یه فیلمی استنلی کوبریک فقید ساخته به اسم غلاف تمام فلزی...تلویزیون خودمون هم با دوبله فارسی(و البته کلی سانسور گفتاری و تصویری)نشونش داده...داستان یه سری سربازه که دارن برای اعزام به جنگ ویتنام آماده می شن...در بین اونها پسری هست که مطلقا روحیۀ خشونت نداره و فرمانده اش اون قدر تحقیرش می کنه و سرکوفتش می زنه تا آخر سر تبدیل به یک آدمکش بی رحم می شه و برای شروع می زنه اول از همه فرمانده شو می کشه!
احساس می کنم روزگار چنین بازی مزخرفی رو باهام در پیش گرفته،وادارم می کنه تبدیل بشم به چیزی که دوست ندارم...البته غلاف تمام فلزی یه مثال بود،ولی احساس انزجار من از عملکرد تحمیلی روزگار،دست کمی از تنفر اون پسره نداره!
ترسیدید؟خب شاید حق داشته باشید،ولی این دیالوگیه که سال هاست دارم با روزگار تکرارش می کنم و اون هم قربونش برم چه قدر گوش می کنه...برای همینه که گاهی دلم خیلی برای نوجوونیم تنگ می شه...زمانی که خیلی چیزها رو ازم قبول می کردن که نداشته باشم...مجبور نبودم خیلی از کارایی رو که دوست ندارم انجام بدم...مجبور نبودم خیلی از تظاهر هایی که منزجرم می کنه در پیش بگیرم....آره زندگی واقعی کثیفه...پر از چیزاییه که حالم رو به هم می زنه ولی چاره ای ندارم که بهش تن بدم چون قاعده بازی اینه...و متاسفانه یکی از مفاهیم بزرگ و با تجربه شدن همینه.......چه قدر دوست داشتم دوباره هیفده ساله بشم!