۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

پدر بزرگم خدا بیامرز می گفت:توپچی رو یکسال مواجب بهش می دن که درست سر تحویل سال توپ در بکنه،اگه نتونه این یه کار رو هم سر موقع انجام بده پس به چه دردی می خوره؟....احساس می کنم لازمه در مورد اطرافیانم یه بازنگری داشته باشم،البته شاید خودخواهانه به نظر بیاد ولی فکر می کنم اون قدر که من براشون مایه می ذارم(معنوی) بهم تلافی نمی کنن...خصوصا در مواقع ضروری....نوش دارو بعد مرگ سهراب به درد نمی خوره،درست می گم؟

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

چند روز پیش ها یاد یه صحنه ای از کارتون رابین هود افتاده بودم...اونجایی که داروغه و خزانه دار(مار) با تکرار اشعار طنزی که مردم برای پرنس جان در آورده بودن تفریح می کردن...و پرنس جان می شنوه و با عصبانیت،در حالی که مار بدبخت رو عین باتوم توی سر داروغه می زده فریاد می زنه: ؟
مالیات ها دو برابر بشه!نه سه برابر بشه!به اون دهاتی های بدبخت فشار بیار و هرچی دارن ازشون بگیر،شنیدی چی گفتم؟
و بعد صحنه ای دلگیر از شهر ناتینگهام که اهالی ورشکسته اش در غربت و تنهایی دارن ترکش می کنن و راوی می گه: ؟
مالیات!مالیات!مالیات!اون ظالم از روح و جسم مردم ناتینگهام مالیات می گرفت!... و هر کی نمی تونست مالیات بده روانۀ زندان می شد..؟
و بعدش هم صحنه جالب دستگیری پدرتاک روحانی......می دونی،اون موقع ها در عالم بچگی،فکر می کردم این چیزها فقط توی قصه ها اتفاق می افته،هیچ تصوری از ستم،خفقان،بگیر و ببند،ترک وطن و دستگیری شخصیت های مردمی نداشتم،و حالا همه شدیم بازیگر های اصلی کارتون رابین هود....با این تفاوت که ما رابین هودی نداریم و خودمون باید قهرمان خودمون باشیم....بگذریم،اهل حرف هایی که می تونه برام دردسر ساز باشه نیستم،این موضوع رو هم فقط واسه خنده گفتم،امثال پرنس جان همیشه می آن و می رن و چیزی که ازشون می مونه سرگذشت و سرانجام معمولا تلخشونه....... ؟
خب بعید می دونم در این پنج شیش سالی که از راه اندازی این وبلاگ می گذره مطلبی در مورد کارتون رابین هود نوشته باشم،خصوصا با اون دوبلۀ شاهکاری که داره و گوینده هایی که هر یک نقش هاشون رو عالی گفتن،در اینجا می خوام مطلبی در مورد دوبلۀ این کارتون بنویسم،پس عنوان پست این دفعه هست رابین هود! ؟
مختصری در مورد کارتون:انیمیشن رابین هود در دورانی ساخته شد که کمپانی والت دیزنی دوران افولش رو پشت سر می گذاشت،پس از آثار درخشانی چون سفید برفی و هفت کوتوله،سیندرلا و دامبو در دهۀ سی و چهل میلادی،والت دیزنی به عنوان یکه تاز عرصۀ انیمیشن روی نوار موفقیت حرکت می کرد و هر کارتونی که می ساخت یک شاهکار هنری محسوب می شد و جوایز ارزنده ای می گرفت....با مرگ والت دیزنی،کمپانی سعی کرد راهی رو که عمو والت ترسیم کرده بود، ادامه بده،آثاری چون نجات گران (برنارد و بیانکا)،صد و یک سگ خالدار و رابین هود در همین دوران یعنی دهۀ هفتاد ساخته شدن و جالب این که هیچ یک موفقیت و استقبال کارهای گذشته رو تکرار نکردن....در حالی که امروزه با تماشای اون کارتونها و مقایسه شون با آثار پرزرق و برق اما نازل و بی محتوایی چون دی جی مون،سیلر مون و...متوجه می شیم که اون آثار به رغم ضعیف بودن نسبت به اسلافشون،همچنان دارای پیام و آموزنده بودن و تماشاچی در انتها از دیدنشون احساس خسران نمی کنه...... ؟
دودوبلۀ رابین هود در ایران:تا جایی که می دونم این کارتون دو نوبت دوبله شده،یک بار برای نمایش در سینما در دهۀ پنجاه خورشیدی و دیگری در نخستین سال های دهۀ شصت برای نمایش در تلویزیون.....نسخۀ سینمایی به مدیریت دوبلاژی استاد خسروشاهی و با گویندگی خود ایشون در نقش رابین هود دوبله شد و گویندگانی چون نصرالله مدقالچی در نقش پرنس جان ایفای نقش کردن....نکتۀ جالب این که شخصیت سر هیس(مار خزانه دار) در این نسخه نیز توسط همون گوینده ای ایفا شد که در نسخۀ تلویزیونی شنیدیم و ازش خاطره داریم یعنی استاد تقلید صدا آقای جواد پزشکیان....گفته می شه که در زمان دوبلۀ نسخۀ سینمایی،آقای خسرو شاهی به آقای پزشکیان مراجعه می کنه و می گه یک مار در این کارتون هست که گویندۀ بزرگی جاش حرف زده و من می خوام نقش اون رو تو بگی و به جاش یه تیپ بسازی....و خب اون هایی که نسخۀ زبان اصل رابین هود رو دیده باشن می دونن که گویندۀ اصلی به رغم هنرمندی به جز فیش فیشو حرف زدن کار دیگه ای نکرده در حالی که صدای دوبلۀ ایرانی یک تیپ جاویدان شد که سندش برای همیشه به اسم تمام شخصیت های خزندۀ کارتونی به ثبت رسید! ؟
دوبلۀ تلویزیونی کارتون رابین هود( پس جرح و تعدیل فراوان و تقلیل زمان نمایش از یک ساعت و نیم به پنجاه و پنج دقیقه و حذف و تغییر دیالوگ ها و هزار بلای دیگه!) توسط استاد رسول زاده انجام شد.گفته می شه آقای رسولزاده با علم به این که حضرات سانسورچی چه بلایی سر کارتون نازنین آوردن تصمیم می گیره با انتخاب گوینده های مجرب،دست کم از نظر دوبله کاری در خور توجه انجام بده و خب بعید می دونم کسی باشه که دوبلۀ دوم رابین هود رو دیده و نپسندیده باشه،گوینده هایی چون استاد اصغر افضلی در نقش پرنس جان،جواد پزشکیان در نقش سر هیس و ژرژ پطروسی در نقش رابین هود بدون اغراق کولاک کردن و به جرئت می توان گفت که سطح کارتون رو چند پله بالا آوردن،هر یک از ما دست کم یک جمله یا تکه کلام از این کارتون رو یادمونه و اونهایی هم که حتا هیچی یادشون نباشه غش غش خندیدن ماره رو حتما یادشونه!....برای حسن ختام بحث همین بس که بعد سی سال که از نمایش این کارتون می گذره،تازه سر و کلۀ آهنگ تیتراژ اول رابین هود در ملودی های گوشی موبایل پیدا شده،همون سوته!.....بسیارخب،در اینجا مروری خواهیم داشت بر اسامی گوینده های نسخۀ تلویزیونی رابین هود،متاسفانه اسم همه شون خاطرم نیست ولی سعی می کنم اصل کاری ها رو بگم: ؟
رابین هود:ژرژ پطروسی
جان کوچولو:شهروز ملک آرایی
پرنس جان:اصغر افضلی(در نسخۀ اصلی هنرپیشۀ معروف پیر یوستینوف جای این شخصیت حرف زده!) ؟ ؟
سر هیس(مارخزانه دار):جواد پزشکیان
داروغۀ ناتینگهام:صادق ماهرو
پدرتاک و وزیر تشریفات(سوسماری که در مسابقه تیراندازی می گفت همه توجه کنید و زیر دست و پا له می شد):مهدی آرین نژاد
آدام(سگ آهنگر) و داتسی(لاشخوری که اعلام ساعت می کرد و برای داروغه سیبل بالا می گرفت):مرحوم کنعان کیانی
توبی(بچه لاکپشت) و تریگر(لاشخوری که نگران بود امشب به قلعه پرنس جان حمله بشه):مرحوم مهدی آژیر-از اساتید تقلید صدا،همین بس که بگم صدای شیلا در سندباد و صدای آقای پتی بل در مهاجران رو ایشون گویندگی می کرد،هنرمندی رو ببینید!خدا رحمتشون کنه
ماریان(معشوقه رابین هود):فریبا شاهین مقدم-حدسم اینه که از نخستین نقش های ایشون بعد از اومدن از کانون پروش فکری کودکان به صدا و سیما باشه
لیدی کلاک(ندیمۀ ماریان همون مرغه که باهاش بدمینتون بازی می کرد و می گفت زنده باد رابین هود،قد قد قد قدا!):مرحوم آذر دانشی
اسکیپی(همون بچه خرگوشی که هدیه شو دارغه به زور می گیره و رابین هود به جاش کمونش رو بهش می ده): نادره سالار پور
خواهر اسکیپی(همونی که گل سر داشت و مدام پاشو می خاروند):مهوش افشاری
خواهر کوچک اسکیپی(همونی که موقع فرار از زندان جا می مونه و رابین به خاطرش داشته کشته می شده):ناهید امیریان
خب امیدوارم چیزی رو از قلم ننداخته باشم،آه یه چیز دیگه...یه شخصیت بسیار مهم که متاسفانه قربانی تیغ سانسور شد ولی گاه به صورت پراکنده دیده می شه...اون خروس گیتاریست...هیچ می دونستید اون بیچاره راوی کارتونه؟ و همونی است که آهنگ تیتراژ اول رابین هود رو با سوت می زنه و بعدش هم در شروع کارتون که رابین هود و جان کوچولو سربازان پرنس جان رو قال می ذارن با صدای بم قشنگی آواز می خونه و گیتار می زنه.... خب تمام اون دیالوگ هایی که آقای رسولزاده در نقش راوی کارتون می گه در واقع دیالوگ های همین خروس بوده و کارتون با اون شروع و تموم می شه ولی خب از اونجایی که اگه ماست سیاهه ما باید قبول کنیم،این شخصیت رو هم فرض بگیر که اصلا وجود خارجی نداشته!.....خب خسته نباشید بچه ها،نمی دونم همه تون تا اینجا متن رو باهام بودید یا فقط یه سطر اول و آخرشو محض دلخوشی خوندید،در هر صورت این بود منبر امروز ما،امیدوارم خوشتون اومده باشه،آخر هفته خوبی داشته باشید بچه ها! ؟

۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

بعضی از دوستان،از جمله مینا خانم،به بنده خیلی لطف دارن،چشم،ما برای این که خیل پرشمار طرفداران دچار نگرانی نشوند این پست رو اختصاصی براشون می نویسیم!(چشمک).......جونم براتون بگه که کارها اون طور که باید و شاید روی غلتک نیفتاد،قضیه تاتر به خاطر یه ایراد بنی اسرائیلی در هاله ای از ابهام فرو رفته،حضرات به کارگردان گیر دادن که چرا در نمایشت از رزمی کار خانم استفاده کردی و چرا این رزمی کار باید با یک مرد مبارزه کنه....هرچند کارگردان پیشنهاد داد که بازیگر های خانم کنار گذاشته بشن،ولی چون ما(یعنی بر و بچه های همکلاسی ووشو)حاضر نبودیم جدا کار کنیم،از قرار معلوم خود به خود قضیه تاتر کنسل شده اس....عیب نداره،حفظ تشکل و دوستی مون به صدتا تاتر ارجحه،این حضرات که حتا به جنازه خانم ها رحم نمی کنن و گفتن باید از این به بعد با تابوت حملش کرد،فقط همین امروز و فردا رو مهمونمون هستن......... ؟
امروز با همکلاسی هام رفتیم دفتر انتشارات تا نمونه تصویری که قراره ازمون در سر رسید رزمی سال بعد چاپ بشه رو ببینیم....چشم نزنم،از دیدن خودم با ژست نشست مار،و پس زمینه آسمان نیلگون و تصویر مار کبرایی که بالای سرم مونتاژ شده بود بسی خرکیف گردیدم!...استاد هم کلی بهم دلگرمی داد و گفت ژستم آبرومند و به قول خودش فنی از کار در اومده...خدا رو شکر،اگر بعد ده سال هنوز در نویسندگی به جایی نرسیدم،به نظر می رسه در شائولین پیشرفتم سریعتره،البته اگه فردا حضرات از داخل تنبونشون قانون در نیارن که ووشو جزو منکرات و صور قبیحه اس!(می دونید که ازشون بر می آد!)....... ؟
بعد از اتمام کارمون در دفتر انتشارات،قرار شد بریم برای دوخت لباس های رزمی جدیدمون پارچه بخریم،از میون زرتشت و عبدل آباد و کوچه برلن،آخری رو که نزدیکتر بود انتخاب کردیم،سوز برف رو زین کردم و در ساعت طرح ترافیک تمام افسرهای پلیس رو یکی بعد از دیگری قال گذاشتم....البته قرار بود اگه کسی گیر داد،یکی از خانم های جمع زحمت بکشه و نقش زائو رو بازی کنه و مثلا ما داریم می رسونیمش بیمارستان....یه بالش کوچیک هم کنار گذاشته بودیم که تا هوا پس شد بچپوندش زیر مانتو روی شکمش که خوشبختانه به کار نیومد....نمی دونم چرا ولی دخترها همه برای خودشون پارچه ساتن مشکی براق خریدن...ولی من با استادم مشورت کردم و چون قراره سبک زویی چوان(مست)رو به زودی کار بکنم،یه ترکیبی از خردلی و نخودی براق خریدم که خودم از دیدنش حظ کردم....البته تا بعد دوخته بشه و ببینیم چی از آب در می آد(نشم شکل جوجه یک روزه)!...یکی از بچه ها خیاط خوب سراغ داره و قرار شده یه روز همه با هم بریم پیشش....خب لابد خیاطه کلی ذوق مرگ می شه بنده خدا...فکرشو بکن،یه کلاس بهش سفارش دوخت لباس بدن......دیگه.....دیگه این که امروز استاد منو گوشه ای کشوند و گفت که این جمعه نمی آد و من اولین جلسه ای خواهد بود که در غیابش کلاس رو اداره می کنم....خیلی هم سفارش کرد که مراقب سال بالایی ها باشم که بهشون برنخوره.....از نظر اعتماد به نفس که هیچ مشکلی ندارم،هیجان زده هم نیستم،فقط یه نغمه تو کلاس داریم(اونهایی که کتابم رو خونده باشن متوجه منظورم می شن)که امیدوارم دردسر درست نکنه...باقیش دیگه مهم نیست....نمی خواید تشویقم کنید؟بابا ناسلامتی دارم استاد می شم ها!شوخی کردم،حالا کو تا من بشم استاد....صرف چند جلسه جانشین استاد بودن نه خودم رو استاد می دونم و نه دوست دارم چنین حسی پیدا بکنم چون شروع درجا زدنمه...ترجیح می دم همچنان شاگرد بمونم و پیشرفت کنم............خب دیگه این هم از منبر امروزمون،امیدوارم طرفداران پسندیده باشن،تا جلسه بعد صفحه هیفدهم سطر پنجم از رساله رو حفظ کنید که می خوام درس بپرسم....والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته!......... ؟

۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

خیلی برای خودم جالب بود که اولین پستی که در سال جدید میلادی نوشتم این قدر پر امید و خوش بینانه اس....از قدیم گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداست،هرچند که سال نوی مسیحی در زمستونه و نه مثل ما در بهار،ولی خب من این شروع خوب رو به فال نیک می گیرم................... ؟
بزرگترین مشکل من در حال حاضر تمرکز کردن روی یک موضوعه...این طوری برات بگم که اون قدر فکرهای مختلف توی کله ام ریختم که هر کدومشو بخوام بچسبم خودش یه داستانه....حالا جدا از افکار بعضا مشابهی که به خاطر شرایط گل و بلبل فعلی اغلبمون کم و بیش داریم،همون طور که در پست قبلی گفتم،حسابی برای خودم مشغولیت درست کردم،در کنارش پروژه ام هم رسیده به روزهای آخرش و کارفرمام هی زنگ می زنه می گه این کارو بکنید،اون کارو بکنید،از اینها گذشته جلد سوم کتاب رو هم دارم لک و لک می نویسم و پیش می برم(هرچند دیگه شک ندارم که کارش به سال بعد می کشه و وارد دهمین سال می شه) و خلاصه مگه یه کله،اون هم از نوع کوچیکش چه قدر حجم داره که بخوام این طور توش بچپونم؟...چی؟...خدا می دونه اگه قپی بیام!گاهی به خودم می گم یه عمر باد توی دلمون نبود سوت بزنیم و از زور روزمرگی داشتیم کپک می زدیم،حالا یهو از همه سمت در رحمت باز شده و نمی دونم به کدومش برسم....هرچند نه اون شرایط خوب بود و نه این(چون خودم همیشه حد وسط رو دوست دارم)ولی چون این مملکت هردنبیله و ممکنه دیگه تا سالها این طور روی دور شانس نباشم،شده سینه خیز می خوام تا آخرش برم....از تمام دوستانی که با حرف های قشنگشون بهم دلگرمی دادن تشکر و عذرخواهی می کنم که نمی تونم جواب تک تک شون رو بدم........... ؟
راستی چی شده که اکثرتون دارین خبر پخش زنان کوچک رو بهم می دین؟...البته خودم خبردار شده بودم،لابد هم بعضی ها دوست دارن من یه پست هم دربارۀ زنان کوچک بدم ولی خب خواننده های قدیمی وبلاگم می دونن که من قبلا یه پست کامل به سبک خودم درباره اش نوشتم....خب فکر می کنم لزومی نداشته باشه بگم از کدوم یکی از چهارتا خواهر بیشتر خوشم می آد....اصولا من دخترای به قول خودم طاقچه ای باغچه ای یا به قول شما آفتاب مهتاب ندیده رو چندان نمی پسندم و طرفدار شیطنت و بی پرواییم....خب با این راهنمایی حتما فهمیدید چه کسی رو می پسندم....اگه به من بود پا به پاش از درخت بالا می رفتم،تو کوچه ها می دویدم،روی لب پشت بوم کتاب می خوندم،و برای شخصیت های داستانم دلسوزی می کردم....البته یه شیطونی هم واسه خودم می کردم اون هم این بود که دم اسبی شو برمی داشتم برای خودم و به هیشکی نمی دادم!(لبخند دندون نما!)....دلم برای اون روزها تنگ شده...هرچند من بی خیال سن شناسنامه ای و چیزی که آینه نشونم می ده هیفده ساله ام و فکر کنم همین سنی هم باقی بمونم،ولی خب دیگرانی هم اطرافم هستن که قطعا نمی ذارن این جوری پیش بره.....بی خیال!زندگی همین دو روزه دیگه...نه؟
ببخشید که این سری چیز تازه ای ندارم براتون تعریف کنم،مخم هنگ کرده بد جور....امروز بابت تشکر از خانوم چینی هه و همکارش با یکی از دوستام اونها رو به شام دعوت کردیم و نیومده باید برم....مرسی،حتما بهمون خوش می گذره،جای شما رو هم خالی می کنیم....دلم یه مرخصی چند روزه می خواد و یه مسافرت اکیپی مختلط...کلی شیطونی بداهه دارم برای چنین شرایطی....حیف که فعلا جور نمی شه...حالا ما گفتیم که خدا بذاره توی نوبت برآورده کردن.....بریم دیگه...بچه ها آخر هفته خوبی داشته باشید،مرسی که بهم سر می زنید.....خوش بگذره به همه تون

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

دیروز سه شنبه پونزدهم دی ماه هشتاد و هشت برای من یه روز استثنایی بود...می تونم بگم پیشامدهایی که ممکنه در طول سال ها برای یک نفر رخ بده همه باهم و در یک روز برام رخ دادن!.....؟
یکشنبه ای سر کار بودم که گوشیم زنگ خورد...یکی از همکلاسی هام بود که به تازگی از سفر چین برگشته...بعد سلام و احوالپرسی یهو بی مقدمه گفت:ببین تاتر بازی می کنی؟...خب راستش برام غیر منتظره بود چون این همکلاسی شفیقم که به عنوان مربی ووشو در دانشگاه تهران مشغول به کاره اصلا چیزی در مورد علاقمندیش به بازیگری اون هم رشته تاتر به زبون نیاورده بود...این طور که می گفت همسر یکی از شاگرداش، کارگردان سینما و تئاتره و برای یه صحنه جنگی احتیاج به دو سه نفر رزمی کار داره و خب این دوست ما علاوه برخودش، من رو هم معرفی کرده بود.....موضوع رو با استادم در میون گذاشتم بلکه ایشون هم بیاد ولی به علت مشغله زیاد قبول نکرد و بهم پیشنهاد داد "شیا شیا" دختر همون خانوم چینی رو که با گروهمون همکاری می کنه و استاد دانشگاهه با خودم ببرم سر صحنه...فکرشو بکنید،یه دختر دوازده سالۀ به شدت خجالتی که یک کلمه فارسی هم بلد نیست!چه شود...... ؟
دیروز صبح ساعت ده جلوی در اصلی دانشگاه با دوستام قرار داشتم تا بریم سر صحنه تست بدیم،شیا شیا رو از خونه شون برداشته بودم..خب هر کی در اون ساعت گذارش به میدون انقلاب بیفته می دونه که ابدا جای پارک پیدا نمی شه،حالا هی بچرخ،بچرخ...یه لحظه چشمم به پارکینگ دانشگاه افتاد و فکری به ذهنم رسید و به شیا شیا گفتم(انگلیسی بلده) کارت دانشگاه مادرت رو بده!...داد و من با چهرۀ حق به جانبی وارد پارکینک شدم،نگهبان که جلو اومد کارت رو نشونش دادم و گفتم که مادر این دخترخانم از اساتید این دانشگاهه که ضمنا همسر سفیر چین در ایران هم هست و از من خواسته دخترش رو بیارم اینجا تحویلش بدم!...نگهبانه یه نگاهی انداخت،خب شیا شیا از اون فول چینی هاس،صورت گرد،چشمها از باریکی عین خط و یه عینک شیشه گرد،اینه که بدون هیچ سوال جوابی راهمون داد....پارک کردم و در حالی که به شیاشیا چشمک می زدم گفتم:بینگو!(یه جورایی معنای ای ول و هورا می ده) و راه افتادیم......هفت خوان بعدی عبور از در دانشگاه برای رسیدن به دانشکده هنر بود،نگهبانه که یه نگاه غیر صمیمی انداخت و با انگشت جهتی رو نشون داد و گفت:حراست!با اونجا هماهنگ کنید بعد داخل شید.....نفری که قرار بود مثلا معرف ما برای ورود به دانشگاه بشه همون اول بسم الله با مسئول حراست حرفش شد....حراستی ها رو هم که می شناسید،ابدا نباید باهاشون بحث کرد،دیدم نمی شه و باید زبون کوچیکه رو نشون طرف بدیم...خلاصه تمام مهارتم در مخ زنی رو به کار گرفتم و طرف به تدریج از "نمی شۀ محض"،به "از روابط بین الملل معرفی نامه بگیرید" تغییر موضع داد....به دوستام گفتم منتظر بمونید و خودم همراه شیا شیا رفتم ساختمون روابط بین الملل که اون طرف خیابون بود طبقه سوم...خوشبختانه اونجا خیلی خوب برخورد کردن و من هم در ادب و احترام کم نذاشتم، مسئول اونجا هم مادر شیا شیا رو می شناخت و هم مادر من که از اساتید بازنشته دانشگاه تهرانه...فوری یه معرفی نامه نوشتن و مهر شده دادن دستمون....بدو برگشتم، کارگردان تئاتری که قرار بود پیشش تست بدیم اومده بود برای وساطت و من همون موقع کاغذ به دست از راه رسیدم.....سرتونو درد نمی آرم،کارگردانه که جوون بود و خوش تیپ شبیه شیرهای جوان،از من و دوستام در صحنه هایی که مد نظرش بود تست گرفت و یه مطالبی یادداشت کرد و آخر سر گفت که قبول شدیم و برای تمرین باهامون هماهنگ می کنه و اگه همه چیز خوب پیش بره ما ماه آینده در تالار مولوی اجرا خواهیم داشت...... ؟
خوشحال از موفقیت زودهنگام،داشتیم لباس می پوشیدیم که استاد زنگ زد،گفت در میدون انقلاب منتظرمونه،بهش که ملحق شدیم گفت با یه کارگردان سینما صحبت کرده و اون الان منتظر من و شیا شیا است تا بریم تست بازیگری بدیم!!....فکرشو بکن،از سالن تاتر بیرون نیومده رفتیم دفتر سینمایی،مرادی نامی بود و مشخصاتمون رو پرسید و بهمون وقت تست داد برای آخر هفته....؟
ساعت کمی از دو بعد از ظهر گذشته بود،شیاشیا و مادرش و همچنین استاد از ما خداحافظی کرده بودن و من و دوستانم در یه رستوران داشتیم ناهار می خوردیم که گوشیم زنگ خورد،شماره نا آشنا بود،جواب که دادم شنیدم یکی از اون ور خط می گه:سلام استاد فرهاد،من از انتشارات ایده پرداز مزاحمتون می شم،ما می خوایم برای سررسید سالانه مون تعدادی عکس از ورزشکاران رشته های رزمی چاپ بکنیم و می خواستیم ببینیم شما کی وقت دارید که یه گفت و گویی داشته باشیم و در صورت موافقت با شما برای چاپ پوستر قرارداد ببندیم؟.............منو می گی اولش درست نفهمیدم داستان چیه،ولی بعدش یادم اومد که استادم گفته بود که برای توسعه سبک با نشریات و انتشاراتی های مختلفی صحبت کرده و اسم ما ها رو بهشون داده.....به کسی که اون ور خط بود گفتم که من الان دارم همراه همکارانم ناهار می خورم،اسمشون رو پرسید و وقتی اسم بردم با خوشحالی گفت که اتفاقا ما می خواستیم با اونها هم تماس بگیریم و حالا که هر سه باهم هستید حتما بیاید دفتر نشریه برای عقد قرار داد.....خلاصه ما بعد از ناهار رفتیم اونجا و قرارداد بستیم و قراره به زودی از ما عکس تهیه بشه تا در سر رسیدی به چاپ برسه که به سه زبان فارسی،انگلیسی و چینی تهیه و در سطح ایران و چین توزیع خواهد شد........؟
از دفتر نشریه که بیرون می اومدیم هوا گرگ و میش بود،یکی از بچه ها فردا امتحان داشت و از نگرانی داشت پر پر می زد،اون یکی هم دیرش شده بود اساسی،با خنده از هم جدا شدیم در حالی که می گفتیم:عجب روز پر حادثه ای بود! ؟
پی نوشت:؟
عجیب خوش به حال اونهایی شد که چین رفتن،آخه در هفته نامه نیرو که امروز شماره جدیدش منتشر شد در صفحه آخر گزارش مصور دیگری در موردشون به چاپ رسیده....در پست بعدی لینک تصویر اسکن شده اش رو برای علاقمندان می ذارم،باید بگم امسال هم در ادامه پارسال برای من سال موفقی بوده،پارسال اواخر بهمن یه اتفاقی برام افتاد که خب خیلی ناراحتم کرد،هرچند تقدیر بود ولی همون موقع قسم خورده بودم که یه کار بزرگ بکنم تا باعث شهرتم بشه و به نظر می رسه دارم به آرزوم می رسه....اگه اون شیطون دم بریده رفت،عوضش انگیزه ای ایجاد کرد که باز پیشرفت کنم.....مچکرم جوجه تیغی،از صمیم قلب مچکرم!............. ؟

۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

یه مدتی نمی تونستم بنویسم و البته دلیل داشت...راستش،با اتفاقاتی که این اواخر توی مملکت افتاد و چیزهای که دیدم و شنیدم،دیگه فکری برام باقی نموند که بتونه فارغ و بی تفاوت به اطرافش،فقط از خوشی و سرخوشی بنویسه...با این که همیشه از نوشتن مطالب دردسر ساز(برای خودم) پرهیز می کنم،دلم می خواد فقط یک جمله بگم که توی گلوم گیر کرده و اون اینه که،با تمام احترامی که برای اعتقادات دیگران قائلم و بدون هیچ قصدی برای مقایسه یا انتقاد از برخی مسائل،می خوام بگم ما هزار سال برای علی اکبر و طفلان مسلم اشک ریختیم،از حالا به بعد می تونیم تا هزار سال دیگه برای اون نوجوون و جوونهایی اشک بریزیم و عزاداری کنیم که هم وطنمون بودن و در روز عاشورا کشته شدن...................... ؟
جواب به شادزی:اول این که من از شما خیلی تشکر می کنم که چنین اعتقادی بهم دارید،نظر لطف شماست،ولی خب هر آدمی حتا موفق ترینش،در یه مواقعی احساس ضعف می کنه و دلش می خواد حمایت بشه و به نظر من این مهم نیست که گاهی اوقات دچار چنین حالاتی بشیم بلکه مهم اینه که سعی نکنیم این ضعف رو در خودمون گسترش بدیم و مغلوبش بشیم...همون طور که خوب و بد در کنار هم معنا پیدا می کنه،ضعف و امیدواری هم مکمل همدیگه هستند و تا یکی نباشه،ارزش دیگری معلوم نمی شه،با این حال چشم،من سعی می کنم کمتر نا امید بشم و کمتر اینجا ابرازش بکنم تا به اون نمادی که گفتی از من در ذهن داری نزدیکتر باشم.....بازم ممنون! ؟
و اما گفته بودم یه پست در مورد چین می نویسم،البته بعضی از دوستان ازش تحت عنوان دفاعیه اسم بردن،همین جا بگم که من اصلا قصد دفاع ندارم،بلکه گفتم مطالبی درباره چین و عاداتشون می دونم که می خوام بگم و قضاوت هم به عهده شماست...باید بگم هر ملتی مثل ما نکات خوب و بد داره و این که بگیم همه شون خوبن یا بدن به نظرم حکم دادن به سبک سیاه و سفیده که من چندان نمی پسندم....خاکستری باشیم بهتره!(چشمک)....خب اولین نکته ای که دوست دارم بهش اشاره کنم اینه که چینی ها-عین ما ایرانی ها- آدم های خلاق و باهوشی هستن و خب این خلاقیت رو در اکثر اعمال و ابعاد زندگی شون می تونیم ببینیم...البته منکر نمی شم که بعضی خلاقیت هاشون شاید اصلا به مذاق ما خوشایند نیاد،از جمله خوراکی هاشون که به کل با ما فرق می کنه....برنج هاشون بی نمک و کمی شفته اس،اکثر غذاهاشون بخار پزه و ادویه های تندی هم بهش می زنن،عادت هم دارن اکثر چیزها رو با پوست بخورن،مثل بادمجون!خب حالا همینی که گفتم رو یه سبک سنگین بکنیم ببینیم کجاش خوبه کجاش بد....برنج شفته در اکثر موارد باعث دلرد می شه،چون توی شکم گوله می شه و باد می کنه،به همین خاطر چینی ها اغلب پیش از غذا سوپ رقیق می خورن،سوپ محیط شکم رو برای هضم بهتر آماده می کنه،عدم استفاده از نمک چیزی است که پزشکی امروز مفید بودنش رو ثابت کرده،نمک،شکر و تریاک سه گرد سفیدی هستن که اگه آدم بتونه در طول زندگیش از اون فاصله بگیره سلامتیش-به خصوص از نظر قلب و عروق تضمین شده اس-در مورد ادویه های تند مطلبی در جهت تایید ندارم چون باعث تحریک روده می شه ولی در برخی موارد انگل کش هست،خوردن بادمجون با پوست هم شاید از نظر ما چندان جالب نباشه ولی اثبات شده که خاصیت غذایی بادمجون و کدو بیشتر در پوستشه،مضاف بر این که چینی ها حتی الامکان سرخش نمی کنن و جدا می پزن چون معتقدن اگر مواد غذایی رو باهم در یه دیگ بریزیم و بپزیم(مثل فرضا آبگوشت)بر خواص همدیگه تاثیر می ذارن و در مواردی تاثیر همو خنثی می کنن که این هم در پزشکی امروز به اثبات رسیده.....و اما خوردن حشرات،شاید از نظر من و شما چندش آور باشه ولی ما در آینده ای نه چندان دور-خصوصا در کشورهایی که خاک حاصلخیز یا کشاورزی قدرتمندی ندارن-با بحرانی به اسم تامین مواد غذایی روبرو خواهیم شد که در این بین حشرات به این دلیل که منبع پروتئین هستن و پرورششون هم بسیار راحت و کم خرجه،جزو گزینه های اول رویکرد آدمیزاد برای جایگزینی مواردی چون گوشت هستن-قابل توجه عزیزانی که خوردن سوسک و ملخ رو فاجعه می دونن،شاید بد نباشه از حالا تمرین کنیم و دست کم روزی یه سوسک بخوریم تا در آینده دچار مشکل نشیم!-...به هر حال این یک واقعیته که ایران به رغم کوچکتر بودنش در مقایسه با چین،از انواع و اقسام نعمتهای خدادای برخورداره و شاید این ما باشیم که بهره برداری کامل و درستی از این منابع نمی کنیم،از جمله دریا که برای بعضی کشور ها از جمله ژاپن،منبع درجه یک تامین غذاست ولی ما فقط ماهی و گاهی میگو می خوریم.......خب مواردی چون نظم و ترتیب و کار هماهنگ گروهی در چینی ها به صورت مادرزاد هست که شاید بهتر باشه درباره اش صحبت نکنم چون ما شاید نمره خوبی در این زمینه نیاریم...ولی در جای خودش ملت فقیری هستن که تازه به جمع ثروتمندان ملحق شدن واون هم بخاطر عزم ملی و اتحاد مثال زدنی شونه....هرجا باشن هوای هم رو دارن،شاید از خارجی ها بدزدن و سرشون کلاه بذارن ولی برای خودشون به خصوص در یه مملکت غریب سخاوتمند و جانبدارن.........فکر می کنم تا اینجا کافی باشه،مطلب گفتنی البته هست ولی بعید می دونم کسی حوصله خودنش رو پیدا کنه پس همین جا کات می دم،کسی در مورد چیزی سوال داشت بگه تا در پست های بعدی درباره اش بنویسم........ ؟
نوشابه گشودن برای خود:؟
خب!شما که فکر نکردین من فقط اومدم همینا رو بگم و برم؟(چشمک رندانه!)...عرض به حضورتون که همون طور که گفته بودم گروه شائولین ما این اواخر به کشور چین سفر کرده بود و اجرای خوبی داشت و من کلی ذوق کرده و حرفشو زده بودم که شاید به نظر می رسیده اغراق می کردم،بنابراین برای این که نشون بدم چندان هم بی راه نمی گفتم و یه خبرایی بوده،از شما می خوام که به لینک زیر مراجعه و فایلی که براتون گذاشتم رو دانلود کنید: ؟
http://rapidshare.com/files/328262348/news_Paper.rar.html
حالا این چی هست...عرض به حضورتون که گزارش مصوری است که در هفته نامه رزم آور این هفته از سفر گروهمون به چین به چاپ رسیده و شما می تونین هم کلاسی های منو همراه با استادم جناب آقای جعفری( که در یکی از عکسها وسط بچه ها با لباس مشکی حالت رزمی گرفته) ملاحظه کنید....عکسها شامل اعزام گروه،تمرین،اجرای برنامه،بازدید از دیوار چین و مراسم استقبال رسمی از اونها در فرودگاه امامه که دیدنش خالی از لطف نیست.....و اما اگه از میون شما کسی هست که دوست داره با استادم آشنا بشه یا مایل هست مهارت ایشون رو در اجرای حرکات رزمی به چشم ببینه،لینک زیر رو دانلود کنه: ؟
http://rapidshare.com/files/328264544/shaolin2.3gp.html
توضیح این که این کلیپ با فرمت قابل نمایش روی گوشی تلفن همراه تهیه شده ولی خب اگه می خواید روی کامپیوتر تماشا کنید پیشنهاد می کنم نرم افزار کوئیک تایم یا کا ام پلیر رو از سایت کمیاب آنلاین به آدرس زیر دانلود کنید: ؟
http://www.kamyabonline.com/modules.php?name=News&new_topic=32
خب خیلی حرف زدم،نه؟به اندازه یه هفته غیبت کافی بود؟...برم،برای همه تون آخر هفته خوبی رو آرزومندم،اونهایی که کلیپ استادم رو دانلود کنن می تونن اجرای ایشون رو همراه با موزیک متن زویی چوان(سبک مست) که یکی از آهنگهای اصیل چینی است مشاهده کنن،کسی اگه از اون آهنگ خوشش اومد بهم بگه تا براش بفرستم.....خوش باشید...تا بعد

۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

پارسال من به دلایل شخصی این شب ها رو تحریم کرده بودم،امسال گویا به همه سرایت کرده....پریشب(پنجشنبه) به رسم قدیم با خانواده رفته بودیم تجریش برای خرید کریسمس...خب البته در پست قبلی گفته بودم که مدتیه که خریدی به اون شکل نداریم ولی چون الان شاید پونزده شونزده سالی باشه که مرتب این کار رو انجام می دیم،احساس می کنیم برامون شگون داره....من یه کم سردرد داشتم و قبلش خوابیده بودم که بدتر بداخلاقم کرد،ولی خب به محض این که به تجریش رسیدیم و خنکی هواش به گونه هام خورد حالم بهتر شد...اون حوالی رو دوست دارم،ازش کلی خاطرات خوب دارم،یادمه دبیرستانی که بودم،کوله به دوش از دبیرستان البرز خودمو می رسوندم اونجا،می رفتم بازار،وسطش،یه پاساژ داره که راه پله می خوره و می ره پایین...درست زیر پله یه مغازه بود که بازی های سگا می فروخت،و اطرافش چسبیده به هم دو تا کلوپ بازی....با هزار ذوق و شوق می رفتم اونجا تا جدیدترین بازی ها رو تماشا کنم...بازی های سگا گرون بودن و با پول تو جیبی اون موقعم هیچ تناسبی نداشت ولی خب تماشاشون مجانی بود....این بار که با خانواده رفتیم،به اون محدوده که رسیدیم،یه لحظه جدا شدم تا نگاهی به اون زیر پله بندازم....می دونستم سال هاست که دیگه اون مغازه ها وجود ندارن....از قضا دیدم اون مغازه که بهش سر می زدم و اسمش کنامی بود،داره دوباره باز چینی می شه و به نظر می رسه صاحبان جدیدش می خوان اونو به مغازۀ سی دی و دی وی دی تبدیل کنن....کلوپ های بازی همچنان درش بسته اس و روشو با پوستر های فیلمی از شیلا خداداد پوشوندن.......احساس می کنم به حدی رسیدم که بگم عمر انسان کوتاهه و زود گذر...یه زمانی پنج سال برام عدد بزرگی بود ولی الان احساس می کنم اندازه یک ساله....از هیجده سالگی گذر عمرم رفته روی دور تند...شما رو نمی دونم..................... ؟
بگذریم،تمام این روضه ها رو خوندم که بگم وقتی از بازار خارج شدیم و مادرم خریدهای گیاهی شو از عطاری و سبزی فروشی محبوبش کرد،رفتیم رستوران همیشگی برای خوردن شام...یه شعبه از کبابی جوان....همون موقع دستۀ عزاداران با طبل و سنچ و کوتل و پرچم داشت رد می شد،خدا می دونه کلشون پنجاه نفر نبود که نصفشون همون طبال ها و پرچم به دست ها بودن،وخب این برای من که عزاداری های پرشمار رو از تجریش به یاد دارم واقعا عجیب بود....به غذاخوری که رسیدیم صاحب جوونش که خوش برخورد و خوش قیافه اس گفت غذا نداریم....دو دستش کیسه های ظروف یه بار مصرف بود،می گفت حسینیه مسجد بهش شیشصد تا غذا سفارش داده و ممکنه بهمون نرسه...نگاه به ساعت کردم،یه ربع به نه شب بود....گفتیم هرچه باداباد،می شینیم بلکه بهمون برسه...که رسید،یه شب کریسمس دیگه،در کنار خانواده،سنت هر ساله به جا آورده شد.....ولی خب همون طور که گفتم،با این گذشت سریع زمان،روزی می رسه که نه دیگه کبابی جوانی خواهد بود و نه فرهادی که هر سال با خونواده اش بیاد و سنت رو به جا بیاره....این معمای زمان هم برام شده کلاف سردرگم................ ؟
خودمونی نوشت: ؟
فرهاد به آسمان خیره شد.در تاریکی فرو می رفت و ستارگان بر پهنه اش ظاهر می شدند.چشمان فرهاد نیز کم کم پر از ستاره شد و گفت:؟
این نوری که ما می بینیم مال گذشته هاست،شاید مال میلیونها سال قبل،شبها آسمون دریچه ای می شه رو به گذشته که اگه بتونیم ازش عبور کنیم برگشتیم به عقب،درنا من یه شب در آینده،در حالی که تصویر شهرک و بچه هاش جلو چشمم بود،خوابم برد و وقتی بیدار شدم دیدم که اومدم به این زمان...این یعنی همین الانی که من و تو داریم با هم حرف می زنیم،برای یه عده ای که در آینده هستن گذشته محسوب می شیم،و اونها ما رو مثل همین ستاره ها به صورت یه نقطۀ روشن می بینن...من تا یه مدتی بعد از اومدنم به شهرک،شبها که می خوابیدم در زمان جا به جا می شدم،منتها طول جا به جا شدنم کوتاه بود،حداکثر شیش ماه به جلو یا عقب،تا این که تو اومدی و این جا به جایی متوقف شد...؟
درنا با صدای مرتعشی گفت:؟
آره و برای همین هم می گم تقصیر من بود،اگه من نمی اومدم،تو حتما از اتفاقی که برای نرگس می افتاد با خبر می شدی و بهش می گفتی...؟
فرهاد در حالی که به نیت تسکین دادن دوست داشت دستان درنا را بگیرد و خجالت می کشید گفت:؟
نه این حرفو نزن،من حتا اگه می خواستم هم نمی تونستم جلوی این اتفاق رو بگیرم،چون کسی حرف هام رو باور نمی کرد.؟
نسیم خنکی وزید و گونه هایشان را نوازش داد.؟
درنا گفت:؟
نرگس داره باهامون خداحافظی می کنه،این نسیم خوشبو بوسۀ تشکر آمیزشه ،فرهاد اون از من و تو ممنونه که در تمام این مدت دوستش داشتیم.؟
چشمان فرهاد پر از اشک شد و گفت:؟
ولی من هیچ وقت نتونستم در مورد احساسم بهش بگم!؟
درنا زمزمه وار گفت:؟
اون می دونست... ؟
فرهاد نسیم را به درون کشید تا هر چند کوتاه در سینه و در جوار قلبش محبوس بماند و گفت: ؟
می نویسمش،من همه چی رو می نویسم،در مورد خودم،در مورد تو،در مورد نرگس،در مورد همه مون...اسمش رو هم می ذارم آواز درنا! ؟
درنا خیره به چشمان فرهاد لبخند زد. ؟