۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه
خداحافظ تعطیلات تابستونی 89
خب امروز آخرین روز تعطیلات منه...با این که هیچ جا نرفتم و خونه بودم، روی هم رفته بد نگذشت...وقتم رو جوری تنظیم کردم که به همه کارام رسیدم...تنها کاری که اون جور که می خواستم انجام ندادم ادامه بازنویسی کتاب سومم بود که اون رو هم از فردا شروع می کنم...دیگه چیزی نمونده،فوقش سه فصل دیگه بنویسم تمومه...خوشبینم که تا قبل از دهمین سالگرد شروع نوشتنش در آبان ماه تمومش کنم........و از حالا دیگه مرخصی نمی گیرم تا عید نوروز...معمولا هفته دوم عید رو مرخصی می گیرم و می چسبونمش به هفته اول...در دو سال گذشته بهترین تفریح من در چهارده روز تعطیلی ورزش بوده....خوشبختانه هر سال یه هم پا داشتم و دعا می کنم در تعطیلات عید بعدی هم باز یکی باشه....نه این که اگه کسی نباشه ورزش نمی کنم،ولی ورزش دسته جمعی لذت دیگه ای داره...
خنده داره،تعطیلی سه روزه عید فطر کم بود،حضرات حالا پیشنهاد تعطیلی یه هفته ای بین عید غدیر تا قربان رو مطرح کردن...البته این تلاشی است در جهت حذف کردن تعطیلات عید نوروز...واقعا نمی دونم چی باعث می شه اینها این طور با تبر بیفتن به جون هویت اصیل ایرانی مون و البته تیشه بزنن به ریشه خودشون...امسال ماه رمضون شاهد تغییرات شگرفی بودم،خیلی از کسانی که تا همین پارسال،سال های سال از بچگی روزه می گرفتن امسال دیگه نگرفتن،اعتقادات مردم برگشته،روش های اصلاحی حضرات هم نتیجه معکوس می ده...داره بد زمونه ای می شه،خدا رحم کنه!
خب،می بینید که این بار بنده از پاپ کاتولیک تر شدم،فرهاده دیگه،هر دفعه یه جوره،البته شاید تنوع اون هم در مطالب وبلاگ بد نباشه،آخه اگه قرار باشه من هر دفعه یه سری حرف تکراری بزنم که همین دو سه تا خواننده ام رو هم از دست می دم.....
برم،اونهایی که این مدت رو روزه گرفتن عیدشون مبارک،برای همه شروع هفته خوبی رو آرزومندم،چیزی از تابستون نمونده،دو هفته تا پاییزی که دوستش ندارم،بزن بریم که همین دو هفته می تونه پر از خاطرات خوب باشه....
۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه
چطوری بعضی ها پیشرفت می کنن
ما معمولا عادت داریم وقتی یه عملکرد خوب می بینیم،محو تماشاش می شیم و تحسین می کنیم و در بهترین حالتش دلمون می خواد ماهم بتونیم به همون خوبی عمل کنیم ولی تعداد کمی از ما واقعا تا آخر مسیر رو طی و سعی می کنه به همون حد از مهارت برسه
استادم همیشه وقتی از کسی تعریف می کنم می گه طرف زحمت کشیده،هرچند من خودم شخصا وجود استعداد رو در پیشرفت طرف موثر می دونم،ولی خب هنوز به اون حد از فناوری نرسیدیم که مثل ماتریکس یه سری سیم به کله مون وصل کنن و هر مهارتی که دلمون بخواد رو توی مغزمون آپلود کنن...فعلا تنها راه پیشرفت وقت گذاشتن و زحمت کشیدنه...و خب مهمترین عامل کمبود وقت و گرفتاری است که خیلی هامون همون رو بهونه می کنیم تا در نهایت سری به نشانه تاسف و ناتوانی تکون و ترجیح بدیم همچنان قهرمانمون رو تشویق کنیم........
جان؟خب همیشه که نمی شه خنده دار بنویسم،یه وقتهایی هم غلظت فلسفه ام به قول پانتی می زنه بالا،امروز هم از اون روزها بود...برم،ما که از اولش اهل روزه موزه نبودیم ولی اونهایی که گرفتن ایشالا قبول باشه و پیش پیش عید فطر رو بهشون تبریک می گم...آخر هفته خوبی داشته باشید بچه ها
۱۳۸۹ شهریور ۱۱, پنجشنبه
خاطره فرهاد هفده ساله از تهران
یادش به خیر،دبستان که بودیم توی کتاب تاریخمون نوشته بود:در زمان هخامنشیان تحصیل فقط مخصوص طبقه مرفه و درباریان بود و مردم عادی از آن بی بهره بودند!........دیروز همسایه مون تعریف می کرد که می خواسته اسم پسرشو در دبیرستان البرز بنویسه ولی وقتی شنیده شهریه اش دوازده میلیون تومن(دقت کنید تومن نه ریال!) می باشد منصرف شده است!...داشتم فکر می کردم اگر ما همه جوره در زندگیمون ضرر کردیم،ظاهرا این یه رقم به سودمون بوده چون من با نه هزارتومن توی اون مدرسه ثبت نام کردم و تازه پدر و مادرم غر می زدن و می گفتن شهریه اش بالاست و من باید سعی کنم خوب درس بخونم تا عوضش در بیاد!
(خاطره ای بود از فرهاد،هفده ساله از تهران)
۱۳۸۹ شهریور ۷, یکشنبه
دلخوشی
جمعه ای لباس فرمی که قبل عید به کمک یکی از بچه ها داده بودم خیاط برام بدوزه رو تنم کردم...پارچه اش از این ساتن های اعلاس و رنگش زرد خردلی براق...آخه قرار بود از کتاب سال ورزش بیان برای عکس گرفتن...یادش به خیر،اون روزی که پارچه خریدیم چه قدر خوش گذشت...درباره اش توی همین وبلاگ حرف زدم...توی مطالب دی ماه 88....با این که خیلی ازش نگذشته و اون روز کار خاصی نکردیم ولی احساس می کنم خیلی بهمون خوش گذشت...شاید چون اونهایی که باهاشون رفتم خرید پارچه،به زودی از ایران می رن و باز من می مونم و حوضم!
آره می گفتم،لباس خوشکله مو تنم کردم و وقتی استادم ازم خواست فرم اختصاصی مو اجرا کنم سعی کردم بهترین عملکرد رو داشته باشم و برای اولین بار از جانب همه تشویق شدم...می دونی،تاثیر لباسه بود بیشتر،به قول خودم کت جادویی!(لبخند دندان نما!)
بعد از اتمام کلاس استادم ازم چند عکس در ژست های مختلف نمایشی گرفت،یکیش که واقعا خارق العاده در اومد،یعنی بهت بگم یه چیزی در مایه های بروسلی که دو متر با شمشیر به هوا جهیده و یک پا پرنده زده....خودم از دیدنش قند توی دلم آب شد!
می دونی،اگه بگم خوشحال نیستم دروغه...خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو می کردم در ورزش پیشرفت کردم،البته از انعطاف بدنم هیچ راضی نیستم،بعد از دو سال هنوز پاهام از طرفین صد و هشتاد باز نمی شه،ولی خب از روبرو دارم یه کارایی می کنم...با این حال نمی دونم چرا نمی تونم از ته دل شاد باشم...شاید چون کارهایی هست که خیلی وقته شروعش کردم ولی هنوز به سرانجام نرسیدن...چی؟آره شاید هم زیاده خواهم...ولی خب من همه چی رو با هم و از نوع خوبش می خوام...همیشه این طوری بودم....یه زمانی در دوره راهنمایی و دبیرستان،با بچه های مدرسه سر این که بتونن بهم گل بزنن شرط می بستم...اون موقع ها دروازه بانی نهایت رویام بود...از اون سال ها خیلی گذشته ولی من به همون زیاده خواهی قبلم و فقط نوع خواسته هام فرق کرده....
خصوصی:من خلقت کردم...من مطرح کردم و به شهرت رسوندمت...اینه پاداشم؟
خوش باشید بچه ها،یه کم قاطی و نامفهوم نوشتم خودم می دونم،دم شبه و روحم بی تاب فرار به تاریکی خیابونها...توی خونه بند نمی شم...مواظب خودتون باشید!
۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه
استحاله
یه فیلمی استنلی کوبریک فقید ساخته به اسم غلاف تمام فلزی...تلویزیون خودمون هم با دوبله فارسی(و البته کلی سانسور گفتاری و تصویری)نشونش داده...داستان یه سری سربازه که دارن برای اعزام به جنگ ویتنام آماده می شن...در بین اونها پسری هست که مطلقا روحیۀ خشونت نداره و فرمانده اش اون قدر تحقیرش می کنه و سرکوفتش می زنه تا آخر سر تبدیل به یک آدمکش بی رحم می شه و برای شروع می زنه اول از همه فرمانده شو می کشه!
احساس می کنم روزگار چنین بازی مزخرفی رو باهام در پیش گرفته،وادارم می کنه تبدیل بشم به چیزی که دوست ندارم...البته غلاف تمام فلزی یه مثال بود،ولی احساس انزجار من از عملکرد تحمیلی روزگار،دست کمی از تنفر اون پسره نداره!
ترسیدید؟خب شاید حق داشته باشید،ولی این دیالوگیه که سال هاست دارم با روزگار تکرارش می کنم و اون هم قربونش برم چه قدر گوش می کنه...برای همینه که گاهی دلم خیلی برای نوجوونیم تنگ می شه...زمانی که خیلی چیزها رو ازم قبول می کردن که نداشته باشم...مجبور نبودم خیلی از کارایی رو که دوست ندارم انجام بدم...مجبور نبودم خیلی از تظاهر هایی که منزجرم می کنه در پیش بگیرم....آره زندگی واقعی کثیفه...پر از چیزاییه که حالم رو به هم می زنه ولی چاره ای ندارم که بهش تن بدم چون قاعده بازی اینه...و متاسفانه یکی از مفاهیم بزرگ و با تجربه شدن همینه.......چه قدر دوست داشتم دوباره هیفده ساله بشم!
۱۳۸۹ مرداد ۳۰, شنبه
همه چی آرومه،ارواح شکمش
"همه چی آرومه!من چه قدر خوشبختم!"...چه قدر این ترانه مسخره اس!...البته ببخشید اول بسم الله بدون آمادگی قبلی یهو به قول خودم هولوقی نظرمو گفتم...خود من هم گاهی که سرخوشی به سرم می زنه یه سری از این ترانه های سراسر خوشحالی رو زمزمه یا گوش می کنم،مثل دلمو برد،سرمو برد پارسا چلیک،یا بالای بالای اشکین ملودی،ولی خدا می دونه در شنگولانه ترین حالم هم یه همچین گلواژه ای رو ادعا نمی کنم...یادمه یه مصاحبه ای با نصرالله مدقالچی از بزرگان عرصۀ دوبله ایران می کردن،گفت آدمی که مشکل نداشته باشه زیر چند متر خاک خوابیده!...حتا اگه نخوایم با عینک بد بینی به اطرافمون نگاه کنیم و هر چیزی رو مشکل فرض کنیم،زندگی بدون فراز و نشیب هیچ لذتی نداره...اصلا مزه آروم بودم به همون موقت بودنشه...
از صفر شروع کردن خالی از لطف نیست،ولی وقتی خیلی تکرار بشه آزاردهنده می شه...احساس می کنم زندگیم رفته روی مد تکرار...خب البته در پشت هر تکراری یه تجربه خوابیده ولی من باید کیو ببینم اگه نخوام در یه زمینه ای پیر تجربه بشم؟(چشمک)...هنوز کشتی گرفتنام با روزگار ادامه داره،امیدی هم به سرعقل اومدنم نیست،می خواستم سر به راه بشم تا به حال شده بودم دیگه،اصلا من یه جا نمی تونم آروم بشینم،بعد یه مدتی وول وولکم می گیره،خودم با دستای مبارکم می زنم آرامشم رو به هم می زنم...اونجاس که شاعر می گه...چی؟نه،اونو نمی گه،می گه توی روحت فرهاد آروم بشین!
خوش باشید بچه ها،من الان تازه از خواب بیدار شده بودم و این اخلاق شیرین چون عسلم هم ناشی از همونه،شما به بزرگی تون ببخشید،تکرار نمی شه،هفته خوب و موفقی پیش رو داشته باشید!
اشتراک در:
پستها (Atom)