۱۳۸۵ اردیبهشت ۹, شنبه

چند سال پيش تو يه شركتي كار مي كردم،يادمه آخرين روزهاي حضورم در اونجا،مصادف شد با برگزاري يه جشن و قرار بود يه نمايش اجرا كنن و دنبال سوژه مي گشتن،من رفتم گفتم يه سوژه تو ذهنم دارم،وقتي براشون تعريف كردم گفتن آيا مي شه براشون اون رو بصورت متن در بيارم؟پذيرفتم و وقتي متن رو بهشون ارائه مي دادم گفتن آيا مي شه در اجراش بهشون كمك كنم؟پذيرفتم و وقتي نوبت به اجراش رسيد گفتن آيا مي تونم براشون اين نمايش رو كارگرداني كنم؟....سرتون رو درد نيارم،آخرش من شدم،نويسنده،كارگردان،بازيگردان و حتي بازيگر يكي از نقشهاي اون نمايش،اين كه چه مشقاتي در اين راه متحمل شدم و چه كارشكني هايي كه صورت نگرفت و انتقادهايي كه از گوشه و كنار بهمون سرازير نشد،بماند،ولي درنهايت حاصل كار بيشتر از اون چيزي كه تصورشو مي‌كردم خوب در اومد.اينو من نمي گم،تمام كساني كه نمايش ما رو ديدن،حتي اون مجري تلويزيوني معروف كه براي جشن اون روز دعوت شده بود،مي گفتن.و حتي حالا بعد چند سال،هر وقت بر حسب تصادف با همكاران سابقم برخورد پيدا مي كنم مي بينم هنوز اون نمايش تو خاطرشون مونده و با لبخند ازش ياد مي كنن......... ؟
حالا چرا اينا رو گفتم؟چون معتقدم در انجام هر كاري،به خصوص اگه اولين بارت باشه مشكل هست،سرزنش و سركوفت هست،شكست هم ممكنه باشه،ولي اين جور چيزا نبايد منجر به عقب نشيني مون بشه،اگه به كارت اعتقاد داشته باشي،اگه باور داشته باشي كه در مسير درست قرار داري و خودت هم نگاهت رو به بالا باشه و بالا رو نشونه رفته باشي،كوه هم جلو دارت نخواهد بود،اينا شعار نيست،بهش رسيدم كه اينو مي گم،اون نمايش هر چند چيز شگرفي نبود ولي من با به انجام رسوندنش دست كم به خودم ثابت كردم كه با تلاش و جديت مي شه يه چيزي رو كه در حد فكر و خيال بوده به واقعيت تبديل كرد.هر چيزي رو كه در اطرافت مي بيني،روزي فقط يه خيال بوده،از انتقاد نبايد ترسيد،به قول نويسنده رمز داوينچي،مهم نيست ديگران در مورد كتابم چي مي گن،مهم اينه كه داره در موردش صحبت مي شه... ؟
هرچي بيشتر سختي ببينيم آب ديده تر مي شيم،براي موفق بودن لازم نيست از مرتبه هاي خيلي بالا شروع كنيم،موفقيتهاي كوچيك اما پي در پي،زمينه ساز موفقيتهاي بزرگ در آينده خواهند بود،براي موندگار شدن لازم نيست جنگ و صلح يا بينوايان بنويسي،مي توني شاهزاده و گدا بنويسي و جاودان بشي،و يا لازم نيست هفت جلد هري پاتر بنويسي،مي توني يه جلد شازده كوچولو بنويسي و بميري ولي مطمئن باشي كه اسمت تا ابد تو ذهنها باقي مي مونه.شهرت كسب كردن زياد سخت نيست،مشهور موندن هنره،اگه منتظري همه بيان به خاطر يه كاري تشويقت كنن،همون بهتر كه اون كار رو هرگز انجام ندي،چون همونهايي كه اين قدر راحت تشويقت كردن،يه روزي به همون راحتي زبون به انتقادت باز مي كنن.من يه چيزي رو از نويسنده معروف مونت گومري-كه اگه خدا خواست و روزي به جايي رسيدم خودمو مديونش مي دونم-ياد گرفتم،اونم همين يه جمله است:هرگز تسليم نشو!........ ؟
شما ها كه نمي رين به سايت داستانيم سر بزنين.هي من آپ مي كنم و خبرشو مي دم،دريغ از يه خواننده...به هرحال فعلا مطلبي براي نوشتن به ذهنم نمي رسه،اينه كه باز چند خط از داستاني كه نوشتم رو اينجا مي آرم.جايي كه فرهاد تو دفتر خاطراتش در مورد آرزو حرف مي زنه...چند روز پيش زنگ زدم به ناشرم،گفتم چي شد؟هفته ديگه نمايشگاه كتابه،اين كتاب ما بالاخره از ارشاد برنگشت؟جواب داد:گفتن تا ده ماه ديگه هم اگه در نيومد تعجب نكنيد!! ؟
آه راستي،از سميرا خانوم به خاطر اظهار لطفشون درباره تولد مادرم تشكر ويژه مي كنم،شما به بنده خيلي محبت داريد،متقابلا آرزو دارم كه شما هم سالهاي سال از نعمت پدر و مادر برخوردار باشيد.ارادتمند شما:فرهاد.
؟
چند شب پيش خواب آرزو را ديدم.در يك سالن سينما پشت سر هم نشسته بوديم.چراغها هنوز روشن بود و ما بدون توجه به جمعيت با هم بازي مي كرديم.آرزو مدام دستش را از ميان رديف صندليها رد مي كرد و به پهلويم سيخونك مي زد.من هم به تلافي دستش را مي گرفتم،قلقلك مي دادم و رها مي كردم.صورتش را نمي ديدم ولي صداي خنده هاي شاد و كودكانه اش را مي شنيدم.كاملا حس مي كردم كه هيچ غربتي ميان ما نيست.انگار سالهاست همديگر را مي شناسيم.يك لحظه از پشت صندلي سر بيرون آورد و زبانش را نشانم داد!تعجب كردم چون با ديدنش متوجه شدم خيلي كوچك و كم سن و سال است. موهايش را مثل دختربچه ها با يك گل سر جمع كرده بود و پاگوشهاي پرپشت و پف كرده اش تا روي شانه هايش مي رسيدند.شكل دختر بچه هاي ژاپني شده بود.پرسيدم:چند سالته؟ با چشمان بادامي نمكينش به من خيره شد و جواب داد:هفت سال! سپس سيخونك ديگري به من زد و خنده كنان پرسيد:تو چند سالته؟ حيرت زده صداي خودم را شنيدم كه گفتم:ده سال! ناگهان خواب تغيير كرد،اين بار در يك خيابان بوديم و شانه به شانة هم راه مي رفتيم.بعد از ظهر بود و در اطراف ما زوجهاي متعددي چيك تو چيك هم راه مي رفتند.آرزو هم به من چسبيده بود و دست من دور شانه و بازويش حلقه شده بود.نگاهش كردم.بزرگ شده بود و دقيقا شكل و شمايل فعليش را داشت.مانتوي قهوه اي و شلوار مخمل مشكي پوشيده بود.پرسيدم:چند سالته؟با همان لبخند دندان نماي هميشگيش جواب داد:سيزده سال! مي خواستم بپرسم از كي باهم دوست هستيم كه متوجه شدم ديگر در كنارم نيست!ديدمش كه دوان دوان از من دور مي شود و مدام در كوچه هاي مختلفي مي پيچد.همچنان كه به دنبالش مي دويدم پرسيدم:چي شده؟چرا فرار مي كني؟ با نگراني و اضطراب نگاهم كرد و گفت:برادرم!برادرم داره تعقيبمون مي كنه! برگشتم تا پشت سرمان را نگاه كنم كه همان لحظه از خواب پريدم........؟

۱۳۸۵ اردیبهشت ۷, پنجشنبه

چند روز پيش بود،پاي كامپيوتر بودم ديدم داره جودي آبوت نشون مي ده، خوشحال،به خودم گفتم بشينم به ياد قديم ها يه تماشايي بكنم،هنوز كامل پاي تلويزيون ننشسته بودم كه تموم شد!!گفتم شايد تبليغش بوده؟يه نگاه به ساعتم انداختم متوجه شدم مادر مرده كارتون بيست و پنج دقيقه اي رو كردن 11 دقيقه!!حالا يكي ندونه مي گه چه صحنه‌هاي غير اخلاقي مستهجني داشته اين كارتون و آقايون صدا و سيما چقدر نيك انديش و پاك نظر و دلسوز بودن كه براي اين كه بچه هامون اين صحنه ها رو نبينن،سانسورش كردن...خيلي ها اين جوري فكر مي كنن،من هم يه زماني اين جوري فكر مي كردم،تا اين كه برحسب تصادف بعضي از اين فيلمها و سريالهاي سانسور شده رو تو ماهواره ديدم و به قول معروف آه از نهادم بلند شد...به خودم گفتم ببين يه كار درست رو اگه با يه ذهنيت خراب و مريض انجام بدي چه تاثير معكوسي مي تونه داشته باشه...يادمه دوره نوجووني يكي از سرگرمي هامون اين بود كه دور هم جمع شيم و حدس بزنيم كه اون قسمت سانسوري فلان فيلم يا كارتون چي بوده،ماشاالله همه هم قوه تخيل هاشون قوي،چه كارگرداني اي مي كردن و چه صحنه هايي رو تو ذهنشون خلق مي كردن،يكي از يكي سكسي تر! در حالي كه اصلا اين جوري نبود،مثلا همين قسمت جودي،اتفاقا كاملش رو قبلا ديده بودم،جرويس پندلتون تصميم مي گيره جودي رو به خونواده اش معرفي كنه چون قصد داره بعدا ازش تقاضاي ازدواج بكنه،جودي بي خبر از همه جا همراه جرويس وارد عمارت پندلتون مي شه و اونجا فاميل و قوم و خويشهاي جرويس از اصل و نسبش مي پرسن و وقتي مي فهمن يتيمه، همه تحقيرش مي كنن،جودي سر شكسته بر مي گرده و تصميم مي گيره ديگه جرويس رو ملاقات نكنه،از طرفي جرويس هم دست بردار نيست و ترتيبي مي ده كه به بهونه شركت در مراسم ازدواج كري و آماسايي-مستخدمين مزرعه لاك ويلو-جودي به همراه دوستانش در اونجا حضور داشته باشن،در كليسا موقع اجراي مراسم عقد،جودي و جرويس در ميان حاضرين و در كنار هم نشسته بودن و همون جا جرويس شرايط رو براي مطرح كردن خواسته اش مناسب مي بينه،جودي مات و متحير به حلقه اي نگاه مي كنه كه جرويس به سمتش دراز كرده و گوش به حرفهايي مي ده كه حتي خواب نمي ديده روزي بهش گفته بشه،يه صحنه بوسيدن هم البته هست كه خب احتمالا به خاطر همون كل فيلم رو سانسور كردن،به هر حال جودي پيشنهاد جرويس رو نمي پذيره و به همين خاطره كه در آخر اون قسمت مي بينيم كه جرويس دلشكسته لاك ويلو رو ترك مي كنه....حالا يكي به من بگه اين چيزا كجاش سانسور داشته؟؟؟....مي بينيد آقايون با بي فكري هاشون و با به اصطلاح دلسوزي احمقانه شون چي به ذهن جامعه تزريق مي كنن؟!.......... ؟
چند وقت پيش داشتم فكر مي كردم كه ما و نسل هم دوره ما،اگه به نسبت نسلهاي بعدي واقع بين تره،شايد يكي از دلايلش اين باشه كه در كودكي برنامه هاي سالمتري رو تماشا كرده...همون جور كه به يه كودك دبستاني با شعر آواز و نمايش، خوندن و نوشتن رو ياد مي دن،ما هم در دوره خودمون با ديدن كارتونهايي كه همه به نوعي برگرفته از واقعيتهاي زندگي بودن بزرگ شديم و شخصيتمون شكل گرفت.وقتي به كارتونهايي كه در زمان ما پخش شدن فكر مي كنم،مي بينم چقدر مفاهيم اخلاقي و آموزشي در اون گنجونده شده بود،كارتونهايي نظير مهاجران،بچه هاي آلپ،باخانمان و هنا دختري در مزرعه در واقع درس زندگي بود،به همين خاطر نه تنها ما ها كه پدر و مادر و حتي پدر بزرگ و مادر بزرگ هم پاي تلويزيون به تماشا مي نشستن،به جرئت مي تونم بگم من هر وقت تكرار اين سريالها رو تماشا كردم نكات جديدي رو در اون كشف كردم،چيزهايي كه در بچگي قادر به درك كردنشون نبودم،در واقع اين برنامه ها براي مخاطبيني در تمام سنين و البته بر مبناي آثار نويسندگان بزرگ ساخته شده بود،نويسندگاني كه بدون شك دغدغه جامعه رو تو ذهنشون داشتن....مفاهيمي چون عشق به اعضاي خانواده،فداكاري،گذشت و ايثار،احساس گناه،عذاب وجدان....اين يه مورد آخر روم خيلي تاثير گذاشت،يادم نمي ره چه حسي بهم دست داد وقتي تو كارتون بچه هاي آلپ ديدم يه نفر به جبران عمل بدي كه در حق ديگري مرتكب شده و به عشق كسي كه از صميم قلب دوستش داره حاضر به چه فداكاري هايي مي شه،شايد به نظرتون مسخره بياد،بگيد اين كارتونه،نقاشيه،واقعي نيست كه،ولي من در زندگي خودم نمونه هاش رو بارها ديدم،اصلا بهم بگو ببينم فداكاري و عشق بيشتر تو دنياي واقعي اتفاق مي افته يا تبديل شدن يه آدم به اژدها و پلنگ يا پريدنش از اين ساختمون به اون ساختمون؟؟نمي خوام چيزي رو نفي كنم ولي حس مي كنم ما نسبت به گذشته پسرفت داشتيم،به خصوص در زمينه مسائل اخلاقي،بعيد مي دونم چنين مفاهيمي با پخش كارتونهايي نظير ديجي مون،فوتباليستها و روبوتك تو ذهن بچه ها شكل بگيره و به نظر من عجيب نيست اگه مي بينيم نسل جديد با مفاهيم اخلاقي بيگانه است،سطحي نگره و ذهنش پر از تخيلات غير واقعيه....اين يه مطلب رو هم بگم و دكون موعظه رو واسه اين جلسه تعطيل كنم و اون اين كه گفته مي شه در اون دوران،يعني بچگي ما،خاتمي رياست وزارت ارشاد رو به عهده داشته و شايد به همين خاطر بوده كه برنامه ها از لحاظ محتوايي نسبت به الان پيشرفته تر بودن...شخصا معتقدم خاتمي در آموختن مكارم و خصائل نيكوي اخلاقي و به خصوص تربيت و ارتقا فرهنگ مردم خيلي تلاش كرده.........ديگه حرفي ندارم،اگه تا اينجاي متن رو خونديد ازتون تشكر مي كنم....وقت به خير،لحظات خوبي داشته باشيد...؟

۱۳۸۵ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

چه ماه خوبيه اين ارديبهشت...به خصوص اولاش..پنجمش تولد مادرمه،دهمش تولد آرزو...مراسم تولد مادرم رو كه امروز برگزار كرديم،ساده همون جوري كه خودش دوست داره،ايشالا روز دهم هم طبق سنت هر سال،شب حوالي خونه آرزو يه منور روشن مي كنم و دعا مي كنم هر جا كه هست،خدا پشت و پناهش باشه......... ؟

۱۳۸۵ اردیبهشت ۴, دوشنبه

همين طور كه داريد پست قبلي رو مي خونيد من يه چيز كوچولو بگم،بعد دوسال كه دارم اينجا مي نويسم متوجه شدم كه اين كامنت دوني من مفت گرونه چون نمي شه توش آدرس گذاشت!خلاصه دست به دامن فرانت پيج شدم و همون طور كه ملاحظه مي فرماييد آدرس ميل باكسم رو گوشه سمت راست بالاي صفحه اضافه كردم تا اگه از دوستان كسي كاري باهام داشت من از اين طريق بتونم در خدمتش باشم...خب مزاحم مطالعه تون نباشم،خوش باشيد دوستان....................؟

۱۳۸۵ اردیبهشت ۲, شنبه

گاهي اوقات سنت شكني لازمه،به خصوص وقتي حس مي كني به يه صفتي مشهور شدي كه ته دلت معتقدي اون جوري نيستي و ديگران به اشتباه تو رو اون شكلي فرض مي كنن....جاتون خالي پنجشنبه شب مهموني دوستم دعوت بودم،اون قدر رقصيدم كه داشتم از پا مي افتادم!!معمولا من جايي دعوت باشم خيلي كم مي رقصم،اگه مهموني مختلط باشه كه ديگه به زور بايد بلندم كنن...نه كه بخوام كلاس بذارم ها...راحت نيستم جلو جمع برقصم...به خصوص جمعي كه غريبه باشه و ما بينش چند تا دختر هم باشن.ولي پريشب،همه چي برعكس بود،من در عرض چند دقيقه تصميم گرفتم يه آدم ديگه باشم،كاملا متفاوت با اون چيزي كه تا به حال بودم،لااقل براي يك شب...تجربه جالبي بود....مي دوني،به يه حقيقتي رسيدم،اون هم اينه كه اگه حس مي كني با انجام دادن كاري،روحيه و اعتماد به نفست مي ره بالا،حتما اون كار رو بكن،ولو شده براي يك بار اونو تجربه كن،خيلي تو خودشناسيت تاثير مي ذاره.......بذار بگم چيكار كردم،رك و پوست كنده،فقط اينو قبلش بگم كه اين كارها افتخار نيست،من نيومدم اينجا پز بدم،كاري نبوده كه پز دادن داشته باشه،فقط مي خوام برات تعريف كنم كه چطور يه آدم انزوا طلب اگه دلش بخواد مي تونه نقل محفل باشه،بشه كانون توجه،عامل روحيه و سرحالي ديگرون...كاري كه فكرش رو هم نمي كردم ازم بر بياد.....؟
اول از همه تصميم گرفتم يه تيپ كاملا جديد بزنم،من معمولا اسپرت مي پوشيدم،منتها اين بار كت و شلوار سفيد پوشيدم با كراوات طرحدار آبي پررنگ،پيراهن سفيد با خطهاي باريك آبي روشن،كفش چرم مشكي،شيش تيغ،معطر،شاخ شمشاد...به محض ورود به مجلس سنگيني نگاه ها رو روي خودم احساس كردم،يه دختر از همون لحظه تا آخر مهموني نگاهش روي من بود،خب،براي شروع بد نبود،دلگرم شدم...دوستم تمام دوست دخترهاي سابق و فعلي و آينده شو دعوت كرده بود،نيمي از اين عزيزان اومده بودن كه بيشترشون هم تنها بودن،يعني چي؟يعني امشب واسه رقص بدون هم پا نمي مونم!! ؟
دوستم براي شروع يه خانوم موقر حدودا سي ساله رو بهم معرفي كرد،يه دور باهاش رقصيدم،كمي هم صحبت كردم و بعد هم قيدشو زدم،چون خيلي سرد بود.نفر بعدي يه دختره بود ريزه و شيطون،چه رقصي مي كرد،چهره اش هم بد نبود،چشم و ابرو مشكي با موهاي صاف و بلند،اسم عجيب و غريبي هم داشت،يه چيزي تو مايه هاي نارنيا!كار به اسمش ندارم،يك و پنجاه و اندي قدش بود،اندازه صد نفر انرژي داشت،اون قدر با ناز و احساس مي رقصيد كه به غير از من چند پسر ديگه هم طالب شدن باهاش برقصن،ولي خب از همه بيشتر من باهاش رقصيدم و موقع شام هم چيك تو چيك هم بوديم،طوري كه دوستم فكر مي كرد تمومه و من و اون شديم زيد فابريك.ولي خب خبري نبود.......؟
سه تا خواهر بودن كه يكي شون دختري جدي بود،با اون يه نوبت رقصيدم،بعد هم با يه دختر ديگه كه قبلا تو يه گردهمايي ديده بودمش و مي دونستم دختر مودب و آروميه و كمي هم خجالتي هم پا شدم،براي اين كه احساس راحتي كنه همون اول گفتم شما فلاني بوديد ديگه؟شگفت زده گفت:شما اسم منو يادتونه؟گفتم:بله،گردش اون روز تو طالقان رو فراموش نكردم،خيلي بهم خوش گذشت.خنديد و كمي قرمز شد و تا آخر به خوبي باهام رقصيد.با اون دختره هم كه از اول روم زوم كرده بود يه ربع تمام و در نهايت سرحالي رقصيدم،كل انداخته بوديم كه كي زودتر خسته مي شه،از شما چه پنهون من بعد اون همه رقصيدن داشتم با سر مي افتادم زمين،ولي دختره انگار نه انگار،عين ترقه بالا و پايين مي پريد،البته بين خودمون باشه كه در دو سه نوبت آب شنگوليه رو انداخته بود بالا ولي من بدون دوپينگ-اصلا اهل دوپينگ نيستم چه مايع چه دودي!- داشتم مقاومت مي كردم.سرتونو درد نيارم،اون شب من سرآمد مجلس بودم،كسي بهم چيزي نمي گفت ولي خودم اينو احساس مي كردم،به همه روحيه مي دادم و با هر كي كه مي رقصيدم چه پسر و چه دختر،تشويقش مي كردم ،گاهي هم اونها چنان با انرژي مي رقصيدن كه من شارژ مي شدم و روحيه مي گرفتم.به خصوص اون نارنيا هه،شايد چيزي حدود نيم ساعت-چهل و پنج دقيقه خيلي دوستانه و صميمي باهم رقصيديم،عرق شر شر از سر و روم مي ريخت،ولي تا آهنگ تموم مي شد و نارنيا مي رفت بشينه مي گفتم:خسته شدي؟و اون با لبخندي رقابت طلبانه مي گفت:نه!.........؟
شب خيلي خوبي بود و بدون شك خاطره‌اش مدتها در ذهنم خواهد موند،ولي وقتي از مهموني اومدم بيرون،همه چي ديگه تموم شده بود،من همون آدم سابق بودم كه موقع راه رفتن كسي رو نگاه نمي كنه و معلوم نيست حواسش كجاست،حتي موقعي كه تصادفا در مسير رفتن به منزل با آرزو مواجه شدم كه از سر كار بر مي گشت و ديدم چطور ماتش برده،سرمو بلند نكردم و آروم تو دلم گفتم:اي كاش بودي و جاي تموم اون دخترها فقط و فقط با تو مي رقصيدم...فقط با تو............................؟

۱۳۸۵ فروردین ۳۰, چهارشنبه

ديشب اينجا يه پست صد در صد انتقادي و تند در مورد دخترها نوشته بودم كه خب امروز صبح به دلايلي تصميم گرفتم پاكش كنم،البته خواننده خوب نوشته هام،مسافر كوچولوي عزيز پيش دستي كرده و متن رو خونده و كامنت بلند بالايي برام نوشته بود كه ضمن تشكر از ايشون،به خصوص به خاطر دقت نظر،حساسيت و دفاعي كه از دخترا كرده بودن،خدمت ايشون بگم كه حق با شماست،من يه كم زياده روي كرده بودم ولي خب اين حرفي بود كه سالها روي دلم سنگيني مي كرد و بايد بالاخره يه جا بيانش مي كردم،تمام اون مثالهايي كه آورده بودم،از جمله دوست شدن با پسرهاي پنج زاري و افتخار كردن به اين كه نيكبخت واحدي اتوشون زده عين واقعيت بود و احساس تاسفي كه از اين مسئله بهم دست داده فراموش شدني نيست،ولي خب گاهي اوقات بهتره يه سري از واقعيات رو ببيني ولي به روي خودت نياري،همه چي رو نمي شه فرياد زد،به خاطر يه خواسته معقول و طبيعي هم نبايد به هر خفتي تن داد،من هم به قول خودت صلاح رو در اين مي بينم كه دوباره برگردم به خلوت خودم،كسي خواست بياد،بياد،نيومد هم دنيا به آخر نمي رسه..........؟
و اما فاتيما خانوم عزيزم!از شما هم بابت اظهار لطفتون تشكر مي كنم،عرضم به خدمتتون كه من الان مدتيه روي لينك وبلاگ شما كه كليك مي كنم،خب؟ تصوير يه موجود چهار پا مي آد،خب؟ با يه لبخند مليح ولي از پستها و كامنت دوني خبري نيست!باز چيكار كردي با وبلاگت؟چرا يه وبلاگ رو دست كم واسه امثال من حفظ نمي كني تا بدونن كجا مي شه برات كامنت گذاشت؟؟هرچند ما كه عادت كرديم،شما همون قدر كه دست به برپايي وبلاگتون معركه است،در نابود كردنش هم پيشتازيد،در هر صورت،هروقت يه وبلاگ جديد ساختي لطف كن لينكش رو بهم بده تا من اينجا تو وبلاگم تصحيحش كنم و در ضمن بدونم كجا مي شه خدمتتون رسيد!باشه؟آفرين!... ؟
خب ديگه كي مونده؟با سحر جون هم كه پريشب مفصل راجع به قهرمان اصلي بينوايان چت كرديم و از راهنمايي هاي ايشون بهره‌مند شديم،مريم خانوم هم كه هميشه رك صحبت مي كنن و من همين جا از اين بابت ازشون تشكر مي كنم،دلم مي خواد يه بار بيام سر كلاساتون،اين جور كه مي گي بايد جاي خيلي مناسبي براي ايده گرفتن باشه...ريحانه جون هم كه هر بار قلمش بهتر مي شه،كم كم دارم پايه نوشته هاش مي شم،پانتي خانوم هم كه سال به سال افتخار مي دن ولي هر بار مي آد با كامنتهاي زيبا و ظريفش منو به وجد مي آره،لاحره جون هم كه كم پيداس،از شما چه پنهون مدتيه با هم قايم باشك بازي مي كنيم،ژينوس خانوم هم كه ما رو شرمنده كردن،نمرديم و يكي از ما به خاطر سر زدن به وبلاگش تشكر كرد،آخه من سابقه‌ام در اين مورد خرابه و همه از من گله دارن كه چرا سال به دوازده ماه سمت اونا پيدام نمي شه،ديگه.....ديگه هيچي،سلامتي!من باز از مسافر جون تشكر مي كنم،كامنتهات خيلي برام ارزش داشت،اونا رو يه جا ذخيره كردم،بحث مادر بزرگي و پدر بزرگي نيست،اونايي كه منومي شناسن مي دونن كه چقدر دست به بالا منبر رفتنم كولاكه،گاهي اوقات بهتره حرف تو دلمون نيگه نداريم و بريزيم بيرون و سبك شيم،ولي خب همون جور كه گفتي هر چيزي روشي داره...........؟
خب بچه ها،نمي خوايد تعطيل بكنيم؟من كه بايد برم سراغ يه سري كار ديگه،راستي هفته ديگه تولد مادرمه،به نظر شما چه هديه اي براش بخرم بهتره؟راهنماييم كنيد.ممنون مي شم،تا ديدار بعدي خدا نگهدار......؟