امروز عصر بار و بنديلم رو بستم و ايشالا فردا عازم دوبي خواهم بود...جاي همه تون رو خالي مي كنم... دوستم امشب اومده بود امانتي هاش رو ازم پس بگيره،ميون حرفاش گفت همين چند لحظه پيش نايب الزياره بودم،ديدمش و حالش رو پرسيدم و گفتم حس مي كنم از بابت پيغامي كه از فرهاد بهت رسوندم ازم دلخور شدي؟و اون جواب داد:نه يه صحبت معمولي بود،شما يه چيزايي گفتي و من جواب دادم...مدتي صحبت كردن و دوستم در خاتمه صحبتهاش گفته خلاصه ما براي شما خيلي احترام قائليم و خيلي دوستتون داريم و اون جواب داده:من هم شما رو خيلي دوست دارم.... ؟
خب هر بدي و خوبي از ما ديديد حلالمون كنيد،ايشالا بي قضا بلا بريم و برگرديم روز دوشنبه مي آم يه سري مي زنم،خوش بگذره به همه،روتون رو مي بوسم بچه ها............ ؟
۱۳۸۵ خرداد ۷, یکشنبه
خيلي جالبه...انصافا كار اين روزگار رو موندم توش...امروز عصر قبل بازي ايران و كرواسي،داشتم همراه دوستم تو محلمون قدم مي زدم،داشتيم از حوالي جايي عبور مي كرديم كه من ازش خاطره دارم،(همونجايي كه پيمان رو فرستادم تا بره با آرزو صحبت كنه) سلانه سلانه واسه خودمون قدم مي زديم كه يه دفعه از پشت ديوار سروكله يه دختر پيدا شد با پوستي روشن،صورتي گرد و چشماني درشت،ما بين خودمون دنيا صداش ميزنيم، خب البته بدون شك براي دوستم اون دختر قدر يه دنيا ارزش داره،دنيايي كه رسيدن بهش در حد روياست،با ديدن دختره دوستم طوري از ته دل آه كشيد و ساكت شد كه دلم براش سوخت،گفتم بيا بريم يه چيزي مهمون من بخوريم تا از فكرش در بياي...و براي اين كه باهاش هم دردي كرده باشم گفتم:احساست رو كاملا درك مي كنم.نگران نباش دو ساعت ديگه من آرزو رو مي بينم و اون وقت من هم مثل تو ساكت مي شم...رفتيم از يه سوپري در اون اطراف به حساب من يه اسپوتا و شيرين عسل زديم تو رگ و به راهمون ادامه داديم...مدتي گذشت،نمي دونم،شايد همون دو ساعتي كه خودم از اول گفته بودم،دوستم گفت بريم از همون سوپري من يه بسته لپه واسه خونه بگيرم،رفتيم،دوستم داخل شد و من با كمي فاصله مقابل سوپرماركت ايستادم،در گرگ و ميش هو و از ميون سايه روشن اطراف دختري ريز نقش كه برام حكم همون دنيا رو داره يهو بيرون اومد و جلو در سوپرماركت با دوستم سلام و عليك كرد.خودش بود،هموني كه با ديدنش يه دفعه ساكت شدم و به فكر فرو رفتم............ ؟
۱۳۸۵ خرداد ۵, جمعه
بعد يك هفته كه روحيه ام عجيب بالا بود و به قول خودم خط عمره چسبيده بود تا ته(تكيه كلام اونهاييه كه زياد بازي كامپيوتر انجام داده باشن) يه دو روزي با افت روحيه مواجه شده بودم.همون درد قديمي و حرف هاي هميشگي. از امروز دوباره برگشتم به حالت عاديم...اين هواي تهران هم تكليف خودشو نمي دونه ظاهرا،خرداد و ارديبهشت قاطي شدن،نه به گرماي دور از انتظار و پيش از موعد ارديبهشت و نه به خنكي حالا...جمعه پيش مي خواستيم بريم كوه،در انتظار اومدن دوستم بودم كه حس كردم يه چيزي افتاده زير يه بوته زالزالك،جسد يه كلاغ،نه خود كلاغ...منتها جوجه اش...زنده بود و با دهن باز و چشماي گرد زل زده بود به من.دوربينم همراهم بود،گفتم برم چند تا عكس ازش بگيرم،هنوز كامل بهش نزديك نشده بودم كه يهو دو تا كلاغ بزرگ بهم حمله كردن،خيلي جالب بود،فكر مي كردم فقط تو فيلمها و كارتونها چنين اتفاقاتي مي افته.به هر ترتيبي بود رفتم يه جا قايم شدم،يه گربه سياه داشت نزديك مي شد و جوجه كلاغه رو ديده بود،صحنه هاي جالبي خلق شدن كه همه شونو عكس گرفتم،كاش مي شد مي ذاشتمشون تو وبلاگم تا شما هم تماشاش كنيد،ببينم كسي مي دونه يه راه آسون براي عكس گذاشتن تو بلاگ اسپات چيه؟
۱۳۸۵ خرداد ۱, دوشنبه
واي خدا چقدر چاق شدم!امروز وقتي داشتم تو آينه دستشويي خودمو تماشا مي كردم،يه لحظه مي خواستم تصوير داخل آينه رو با انگشت نشون بدم و حيرت زده بگم تاتانكا!!!(اشاره به فيلم با گرگها مي رقصد،جايي كه قهرمان داستان با ايما و اشاره سعي داشت به سرخپوستها بفهمونه كه بوفالو ديده و كاهن قبيله،پرنده لگد زن، وقتي متوجه منظور طرف مي شه با انگشت به يارو اشاره مي كنه و مي گه تاتانكا!)....؟
سلام بر خرداد...ماه خاطرات زود گذر ولي به ياد موندني...هرچند الان سالهاست كه ديگه خرداد برام اون ماهيت هيجان انگيز همراه با دلهره هاي دوست داشتني رو نداره ولي هنوز هم از اومدنش خوشحال مي شم..چون آخرش به تابستون ختم مي شه...ولي خب اون موقعها،وقتي محصل بودم،به خصوص تو دوره دبيرستان،مزه خرداد با الانش يه كمي فرق داشت...يه كمي كه چه عرض كنم خيلي فرق داشت...مي دونستم كه ماهي رسيده به دمش و اين چند تا امتحان رو هم اگه بي قضا بلا پشت سر بذارم،سه ماه تعطيلي شيرين پيش رومه كه البته با حضور يه كساني شيرينيش دوچندان مي شه...چقدر دنيامون كوچيك بود و دلخوشي هامون ساده...فقط تصور اين كه دوباره تابستون مي شه و فلاني مي آد تو خيابون كافي بود تا كل سه ماه تابستون رو براي خودمون خوش باشيم...يادش به خير! حسرت نمي خورم،خب اون موقع تفريحاتمون اون جوري بود،حالا كه بزرگ شديم و مثلا براي خودمون مردي شديم،كارايي رو مي كنيم كه اون موقعها نمي تونستيم انجامش بديم..واسه تعطيلات سيزدهم چهاردهم اين ماه قرار شده با دوستم بريم دوبي...بله مي دونم،مرسي كه مي گيد به سلامتي خوش بگذره و جاي ما رو هم خالي كنيد و از اين حرفها،ولي خب خدا مي دونه كه من حاضر بودم چند برابر اون مبلغي رو كه دادم به تور پرداخت كنم و بتونم سفر كنم به قديمها،دوباره اون شيطنهاي معصومانه بي غرض رو انجام بدم و يه بار ديگه بي خيالي محض رو تجربه كنم...فكرشو بكنيد،تور سفر به شونزده هيفده سالگي!چقدر مي تونه خيال انگيز باشه...من به دستگاه زمان معتقدم،مي دونم يه روزي اختراع مي شه،فقط خدا كنه اون روز هنوز از عمرم چيزي باقي مونده باشه تا دوباره بتونم لذت نوجون شدن و نوجووني كردن رو تجربه كنم... ؟
پارسال كه تو كلاس آمادگي براي فوق ليسانس شركت كرده بودم،دوتا همكلاسي داشتم كه با همديگه خيلي صميمي شده بوديم،يكيشون يه آقاي متاهل بدنسازخوش قد و بالا و درشت هيكل بود،ديگري يه دختر خانوم ريز و بامزه كه خيلي هم خجالتي بود،سه نفري ته كلاس مي نشستيم و براي خودمون خوش بوديم،خيلي دوست داشتم بعد اتمام دوره هم با هم در ارتباط باشيم،ولي مي دوني،يه چيزي باعث شد خودمو كنار بكشم،يه عاملي كه هيچ جوري نتونستم براي خودم هضمش كنم و هرچند به من هم ارتباط پيدا نمي كرد ولي خب نمي تونستم نسبت بهش بي تفاوت باشم...متوجه شدم كه اون آقاي متاهل با اون دختره دوست شده،فقط همين...هيچ چيز بدي هم از اون دو نفر نديدم و شايد واقعا ارتباطشون كاملا معمولي بود،در هر حال از اون روز تا به امروز اين مسئله ذهنم رو مشغول كرده و هر دفعه به يادش مي آرم از خودم مي پرسم چطور بعضيها مي تونن و يا حاضر مي شن روي آشيونه ديگران،واسه خودشون خونه بسازن؟شخصيت آدمها در عين سادگي چقدر مي تونه پيچيده باشه و درك بعضي از رفتارها چقدر برام سخته...اينا رو نگفتم كه ادعا كنم خودم هيچ وقت دست از پا خطا نمي كنم،هر آدمي تحت شرايطي ممكنه كاملا متفاوت با اون چيزي كه هست رفتار كنه،من به دنبال توجيه يا برائت از اين مسئله نيستم،فقط خيلي دوست دارم از نظر روانشناسي بفهمم كه چه عواملي باعث مي شه يه آدم به راحتي آب خوردن خيانت بكنه و قولي كه داده رو زير پا بذاره...دونستن حقيقتش برام مهمه،اين كه يه روزي خودمم اين جوري بشم يا نه رو آينده معلوم مي كنه،آينده اي كه بدون شك خودم هم در شكل گرفتنش سهيمم. ؟
پارسال كه تو كلاس آمادگي براي فوق ليسانس شركت كرده بودم،دوتا همكلاسي داشتم كه با همديگه خيلي صميمي شده بوديم،يكيشون يه آقاي متاهل بدنسازخوش قد و بالا و درشت هيكل بود،ديگري يه دختر خانوم ريز و بامزه كه خيلي هم خجالتي بود،سه نفري ته كلاس مي نشستيم و براي خودمون خوش بوديم،خيلي دوست داشتم بعد اتمام دوره هم با هم در ارتباط باشيم،ولي مي دوني،يه چيزي باعث شد خودمو كنار بكشم،يه عاملي كه هيچ جوري نتونستم براي خودم هضمش كنم و هرچند به من هم ارتباط پيدا نمي كرد ولي خب نمي تونستم نسبت بهش بي تفاوت باشم...متوجه شدم كه اون آقاي متاهل با اون دختره دوست شده،فقط همين...هيچ چيز بدي هم از اون دو نفر نديدم و شايد واقعا ارتباطشون كاملا معمولي بود،در هر حال از اون روز تا به امروز اين مسئله ذهنم رو مشغول كرده و هر دفعه به يادش مي آرم از خودم مي پرسم چطور بعضيها مي تونن و يا حاضر مي شن روي آشيونه ديگران،واسه خودشون خونه بسازن؟شخصيت آدمها در عين سادگي چقدر مي تونه پيچيده باشه و درك بعضي از رفتارها چقدر برام سخته...اينا رو نگفتم كه ادعا كنم خودم هيچ وقت دست از پا خطا نمي كنم،هر آدمي تحت شرايطي ممكنه كاملا متفاوت با اون چيزي كه هست رفتار كنه،من به دنبال توجيه يا برائت از اين مسئله نيستم،فقط خيلي دوست دارم از نظر روانشناسي بفهمم كه چه عواملي باعث مي شه يه آدم به راحتي آب خوردن خيانت بكنه و قولي كه داده رو زير پا بذاره...دونستن حقيقتش برام مهمه،اين كه يه روزي خودمم اين جوري بشم يا نه رو آينده معلوم مي كنه،آينده اي كه بدون شك خودم هم در شكل گرفتنش سهيمم. ؟
۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۹, جمعه
۱۳۸۵ اردیبهشت ۲۷, چهارشنبه
خب،خب...مي بينم كه پاشنه در وبلاگم در اومده بس كه كامنت و پيغام و پسغام سرم ريخته!واقعا كه وقتي آدم اين همه خواننده داره پروپا قرص داره نمي دونه به كدومشون اول برسه..... ؟
ديروز 26 ام سالگرد يه موضوعي بود،موضوع كه نه،يه اتفاق جالب كه خيلي وقت پيشها برام افتاده بود،كار به ماجراش نداريم ولي خب همون موضوع باعث شد من يه جايي از داستانم يه مطلبي بر اساس اون واقعه بنويسم...آره درست حدس زديد(شايدم نزديد،بستگي به ...داره!)دارم تبليغ سايت داستانم رو مي كنم،باز يه بخش كوچولوي ديگه از داستانم رو ريختم رو نت،فردا هم خدا بخواد مي خوام شخصا برم وزارت ارشاد و ببينم مي شه قال رو كند يا نه؟آقا ما اصلا غلط كرديم راجع به نوجوونها داستان نوشتيم!ها والا!به قول ناشرم اگه يه كتاب چند صفحه اي راجع به امراض جنسي يا ناراحتي هاي اندام تناسلي نوشته بودم الان به چاپ صد هزارم رسيده بود!....خب سرتونو درد نمي آرم،فعلا از مطلب جديد خبري نيست،اگه قابل دونستيد،يه سر به وبلاگ داستانم-كه لينكش همين گوشه سمت راست صفحه است-بزنيد و ما رو از نظراتتون بهره مند كنيد...قربان شما،كوچولو رو ببوسيد،تا برنامه بعد............... ؟
ديروز 26 ام سالگرد يه موضوعي بود،موضوع كه نه،يه اتفاق جالب كه خيلي وقت پيشها برام افتاده بود،كار به ماجراش نداريم ولي خب همون موضوع باعث شد من يه جايي از داستانم يه مطلبي بر اساس اون واقعه بنويسم...آره درست حدس زديد(شايدم نزديد،بستگي به ...داره!)دارم تبليغ سايت داستانم رو مي كنم،باز يه بخش كوچولوي ديگه از داستانم رو ريختم رو نت،فردا هم خدا بخواد مي خوام شخصا برم وزارت ارشاد و ببينم مي شه قال رو كند يا نه؟آقا ما اصلا غلط كرديم راجع به نوجوونها داستان نوشتيم!ها والا!به قول ناشرم اگه يه كتاب چند صفحه اي راجع به امراض جنسي يا ناراحتي هاي اندام تناسلي نوشته بودم الان به چاپ صد هزارم رسيده بود!....خب سرتونو درد نمي آرم،فعلا از مطلب جديد خبري نيست،اگه قابل دونستيد،يه سر به وبلاگ داستانم-كه لينكش همين گوشه سمت راست صفحه است-بزنيد و ما رو از نظراتتون بهره مند كنيد...قربان شما،كوچولو رو ببوسيد،تا برنامه بعد............... ؟
اشتراک در:
پستها (Atom)