۱۳۹۰ تیر ۳۰, پنجشنبه

این روزها دارم بکوب زبان می خونم...حالا جالبه که تخصصم رو کانادا نمی خواد...ولی اراده کردم این آیلتس رو بگیرم و برم خارج از کشور به دنبال سرنوشتم...


خودمونی نوشت:از خودم بدم می آد،کارهایی می کنم که روزگاری هر کی می کرد به شدت سرزنشش می کردم و حالا خودم دارم انجامشون می دم...

۱۳۹۰ تیر ۴, شنبه

به خارج برمی گردیم

پنجشنبه رفته بودم سفارت کانادا،زیاد امیدوار کننده نبود،اولا که گفتن برای اقدام به مهاجرات دائم باید مدارکتون رو بفرستید سفارت کانادا در دمشق که با اوضاع چپندر قیچی اخیر سوریه،کار ارجاع می شه به سیدنی نوا اسکاتیا و چون با ایرونی ها بدن،بررسی پرونده ها می ره برای بالای یکسال و دو سال...

حالا این زیاد مهم نبود،گفتیم بریم یکی از این وکیل هایی که کارت ویزیت هاشونو جلوی سفارت پخش می کردن و می گفتن جلسه اول مشاوره شون مجانیه ببینیم،سر از دفتر یه خانومی در آوردیم که هفت لا دور سرشو روسری پیچ کرده بود،خیلی هم آروم حرف می زد،تخصص من و دوستم رو زد توی کامپیوتر و گفت که تخصص شما در لیست الویت مشاغل درخواستی قسمت انگلیسی نشین کانادا نیست،ولی اگه بخواید می تونید برای رفتن به کبک اقدام کنین...توی دلم گفتم کبک که به درد نمی خوره،هم سرده،هم پرته،هم پرداختی هاش کمتر از قسمت انگلیسی نشینه!...دوستم که همونجا دپرس شد،من از تک و تا نیفتادم و پرسیدم:

-حالا چه قدر پروسه ورودمون به کانادا طول می کشه؟

گفت:

-اگه قدیم بود می تونستم بگم،ولی الان دو سه ساله که اوضاع خیلی بد شده،الان برای کبک که پیش از این یکسال الی یکسال و نیم طول می کشید،ما کسی رو داریم که سه ساله فایلش توی نوبته،برای قسمت انگلیسی نشین که ما مراجعه کننده هفت ساله داریم....

برگشتم سفارت تا از اطلاعاتش بپرسم آیا اگر از فرانسه اقدام بکنیم شانسمون بیشتر می شه؟جواب مثبت بود ولی خب کشور فرانسه هم از زمان سارکوزی برخورد خوبی با خارجی ها نداره حتا اگه متولد اونجا باشن...

به دوستم گفتم مهم اینه که اراده کردیم بریم کانادا،حالا به هر شکلی که شده،حاضر نیستم به خفت تن بدم ولی تا زمانی که یه کورسو امید باشه دست از تلاش برنمی دارم،قرار شد بریم کلاس آمادگی برای آیلتس ثبت نام کنیم...رفتیم یه موسسه ای که دوستم تعریفش رو شنیده بود،دختر جوونی مسئولش بود و گفت که شما باید اول تعیین سطح بشید و همین جوری که شما رو نمی شونیم سر کلاس آمادگی آیلتس!...گفتم در خدمتم...خلاصه اول مصاحبه انگلیسی کرد،عین بلبل تند و تند براش حرف زدم...ازم پرسید اگه رئیس جمهور می شدی چیکار می کردی؟پرسیدم رئیس جمهور کجا؟با لبخندی معنا دار گفت اینجا...بی درنگ گفتم به خانوم ها حق برابر با مردها می دادم و موضوع تحصیلات عالی رو براشون به طور جدی دنبال می کردم چون یک مادر دانش آموخته و عاقل،فرزندان عاقلی هم تربیت می کنه،در یک کلام تمام هم و غم ام رو می ذاشتم روی موضوع آموزش و توسعه فرهنگ...خیلی خوشش اومد...پرسید شما زبان از کجا یاد گرفتی؟جواب دادم با تماشای فیلم و بازی کامپیوتری و اینترنت...گفت شما مهارت گفتاری تون خوبه،حالا باید مهارت نوشتاری،درک مطلب و دستور زبانتون سنجیده بشه،آمادگی دارید همین الان امتحان بدین؟گفتم بله،گفت متاسفانه نمونه سوالات آیلتس عمومی رو ندارم و فقط برای آیلتس دانشگاهی سوال دارم،سطحش بالاتر و سخت تره،اشکالی نداره؟گفتم ابدا،اتفاقا سخت تر باشه من استقبال می کنم...

رفتم توی یک اتاق و نیم ساعتی با سوالا کلنجار رفتم،برگه ام رو که پس می دادم به دختره گفتم من خودم سطحم رو متوسط رو به بالا حدس می زنم،نگاهی کرد و بعد از مدتی صدام زد و گفت،شما ۷۰ از صد زدین،قابل قبوله و می تونید در کلاس های آیلتس فشرده نیمه پیشرفته مون شرکت کنید و بعد هم پیشرفته رو بگذرونید،روی هم رفته یک ماه و نیم طول می کشه...تردید نکردم و ثبت نام کردم...

برگشتنی به خونه با خودم فکر می کردم که اگه تن تن اهل ایران بود،حتا یک جلد از ماجراهای سفرش چاپ نمی شد،چون همون ب بسم الله خروج از کشورش باید هفت هشت سال پی نوبتش دوندگی می کرد و عمرش کفاف ۲۴ جلد کتاب رو نمی داد!

۱۳۹۰ خرداد ۲۳, دوشنبه

عاقبت رمان نویسی

می دونی،نمی خوام بگم اصلا دنبال نوشتن کتاب نرو،چون بستگی داره چی بنویسی و اگه از این کتابها بنویسی که کمک کنه چه طور آقایان و خانومها تجربیات عشقولانه موفقی داشته باشن،کتابت به چاپ دهم و بیستم می رسه ولی غیر از این هرچی بنویسی بلایی سرت می آرن و اون قدر می برن و می آرنت که از کرده ات پشیمون می شی
حالا آواز درنا به جهنم که ده سال از بهترین سال های عمرم صرف نوشتنش شد و آخرش هم هر سه جلدش توقیف شد،یه داستان کوتاه سی صفحه ای هم برای این که چاپ بشه باید از هفت خوان رستم بگذره....یه ماه پیش بردم تحویل دادم،می گن تا شهریور صبر کنید تازه بهتون بگیم حق دارید چنین چیزی رو چاپ کنید یا نه....فکرشو بکن وقتی واسه یه داستان سی صفحه ای این طور معطل می کنن لابد برای آواز درنای سه جلدی و دو هزار صفحه ای می خوان یه قرن طولش بدن...نخواستیم بابا،این جلد سوم هم می ذاریم روی نت تا به کوری چشم حسودان مثل دو جلد قبل خونده و استقبال بشه...مگه در عصر ارتباطات و اینترنت می شه جلوی حرف زدن کسی رو گرفت؟دلتون خوشه به خدا!.....

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه

بیچاره وبلاگم!

می دونی وبلاگ این جوری رها می شه!....تازه امروز یادم اومده که هجدهم فروردین تولد وبلاگم بوده...طفلی بی سر و صدا هفت سالش کامل شد و رفت توی هشت...معمولا از یه دوره ای به بعد تولد هرکسی فراموش می شه،خصوصا وقتی بزرگ بشه و دیگه بچه محسوب نشه...خودم یادمه وارد دانشگاه که شدم تولدم فراموش شد تا چند سال بعدش که خودم این سنت رو احیاء کردم و اون قدر برای مادرم سر تاریخ تولد گرفتم تا بالاخره اون هم یادش موند و الان چند سالی هست که هیچ تولدی در خونۀ ما فراموش نشده...ولی خب طفلی این وبلاگ....البته اولین بار بود....

می دونی خیلی فکرم رو مشغول کردم،دقیقا در مدتی که داشتم کتاب جدیدم رو می نوشتم تولد این وبلاگ بیچاره بود...خب به این هفت هشت سال گذشته که نگاه می کنم می بینم خیلی تغییر کردم،افکارم،دیدگاهم و حتا برخوردهام تغییر کرده...روی هم رفته راضیم چون با این که بعضی از این تغییرات دلخواهم نبوده ولی در نهایت کمتر از روزهای شروع ساخت این وبلاگ اذیت می شم...

فکر مستقل شدن و خروج از کشور همچنان توی ذهنمه،ولی راستشو بخوای کمی دو دل شدم...با این که می دونم موندن و ادامه دادن در این مملکت هیچ سودی جز تباهی و از دست رفتن موقعیت ها و روزهای جوانی نداره ولی از اون سمت آب هم خبرهای دلگرم کننده ای به گوش نمی رسه...اقتصاد دنیا به هم ریخته اس و هرجایی که قبلا به راحتی مهاجر می پذیرفته حالا کلی شرط و شروط گذاشته...

دیروز به ناشرم زنگ زدم،می خواستم یه قراری بذارم تا کتاب جدیدم رو براش ببرم،از چاپ آواز درنا ناامید شدم،حالا آقا نزدیک هفت هشت ماهه که قرار بوده بهم خبر بده،حالا که بهش زنگ زدم می گه شما قرار بود بهم بگید کتاب رو چاپ بکنم یا نه!...آخه آدم حسابی،من اگه نیتی به چاپ کتابم نداشتم،می آوردم می دادمش دست تو؟!...خلاصه از اونجایی که ما همیشه باید تظاهر کنیم که سرمون شلوغه و وقت نداریم،برگشته می گه امروز که نمی شه ببینمتون،شنبه بیاید،اومدم شنبه رو فیکس کنم از بالا دستور اومد که شنبه باهات کار داریم،بذار یکشنبه!....خلاصه قراره یکشنبۀ آتی دومین اثر و در واقع چهارمین کتابم رو ببرم بدم ناشر و از حالا شک ندارم که این هم توقیف می شه و من با خیال راحت می آم اینجا می ذارمش برای دانلود!...اصلا من از همون اول بیام هرچی دارم بذارم اینجا روی نت گویا بهتره....

خلاصه دیگه همین،گرفتارم،حرف دارم برای گفتن،ولی دیگه حس گفتنش رو ندارم...فکرم جای دیگه اس...دست و دلم به نوشتن نمی ره...البته اینجا،وگرنه جای دیگه دارم بکوب می نویسم...مرسی بچه ها که پیگیرمید و اظهار لطف می کنید...سعی می کنم سر وقت بهتون سر بزنم...براتون بهترین چیزها رو آرزو دارم،شما هم منو دعا کنید....شاد باشید.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه

سال جدید،اهداف جدید!

بله،خدمت شما عرض کنم که بنده الان شدیدا افتادم به فکر خروج از کشور...البته به پشت سرم که نگاه می کنم می بینم دو سه مرتبه ای در طول سال های مختلف این فکر در ذهنم شکل گرفته بود ولی جدی نبود،اما از شما چه پنهون،من یه ساعت درونی دارم و معتقدم تا وقت انجام کاری نرسه(ولو این که همۀ عالم بگن درسته)اونو انجام نمی دم،اما همین که احساس کردم وقتشه،از ثانیۀ بعدش شروع می کنم برای انجام دادنش تلاش کردن...این جوری بهت بگم که من یا یه چیزی رو به زندگیم اضافه نمی کنم،یا وقتی اضافه شد دیگه ممکن نیست حذفش کنم مگه برام خطر جانی داشته باشه!


خلاصه که هدف بزرگی که برای امسالم تعیین کردم خروج از کشوره که اگه تا پایان سال انجام بشه می تونم بگم سال نود به عنوان شروع یک دهه بسیار پربار و امیدوارانه بوده...در هر صورت مهاجرت به یه کشور خارجی کار کوچکی نیست و تمام زندگی آدم رو تحت شعاع قرار می ده...ولی من احساس می کنم به حدی رسیدم که می تونم کاملا مستقل و دور از خانواده زندگی کنم و چه خوب که چنین کاری رو در یه مملکت با قاعده و ثبات انجام بدم که دست کم بشه توش برای آینده برنامه ریزی کرد و فرضا گفت کار می کنم و پنج سال دیگه با حقوقم یه خونه دارم برای خودم،ماشین،همسر و..و..و...


متاسفانه چه خوشمون بیاد چه بد اوضاع مملکتمون جوری نیست که بشه بهش امیدوار بود و من هم در سنی نیستم که بگم بی خیال،ده سال هم همین جوری گذشت،گذشت!


آره دیگه،بزرگترین تصمیمی که در سال جدید گرفتم همین کاره،در کنارش می خوام یه فرد ایده آل رو هم برای همراهی خودم پیدا کنم که از هر نظر مکملم باشه و از ترکیب ما یک هم افزایی پدید بیاد...من خودمو آدم خودجوش و قائم به ذاتی می دونم ولی خب هر کسی به یه همراه نیاز داره که در مواقع لازم بهش انرژی بیشتر بده که خب حالا که می خوام برم به جنگ زندگی اون هم به تنهایی،بودنش می تونه خیلی تاثیر گذار باشه...حالا زودی دست نگیرید برام که مبارکه و این حرفها،اصلا منظورم ازدواج نیست،من با اجازه تون یه کم متفاوت فکر می کنم و بیشتر دنبال پارتنر و شریک راهم و خب کاری هم ندارم فرهنگ اینجا برای جفت شدن یه دختر و پسر چی می گه،من اون جوری که احساس کنم برام مناسبتره اقدام می کنم!


خب دیگه بسه،حسابی آمارمو لو دادم،راستی امسال تا اینجاش سال خوب و متفاوتی بوده،چون در عرض همین مدت کم یه داستان جدید کوتاه نوشتم که با این که می دونم این یکی رو هم توقیف می کنن ولی می خوام برم دنبال کار چاپش،ضمنا بعد از هفت سال،سنت جشن تولد گرفتن برای آرزو در روز ده اردیبهشت به انجام نرسید،البته گفته بودم که من در زمان تحویل سال نود با تمام خاطراتم در دهۀ قبل خداحافظی کردم ولی خب نکتۀ جالب این بود که طبق آخرین تحقیقات انجام شده از خود آرزو،تولد ایشون اصلا ده اردیبهشت نیست و من در تمام این سالها داشتم در یه روز غلط جشن می گرفتم!...خب این هم یه کارجالب(البته اگه جالب صفت کاملی برای توصیفش باشه)دیگه که فقط از آدمی مثل من بر می آد...کلا خدا آخر و عاقبتم رو با این کارای خاص خودم ختم به خیر کنه...شاد باشید بچه ها،مرسی که بهم سر می زنید!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

زنده ام

اگه این روزها این ورا پیدام نمی شه به این خاطره که تنبونم دو تا شده!...البته در نوشتن...به این مفهوم که دارم یه کتاب جدید می نویسم و به شدت درگیرشم...این جوری بهت بگم که دارم خودم تبدیل به کتاب می شم...حالا این همه دارم انرژی می ذارم،یه وقت چیز بدی دربیاد واویلاس...دیگه توکل به خدا...شکست هم بالاخره بخشی از زندگیه...یا با غمش کنار می آم و ادامه می دم،یا دق می کنم و می میرم،راه سومی که نداره...خلاصه که اگه بر فرض محال هم نگرانم بودین،مرسی و نباشین...دیگه همین...به قول لیلای کتابم:ووووویییییییییی!

پی نوشت:دلم برای شخصیت های کتابم تنگ شده...چند شب پیش خواب نسترن رو دیدم...سال ها قبل هم یه بار خواب پانتی رو دیده بودم...نسترن داشت با همون صدای زیبای سال های دورش باهام حرف می زد...وقتی بهش گفتم اگه می شه نرو شمال و اون ازم می پرسید چرا گریه ام گرفت!

۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه

اولین پست سال و دهه نود

سلام...سال نو مبارک!...ایشالا سال و دهه بسیار خوبی در پیش رو داشته باشین و ده سال دیگه وقتی به این نقطه می رسین خودتون رو از هر نظر جلو و بالاتر از الان ببینین....

امروز داشتم فکر می کردم که هیچ متوجه شدیم که تمام روزهایی که از شروع سال تا به امروز سپری شد،اولین از نوع خودش بوده؟منظورم اینه که از دوشنبه که عید بود،ما اولین دوشنبه سال و دهه رو تجربه می کردیم و بعد به ترتیب سه شنبه،چهارشنبه و...تا رسیدیم به امروز که چرخه تکرار شد...شما رو نمی دونم،ولی برای من همیشه اولین ها مزۀ دیگه ای داره،انگار از جنس متفاوتی باشه...اولین روز مدرسه،اولین دوست،اولین پول تو جیبی،اولین عشق!...هیچ یادمون مونده اولین بار از کی خوشمون اومده؟معمولا این یه مورد از یاد کسی نمی ره...یادش به خیر برای من بیست سال پیش بود!...جان؟نخیر سن خودت زیاده،من یه کم زود شروع کردم وگرنه سنی نداشتم...بچه بودم،بچه و ساده انگار...البته فکر نمی کنم الان هم خیلی بزرگ شده باشم،هنوز در بعضی موارد ساده اندیشی دوران بچگی مو دارم،انگار هیچ وقت قرار نیست در اون زمینه بزرگ بشم...

امسال رو متفاوت شروع کردم،بین خودمون بمونه ولی نوشتن چهارمین کتاب و دومین رمانم رو شروع کردم...اسمش فعلا سوداگره و داستان پسری است که در نوجوونی یه نفر رو که خیلی براش عزیز بوده گم می کنه و سالها بعد،وقتی به اندازه همون سن نوجوونیش بزرگتر شده بوده،اونو پیدا می کنه و نکته جالب اینه که با گذشت سالها اون هنوز همون سنی است...چی؟چیکار کنم خب؟من عادت دارم تم های غیر از آدمیزاد بنویسم،احتمالا این کتابم هم مثل سه کتاب قبلیم توقیف می شه!....البته طبق معمول هیچ اهمیتی نمی دم،جلوی هرچیزی رو بشه گرفت جلوی قلم رو نمی شه،یه روزی کتابهای من هم سر از ویترین مغازه ها در می آره،چه باشم،چه نباشم!....

سال خوبی داشته باشد بچه ها،از صمیم قلب آرزو می کنم که دهه جدید دوره ای باشه که همه به آرزوهای ریز و درشتمون می رسیم...آخرهفته و چند روز تعطیلی باقی مونده بهتون خوش بگذره،عیدتون هم مجددا مبارک،صد سال به از این سالها!