه.
و اما من دو تا تصميم گرفتم:اول اين كه من بعد چيزي رو تو خودم نريزم و تا مشكلي پيش اومد بيام اينجا اونقدر نق بزنم و غرغر كنم تا حال همه تون ازم بهم بخوره! بعد هم اين كه موقتا(تاكيد مي كنم،موقتا) شمشير سامورايي رو گوشه اتاقم آويزون كنم و به اطرافم توجه بيشتري داشته باشم ببينم اين شايعاتي كه در مورد فلان و بهمان بهم مي گن صحت داره يا نه.اگه داشت كه فبها،خب سامورايي ها هم دل دارن،ولي اگر هم نداشت باز شمشير نازنينم هست.باز دوشم مي گيرمش و با هم دنيا رو مي گرديم تا ببينيم چي پيش مي آد.آقا دنيا رو سخت نگيريد،هرجور بگيريدش با شما همون جور طي مي كنه،سخت بگيري بهت سخت مي گيره،آسون بگيري آسون.اين حرف رو همون بهيار زحمت كش اونجا بهم گفت.جوون آقايي بود.بهش غبطه مي خورم.
خب ديگه بريم.دلم هوس مهموني و پارتي مختلط و رقص و آواز كرده.سينما و سرزمين عجايب هم واسه كمي ديونه بازي در آوردن بد نيست!خب كي باهام مي آد بريم؟لابد مثل هميشه هيشكي!اشكالي نداره،جوينده يابنده است!بله،اينه!خوش باشيد و پنجشنبه جمعه خوبي داشته باشيد!
خب حالا چي شد كه دكترا بهم توصيه كردن هيجان زده نشم؟جونم براتون بگه كه سامورايي كوچيك اين چند روز گذشته رو در آي سي يوي قلب بستري بود.نترسيد،چيز مهمي نبود،بالاخره هر جنگجويي يه روزي سر از بيمارستان در مي آره،بخصوص كله شقهاي زبون نفهمي مثل من كه مي خوان هرطور شده حرف حرف خودشون باشه.مي دونيد بچه ها،از آدمهايي كه مثل خمير مي مونن و با هر فشاري به همون شكل در مي آن بدم مي آد،هميشه دوست داشتم مثل صخره باشم و هر مانعي اومد سمتم با سر برم تو شكمش!از يه چيزي هم خيلي متنفر بودم،اونم اين كه عجز و لابه كنم،هميشه سعي كردم اشك نريزم،غمم رو كسي نبينه،شاديم ماله همه بود،ولي غمم ماله خودم،هر مشكلي پيش مي اومد مي ريختمش تو اين صندوق خونه بدبخت دل،حتي تو اين بلاگي كه بعضيها مي كننش محل اعتراف و سفره دلشون رو صد جوره باز مي كنن هم سعي كردم زياد از مشكلاتم نگم،به خيالم مي خواستم اين جوري مردانه با مشكلاتم كنار بيام،خب شايد اگه اين سينه من حجمش اندازه آسمونها بود مي شد،من هم فكر مي كردم همين طور باشه،ولي از شما چه پنهون،ظاهرا اشتباه مي كردم،چند وقتي بود حس مي كردم انباشته ها داره از يه جام بيرون مي زنه،انگار شيشه قورت داده بودم،نوك تيز اين ناگفته ها گاه و بي گاه به تخت سينه ام فشار مي آورد تا اين كه يكشنبه اي بالاخره زرتش قمصور شد!سامورايي كوچيك دراز به دراز افتاد در حالي كه پزشك مادر مرده شركت دورش بال بال مي زد و سعي داشت با حفظ خونسردي سرحالش بياره.هي مي رفت و مي اومد و مي گفت فشارتون رو 9 افتاده،سعي كنيد خونسرد باشيد تا فشارتون بالا بياد.انگار شير فلكه اش دست من بود كه شلش كنم تا بياد بالا.خلاصه وقتي از كاراش نتيجه نگرفت يه قرص نيترو انداخت زير زبونم و من كم كم نفسم بالا اومد.حالا به جاي اين كه بشينم بيشتر استراحت كنم پررو پررو پا شدم برگشتم پشت ميزم.اصلا همكارم رو مي گي،دهنش قد يه غار باز شد! تو كه حالت بد بود؟با اخم سامورايي جواب دادم:خوب شدم….آره جون خودت خوب شدي!خلاصه سرتون رو درد نيارم،سر از آي سي يوي يه بيمارستان شيك خصوصي در آوردم،بين يه مشت پير و پاتال كه با ديدن من شگفت زده مي گفتن:جوون،تو ديگه چرا؟؟ خب چي بايد مي گفتم؟تو دلم مي گفتم كره بز!حقته تا اين قدر كله شق نباشي!حالا بچش! ….همين طور سوزن تو تنمون مي كردن و نمونه خون مي گرفتن و آزمايش فلان و بهمان مي كردن و اين مونيتور هم كه بهمون وصل بود و امواج كج و معوج قلب ما رو صادقانه تصوير مي كرد.پرستاره يه نگاه مي كرد و سرشو تكون مي داد و يه چيزي يادداشت مي كرد و مي رفت.يه ربع بعدش مي اومدن يه آمپول بهم مي زدن و فشارم رو كنترل مي كردن.دستگاه فشار خون اونجام كه خودكار بود،هر يه ساعت خودش به طور خودكار باد مي شد،تا مي اومدي چشمهاتو ببندي و كپه مرگت رو بزني انگار به بازوت زنجير زده باشن شروع مي كرد فشارت دادن تا بالاخره عدد فشارت روي مونيتور ثبت مي شد و يه بوقي به صدا در مي اومد به اين معنا كه آره،طرف هنوز نمرده!يه ساعت بعد باز همين آش و همين كاسه.ولي از حق نگذريم تجربه بدي نبود.پذيرايي اونجا خيلي خوب بود.پرسنل پرستار و بهيار هم واقعا با جون و دل به مريضا مي رسيدن.قشنگ واسه خودمون رو تخت لم داده بوديم و رمان مي خونديم و جدول حل مي كرديم و اين بنده خدا ها دور و برمون مثل پروانه مي چرخيدن.ورود به آي سي يو هم ممنوع بود و مامان بنده خدام هر چند وقت يه بار با موبايل منو چك مي كرد.شايد باورش نمي شد كه سامورايي كوچولو هم بالاخره بعد اين همه سرسختي كم آورده.طفلك مادرم!هميشه با كارام دلشو لرزوندم.شك ندارم از حالا جهنمي هستم!
دو تا پرستار جوون بودن اونجا كه ازشون خوشم اومد.خانوم (خ) و خانوم (ك).خانوم (ك) واقعا خوشكل بود.از اون دختراي كرد خوش قد و بالا كه يه زيبايي وحشي دلنشيني دارن.خانوم (خ) چشم و ابرو مشكي و لوند بود.اوايل خانوم (ك) منو تحويل نمي گرفت.همشهري يه بازاري خپل كه تخت بغليم بستري بود از آب در اومده بود و اون يارو هم رو اين حساب همه اش صداش مي زد و خيلي ببخشيد ولي خب من معتقدم باهاش لاس مي زد.اين بازاريها تو بستر مريضي هم باشن پررو و حريصن.خلاصه با فروافتادن شب و تعويض شيفت خانوم (ك) با خانوم (خ)،ما از خانوم (خ) خوشمون اومد،خودش هم ظاهرا پايه بود و دو سه مرتبه خودش سر به سرم گذاشت،داشتم كتاب مي خوندم،اومد فشارم رو گرفت و با خنده گفت:فشارت اومده رو چهارده!لابد داري مطلب خاصي مي خوني كه اين جوري شده!گفتم:نه اتفاقا!از روي شونه نگاه معني داري بهم كرد و با يه شيطنت كه خاص دختراي لونده جواب داد:معلومه!
خلاصه ديدم پايه است،گفتم يه امتحاني بكنم،آخه تا كي سامورايي گري؟ولي خب بهم اثبات شد كه ظاهرا بايد همون سامورايي باقي موند.اينجوري بيشتر مجيزتو مي كشن.سري بعد كه اومد قرص خواب آورمو بهم بده گفتم:مي شه نخورم؟آخه دلم نمي خواد بخوابم.گفت:نه!دكترتون تجويز كرده.با يه لحني كه هم شكوه بود و هم صميمانه گفتم:شما هم كه مثل مامانم مي خوايد همه اش منو خواب كنيد؟ نمي دونم چي شنيده بود اين حرف منو كه يه ابروشو انداخت بالا و حق به جانب پرسيد:بله؟و وقتي براش حرفمو تكرار كردم با لحن خشك و يوبسي گفت:قرصت رو بخور.و از اون به بعد خودش رو برام گرفت.من هم گفتم جهنم.فكر مي كني واسه من كاري داره محلت نذارم؟ديگه محلش نذاشتم تا روز بعد كه دوباره سر و كله خانوم (ك) پيدا شد.صد و هشتاد درجه فرق كرده بود.چقدر تحويل گرفت.چقدر بهم رسيد.چقدر با لبخند قشنگش پدر منو در آورد.اعتراف مي كنم براي اولين بار جلو يه نفر كم آوردم و بدجوري داشتم له له مي زدم در يه فرصت مناسب باهاش حرف بزنم كه از شانسم نشد.موقع ترخيص،جوون بهياري كه اونجا با هم خيلي رفيق شده بوديم و من رو ياد دوست مرحومم مي انداخت،هموني كه پارسال جوون مرگ شد،من رو از خروجي ديگري برد و من تو خماري خداحافظي با خانوم (ك) موندم.جدا دختر زيبا و در عين حال متواضعي بود.شايد شغلش ايجاب مي كرد اينطور باشه،نمي دونم.ولي خب تجربه بهم نشون داده كه دخترا خدا نكنه بدونن يه ذره بر و رو دارن،ديگه كائنات بايد جلوشون سر تعظيم فرود بيارن.ولي اين يكي اين جوري نبود.خدا بگم چيكارش نكنه،بدجور خوشكل بود،در هر حال هر چي بود تموم شد،اميدوارم هرجا هست موفق باشه.
و اما من دو تا تصميم گرفتم:اول اين كه من بعد چيزي رو تو خودم نريزم و تا مشكلي پيش اومد بيام اينجا اونقدر نق بزنم و غرغر كنم تا حال همه تون ازم بهم بخوره! بعد هم اين كه موقتا(تاكيد مي كنم،موقتا) شمشير سامورايي رو گوشه اتاقم آويزون كنم و به اطرافم توجه بيشتري داشته باشم ببينم اين شايعاتي كه در مورد فلان و بهمان بهم مي گن صحت داره يا نه.اگه داشت كه فبها،خب سامورايي ها هم دل دارن،ولي اگر هم نداشت باز شمشير نازنينم هست.باز دوشم مي گيرمش و با هم دنيا رو مي گرديم تا ببينيم چي پيش مي آد.آقا دنيا رو سخت نگيريد،هرجور بگيريدش با شما همون جور طي مي كنه،سخت بگيري بهت سخت مي گيره،آسون بگيري آسون.اين حرف رو همون بهيار زحمت كش اونجا بهم گفت.جوون آقايي بود.بهش غبطه مي خورم.
خب ديگه بريم.دلم هوس مهموني و پارتي مختلط و رقص و آواز كرده.سينما و سرزمين عجايب هم واسه كمي ديونه بازي در آوردن بد نيست!خب كي باهام مي آد بريم؟لابد مثل هميشه هيشكي!اشكالي نداره،جوينده يابنده است!بله،اينه!خوش باشيد و پنجشنبه جمعه خوبي داشته باشيد!
۱۳۸۳ آذر ۱۳, جمعه
خدا رو شكر،بعد عمري ديشب يه مهموني دعوت بودم و حسابي بهمون خوش گذشت...يادم نمي آد آخرين بار كي اين طوري دورهم جمع شديم،البته باز خيلي از بچه هايي كه دعوت داشتن نيومدن،ولي همين چندتايي هم كه اومدن به انضمام تعدادي چهرة جديد،باعث شدن جشن فوق العاده شادي رو بر پا كنيم. تولد دوستم بود،من و برادرم جزو نفرات اول بوديم،با اين كه يك ساعت هم ديرتر رفته بوديم.يك ساعتي هم نشستيم تا بقيه اومدن.همه با خواهري،دخترخاله اي ،رفيقي چيزي اومده بودن.جالب بود يكي از بچه ها كه در خوش اخلاقي باباي هانيكو جلوش فرشته است هم با يه دختر گرد و بامزه پيداش شد.خلاصه جمع دختر پسري بسيار شاد و البته با متانتي شكل گرفت.من كه تصميم داشتم اكثرا بشينم و دست بزنم و براي مدتي كوتاه برقصم.خب آخه من تو جوونها از همه بزرگتر بودم و خواسته نخواسته حس مي كردم بهتره ميدون رو به كوچيكترها و اونهايي كه حس و حال بيشتري دارن واگذار كنم.ولي خب در عمل يك لحظه هم ننشسته بودم،در واقع بهتره بگم اجازه ندادن.مادر يكي از بچه ها كه ماشاالله با پنجاه سال سن از تمام دخترهاي تو اون جشن سرحالتر و پر شور و نشاط تر بود،مدام دست انزوا طلبهايي مثل من رو مي گرفت و مي كشيد وسط و با يكي جفت مي كرد.اين جوري شد كه من در چند نوبت با دخترهاي مختلفي رقصيدم.البته از همه بيشتر با مادر دوستم رقصيدم.يكي از دخترها بود كه فكر كنم زير بيست سال داشت ولي واقعا خوش قد و بالا بود و نوك موهاشو هايلايت كرده بود.با اون دو سري رقصيدم.يه بار هم منو با خواهر يكي از دوستام جفت كردن و من در حين رقص كلي جلو دوستم خم و راست شدم و گفتم باور كن تصادفي بوده،يه وقت غيرتي نشي ما رو بكشي! همه خنديدن.ولي خب از شما چه پنهون دختر مانكني تو جمع بود كه دختر عمة همون دوستم بود كه تولدش بود.چهره بامزه اي داشت،سبزه با موهايي پرپشت و بلند و پر پيچ و تاب و اونقدر باريك بود كه مي ترسيدم دست و پاش بشكنه. ازش خوشم اومده بود و دوست داشتم دست كم يه بار باهاش برقصم.البته اون فقط با فاميل مي رقصيد و تنها شانس من زماني بود كه مامان دوستم دختر و پسرها رو با هم جفت مي كرد.خلاصه يه جا كه حلقه تشكيل داده بوديم و با موزيك مي چرخيديم و مي رقصيديم من درست كنار اون دختر ايستاده و منتظر بودم مامان دوستم دست به كار شه.معمولا اون دختر و پسرهايي رو كه كنار هم بودن جفت مي كرد و من خيالم راحت بود كه به هدفم خواهم رسيد،اما از اونجا كه من هميشه در اين موارد خوش شانسم(از در عقب البته!) مامان دوستم اين بار هوس كرد جور ديگه اي ما رو جفت كنه و من رو با خواهر رفيقم كه اين طرفم ايستاده بود جفت كرد و درست همون دختره رو با يكي ديگه از دوستام.آي اون مدتي كه مي رقصيدم به اون دوستم حسودي مي كردم كه حد و حساب نداره.هيچي ديگه مونديم تو خماري.در هر حال لابد قسمت نبوده.
امروز كه طبق معمول هر جمعه تو پارك نشسته بودم و كتاب مي خوندم بي اختيار به صحنه هاي ديشب فكر مي كردم.قدر اين جور فرصتها رو بايد دونست و حداكثر لذت رو ازش برد چون تو اين جامعة تنگ نظري كه ما داريم مگه چند تا از اين برنامه ها مي تونه درست و بي دردسر اجرا بشه؟واقعا ديشب از بزرگ منشي همسايه هاي دوستم تعجب كردم كه چطور ما تا دوازده شب سروصدا مي كرديم و يه نفرشون نرفت به كميته زنگ بزنه.تو اين فكر ها بودم كه يهو يه دم جنبونك كوچولو كنار پام نشست و همين جور كه تند و تند راه مي رفت از زمين دونه بر مي چيد.وقت رفتن به خونه بود.ناهار مامان جون منتظرم بود.خدا به همه لحظات خوب و خوش و به پدر و مادرهاي خوب عمر طولاني بده.آمين.
امروز كه طبق معمول هر جمعه تو پارك نشسته بودم و كتاب مي خوندم بي اختيار به صحنه هاي ديشب فكر مي كردم.قدر اين جور فرصتها رو بايد دونست و حداكثر لذت رو ازش برد چون تو اين جامعة تنگ نظري كه ما داريم مگه چند تا از اين برنامه ها مي تونه درست و بي دردسر اجرا بشه؟واقعا ديشب از بزرگ منشي همسايه هاي دوستم تعجب كردم كه چطور ما تا دوازده شب سروصدا مي كرديم و يه نفرشون نرفت به كميته زنگ بزنه.تو اين فكر ها بودم كه يهو يه دم جنبونك كوچولو كنار پام نشست و همين جور كه تند و تند راه مي رفت از زمين دونه بر مي چيد.وقت رفتن به خونه بود.ناهار مامان جون منتظرم بود.خدا به همه لحظات خوب و خوش و به پدر و مادرهاي خوب عمر طولاني بده.آمين.
۱۳۸۳ آذر ۶, جمعه
هميشه با خوابهام يه ارتباط واقعي برقرار مي كنم…درسته كه مي دونم خواب چيزي جز رويا و تصور نيست و اعتقادي به اين كه موقع خواب روح آدم از بدن جدا مي شه يا مي ره گردش ندارم،ولي بعضي وقتها دوست دارم خوابهام رو باور كنم.مثلا همين چند شب پيش دم دمهاي صبح،در خواب عميقي بودم كه احساس كردم مادرم اومده تو اتاقم و داره منو صدا مي زنه،با اين كه خواب بودم ولي صداش تو گوشم طنين انداخته بود و حضورشو بالاي سرم به خوبي حس مي كردم.با همون آهنگ آروم و ملايمش كه در دوران كودكي،وقتي مي خواست براي مدرسه رفتن بيدارم كنه داشت صدام مي زد.حالتي بين خواب و بيداري برام پيش اومد،مشكوك شده بودم كه آيا خوابه يا واقعيت،مدام صداش رو مي شنيدم،سايه اش رو بالا سرم حس مي كردم يهو مامان گفت فرهاد! و من با تكوني بيدار شدم و ديدم نه،خبري از مامان نيست،اتاقم در تاريكي فرورفته و مثل هميشه جز خودم،هيشكي در اون نيست.
به خودم گفتم مي خوابم و سعي مي كنم خواب ديگري ببينم.اتفاقا اين جوري هم شد.اين بار سر يه ميز ناهار خوري پهلوي آرزو نشسته بودم.در خوابم آرزو دختر هفت هشت ساله اي بود كه داشت با شور و نشاط حرف مي زد و قاشقش رو دنگ و دنگ به ظرفش مي زد.همون مدل موي دوره بچگيش-كه بالاخره هم نفهميدم اسمش چيه-رو داشت با گرمكن آبي آسموني.من نوجووني چهارده پونزده ساله بودم و تفتفو دوست آرزو،كه اونم ظاهرا هم سن و سال من بود،داشت با اخم و تخم با ملاقه برامون آش مي كشيد.شده بود مثل تو فيلمها كه پيشخدمتها سر ميز واسه اهل منزل غذا سرو مي كردن… آرزو باهام پچ مي كرد و مي خنديد و من هم براي اين كه باهاش صميمي باشم همراهش مي خنديدم.يادمه به خودم گفتم درسته كه اين دختر يه بچه است ولي بهتره جلوش با صداي بلند نخندم و متانتم رو حفظ كنم.چند تيكه گوشت مكعبي تو ظرف آرزو بود و دخترك شيطون به جاي اين كه غذاشو بخوره داشت باهاشون بازي مي كرد.تفتفو انگار مامانمون باشه بهمون غر و لند مي كرد و مي گفت غذامون رو بخوريم.مي خواست با آرزو قرار بذارم كه بعد از غذا،يواشكي و دور از چشم تفتفو بريم بازي كه يهو ساعتم زنگ زد و بيدار شدم.
چند وقت پيش يه آف لاين از يه دوست عزيز دريافت كردم كه منو به فكر فرو برد.به خودم گفتم اكثر ما ها بلد نيستيم چقدر بايد از ديگران توقع داشته باشيم.بخصوص وقتي طرف هم جنس ما نباشه.متاسفانه در مسائل عاطفي هيچ گونه آمئزشي از جانب پدر و مادر ها به بچه ارائه نمي شه.انگار دوستي و عاشقي گناه كبيره است كه اين جور والدين چشمهاشون رو در برابرش مي بندن و اجازه مي دن بچه با تموم بي تجربگي و احساسات منطق ناپذيرش اونو تجربه كنه و ظاهرا اصلا براشون مهم نيست كه ممكنه اين بچه طاقت رويارويي با مسائل احساسي رو نداشته باشه و خداي نكرده بر اساس فكر خام و بي تجربه اش دست به كار احمقانه اي بزنه…بله،من در اين موارد انگشت اتهام رو در درجه اول رو به سوي پدر و مادر ها مي گيرم،اونها مقصرن،اونها مسئول تربيت فكر و ذهن بچه هستن…در درجه دوم خودمون مقصريم كه وقتي به سن عقل رسيديم و متوجه اشتباهاتمون شديم باز با حماقتي عجيب روي خطاهامون اصرار مي ورزيم و جالب اين كه ديگران رو متهم مي كنيم كه ما رو درك نمي كنن و دوست ندارن.
خواهر عزيزي كه به من اون حرفها رو زدي،ضمن اين كه بدون تعارف مي گم خيلي بچه اي و در ضمن هر چي نوشته بودي لايق خودت بود،بهت يادآوري مي كنم كه توقعت بي جا بوده چون هيشكي به جز پدر و مادر مسئول دوست داشتن ديگري نيست.اي كاش ما ياد مي گرفتيم ديگران رو اونجوري كه خودشون مي خوان دوست داشته باشيم و در ضمن اجازه بديم اونها هم ما رو با سبك خودشون دوست داشته باشن نه اين كه سليقه خودمون رو بهشون تحميل كنيم.يه زماني بود كه وقتي دوستي از من سراغ نمي گرفت و يا جايي مي رفت و من رو با خودش نمي برد خيلي از دستش ناراحت مي شدم.ولي حالا كه خوب در موردش فكر مي كنم مي بينم توقع بي جايي داشتم.ما نبايد منتظر وايسيم تا ديگران از راه برسن و بهمون محبت كنن.خودمون بايد زمينه هاي محبت كردن و محبت ديدن رو ايجاد كنيم.بله بايد زحمت كشيد،هيچي آسون به دست نمي آد حتي محبت ديدن از ديگران.عوض گدايي كردن محبت از ديگران چه بهتر كه به خودمون بپردازيم،ببينيم چه توانايي هايي داريم و چطور مي شه اونها رو پرورش داد،هيچ چيزي به اندازه متانت و غرور مثبت در ديگران احترام ايجاد نمي كنه و باعث جلب محبت اونها نمي شه.
قبل از اين كه برم مي خوام از اشك كوچيك تشكر كنم.ممنون از بابت اون روز،من فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه نبايد زياد سخت گرفت،بقول خودم بالاخره يه روزي همه چيز درست مي شه.فقط بايد صبور بود و البته اميدوار بود كه عمر آدم اونقدر طولاني باشه كه اون يه روز رو ببينه!! من كه خودم رو مي زنم به كوچه علي چپ و فرض مي كنم اون حرفها رو فرهاد زده نه من!به نظرت چطوره؟سرم رو كه نكردم زير برف؟…روز جمعه به همه خوش بگذره!
به خودم گفتم مي خوابم و سعي مي كنم خواب ديگري ببينم.اتفاقا اين جوري هم شد.اين بار سر يه ميز ناهار خوري پهلوي آرزو نشسته بودم.در خوابم آرزو دختر هفت هشت ساله اي بود كه داشت با شور و نشاط حرف مي زد و قاشقش رو دنگ و دنگ به ظرفش مي زد.همون مدل موي دوره بچگيش-كه بالاخره هم نفهميدم اسمش چيه-رو داشت با گرمكن آبي آسموني.من نوجووني چهارده پونزده ساله بودم و تفتفو دوست آرزو،كه اونم ظاهرا هم سن و سال من بود،داشت با اخم و تخم با ملاقه برامون آش مي كشيد.شده بود مثل تو فيلمها كه پيشخدمتها سر ميز واسه اهل منزل غذا سرو مي كردن… آرزو باهام پچ مي كرد و مي خنديد و من هم براي اين كه باهاش صميمي باشم همراهش مي خنديدم.يادمه به خودم گفتم درسته كه اين دختر يه بچه است ولي بهتره جلوش با صداي بلند نخندم و متانتم رو حفظ كنم.چند تيكه گوشت مكعبي تو ظرف آرزو بود و دخترك شيطون به جاي اين كه غذاشو بخوره داشت باهاشون بازي مي كرد.تفتفو انگار مامانمون باشه بهمون غر و لند مي كرد و مي گفت غذامون رو بخوريم.مي خواست با آرزو قرار بذارم كه بعد از غذا،يواشكي و دور از چشم تفتفو بريم بازي كه يهو ساعتم زنگ زد و بيدار شدم.
چند وقت پيش يه آف لاين از يه دوست عزيز دريافت كردم كه منو به فكر فرو برد.به خودم گفتم اكثر ما ها بلد نيستيم چقدر بايد از ديگران توقع داشته باشيم.بخصوص وقتي طرف هم جنس ما نباشه.متاسفانه در مسائل عاطفي هيچ گونه آمئزشي از جانب پدر و مادر ها به بچه ارائه نمي شه.انگار دوستي و عاشقي گناه كبيره است كه اين جور والدين چشمهاشون رو در برابرش مي بندن و اجازه مي دن بچه با تموم بي تجربگي و احساسات منطق ناپذيرش اونو تجربه كنه و ظاهرا اصلا براشون مهم نيست كه ممكنه اين بچه طاقت رويارويي با مسائل احساسي رو نداشته باشه و خداي نكرده بر اساس فكر خام و بي تجربه اش دست به كار احمقانه اي بزنه…بله،من در اين موارد انگشت اتهام رو در درجه اول رو به سوي پدر و مادر ها مي گيرم،اونها مقصرن،اونها مسئول تربيت فكر و ذهن بچه هستن…در درجه دوم خودمون مقصريم كه وقتي به سن عقل رسيديم و متوجه اشتباهاتمون شديم باز با حماقتي عجيب روي خطاهامون اصرار مي ورزيم و جالب اين كه ديگران رو متهم مي كنيم كه ما رو درك نمي كنن و دوست ندارن.
خواهر عزيزي كه به من اون حرفها رو زدي،ضمن اين كه بدون تعارف مي گم خيلي بچه اي و در ضمن هر چي نوشته بودي لايق خودت بود،بهت يادآوري مي كنم كه توقعت بي جا بوده چون هيشكي به جز پدر و مادر مسئول دوست داشتن ديگري نيست.اي كاش ما ياد مي گرفتيم ديگران رو اونجوري كه خودشون مي خوان دوست داشته باشيم و در ضمن اجازه بديم اونها هم ما رو با سبك خودشون دوست داشته باشن نه اين كه سليقه خودمون رو بهشون تحميل كنيم.يه زماني بود كه وقتي دوستي از من سراغ نمي گرفت و يا جايي مي رفت و من رو با خودش نمي برد خيلي از دستش ناراحت مي شدم.ولي حالا كه خوب در موردش فكر مي كنم مي بينم توقع بي جايي داشتم.ما نبايد منتظر وايسيم تا ديگران از راه برسن و بهمون محبت كنن.خودمون بايد زمينه هاي محبت كردن و محبت ديدن رو ايجاد كنيم.بله بايد زحمت كشيد،هيچي آسون به دست نمي آد حتي محبت ديدن از ديگران.عوض گدايي كردن محبت از ديگران چه بهتر كه به خودمون بپردازيم،ببينيم چه توانايي هايي داريم و چطور مي شه اونها رو پرورش داد،هيچ چيزي به اندازه متانت و غرور مثبت در ديگران احترام ايجاد نمي كنه و باعث جلب محبت اونها نمي شه.
قبل از اين كه برم مي خوام از اشك كوچيك تشكر كنم.ممنون از بابت اون روز،من فكر كردم و به اين نتيجه رسيدم كه نبايد زياد سخت گرفت،بقول خودم بالاخره يه روزي همه چيز درست مي شه.فقط بايد صبور بود و البته اميدوار بود كه عمر آدم اونقدر طولاني باشه كه اون يه روز رو ببينه!! من كه خودم رو مي زنم به كوچه علي چپ و فرض مي كنم اون حرفها رو فرهاد زده نه من!به نظرت چطوره؟سرم رو كه نكردم زير برف؟…روز جمعه به همه خوش بگذره!
۱۳۸۳ آذر ۱, یکشنبه
ديشب داشتم بعد از شام ظرفهامو مي شستم كه بهم گفتن يكي پاي تلفن منو مي خواد.پرسيدم كي؟گفتن پيمان!!باورم نمي شد،اونوقت شب،اونم پيمان كه شايد پنج شيش سالي مي شد بهم زنگ نمي زد،چي شده كه ياد من كرده؟البته تا اسمش رو شنيدم حدس زدم واسه خاطر چه مطلبي زنگ زده،گوشي رو برداشتم،پيمان با صدايي كه به نظرم غم گرفته اومد شروع كرد باهام حرف زدن،بهانه اش اين بود كه براي پروژه آخر ترمش نياز به يه مرجع برقي داره و چون من رشته ام برق بوده مي خواست بدونه مي تونم كتابي چيزي در اختيارش بذارم؟با اين كه حدس مي زدم واسه خاطر اين موضوع زنگ نزده باشه ولي گفتم بذار خودش بره سر اصل مطلب.از بچگي مي شناسمش و مي دونم چه موجود كم طاقتيه،پيش بينيم درست دراومد،اولش يهو بي مقدمه گفت تفتفو رو ديدم و چه خوشكل شده بود و ياد تو افتادم و اون دوران....تو دلم گفتم برو سر اصل مطلب....مكثي كرد و گفت:يادش بخير اون يكي هم دختر خوبي بود....جرئت نداشت از آرزو اسم ببره،شايد شرم داشت،شايدم دلش آتش گرفته بود،هرچي بود مدتي درباره آرزو حرف زد بدون اون كه اسمي ازش ببره،چقدرپشيمون بود!دلم به حالش سوخت،وقتي ياد حرفهام تو بلاگ قبلي مي افتم كه به آرزو التماس مي كردم پيمان رو نبخشه به خودم مي گم پسر تو خيلي سنگ دلي!ولي خب پيمان حقشه....مونده تا بفهمه با آرزو چه كرده....قصد بزرگ كردن ماجرا رو ندارم،كاسه داغتر از آش هم نيستم،ولي معتقدم در حق آرزو ناجوانمردانه خيلي ظلم شد....پيمان ازم خواست نوشته هاي قديميم رو نشونش بدم،منظورش سرگذشتي بود كه من در مورد خاطرات اون دوران به مدت چهار سال نوشته بودم،تمام اتفاقاتي رو كه رخ داده بودن مو به مو گفته بودم....بهش دروغي گفتم نمي دونم كجان....آخه ديگه الان مرور كردن خاطراتي كه بر نمي گردن و روزي صد دفعه گفتن اين جمله كه خدايا شكر خوردم!آرزو رو بهم برگردون چه تاثيري به حالت خواهد داشت پيمان جان؟بهش گفتم:من جاي تو بودم سعي مي كردم از اون دوران،از اون عشق پاك و بي آلايش كه چهار سال ازش بهره مند بودم با خاطره اي خوش ياد بكنم،حسرت نخورم،بلكه خوشحال باشم كه خدا چنين شانسي رو نصيب من كرد،چون كساني بودن كه در حسرت يك روز بهره مندي از اون عشق پاك سالها به انتظار نشستن و آخر سر هم بهش نرسيدن....سكوت كرد....فكر كنم فهميد چي مي خوام بگم،هرچند مي دونم هنوز ته دلش فكر مي كنه من با آرزو سر و سر دارم،فكر مي كنه يواشكي رفتم و اونو صاحب شدم،مي دونم باور نمي كنه كه به احترام حرف اون،يك عمر حسرت روبه جون خريدار شدم و رو حرفش حرف نزدم...مي دونم باور نمي كنه.....در هر حال براي آرزو خوشحالم....ديدي آرزو؟مي گفتي پيمان قدرم رو ندونست،منو گذاشت و رفت،حالا مي بيني با چه فلاكتي برگشته؟........آرزو شايد بد نباشه اگر ته دل اونو ببخشي،اينكه اونو دوباره به حضور بپذيري يا نه به خودت بستگي داره،ولي پيماني كه من ديشب باهاش حرف مي زدم،خسته پشيمون و دلشكسته بود....نمي دونم شايد گناهي كه اون مرتكب شد تا ابد بخشودني نباشه.......ولي آرزو اگه گذشته ها رو فراموش كني شايد واسه خودت هم بهتر باشه.........................................................!؟؟
۱۳۸۳ آبان ۲۶, سهشنبه
مرام روزگار رو نمي شه هيچ وقت پيش بيني كرد،يه جاهايي كه رو دور شانسي و داري مدام خوش شانسي مي آري يهو چنان بهت ضد حال مي زنه،و يا برعكس،در اوج نااميدي،وقتي همه درها رو به روي خودت بسته مي بيني،يهو چنان گشايشي در كارت ايجاد مي كنه كه در هردو حالت تو فقط انگشت به دهن مي موني و از خودت مي پرسي چه حكمتي تو اين كار بود و چرا چنين اتفاقي افتاد؟
ديشب،در سرماي دلپذير آخرين شبهاي آبان ماه،واسه خودم تو كوچه هاي محلمون قدم مي زدم.باز دلم هوس آرزو رو كرده بود و داشتم تو ذهنم باهاش حرف مي زدم،هميشه همين كارو مي كنم،دلم هواي هر كيو مي كنه،فورا تو ذهنم اونو مجسم مي كنم و اونقدر باهاش حرف مي زنم تا سبك بشم.
صحبتم با آرزو طولاني شده بود و نهايتا به اونجا رسيده بوديم كه من با حسرت بگم:«اگه مي دونستم با پا پيش گذاشتنم،همون سلام و عليك مختصر ولي ارزشمند رو باهات از دست مي دم،هرگز چنين كاري نمي كردم...آرزو من مقصرم،من حد خودم رو ندونستم و پامو از گليمم فراتر گذاشتم..آره من!»
در شرايطي كه تمام وجودم سرشار از حسرت ديدن آرزو بود،پيچيدم تو كوچه شون و همون لحظه خودش سوار بر ماشين از راه رسيد.معلوم بود خسته است،چون داشت با سرعت رانندگي مي كرد،ساعت تقريبا نه شب بود و طفلك تازه اون موقع داشت از سر كار برمي گشت.به خودم گفتم مي رم مي شينم رو سكو و بعد مدتها يه دل سير تماشاش مي كنم.... نه،عجله نكنيد،مي دونم بعضيهاتون مي گيد خب تو كه داشتي از آرزو درد مي مردي،مي رفتي جلو صحبت مي كردي،شايد اين بار فرجي حاصل مي شد!به شما مي گم كه صبور باشيد،بله،حق با شماست،ولي اگر من اين كارو مي كردم،از ديدن اين صحنه اي كه الان مي خوام براتون تعريف كنم محروم مي موندم،پس صبور باشيد و مثل بچه خوب بشينيد و به داستانم گوش بديد،نمي خوايد هم مي تونيد از كلاس تشريف ببريد،شنيدن حرفهاي من اجباري نيست!خب؟
خب...رو سكويي كه از مدتي قبل بعد پياده روي روش مي شينم و سر يه تقاطع واقع شده نشستم،آرزو داشت ماشينش رو قفل مي كرد،پيمان رو ديدم كه اومد رد شد و ظاهرا رفت تو ساختمونشون،خب ساختمون اونا با آرزو اينا ديوار به ديواره،مدتي گذشت و من شبح ريز نقش و دوست داشتني اي رو ديدم كه از خستگي حتي ناي راه رفتن نداشت،با اين كه فاصله مون نزديك به پنجاه متر بود و هوا كاملا تاريك،قشنگ مي ديدم كه چطور قدمهاشو با خستگي بر مي داره،صداي جير جير دزد گير ماشينش هم اومد،گفتم تموم شد،دزدگير ماشينش رو هم زد و الان از پله ها مي ره بالا و وارد ساختمونشون مي شه....ولي يهو متوجه شدم يكي از وسط تاريكي سر در آورد و درست در لحظه اي كه آرزو بالاي پله ها رسيده بود،خودش رو به اون رسوند،كي جرئت كرده بود سد راه آرزوي من بشه؟!نمي دونم چه حسي باعث شد يه دفعه مثل فشنگ از جا بپرم،حسادت بود؟خشم بود؟كنجكاوي بود؟فقط يه لحظه به خودم اومدم ديدم دارم زمزمه مي كنم:پيمان تو حق نداري!!!....................به اعصابم مسلط شدم،گفتم مرد باشم و مردونه شاهد ماجرا باشم بهتره تا مثل يه بچه كم تحمل همه چيزو به هم بزنم،برگشتم سر جام و نشستم در حالي كه نشستن اونقدر برام غير ممكن شده بود كه انگار بخوام رو صندلي ميخي يا تشت پر از آهن مذاب بشينم.
پيمان به آرزو نزديك شد،مشخص بود كه مي خواست باهاش صحبت كنه،ولي آرزو در حالي كه درو نيمه باز نگه داشته بود جواب كوتاهي بهش داد و در رو بست،ديدم كه پيمان هم سر به زير برگشت و وارد ساختمونشون شد....ديگه نتونستم بشينم،شروع كردم به دويدن،حس سركش و عصيانگري رو كه در وجودم جوشيده بود رو بايد يه جوري مهار مي كردم.تا آخر كوچه آرزو اينا رو يه نفس دويدم.مثل يه ببر زخمي مي غريدم و نفس نفس مي زدم.بي هدف واسه خودم مي چرخيدم....چطور شد؟چرا يه دفعه اين طور بهم ريختم؟چرا...چرا چشمام پر اشك شده؟آرزو مي بيني پيمان با چه وقاحتي دوباره خواستار صحبت كردن با توست؟!!مي بيني اون بي شرم كه تو رو به ده نفر فروخته حالا بعد اين همه سال يادش افتاده كه شكر خورده؟آرزو من جاي تو بودم تا ابد نمي بخشيدمش!اون باعث شد تو براي هميشه خودت رو زندوني كني،از درس و زندگي بيفتي،ديگه اون دختر سابق نباشي،آرزو اون من رو هم آرزو به دل تو گذاشت،آرزو نبخشش!نبخشش!.......................به شدت منقلب شده بودم،مدتي گذشت تا دوباره حال عاديمو به دست آوردم،مثل هميشه احساساتم رو پشت نقاب غرور و صلابت پنهان كردم،سر ميز شام نشستم و سعي كردم مثل هميشه باشم،البته برادرم متوجه شد،اما به روم نياورد....خب،بعد يكي دو ساعت تلاطم احساسات،وقتي به خودم مسلط شدم و حالت عادي پيدا كردم،به خودم گفتم:شك نكن كه آرزو درخواست اونو نپذيرفته،تو كه نديدي پيمان چيزي به اون بده،هرچند مي تونست زباني شماره شو به آرزو بده،ولي دقت كن،بياد بيار اون شبي رو كه خودت از آرزو درخواست كردي،آرزو در يك قدميت ايستاد،چقدر برات احترام قائل شد،چقدر دوستانه رفتار كرد،فاصله صورتهاتون بيست سانت هم نبود،يادته وقتي خداحافظي مي كردي و از روي شونه براش دست تكون دادي و گفتي دو ساعت تو سرما منتظر شدم تا شما از راه برسيد چه لبخند قشنگي زد؟يادته چه جوري نگاهت كرد؟يادته حتي مدتي ايستاد و دور شدنت رو تماشا كرد؟در حالي كه براي پيمان فقط نگاه مختصري از بالاي پله ها بهش انداخت و فوري هم رفت داخل ساختمون...به آرزو اعتماد داشته باش،مطمئن باش اون پيمان رو به حضور نپذيرفته،حتي اگر هم حرفي ميونشون رد و بدل شده باشه تو بايد جنبه داشته باشي،مگه نگفتي خواست و اراده آرزو در هر حالتي برات محترمه؟گفتم چرا و همون جا ناراحتي هامو فراموش كردم.
دوستان من به آرزو اعتماد دارم،حتي بهتره بگم بهش اعتقاد دارم،مي دونم در هر شرايطي،اون درست ترين كارو مي كنه و من هم اگه مدعي هستم كه دوستش دارم،بايد نشون بدم كه در هر حالتي براي نظرش احترام قائلم و سعي نمي كنم خودخواهي هاي خودم رو بهش ديكته كنم...حسادت رو پشت درهاي عشقي منطقي و ايثارگرانه زندوني مي كنم،در مقابل خواست دختر مورد علاقه ام با احترام سر فرود مي آرم و مثل هميشه به اون پايبند هستم،من آگاهانه در رو به روي خودم مي بندم،چون مي دونم روزي،خدا در ديگري به روم باز مي كنه و من رو به آرزوم مي رسونه.خوشحالم كه از اين امتحان هم سر بلند بيرون اومدم و همچنان پا برجا هستم.
ديشب،در سرماي دلپذير آخرين شبهاي آبان ماه،واسه خودم تو كوچه هاي محلمون قدم مي زدم.باز دلم هوس آرزو رو كرده بود و داشتم تو ذهنم باهاش حرف مي زدم،هميشه همين كارو مي كنم،دلم هواي هر كيو مي كنه،فورا تو ذهنم اونو مجسم مي كنم و اونقدر باهاش حرف مي زنم تا سبك بشم.
صحبتم با آرزو طولاني شده بود و نهايتا به اونجا رسيده بوديم كه من با حسرت بگم:«اگه مي دونستم با پا پيش گذاشتنم،همون سلام و عليك مختصر ولي ارزشمند رو باهات از دست مي دم،هرگز چنين كاري نمي كردم...آرزو من مقصرم،من حد خودم رو ندونستم و پامو از گليمم فراتر گذاشتم..آره من!»
در شرايطي كه تمام وجودم سرشار از حسرت ديدن آرزو بود،پيچيدم تو كوچه شون و همون لحظه خودش سوار بر ماشين از راه رسيد.معلوم بود خسته است،چون داشت با سرعت رانندگي مي كرد،ساعت تقريبا نه شب بود و طفلك تازه اون موقع داشت از سر كار برمي گشت.به خودم گفتم مي رم مي شينم رو سكو و بعد مدتها يه دل سير تماشاش مي كنم.... نه،عجله نكنيد،مي دونم بعضيهاتون مي گيد خب تو كه داشتي از آرزو درد مي مردي،مي رفتي جلو صحبت مي كردي،شايد اين بار فرجي حاصل مي شد!به شما مي گم كه صبور باشيد،بله،حق با شماست،ولي اگر من اين كارو مي كردم،از ديدن اين صحنه اي كه الان مي خوام براتون تعريف كنم محروم مي موندم،پس صبور باشيد و مثل بچه خوب بشينيد و به داستانم گوش بديد،نمي خوايد هم مي تونيد از كلاس تشريف ببريد،شنيدن حرفهاي من اجباري نيست!خب؟
خب...رو سكويي كه از مدتي قبل بعد پياده روي روش مي شينم و سر يه تقاطع واقع شده نشستم،آرزو داشت ماشينش رو قفل مي كرد،پيمان رو ديدم كه اومد رد شد و ظاهرا رفت تو ساختمونشون،خب ساختمون اونا با آرزو اينا ديوار به ديواره،مدتي گذشت و من شبح ريز نقش و دوست داشتني اي رو ديدم كه از خستگي حتي ناي راه رفتن نداشت،با اين كه فاصله مون نزديك به پنجاه متر بود و هوا كاملا تاريك،قشنگ مي ديدم كه چطور قدمهاشو با خستگي بر مي داره،صداي جير جير دزد گير ماشينش هم اومد،گفتم تموم شد،دزدگير ماشينش رو هم زد و الان از پله ها مي ره بالا و وارد ساختمونشون مي شه....ولي يهو متوجه شدم يكي از وسط تاريكي سر در آورد و درست در لحظه اي كه آرزو بالاي پله ها رسيده بود،خودش رو به اون رسوند،كي جرئت كرده بود سد راه آرزوي من بشه؟!نمي دونم چه حسي باعث شد يه دفعه مثل فشنگ از جا بپرم،حسادت بود؟خشم بود؟كنجكاوي بود؟فقط يه لحظه به خودم اومدم ديدم دارم زمزمه مي كنم:پيمان تو حق نداري!!!....................به اعصابم مسلط شدم،گفتم مرد باشم و مردونه شاهد ماجرا باشم بهتره تا مثل يه بچه كم تحمل همه چيزو به هم بزنم،برگشتم سر جام و نشستم در حالي كه نشستن اونقدر برام غير ممكن شده بود كه انگار بخوام رو صندلي ميخي يا تشت پر از آهن مذاب بشينم.
پيمان به آرزو نزديك شد،مشخص بود كه مي خواست باهاش صحبت كنه،ولي آرزو در حالي كه درو نيمه باز نگه داشته بود جواب كوتاهي بهش داد و در رو بست،ديدم كه پيمان هم سر به زير برگشت و وارد ساختمونشون شد....ديگه نتونستم بشينم،شروع كردم به دويدن،حس سركش و عصيانگري رو كه در وجودم جوشيده بود رو بايد يه جوري مهار مي كردم.تا آخر كوچه آرزو اينا رو يه نفس دويدم.مثل يه ببر زخمي مي غريدم و نفس نفس مي زدم.بي هدف واسه خودم مي چرخيدم....چطور شد؟چرا يه دفعه اين طور بهم ريختم؟چرا...چرا چشمام پر اشك شده؟آرزو مي بيني پيمان با چه وقاحتي دوباره خواستار صحبت كردن با توست؟!!مي بيني اون بي شرم كه تو رو به ده نفر فروخته حالا بعد اين همه سال يادش افتاده كه شكر خورده؟آرزو من جاي تو بودم تا ابد نمي بخشيدمش!اون باعث شد تو براي هميشه خودت رو زندوني كني،از درس و زندگي بيفتي،ديگه اون دختر سابق نباشي،آرزو اون من رو هم آرزو به دل تو گذاشت،آرزو نبخشش!نبخشش!.......................به شدت منقلب شده بودم،مدتي گذشت تا دوباره حال عاديمو به دست آوردم،مثل هميشه احساساتم رو پشت نقاب غرور و صلابت پنهان كردم،سر ميز شام نشستم و سعي كردم مثل هميشه باشم،البته برادرم متوجه شد،اما به روم نياورد....خب،بعد يكي دو ساعت تلاطم احساسات،وقتي به خودم مسلط شدم و حالت عادي پيدا كردم،به خودم گفتم:شك نكن كه آرزو درخواست اونو نپذيرفته،تو كه نديدي پيمان چيزي به اون بده،هرچند مي تونست زباني شماره شو به آرزو بده،ولي دقت كن،بياد بيار اون شبي رو كه خودت از آرزو درخواست كردي،آرزو در يك قدميت ايستاد،چقدر برات احترام قائل شد،چقدر دوستانه رفتار كرد،فاصله صورتهاتون بيست سانت هم نبود،يادته وقتي خداحافظي مي كردي و از روي شونه براش دست تكون دادي و گفتي دو ساعت تو سرما منتظر شدم تا شما از راه برسيد چه لبخند قشنگي زد؟يادته چه جوري نگاهت كرد؟يادته حتي مدتي ايستاد و دور شدنت رو تماشا كرد؟در حالي كه براي پيمان فقط نگاه مختصري از بالاي پله ها بهش انداخت و فوري هم رفت داخل ساختمون...به آرزو اعتماد داشته باش،مطمئن باش اون پيمان رو به حضور نپذيرفته،حتي اگر هم حرفي ميونشون رد و بدل شده باشه تو بايد جنبه داشته باشي،مگه نگفتي خواست و اراده آرزو در هر حالتي برات محترمه؟گفتم چرا و همون جا ناراحتي هامو فراموش كردم.
دوستان من به آرزو اعتماد دارم،حتي بهتره بگم بهش اعتقاد دارم،مي دونم در هر شرايطي،اون درست ترين كارو مي كنه و من هم اگه مدعي هستم كه دوستش دارم،بايد نشون بدم كه در هر حالتي براي نظرش احترام قائلم و سعي نمي كنم خودخواهي هاي خودم رو بهش ديكته كنم...حسادت رو پشت درهاي عشقي منطقي و ايثارگرانه زندوني مي كنم،در مقابل خواست دختر مورد علاقه ام با احترام سر فرود مي آرم و مثل هميشه به اون پايبند هستم،من آگاهانه در رو به روي خودم مي بندم،چون مي دونم روزي،خدا در ديگري به روم باز مي كنه و من رو به آرزوم مي رسونه.خوشحالم كه از اين امتحان هم سر بلند بيرون اومدم و همچنان پا برجا هستم.
۱۳۸۳ آبان ۲۵, دوشنبه
ديدن كارتون در بزرگسالي اين حسن رو دست كم داره كه آدم براي لحظاتي بزرگ بودن رو فراموش مي كنه...آخ كه چقدر دلم براي بچگيم تنگ شده!كاش مي شد دوباره به اون دوران برگشت...مي گم انسان اينقدر تو علم پيشرفت كرده و داره انواع تور هاي عجيب و غريب از جمله تور سياحتي مريخ رو راه مي اندازه،نمي شه يه همتي بكنه و يه راهي براي سفر به گذشته پيدا كنه؟فكرشو بكنيد،تور يك هفته اي سفر به چهارده سالگي!تيتر جالبيه،البته از نظر من.
چقدر اين كاتون پرنسس سارا رو دوست دارم،كانال مانگا نشون مي ده،هر هفته تماشا مي كنم،قصه اش خيلي خنك و لوسه،ولي من نمي دونم چرا باهاش حال مي كنم،بخصوص با آهنگ اولش و اونجاييش كه خوانندهه به زبان فرانسوي مي گه:پرنسس تو بسيار زيبايي و هميشه به كمك دوستانت مي آيي....قبل ساراهم هنا داره،البته اسم اصلي اون بنده خدا كتي بوده!!خب بايد خدا رو شكر كرد موقع دوبلاژ اسمشو سكينه و رقيه نذاشتن!از اين صدا و سيما بعيد نيست.بعله،ما به اين ترتيب هم براي مدتي بچه مي شيم هم زبان فرانسه ام تقويت مي شه،از وقتي اين چيزا رو تماشا مي كنم فرانسه ام خيلي پيشرفت كرده،مي تونم ادعا كنم مثل فارسي اونو بلد شدم...آخ كه دلم مي خواد يه فرصتي پيدا مي كردم تا يه دستي به سر و گوش اين وبلاگم بكشم،به بلاگ امثال پانتي كه سر مي زنم ها،بي اختيار حسوديم مي شه!وبلاگشو كه ديديد حتما؟آدم حظ مي كنه،مرتب عين دستة گل.اون بك گراند خوش تركيبشه،اون تيتر زيبا و شاعرانشه،قشنگ يه موزيك خوشكل هم واسه صفحه اش گذاشته،نوشته هاش هم كه مثل جواهره...پانتي علنا اعلام مي كنم كه از اين بابت حسابي بهت حسوديم مي شه.تو خونه داريت بيسته...كاش برقت كمي من شاه تنبلو مي گرفت!شيش ماه بيشتره بلاگمو احداث كردم و همت نكردم يه دست بهش بكشم...ولي خب ايشالا به زودي يه كارايي مي كنم...واسش برنامه دارم...فقط اين سال سه هزار از راه برسه تا ما بر تنبليمون فائق بيايم و يه حركتي بكنيم!!! دوستتون دارم بچه ها،بهم سر بزنيد و كامنت بذارين،حوصله ام سر رفت بس كه نديدمتون.
چقدر اين كاتون پرنسس سارا رو دوست دارم،كانال مانگا نشون مي ده،هر هفته تماشا مي كنم،قصه اش خيلي خنك و لوسه،ولي من نمي دونم چرا باهاش حال مي كنم،بخصوص با آهنگ اولش و اونجاييش كه خوانندهه به زبان فرانسوي مي گه:پرنسس تو بسيار زيبايي و هميشه به كمك دوستانت مي آيي....قبل ساراهم هنا داره،البته اسم اصلي اون بنده خدا كتي بوده!!خب بايد خدا رو شكر كرد موقع دوبلاژ اسمشو سكينه و رقيه نذاشتن!از اين صدا و سيما بعيد نيست.بعله،ما به اين ترتيب هم براي مدتي بچه مي شيم هم زبان فرانسه ام تقويت مي شه،از وقتي اين چيزا رو تماشا مي كنم فرانسه ام خيلي پيشرفت كرده،مي تونم ادعا كنم مثل فارسي اونو بلد شدم...آخ كه دلم مي خواد يه فرصتي پيدا مي كردم تا يه دستي به سر و گوش اين وبلاگم بكشم،به بلاگ امثال پانتي كه سر مي زنم ها،بي اختيار حسوديم مي شه!وبلاگشو كه ديديد حتما؟آدم حظ مي كنه،مرتب عين دستة گل.اون بك گراند خوش تركيبشه،اون تيتر زيبا و شاعرانشه،قشنگ يه موزيك خوشكل هم واسه صفحه اش گذاشته،نوشته هاش هم كه مثل جواهره...پانتي علنا اعلام مي كنم كه از اين بابت حسابي بهت حسوديم مي شه.تو خونه داريت بيسته...كاش برقت كمي من شاه تنبلو مي گرفت!شيش ماه بيشتره بلاگمو احداث كردم و همت نكردم يه دست بهش بكشم...ولي خب ايشالا به زودي يه كارايي مي كنم...واسش برنامه دارم...فقط اين سال سه هزار از راه برسه تا ما بر تنبليمون فائق بيايم و يه حركتي بكنيم!!! دوستتون دارم بچه ها،بهم سر بزنيد و كامنت بذارين،حوصله ام سر رفت بس كه نديدمتون.
اشتراک در:
پستها (Atom)