۱۳۸۵ اسفند ۱, سهشنبه
بعد این همه سال بالاخره احساس می کنم معمای پیچیده جنس مخالف رو تا حدودی حل کردم!دختر پدیده ای است که باید شناخت!(از فرمایشات خودم!!)....راستی،با تشکر از دوستانی که در جواب فایلی که براشون فرستادم نظراتشون رو در اختیارم گذاشتن،از دوستانی که تا این لحظه این کار رو نکردن خواهش می کنم چنانچه قرار هست این لطف رو در حقم انجام بدن تا آخر این هفته دست به کار بشن،چون می خوام طی یه پست جامع با تحلیل و جمع بندی نظراتشون به مطالبی که عنوان کردن جواب بدم،پس دوست عزیز محبت کن تا آخر هفته نظرت رو برام بفرست!...............قربان شما،مرحمت عالی....شام در خدمت باشیم!!!................... ؟
۱۳۸۵ بهمن ۲۷, جمعه
می دونم تا بگم می گید اوووو شب به خیر پریروز بود،ولی این شب ولنتاین یکی از بدترین روزهای عمرم بود!هرچند در این پنج سالی که ولنتاین به طور جدی وارد تقویم ایرونی ها شده-هرچند یه بنده خدایی ادعا می کرد از سال 74 هدیه ولنتاین می داده ولی من از سال 80 یادمه-به ما که خیرش نرسیده ولی این بار شرش بدجور دامن گیرم شد،جوری شده بود که فحش رو کشیده بود به ریش هرچی ولنتاین و زید و زیدبازیه...جونم براتون بگه که این روزها سرمون به شدت شلوغه،به آخر سال نزدیک می شیم و باید زودتر پروژه هامون رو جمع کنیم و رئیسم گازشو بد جور گرفته و اضافه کار تا ساعت هفت رو شاخشه هر شب(اونم تو شرکت دولتی که چهار و نیم تعطیله!)خلاصه روز چهارشنبه مثلا روز زود تعطیل شدنمون بود،بعد از این که با جنگ و دعوا تونستم یه کم زودتر بیام بیرون،اومدم راه بیفتم می بینم یکی بهم اشاره می زنه که پنچری!حالا فکرشو بکن تازه بارون بند اومده،زمینها خیس،جک هی از زیر ماشین لیز می خوره،لاستیک گل خالصه،این چرخ زاپاس هم بازیش گرفته جا نمی ره،دیگه جوری شد که یه نفر رو صد زدم می گم بیا یه امتحانی بکن شاید من خسته ام یادم نمی آد چرخو چطوری باید جا زد!!یه مدتی اون هم زور زد و نتیجه نگرفت!!خلاصه با یه بدبختی بعد چهل و پنج دقیقه تعویض چرخ صورت گرفته(کار پنج دقیقه ای!!)اومدم راه بیفتم می بینم درست از سرکوچه ترافیکه،اونم چه ترافیکی،این نیروی پلیس هم قربونش برم روزهای عادی تا یازده شب هستن که خفت گیر و جریمه ات کنن،عدل اون شب رو که وجود بی خاصیتشون نیاز بود همگی تبخیر شده بودن،به قول یکی از بچه ها لابد اونها هم رفته بودن سر قرار ولنتاین،آقا این تهران قفل شده بود،هر جا که فکرشو بکنی ترافیک بود،اونم چه ترافیکی!ملت زده بودن به سیم آخر،یه پرایدیه اومده از یه وجب فضای پشت من انداخته تو باغچه،بهش می گم نیا می زنی به ماشینم با یه پرویی که جوابش یه فحشیه که اینجا نمی شه گفت واسم چشم درونده که حالا که نزدم!و انداخته تو باغچه ای که گل و شله و سنگچین داره رفته،فکر می کردم فقط اون خره،یهو دیدم دنبالش یه زانتیا و بعد یه سمند و خلاصه یه قطار ماشین سر در آوردن که ندید بهت بگم تا آخر مسیر شاسی همه شون مرخص شده!..سرتون رو درد نیارم از محل کار تا خونه رو-که در شرایط عادی بیست دقیقه ای می آم-تماما با دنده یک اومدم اون هم در ظرف دو ساعت و نیم،چشها شده کاسه خون،کمرم خشک شده،زانوهام بس که نیم کلاچ گرفتیم درد گرفته،دیگه جوری شد که رسیدم خونه در رو باز کردم گفتم سلام از من پذیرایی کنید و بعد تالاپی افتادم روی تخت!یعنی بهت بگم مردم ها!مردم!.... ؟
خدا بخواد امسال سال خوبی برای خونواده ما بوده،یه خونه جدید خریدیم،برادرم قرقی رو ازم پیش خرید کرد،من هم با پولش و یه کم پس اندازم در فکر خرید یه پراید هاچ بک کوچولو خوش رنگم...هیچ سالی نبود که ما یهو این طور باهم کار اقتصادی انجام بدیم....... ؟
حالا فکر نکنید من خیلی هم در زمینه ولنتاین از مرحله پرت بودم،صادقانه بگم که من کمتر ضرر کردم تا دیگران،چون یکی از علاقمندیهام خریدن کادو و هدیه دادنه،خیلی این کار رو دوست دارم،تا به امروز هم نشده مناسبتی رو فراموش کنم و همیشه سر موعدش،به خصوص برای مادرم،هدایایی خریدم که در زمان خودش بیشترین چیزی بوده که در وسع و قدرت خریدم بوده،گاهی پیش اومده که موقع ولنتاین افسوس بخورم که کسی نیست که بهش هدیه بدم،به خصوص وقتی که همراه دوستانم می رفتم تا اونها برای کیس هاشون خرید بکنن،اینو کتمان نمی کنم،ولی بهت بگم که نه تنها به هر چیزی به مرور زمان عادت می کنی،که تدریجا نگاهت متوجه خودت می شه،یه روزی می رسه که می فهمی نبودن کسی همچین هم فاجعه بزرگی نیست،خودت کم وجودی نیستی که حالا بخوای برای ارزشمندتر شدنش نیازمند کسی باشی،به خودشناسی هایی می رسی که من معتقدم اگه کس دیگری در زندگیت بود شاید هرگز بهش نمی رسیدی،اینو می خوام بگم که هر شرایطی برای خودش یه مزیتهایی داره،بعضیها هستن که فکر می کنن اونهایی که در زندگیشون کسی نبوده یا کم بوده خیلی ضرر کردن،آره ضرر کردن،ولی نه اون قدر که اونها فکر می کنن...چند روز پیش با یکی از صمیمی ترین دوستانم-که بی تعارف بگم یکی از موفق ترین پسرها در امور دختربازیه با پنج دوست دختر هم زمان!-در این مورد بحث می کردیم،بهش گفتم شاید کسانی مثل من در این زمینه از امثال شما عقب تر باشن،اون هم فقط به این خاطر که خودمون یا نخواستیم یا نشد و به جاش شما استفاده کردید،ولی در عوض ما یاد گرفتیم با چیزی دوست بشیم که هر کسی قادر نیست حتی یه روز باهاش سر کنه و اون هم تنها بودنه....می دونم برات عجیبه،چون هیچ وقت تجربه اش نکردی،ولی آدمیزاد اون قدر انعطاف پذیر و توانمنده که می تونه با هر چیزی دوست بشه حتی با هیچی و از بودن باهاش لذت ببره.....یه نگاهی بهم کرد و سرشو تکون داد................اینا رو نگفتم که تنها بودن رو تبلیغ کنم،آدمها به هم نیاز دارن،این بدیهیه،ولی این به اون معنا نیست که اونی که تنهاس مغبونه،تو اگه تحمل تنهایی رو نداری و رفتی از زیر سنگ یکی رو واسه خودت پیدا کردی،ضمن این که بابت این موفقیتت بهت تبریک می گم،ولی قبول کن که نسبت به امثال ما ضعیفی نه این که برتری داری!.......... ؟
خدا بخواد امسال سال خوبی برای خونواده ما بوده،یه خونه جدید خریدیم،برادرم قرقی رو ازم پیش خرید کرد،من هم با پولش و یه کم پس اندازم در فکر خرید یه پراید هاچ بک کوچولو خوش رنگم...هیچ سالی نبود که ما یهو این طور باهم کار اقتصادی انجام بدیم....... ؟
حالا فکر نکنید من خیلی هم در زمینه ولنتاین از مرحله پرت بودم،صادقانه بگم که من کمتر ضرر کردم تا دیگران،چون یکی از علاقمندیهام خریدن کادو و هدیه دادنه،خیلی این کار رو دوست دارم،تا به امروز هم نشده مناسبتی رو فراموش کنم و همیشه سر موعدش،به خصوص برای مادرم،هدایایی خریدم که در زمان خودش بیشترین چیزی بوده که در وسع و قدرت خریدم بوده،گاهی پیش اومده که موقع ولنتاین افسوس بخورم که کسی نیست که بهش هدیه بدم،به خصوص وقتی که همراه دوستانم می رفتم تا اونها برای کیس هاشون خرید بکنن،اینو کتمان نمی کنم،ولی بهت بگم که نه تنها به هر چیزی به مرور زمان عادت می کنی،که تدریجا نگاهت متوجه خودت می شه،یه روزی می رسه که می فهمی نبودن کسی همچین هم فاجعه بزرگی نیست،خودت کم وجودی نیستی که حالا بخوای برای ارزشمندتر شدنش نیازمند کسی باشی،به خودشناسی هایی می رسی که من معتقدم اگه کس دیگری در زندگیت بود شاید هرگز بهش نمی رسیدی،اینو می خوام بگم که هر شرایطی برای خودش یه مزیتهایی داره،بعضیها هستن که فکر می کنن اونهایی که در زندگیشون کسی نبوده یا کم بوده خیلی ضرر کردن،آره ضرر کردن،ولی نه اون قدر که اونها فکر می کنن...چند روز پیش با یکی از صمیمی ترین دوستانم-که بی تعارف بگم یکی از موفق ترین پسرها در امور دختربازیه با پنج دوست دختر هم زمان!-در این مورد بحث می کردیم،بهش گفتم شاید کسانی مثل من در این زمینه از امثال شما عقب تر باشن،اون هم فقط به این خاطر که خودمون یا نخواستیم یا نشد و به جاش شما استفاده کردید،ولی در عوض ما یاد گرفتیم با چیزی دوست بشیم که هر کسی قادر نیست حتی یه روز باهاش سر کنه و اون هم تنها بودنه....می دونم برات عجیبه،چون هیچ وقت تجربه اش نکردی،ولی آدمیزاد اون قدر انعطاف پذیر و توانمنده که می تونه با هر چیزی دوست بشه حتی با هیچی و از بودن باهاش لذت ببره.....یه نگاهی بهم کرد و سرشو تکون داد................اینا رو نگفتم که تنها بودن رو تبلیغ کنم،آدمها به هم نیاز دارن،این بدیهیه،ولی این به اون معنا نیست که اونی که تنهاس مغبونه،تو اگه تحمل تنهایی رو نداری و رفتی از زیر سنگ یکی رو واسه خودت پیدا کردی،ضمن این که بابت این موفقیتت بهت تبریک می گم،ولی قبول کن که نسبت به امثال ما ضعیفی نه این که برتری داری!.......... ؟
۱۳۸۵ بهمن ۲۴, سهشنبه
۱۳۸۵ بهمن ۲۰, جمعه
۱۳۸۵ بهمن ۱۸, چهارشنبه
۱۳۸۵ بهمن ۱۴, شنبه
این پنجشنبه ای که گذشت نه پنجشنبه قبلش،رفته بودم سینما فلسطین برای تهیه بلیتهای جشنواره فیلم...البته اون روز ویژه دانشجوها بود ولیکن من شاغل که نمی تونستم شنبه و یکشنبه برم،پس دل رو زدم به دریا،گفتم می رم و اونجا بالاخره با یکی آشنا می شم و ازش می خوام کارمو راه بندازه...با این ایده ساعت حدودا یازده صبح بود که وارد صف کیلومتری تهیه بلیت شدم...صف که در و پیکر نداشت،جلوی من چهار-پنج تا دختر و پسر بودن که بعدا معلوم شد دانشجوهای رشته شیمی دانشگاه شریفن...این طرفم یه پسر جوون قد بلند عینکی از اون فول خر خونها که حتی بلد نبود درست حرف بزنه و اون طرفم دو تا دختر،یکی چادری با عینک،دیگری خوش قد و بالا،بور با چشمانی روشن،دندونهاشم اورتودنسی کرده بود....خلاصه این افراد جمع اطراف ما رو تشکیل می دادن و در حالی که سرعت پیشروی ما سه متر در ساعت بود زمان مناسبی برام پیش اومد تا با همه شون آشنا بشم.پسر قد بلنده که هم رشته ای از آب در اومد و تا لحظه آخر داشت ازم اطلاعات درسی می گرفت،دختر چادریه درسش تموم شده بود و می خواست از کارت دانشجویی خواهرش استفاده کنه و اون خانوم خوش قد و بالا هم دانشجوی یه رشته جدید به اسم پژوهش در هنر بود...حلقه جلوی ما که همون دانشجویان شیمی شریف باشن مرتب بزرگ و بزرگتر می شد و دوست و آشنا بود که سلااااااام گویان سر شونو می انداختن پایین و بی توجه به جمعیت اخم کرده به اونها اضافه می شدن...لیدر اونها که پسر سبزه و مو ژل زده با نمکی بود هر دختری که از راه می رسید کارت دانشجویی شو ازش می گرفت و می گفت بسپرش به من!یه نیگاه به دستش کردم،اندازه یه بسته اسکناس کارت تو دستش بود...یکی از اون دخترای تازه وارد نظرمو جلب کرد،طوری که تا دیدمش نتونستم چشم ازش بردارم و تو دلم گفتم آخی!این همون آرزو-بانوی کوچک-کتاب منه!...هرچند چهره اش با آرزوی واقعی تفاوت داشت ولی توصیفش همون بود،ریز نقش،چشمان بادومی کشیده،دماغ کوچولوی قلمی و صورت گرد و در یک کلام عین عروسک...از اون چهره های معصوم و بی گناهی بود که تا آدم می دید به دلش می نشست و دوست داشت پوسترشو بزنه به دیوار اتاق و یا بذاره پس زمینه کامپیوتر تا همیشه جلوی چشمش باشه... در واقع همین ویژگیش منو یاد آرزو انداخت،اونم چهره اش خیلی معصوم بود...چقدر یه لحظه دلم اونو خواست...... ؟
سرتونو درد نیارم،تا ساعت سه بعد از ظهر تو صف ایستادیم،آخر سر هم به داخل راه پیدا نکردم و دست به دامن اون دختر چادریه شدم و پولمو بهش دادم بلکه اون بتونه کاری برام بکنه،اتفاقا اون موفق شد وارد سالن بشه،ولی درست تا نوبت بهش رسید بلیت تموم شد!!.....دست از پا درازتر،سرما خورده و خسته از اونجا برگشتم ولی خب خاطره شیرین اون دختر عروسکی در ذهنم ثبت شده بود به خصوص که درست در آخرین لحظه بود که شنیدم همکلاسی هاش اونو آرزو صدا می زنن،اسم اون دختر واقعا آرزو بود!!......... ؟
***
از مدتی قبل مصمم بودم با حمیرا خواهر کوچیکه آرزو صحبت کنم،متوجه شدم که اون به دلیل نامعلومی از من پرهیز می کنه و انگار ازم بترسه با دیدنم دوست داره فرار کنه...و خب از اونجایی که هیچ دلیل موجهی برای این کارش نمی بینم،تصمیم گرفتم در اولین فرصت در این مورد ازش سوال کنم...نقشه بی عیب و نقصی هم برای این منظور طرح کرده بودم....یه دوستی دارم که عشق لاس زدن با دختر رو داره...اصلا براش فرق نمی کنه،فقط کافیه طرف دختر باشه،حالا می خواد 15 سالش باشه،یا هفتاد سال!می ره و به هر ترتیبی شده سر صحبت رو باهاش باز می کنه و صمیمی می شه و از اونجایی که کبریت بی خطره،دخترها هم بهش اعتماد می کنن،البته چون تو دانشگاه آزاد هم درس می ده یه جورایی از این موقعیتش استفاده می کنه،مثلا در مورد حمیرا همین حربه براش چاره ساز شد،اونایی که پست عاشورای 84 ام رو خونده باشن از جریانش با خبرن،در هر حال در این یکسال حمیرا و این دوست عزیز بنده بسیار صمیمی شدن و بهونه هم رفع ایرادهای درسی بوده.... من می دونستم که اگه همراه این دوستم باشم بدون شک با حمیرا ملاقات خواهم کرد،وخب این اتفاق در شب شام غریبان افتاد،حمیرا و دوستش مشغول تماشای مراسم بودن که دوستم بهشون نزدیک شد،من هم همراهش بودم و لبخند زنان سلام کردیم و دوستم مخ زنی رو شروع کرد،من یه نگاه به حمیرا کردم،موش شده بود،به وضوح هیجان و اضطراب رو توی چهره و حتی صداش احساس می کردم و جالبه که این حالت اون به من هم سرایت کرد،کم کم صلابتم رو از دست دادم،اصلا یه لحظه احساس کردم این آرزوئه که مقابلم ایستاده و این طور دستپاچه شده....آقا نتونستم بگم....هر کاری کردم بلکه این زبون یه تکونی بخوره،نخورد که نخورد....اصلا انگار طلسم شده بودم،به خودم که اومدم با اونها خداحافظی کرده بودیم و من نه جواب سلام حمیرا رو شنیدم و نه خداحافظی کردنش رو....در عجبم،چه سری توی این کار نهفته اس که من تا این حد در مقابل هر چیز و هر کسی که به نوعی منو یاد آرزو بندازه تسلیم و خلع سلاحم؟
سرتونو درد نیارم،تا ساعت سه بعد از ظهر تو صف ایستادیم،آخر سر هم به داخل راه پیدا نکردم و دست به دامن اون دختر چادریه شدم و پولمو بهش دادم بلکه اون بتونه کاری برام بکنه،اتفاقا اون موفق شد وارد سالن بشه،ولی درست تا نوبت بهش رسید بلیت تموم شد!!.....دست از پا درازتر،سرما خورده و خسته از اونجا برگشتم ولی خب خاطره شیرین اون دختر عروسکی در ذهنم ثبت شده بود به خصوص که درست در آخرین لحظه بود که شنیدم همکلاسی هاش اونو آرزو صدا می زنن،اسم اون دختر واقعا آرزو بود!!......... ؟
***
از مدتی قبل مصمم بودم با حمیرا خواهر کوچیکه آرزو صحبت کنم،متوجه شدم که اون به دلیل نامعلومی از من پرهیز می کنه و انگار ازم بترسه با دیدنم دوست داره فرار کنه...و خب از اونجایی که هیچ دلیل موجهی برای این کارش نمی بینم،تصمیم گرفتم در اولین فرصت در این مورد ازش سوال کنم...نقشه بی عیب و نقصی هم برای این منظور طرح کرده بودم....یه دوستی دارم که عشق لاس زدن با دختر رو داره...اصلا براش فرق نمی کنه،فقط کافیه طرف دختر باشه،حالا می خواد 15 سالش باشه،یا هفتاد سال!می ره و به هر ترتیبی شده سر صحبت رو باهاش باز می کنه و صمیمی می شه و از اونجایی که کبریت بی خطره،دخترها هم بهش اعتماد می کنن،البته چون تو دانشگاه آزاد هم درس می ده یه جورایی از این موقعیتش استفاده می کنه،مثلا در مورد حمیرا همین حربه براش چاره ساز شد،اونایی که پست عاشورای 84 ام رو خونده باشن از جریانش با خبرن،در هر حال در این یکسال حمیرا و این دوست عزیز بنده بسیار صمیمی شدن و بهونه هم رفع ایرادهای درسی بوده.... من می دونستم که اگه همراه این دوستم باشم بدون شک با حمیرا ملاقات خواهم کرد،وخب این اتفاق در شب شام غریبان افتاد،حمیرا و دوستش مشغول تماشای مراسم بودن که دوستم بهشون نزدیک شد،من هم همراهش بودم و لبخند زنان سلام کردیم و دوستم مخ زنی رو شروع کرد،من یه نگاه به حمیرا کردم،موش شده بود،به وضوح هیجان و اضطراب رو توی چهره و حتی صداش احساس می کردم و جالبه که این حالت اون به من هم سرایت کرد،کم کم صلابتم رو از دست دادم،اصلا یه لحظه احساس کردم این آرزوئه که مقابلم ایستاده و این طور دستپاچه شده....آقا نتونستم بگم....هر کاری کردم بلکه این زبون یه تکونی بخوره،نخورد که نخورد....اصلا انگار طلسم شده بودم،به خودم که اومدم با اونها خداحافظی کرده بودیم و من نه جواب سلام حمیرا رو شنیدم و نه خداحافظی کردنش رو....در عجبم،چه سری توی این کار نهفته اس که من تا این حد در مقابل هر چیز و هر کسی که به نوعی منو یاد آرزو بندازه تسلیم و خلع سلاحم؟
نمی دونم چی باعث شد که امروز صبح از خواب بپرم و یهو یاد یه خاطره بیفتم که مدتها بود به یادش نیاورده بودم...حالا نمی دونم واسه شما هم این حالت رخ می ده یا نه ولی من هر وقت دم صبح از خواب می پرم این جوری می شم،یعنی یه چیزی یادم می آد و تو اون گرگ و میش هوا و تاریکی اتاقم می رم تو فضای اون خاطره و یه بار دیگه-منتها این بار تصویری-تجربه اش می کنم...این دفعه یاد یه پسر نوجوان آلمانی الاصل افتادم به اسم رومان که در عید سال 71 مهمون یکی از دوستانم بود....باهاش تو زمین فوتبال آشنا شدم،موهای فرفری فرق وسط داشت و با حرکات عجیبش،بچه محلهای ما رو به اصطلاح خودمون سوسک کرده بود.دوستم می گفت رومان بازیکن تیم نوجوانان بایرن مونیخه و فیکس بازی می کنه...من تو اون دوران داشتم دوران نقاهت یه مصدومیت کهنه رو پشت سر می ذاشتم و تا 6 ماه اجازه بازی نداشتم،ولی خب وقتی دیدم تیم ما داره به یه بازیکن می بازه،توصیه پزشک رو فراموش کردم،وارد زمین شدم و با تمام قوا جای دفاع و میانه و حمله بازی کردم،نتیجه این شد که عقب موندگی پنج بر یک ما به برتری هفت بر پنج مبدل شد و در نهایت هم ده بر هشت بردیم و البته این برد به قیمت پارگی مینیسک زانوی راستم تموم شد و سه سال بعد مجبورم کرد برم زیر تیغ جراحی...از اون ماجرا خیلی گذشته،من به غیر از اون دفعه یه باز دیگه رومان رو در سال 75 دیدم،بزرگ و تنومند شده بود و دیگه ورزش نمی کرد،سیگار می کشید و می گفت می خواد با یه دختر گویا ترک ازدواج کنه و آلمان رو ترک کنه،از اون زمان دیگه ملاقاتش نکردم.... ؟
می دونی،تو اون سن و سال-حد فاصل پونزده تا هیجده-اصلا گذر زمان رو حس نمی کنی،اتفاقات خیلی زیادی رو هم پشت سر می ذاری ولی باز هم درکشون نمی کنی تا این که یه روز به خودت می آی می گی ای بابا،چقدر گذشته...کم کم دارم به مرحله ای می رسم که احساس می کنم تمام اون دوران رو در خواب دیدم،انگار یه نفر دیگه بوده که زمانی دوازده،پونزده،هیجده و حتی بیست ساله بوده...زندگی تا هست مثل باد می گذره وقتی هم گذشت حالت خواب و رویا پیدا می کنه،حالا ما این وسط کجا هستیم و به کجا خواهیم رفت،الله و اعلم....هیچ یک از شما می تونه دقیقا بگه سال بعد کجاست و چیکار داره می کنه؟
می دونی،تو اون سن و سال-حد فاصل پونزده تا هیجده-اصلا گذر زمان رو حس نمی کنی،اتفاقات خیلی زیادی رو هم پشت سر می ذاری ولی باز هم درکشون نمی کنی تا این که یه روز به خودت می آی می گی ای بابا،چقدر گذشته...کم کم دارم به مرحله ای می رسم که احساس می کنم تمام اون دوران رو در خواب دیدم،انگار یه نفر دیگه بوده که زمانی دوازده،پونزده،هیجده و حتی بیست ساله بوده...زندگی تا هست مثل باد می گذره وقتی هم گذشت حالت خواب و رویا پیدا می کنه،حالا ما این وسط کجا هستیم و به کجا خواهیم رفت،الله و اعلم....هیچ یک از شما می تونه دقیقا بگه سال بعد کجاست و چیکار داره می کنه؟
اشتراک در:
پستها (Atom)