۱۳۸۳ خرداد ۸, جمعه

جالبه که امروز زلزله نسبتا شدیدی در تهران اومده و من هیچ متوجه نشدم!! بعد از ظهر بود و من سرگرم شستن ماشینم، بعد مدتها تصمیم داشتم یه دستی به سر و گوشش بکشم و برم واسه چوب زدن زاغ سیاه آرزو... آخه مصمم شدم باهاش صحبت کنم و کار رو یه سره کنم...ظهری تو پارک نشسته بودم، آرزو ماشینو راه انداخته بود و داشت دور می زد که ناخواسته روش به سمت من شد، 50 متری باهم فاصله داشتیم ولی هم من اونو دیدم و شناختم و هم اون، جالبه که هم من نگاه می کردم و هم اون، من که نگاهمو از روش برنداشتم، اونم برنداشت و جالبه که وقتی از مقابلم عبور کرد دیدم که به آینه ماشینش ور رفت، شاید می خواسته ببینه من هنوز دارم نگاهش می کنم یا نه...آرزو، ترو به هر چیزی که دوست داری، چرا نمی آی صحبت کنیم؟ آرزو من حاضرم در مورد آینده باهات صحبت کنم، تصمیمم رو گرفتم، پای تمام عواقبش هم می ایستم،همه کار برات می کنم فقط اگر بدونم که تو هم احساسی مشابه من داری و حاضری به خاطر من به حرکت بیفتی

بله، می گفتم که مشغول ماشین شستن بودم و زیر لب آواز می خوندم که صدای جیغ و داد شنیدم، فکر کردم دعوا شده، توجه نکردم و به کارم ادامه دادم، مدتی نگذشته بود که دیدم تموم اهل محل ریختن بیرون! حالا ما یه دستمون آفتابه آب و دست دیگه مون اسفنج صابونی، هاج و واج ایستادم دارم مردم رو تماشا می کنم! از یه بچه پرسیدم چی شده؟ گفت زلزله اومده! فکر کردم شوخی می کنه ولی خب وقتی دیدم همه هراسان دارن این طرف و اون طرف می دون و با موبایل به اینجا و اونجا زنگ می زنن باورم شد که یه اتفاقی افتاده...می گن زلزله ای به قدرت 5.8 ریشتر تهران رو لرزونده و عجبا که من حتی حسش نکردم!!! لب خندون به کارم ادامه دادم در حالی که مردم همچنان می دویدن و به اقوام آشنایانشون زنگ می زدن... من ماشین رو شستم و بعد یه راست رفتم محل کار آرزو، کارتشو قبلا بهم داده بود و از روی اون به راحتی محلشو پیدا کردم، قصد داشتم منتظر شم تا اون از ساختمون خارج شه و بعد برم جلو صحبت کنم...کمی عقب تر از ماشینش پارک کردم، از شانسم خیلی هم زود پیداش شد، ولی بر خلاف انتظار مادرش و تعدادی زن هم همراهش بودن و سوار بر ماشین آرزو شدن و حرکت کردن، با این حال تصمیم گرفتم تا بخشی از مسیر تعقیبشون کنم، می خواستم ببینم آرزو از چه مسیری به خونه بر می گرده تا یاد بگیرم، تعقیب مهیجی بود، شده بود عین این فیلمهای پلیسی، البته بعد از مدتی، وقتی حدس زدم از چه مسیری می آد، گازشو گرفتم و تیز برگشتم، اما ظاهرا آرزو و همراهانش جای دیگری رفته بودن چون دو ساعت بعد من برگشتن...با یکی از دوستانم رفتیم تا از نزدیک آرزو رو ببینیم، البته این بار فاصله مون کمی زیاد بود و هیچ سلام و علیکی صورت نگرفت ولی باز من معتقدم آرزو خودشو واسم گرفت. داره دقیقا بی محلی های منو به خودم تلافی می کنه، فقط اگه می دونست به خاطرش در این دو ماه چی کشیدم! البته حالا که تصمیم گرفتم به هر قیمتی دوباره باهاش صحبت کنم احساس آرامش می کنم، حس می کنم باز یه هدفی پیدا کردم، تعلیق در زندگی و این که ندونی می خوای چیکار بکنی بدترین شکنجه ممکنه...اصلا ممکنه دیوونه بشی...مثلا همین دیشب...تو دنیای خودم بودم که پدرم گفت از یکی از خونه های اطراف صدای ساز و آواز می آد، ظاهرا عروسیه، باور کنید تا لفظ عروسی رو شنیدم با چنان سرعتی خودم رو رسوندم جلو خونه آرزو اینا...اصلا دست خودم نبود، فقط به عینه می دیدم که از تصور عروسی کردن و رفتن اون به جه حالی می افتم...خدا نصیب نکنه...مدتها رو یه صندلی تو پارک نشسته بودم، پنجره اتاق آرزو رو تماشا می کردم و از خودم می پرسیدم:

کی نوازشت خواهد کرد آرزو؟ کی تو رو در آغوش خواهد گرفت؟ کی در گوشت زمزمه خواهد کرد؟ دست تو رو کی می گیره؟ به چشمانت کی چشم می دوزه و به لبانت کی بوسه می زنه؟

شاید به نظر احساساتی و بی ارزش بیاد ولی خدا شاهده که در اون لحظات مثل این بود که دارن کارد تو قلبم فرو می کنن، داشتم از درد می مردم، داشتم از زور فشار له می شدم...به عینه داشتم می گفتم خدایا شکر خوردم اگه روزی خودمو برای آرزو گرفتم، شکر خوردم که بهش محل نذاشتم، یه فرصت دیگه بهم بده، قول می دم این بار اشتباه نکنم...روحیه ام خراب بود، اعصابم داغون بود، احساساتم ویرون شده بود...خلاصه لحظات بسیار تلخی رو دیشب سپری کردم...خدا رو شکر که سپری شد....و امروز با این تصمیمی که گرفتم باز نوری از امید به دلم تابید، از خدا خواستم اون چیزی که به صلاحمه نصیبم کنه نه چیزی که دلم می خواد، به هر نتیجه ای راضیم و با شهامت اون رو پذیرا خواهم شد، خودمو برای همه چیز آماده کردم...برام دعا کنید.

این هفته ای که گذشت برام چندان خوش یمن نبود...اول از همه این که مریض بودم و تا الانم که دارم این مطالب رو می نویسم هنوز کمی دماغم فر فر می کنه...این تیپ سرما خوردگی ندیده بودیم والا! صبح تا شب حالت خوب باشه، اونوقت یهو سر شبی شروع کنی سردرد گرفتن و تب داشتن...خلاصه این شرایط ما بود طی این هفته ای که گذشت و تا دو روز پیش هم ادامه داشت...خدا رو شکر الان دیگه حالم خوب شده و اگه این فرفر بینی رو ندید بگیریم، می شه گفت کاملا خوب شدم...و اما این تنها بخشی از پیشامدهای خوبی بود که برام رخ داد...یهو الکی الکی کامپیوترم هم خراب شد...داشتم مثل الان تایپ می کردم و گرم خلق اثر بودم که صدای فن پاور و کارت گرافیکی با هم در اومد، یکسالی هست این دستگاه رو خریدم، پس به خودم گفتم یه دستی به سر و گوشش بکشم و تمیزش کنم، محض اطلاع عرض کنم که من این کار رو قبلا صد دفعه انجام دادم و سابقه کار در یه شرکت خدمات کامپیوتری رو هم به مدت 2 سال دارم...سرتونو درد نیارم، دستگاه رو باز کردیم و تمام گرد و خاکشو با جارو برقی گرفتیم و فن کارت گرافیکش رو تمیز کردیم و زدیمش جا و سیستم و بستیم و روشنش کردیم که دیدم ای بابا! مونیتور تصویر نداره! به درایو سی دی هم برق نمی رسه!! هوا رو به تاریکی بود و سردرد و تب داشت سراغم می اومد، با این حال یه سر رفتم پیش دوستم کاوه که مخ کامپیوتره، بلکه اون سر دربیاره چی شده، آقا اونم یکساعت کلنجار رفت و نتیجه نگرفت، هیچی به هیچی! خلاصه مجبور شدم شنبه ای بعد کار ببرمش پیش همونی که ازش این سیستم رو گرفتم...در طول هفته هم پیگیر بودم و خبر خوش رو پریروز گرفتم که بله، تبریک عرض می کنم جناب فرهاد خان، مادر بوردتون سوخته، ضمنا خبر خوش دیگه این که پاورتون هم به ف..ک فنا رفته!!! هیچی دیگه..... انگار یهو سر تا پا مو قهوه ای کرده باشن، تازه همین پنجشنبه پیش یه اسکنر کانن خریدم و هشتاد و اندی پیاده شدم، حالا با این اوصاف یه هشتاد نود تومن دیگه هم اخت می شم...خدا پدر طرف رو بیامرزه که حاضر شد مادر بوردم رو بفرسته نمایندگی تا اونها هم بفرستنش مرکز اصلی در دوبی، بلکه قابل تعمیر باشه، در این بین هم خودش یه مادر بورد به جاش بهم داده تا روزی که نتیجه مشخص بشه...خلاصه الان که در خدمتتون هستم دارم با مادر بورد عاریه کار می کنم.

خب واما اوج خوشیمو بهتون نگفتم....یکشنبه شب، بعد یه نمه بارون، زده بودم بیرون و می خواستم بی توجه به سردرد و تب، گردش خوبی تو محلمون بکنم و اگه خدا بخواد یه نظر آرزو رو ببینم...دلم براش خیلی تنگ شده بود، دو ماهی می شد که از نزدیک ندیده بودمش و باهم حرف نزده بودیم...به دلم برات شده بود که امشب می بینمش...سر و وضعم خوب بود و تو خیال خودم حسابی احساس خوش تیپی می کردم ، منتظر بودم آرزو بیاد و منو با اون سر و وضع ببینه و یکی از اون لبخندهای ملیح دندون نماشو بهم جایزه بده...لحظه موعود فرا رسید، آرزو برگشت، طبق معمول اول مامانشو پیاده کرد و بعد رفت کمی جلوتر تا پارک کنه، سرعتم رو طوری تنظیم کردم که درست موقعی که از ماشین پیاده می شه با هم روبرو بشیم، دل تو دلم نبود، ولی داشتم خودمو کنترل می کردم، بچه که نبودم، ضمنا اتفاق خاصی هم نیفتاده بود...فقط بعد دو ماه داشتم آرزومو می دیدم خدااااااااااااا! ....خلاصه درست لحظه ای که آرزو ماشین رو قفل کرد و خریدهاشو از صندلی عقب برداشت من به چند قدمیش رسیده بودم...آرزو شروع کرد عرض کوچه رو طی کردن و من عمود بر مسیر حرکتش بهش نزدیک می شدم...5 قدم...4 قدم...3 قدم...آرزو نگاهش رو به زمین دوخته بود...من داشتم بعد مدتها سر تا پاشو در یک نگاه اسکن می کردم، به نسبت آخرین بار که دیدمش لاغرتر و قلمی تر شده بود...صندلهای زنونه سیاهی پاش بود....نزدیکتر شدیم...نگاهم رو قوس گونه های گردش و بینی ریز نوک بالاش سیر می کرد، لبهاش مثل همیشه گرد و غنچه ای بودن...پس چرا سرشو بالا نمی کرد؟ دوست داشتم صورتشو ببینم....هنوز ته مایه هایی از اون چهره با نمک عروسکی قدیمشو داره....آرزو سر بلند نکرد که هیچ، به من که رسید یه کمی هم سرشو به اون طرف متمایل کرد...ای بابا بی انصاف! داشتیم؟ هیچی دیگه، از یه متری هم رد شدیم بدون این که هیچ سلام و یا حتی نگاهی بینمون رد و بدل بشه، غرورم اجازه نداد وقتی اون رغبتی به برقراری ارتباط نداره، من خودمو کوچیک کنم...به راهم ادامه دادم و حتی پشت سرم رو هم نگاه نکردم...به یاد اولین باری افتادم که اون بعد یکسال از قبرس برگشته بود...اون سری اون داشت با نگاهش منو می خورد و من با بی انصافی تمام نگاهمو دزدیدم و جواب نگاهشو ندادم...سری بعد هم همین کار رو کردم و اگه اون یهو از پشت سر صدام نزده و سلام نکرده بود، بی شک این سکوت ادامه پیدا می کرد...آرزو خودت سکوت رو شکستی و حالا دوباره داری برقرارش می کنی...آرزو داری کارهام رو بهم تلافی می کنی؟ آیا می خوای من رو هم مثل پیمان که خودت باهاش شروع کردی و خودت هم تمومش کردی به فراموشی بسپاری؟ می دونم این کار ازت بر می آد، من که دیگه از پیمان برات عزیزتر نیستم که بعد 4 سال دوستی، زمانی که تشخیص دادی دیگه لیاقتت رو نداره در یک لحظه به دیار عدم فرستادیش، حالا لابد نوبت منه، آره؟ چرا آرزو؟ چرا؟

البته بهش حق می دم ناراحت باشه، می دونم از من دلخوری نداره، فقط سعی داره به این ترتیب فراموشم کنه و غیر مستقیم داره بهم می گه تو هم منو فراموش کن فرهاد! آرزو نمی تونم! نمی تونم! سیزده سال تو نوبتت بودم، بعد این که اون بشقاب رو سه سال پیش بهم دادی و روزنه امید رو باز کردی، شب و روز در آرزوی لحظه ای بودم که بهت برسم و حالا تو داری می گی همه چیز رو فراموش کنم؟ فکر می کنی خیلی آسونه؟؟؟ مگه من سنگم آرزو!؟

حالا معنای اون نگاههات رو می فهمم، اون سلام کردنت، اون با زبون بی زبونی به سوی خود کشیدنت رو آرزو...تو می خواستی من بهت پیشنهاد ازدواج بدم...من خر رو بگو که اون روز وقتی بعد این همه سال واسه اولین بار باهات حرف می زدم و تو به عنوان اولین جمله گفتی: فرهاد من دوتا خواستگار دارم، اینو بهت گفتم که بدونی! دو زاریم کج بود و نفهمیدم چی می گی، هی رو دوستی پا فشاری می کردم، ولی تو طالب چیز بیشتری بودی...تو خود من رو می خواستی، نه دوستیم رو، مگه نه آرزو؟

آرزو، بین من و تو یک کوه فاصله هست و بین خانواده هامون یک دره تفاوت، به خاطرت حاضرم از روی این دره بپرم، ولی آیا تو حاضری در عوض به خاطر من این کوه رو از سر راه برداری؟ می دونی چند سال صبر کردم تا خبر قبولیت رو در دانشگاه بشنوم؟ تموم اون سالهایی رو که تو در خونه خودت رو زندونی کرده بودی من در انتظارت بودم، گفته بودی می خوای پزشکی قبول شی، دلم خوش بود که با این کار فاصله مون کم می شه و دو نفری از روی دره می پریم، ولی تو پشت کوه موندی آرزو...موندی! و حالا، فکر می کنی راه برگشتی باشه؟ منطقم می گه هیچ راهی نیست، ولی احساسم، احساسی که 13 سال واسه تو حفظش کردم و در این دو ماه پدرمو در آورده می گه شدنیه، همه چیز شدنیه! چیکار کنم آرزو؟ تو یه راهی نشونم بده.... یه بار دیگه فرصت ایجاد کن، من بهت قول دادم دیگه مزاحمت نشم، پس تو باز قدم پیش بذار، این بار هر دومون می ریم بالای کوه و رو در رو بحث می کنیم، خیلی جدی، اگر هم قسم شدیم، با هم از روی دره می پریم و گرنه در جهت مخالف از هم جدا می شیم و از کوه پایین می آییم و دیگه به یاد نمی آریم که روزگاری یه نفر پشت این کوه به انتظار بوده....سالهای سال به انتظار بوده

۱۳۸۳ خرداد ۱, جمعه

معمولا وقتی آدم مریضه، کسل و کم روحیه می شه، وای به حال این که تنها هم باشه و نخواد مشکلش رو هم با کسی در میون بذاره...در اون صورت چند برابر بیشتر تحت فشار قرار می گیره... مگه یه بدن چقدر می تونه مقاومت داشته باشه؟ به یه قلب چقدر می تونه فشار بیاد؟ مریضی، تنهایی و فشار...فکر می کنید تا کی می شه جلوی اینها مقاومت کرد و دم نزد؟ تک و تنها رو تختت افتادی و فکر و خیال رهات نمی کنه، دوست داری یه کاری بکنی، دوست داری یه چیزی بگی، ولی نمی تونی، قول دادی نگی، قول دادی نکنی... به کی قول دادی؟ به خودت....از جنگ با خودت به هیچ نتیجه ای نمی رسی، ضعیف هستی، ضعیف تر هم می شی..

برای این که کمی مسائل رو فراموش کنی تصمیم می گیری قدم بزنی...بخودت می گی شاید اگه هوام عوض بشه، روحیه ام هم بهتر بشه.... می ری بیرون، تو محلی که بیست سال ازش خاطره داری قدم می زنی، هوا صاف و آفتابیه، باد می وزه و شاخه های درختان رو تکون می ده... یه نیمکت تنها پیدا می کنی و می شینی تا هم خستگی بگیری و هم از طبیعت زیبای اطرافت لذت ببری...خاطرات قدیم مجددا برات زنده می شن، پشت هر بوته و درختی، تصویر محو و فراموش شده کسانی رو می بینی که زمانی هم بازیت بودن و در همین محل باهاشون بازی می کردی...دخترها و پسرها.... به خودت می گی: اون موقعها چقدر خوب بود، همه باهم بازی می کردیم بدون این که به تفاوتهامون فکر کنیم، همه عین هم بودیم، مثل هم بودیم، مهم نبود که بابای من چیکاره است یا مادر تو...ما هم بازی بودیم...بی غل و غش....بدون واسطه و دلیل....صدایی تو رو به دنیای واقعیات بر می گردونه، یکی از هم بازیهات که الان دختر جوون و زیبایی شده پشت فرمون نشسته و داره با خواهرش از یه جایی بر می گرده...شاید استخر رفته بودن؟ شاید هم یه جای دیگه....مهم اینه که اونقدر شادن که صدای خنده شون از اون فاصله به گوشت می رسه... سر می گردونی و مسیر حرکتشونو دنبال می کنی... هم بازیت ماشینو قفل می کنه و می ره....دوباره همه چیز مثل اولش می شه...تو دوباره تنها تو پارک نشستی و داری به گذشته ها فکر می کنی... یعنی روزی می رسه که هم بازیم دوباره برگرده پیشم؟

۱۳۸۳ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

وای آرزو ......آنژین شدم! بدهم شدم! حالا می گی چیکار کنم؟ دکتر بهم هم آمپول داده و هم قرص....یکی از آمپولها رو که همین امروز نوش جان فرمودم و دومی هم ایشالا فردا....قرصهامم خوردم، ولی حالم هنوز خوب نشده.....آرزو، می یای ازم پرستاری کنی؟ باور کن تو اگه باشی من زود زود خوب می شم...قول می دم! یادمه وقتی در بچگی تفتفو آبله مرغون گرفت، تو اونقدر بهش سرزدی و جویای احوالش شدی که خودتم آخر سر ازش گرفتی....ولی من نمی خوام تو ازم بگیری،بنابراین همین که بدونم واسه سلامتیم دعا می کنی برام کافیه.....دوستت دارم آرزو

۱۳۸۳ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

یه دوست قدیمی بهم زنگ زد....یه دختر خانوم که از این به بعد اسپرینگ صداش می زنیم...با اسپرینگ سال هفتاد و پنج آشنا شدم، تازه با تفتفو بهم زده بودم و که سر کله اش پیدا شد، حدس من همیشه این بود که تفتفو شماره منو بهش داده بود، هرچند هرگز این مسئله به اثبات نرسید...خلاصه اسپرینگ که به قصد مردم آزاری زنگ می زد، کم کم بهم علاقمند شد، و الان دقیقا 8 ساله باهم دوستیم، البته از طریق تلفن،بیشتر از دو سه متبه ندیدمش و آخرین بار هم 6-7 سال پیش بود، دوستیمون حالت کاملا معمولی داشته و داره....اسپرینگ هر وقت مشکلی پیدا می کرد بهم زنگ می زد، من سنگ صبورش بودم، در این چند سال نمی دونم با چند تا پسر دوست شد و بهم زد، ولی در هر حال همیشه به یادم بوده و کم و بیش دو سه مرتبه در سال بهم زنگ زده....امروز که صحبت کردیم 5 ماهی بود ازش بی خبر بودم، برای اولین بار می گفت که در این مدت کسی در زندگیش نبوده، و این بار من بودم که گفتنی داشتم، با اصرار ازم خواست باهاش قرار ملاقات بذارم، قرار شد 5 شنبه همدیگرو ببینیم...بعد این همه سال باید جالب باشه، اصلا یادم نیست چه شکلی بود! تازه اون دماغشو عمل کرده و این طور که می گه باید خیلی تغییر کرده باشه...در هر حال ما قراره بعد عمری بریم سر قرار...البته یه قرار ملاقات کاملا معمولی....چون ما باهم نداریم و از اون حرفها نداریم....یه سوال جالب ازم پرسید، این که احساسم نسبت به تفتفو چیه؟ گفتم احساس خاصی ندارم ولی امیدوارم هر جا هست و هر کاری می کنه موفق باشه....فعلا دلم پی کس دیگه است، کسی که به رویا ها پیوسته.....................؟

آرزو امشب یکی از آرزوهام در مورد تو برآورده شد، خدا خواست که تصویرت از زیر دست سانسور گر استاد در بره و به دست من برسه....چقدر دعا می کردم که دست کم یک عکس از تو در میون اون تصاویر باشه، که بود....خدایا،ممنون که هوامو داشتی...آرزو تو اون عکس شاید بیشتر از 12 سال نداشته باشی، ولی مهم نیست،برای من تو در هر سنی قشنگ و خواستنی بودی...اتفاقا من اون موقعهاتو بیشتر دوست دارم، روزگاری که تو شاد و خندان و فارغ از هر مشکلی همراه دوستانت بیرون می اومدی، می دویدی و می خندیدی...قایم باشک بازی می کردی...آرزو یادته یه بار رو یه صندلی تو پارک چشم گذاشته بودی، یواشکی اومدم پهلوت نشستم، تو متوجه نشدی، وقتی چشم باز کردی و من و دوستام رو کنار خودت دیدی، خجالتزده خندیدی.....آرزو چرا اون روزها دیگه بر نمی گردن؟ چرا دیگه مثل قدیم نمی تونیم دور هم باشیم؟ آرزو ما لیاقتمون بیشتر از این بود...هم من، هم تو....چرا تو باید خونه نشین می شدی و من سرگردون؟ آرزو کی مقصر بود؟ کاش می شد یه بار دیگه، فقط یه بار مثل اون موقع که خونه استاد جمع شدیم، دور هم جمع می شدیم و مثل اون شب خاطره خوبی رو تجربه می کردیم....استاد گفته بیاد قدیمها باز هم شاگردان قدیمی رو دور هم جمع خواهد کرد....آرزو اگه اینطور بشه، تو می آی؟ دلم بدجور هواتو کرده، کاش می شد به یه بهانه ای ببینمت، دلم برات تنگ شده، واسه همه چیت، واسه اون نگاههات، سکوتهات، لبخندهات و....آرزو از خلوتت بیرون بیا....بذار نور یه بار دیگه به قلبت بتابه، آرزو دنیا فقط سر کار و چهارچوب منزل نیست...بدون که کسانی هستن که به دیدنت مشتاقن....ای کاش فقط می دونستی آرزو.........آرزو...............................................!؟

۱۳۸۳ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه

آرزو خیلی بی انصافی! دیشب چرا صورتتو از من پنهان کردی؟ ترسیدی بخورمت؟ نگو این کارو نکردی! هیچ آدم عاقلی موقع عقب بردن ماشین از رو شونه چپ پشت سرشو نگاه نمی کنه، مگر این که فقط تو بکنی!!!این کارو کردی تا من که پشت سرت بودم و داشتم از سمت راستت رد می شدم صورتتو نبینم!خیلی بی انصافی آرزو! خیلی!!! تازه، بعد که رد شدیم درست اومدی پشت سر ما پارک کردی تا بتونم صدای آهنگ تکنوتو بشنوم،چیه؟ دوست داری دلمونو بسوزونی؟فکر کردی فقط خودت رقص بلدی؟ آخ آرزو.............از دست تو.....می خواستم یه چیزی بگم منصرف شدم...راستی یه پرسشنامه تهیه کردم، می خوام بدم دست همکارات تا راجع به شغلشون نظر بدن، چطوره؟ با کارم موافقی؟

آرزو،اگه یه روز تصمیم بگیرم از ایران برم، ناراحت می شی؟اصلا برات مهم هست؟ آرزو....من می دونم،می دونم چرا پنهان کاری می کنی، همه ما مشکلاتی داریم که نمی تونیم به زبون بیاریم، بنابراین یه چیزی رو بهونه می کنیم و در حقیقت یه مطلبی رو پیشمرگ می کنیم تا مشکل اصلیمونو بپوشونیم...من درکت می کنم آرزو،درکت می کنم....دوست دارم یه روز بهم اعتماد کنی و همه چیزو بهم بگی، مطمئنا اون روز هر دومون احساس سبکی خواهیم کرد، فقط تو نیستی که دلت پر از نا گفتنیهاست، من هم یه چیزایی دارم که دوست دارم به تو بگم، چون مشابه چیزائیه که تو تجربه کردی، هر دومون فریب کسی رو خوردیم که فکر می کردیم خوبه، ولی نبود....حیف! مثل این که کاریشم نمی شه کرد....بعضی کارها جبران شدنیه، ولی ظاهرا این یکی نیست....آرزو باید صبور بود، بالاخره درست می شه، من مطمئنم.....مطمئن

۱۳۸۳ اردیبهشت ۲۶, شنبه

دیشب یه اتفاق بامزه برام افتاد....چند وقته بادهای شدیدی می وزه، یکیش هم دیشب بود وقتی برای پیاده روی رفته بودم، همچینی یه کمی لرزم گرفته بود و می خواستم برم منزل تا یه لباس اضافی بردارم که یهو چشمم به یه چیز جالب افتاد....یه جوجه کلاغ کنار باغچه یکی از واحدها روی زمین بود و داشت هاج و واج اطرافشو تماشا می کرد...برام خیلی جالب بود، چون تا چشم کار می کرد خبری از درخت بلند و لونه کلاغ نبود، حالا این زبون بسته از کجا به اینجا سوت شده بود الله و اعلم...دلم نیومد به امون خدا رهاش کنم، رفتم سراغش، تا بهش نزدیک شدم به خیال این که مادرشم منقارشو باز کرد،آروم گرفتمش و سعی کردم نترسونمش، ولی خب هر کاری کردم نشد،یهو شروع کرد با صدای نکره و نابالغی غار غار کردن، اونم درست موقعی که داشتم از جلو خونه آرزو اینا رد می شدم، نمی دونم منو با کلاغه دید یا نه؟ آخه دیروز برای اولین بار بعد مدتها آرزو جمعه سر کار نرفته بود، ماشینش از اول صبح در خونه پارک بود...خلاصه کلاغه رو بردیم خونه، هر کاریش کردم چیزی بخوره نخورد که نخورد، تازه آخرش شاکی شده بود و چنان این چنگالهای تیزشو تو دستم فرو کرده بود که می خواستم جیغ بکشم! سرتونو درد نیارم، به ناچار بالای بوم به امون خدا رهاش کردم بلکه فردا با سر و صدا بتونه پدر و مادرشو پیدا کنه....تموم این کارهایی که گفتم ده دقیقه هم طول نکشید، ولی وقتی برگشتم بیرون دیدم ماشین آرزو نیستش!!!درست تو همین مدت کوتاه اومده بود بیرون و رفته بود....عجب ضد حالی! خیلی دلم براش تنگ شده، دوست داشتم این بار می دیدمش،ولی ظاهرا قسمت نمی شه....یه ضرب المثلی هست که می گه: قلبهایی که همدیگرو دوست داشته باشن، بالاخره همدیگرو پیدا می کنن....امیدوارم این مسئله در مورد من هم صدق کنه...من که امیدم رو از دست ندادم....مثل همیشه ته دلم روشنه....راستی! یه خبر بد! البته واسه خودم! آزمایش خونم نشون می ده که من کلسترولم بالاست!!! به این جوونی من باید کلسترول داشته باشم!!! دکتر بهم یه رژیم سفت و سخت غذایی-ورزشی داده که باید از این به بعد اجراش کنم....وای آرزو جونم کجایی؟ کجایی که فرهادت داره می میره!!!!...........؟