۱۳۸۴ شهریور ۳۱, پنجشنبه

حكايت من شده شبيه حكايت ناصرالدين شاه و فرنگ!مي گن شاه قاجار بعد از اين كه براي اولين بار به سفر خارجه رفت و سر از فرانسه در آورد،اون قدر تحت تاثير محيط اونجا قرار گرفت و خوشش اومد كه حاضر بود سرمايه هاي مملكت رو به باد بده تا بتونه ولو شده يك سفر ديگه بره فرنگ....اين روزها همه اش فيلم ياد هندستون مي كنه،مثل اين كه اون مسافرته خوب به دهنم مزه كرده!واقعا خجالت آوره!...اما مي دونيد،زياد خودم رو از اين بابت مقصر نمي دونم،اين نتيجه محروميت كشيدنها و رياضتهاي بي مورديه كه من در دوران زندگي به خودم دادم...اگه من هم مثل همه بندگان خدا،سر وقتش از زندگيم لذت برده بودم،الان اين جور به فلاكت نمي افتادم!...نه،نه،من پشيمون نيستم،چون اون موقعها كه به خودم سخت مي گرفتم،از روي اعتقاد بود،و من هرگز اهل زير سوال بردن اعتقادات قديمم نيستم،ولي ديگه لزومي نمي‌بينم كه وقتي از يه رويه اي به نتيجه نمي رسم،روش الكي اصرار كنم،از من مي شنويد،هيچ وقت به خودتون محروميت بيخود نديد،صادق و درستكار و راسخ بودن به هيچ وجه بد نيست،ولي نه به هر قيمتي،آخه كه چي؟مي خوايد امام حسين رو رو سفيد كنيد يا حضرت مسيح رو!؟؟
يه جا يه مطلب خوندم كه خيلي به نظرم جالب اومد،نوشته بود اكثر آدمها يا رابين هودن يا سيندرلا!يعني به خاطر جلب توجه و محبت ديگران ياد خودشون رو به زحمت مي اندازن يا ديگرانو! ديديد بعضيها هستن كه وقتي شما يه گرفتاري براتون پيش مي آد به هر قيمتي مي خوان مشكلتون رو رفع كنن؟حتي حاضرن خودشون ضرر كنن ولي شما راضي باشيد و ازشون تشكر كنيد،به اينا مي گن رابين هود!يعني براي اين كه ديگران تحويلشون بگيرن مدام به آدم سرويس مجاني مي دن،شايد بگيد اين كه بد نيست،ولي خب قسمت تلخ ماجرا زمانيه كه خودشون به كمك نياز دارن اما هيشكي نيست كه به دادشون برسه!........يه عده اي هم هستن كه بهشون مي گن سيندرلا ،يعني خودشونو به آب و آتيش مي زنن تا جذاب باشن و تو چشم بيان و ديگرون ازشون تعريف و تمجيد كنن.حالا چرا اينا رو گفتم؟چون حس مي كنم هر يك از ما در گذر از دوران بي تجربگي تا رسيدن به دوران پختگي و بلوغ فكري،يكي از اين دو حالت رو پشت سر مي ذاريم،مثلا من خودم از اون رابين هودهاي كار درست بودم، سر خودم بي كلاه بود،ولي كافي بود حس كنم فلان رفيقم از فلانكي خوشش مي آد،فوري يه ترتيبي مي دادم تا به هم برسن و به قول معروف دستشون رو تو دست هم مي ذاشتم.هنوز هم كه هنوزه خيلي از رفقام پيشم مي آن و بابت مسائل عاطفيشون از من راهنمايي مي خوان،و من همچنان مضايقه نمي كنم،اما پيش خودمون باشه،مدتيه احساس خسران مي كنم،به خصوص بعد از ماجراي آرزو،اين حالت بيشتر در من تقويت شد،مي دوني،اين يه واقعيته كه همه به فكر خودشون هستن،تا بهت نياز دارن مثل گربه خودشون رو به پر و پاچه ات مي مالن و با عشوه و ناز برات ميو ميو مي كنن،ولي به محض اين كه مشكلشون رو برطرف كردي مي رن و حتي ديگه پشت سرشون رو هم نگاه نمي كنن،البته من توقعي ازشون ندارم،نفس كار هميشه برام لذت بخش و ارضا كننده بوده،ولي از شما چه پنهون كم كم دارم از رابين هود بودن خسته مي شم،شايد لازم باشه كم كم جامه رابين هودي رو از تنم در بيارم و تقديم يه نفر ديگه بكنم و خودم برم تو صف متقاضيان كمك وايسم!؟
چند شب پيش،تو هواي خنك آخرين روزهاي تابستون واسه خودم قدم مي زدم و تو فكر بودم و از خودم مي پرسيدم كه كدوم قدرتي قادره ولو شده براي يك لحظه،جلوي حركت سريع عمر رو بگيره؟همه ما چه بخوايم،چه نخوايم،محكوم به بزرگ شدن هستيم،بزرگ شدني كه شايد باب ميلمون نباشه....چقدر،چقدر دلم براي اون دوراني كه پونزده شونزده سالم بود و هيچ فكر و خيالي نداشتم الا خنده و بازيگوشي و فوتبال و خريدن بازي كامپيوتري و تي شرت رنگي و شوخي كردن با فلان دختر تنگ شده.....اگه مي دونستم اين قدر زود سپري مي شه حتما يه كاري مي كردم تا هرگز تموم نشه...شايد بگيد تو كه اينو مي گي پس الانو درياب!چيو دريابم دوست عزيزم؟الان كه چيزي ندارم كه بخواد راضيم كنه و بعد ها از نداشتنش حسرت بخورم!لقبم اينه كه جوونم ولي كو اون شرايط جوون بودن و جووني كردن؟وقتي مجبوري مثل هفتاد ساله ها زندگي كني تا از نظر همه مقبول به نظر بياي،مي شه اسمت تو رو گذاشت جوون؟
گاهي اوقات از اين كه تا اين حد ريسك پذيريم پايينه از خودم حرصم مي گيره!مي دوني،اگه به اندازه يه دونه ارزن جسارت داشتم،تا به حال صد بار لگد زده بودم زير خيلي از چيزايي كه الان دو دستي چسبيدمش!شايدم اين از عاقليمه؟كسي چه مي دونه،شايد اگه من به همه چي پشت مي كردم و مي رفتم دنبال آرزوهام وضعم بهتر از ايني بود كه الان دارم؟نمي دونم!نمي دونم و همين ندونستنه كه آزارم مي ده و مثل خوره افتاده به جون فكر و اعصابم...دست خودم نيست،از بچگي عادت داشتم فكر كنم و تجزيه و تحليل كنم،و خب آدمي كه زياد فكر كنه،بيشتر اذيت مي شه!بيخود نيست كه مي گن ديوونه غم نداره،هيچ چيزي كم نداره!!!؟؟
بازم شروع كردم به نق زدن،هر سري مي آم اينجا مي گم بيا و يه بار يه متن غير انتقادي بنويس،ولي مگه به خرجم مي ره؟هنوز دو سطر ننوشته غر زدنها و بهونه گرفتنهام شروع مي شه،عين اين پيرزنها!واقعا اگه من دختر مي شدم چي مي شد!!برم،برم چندتا حركت ورزشي انجام بدم كه مدتيه اضافه وزن اذيتم مي كنه،يادش به خير اون زموني كه فقط شصت و پنج كيلو بودم و بيست و چهار ساعته دنبال توپ فوتبال مي دويدم!!!!!!!!؟

۱۳۸۴ شهریور ۱۹, شنبه

حس مي كنم از هفته پيش به اين طرف يه چيزي در من تغيير كرده،نمي دونم اسمش رو چي بذارم يا چه جوري توصيفش كنم....فقط مي تونم بگم كه تغيير كردم.ساعت پنج بعد از ظهر سه شنبه پونزده شهريور من وارد بيست و نه سالگي شدم،زياد هيجان زده نيستم،هرچند دهه سوم زندگيم به نفسهاي آخرش رسيده و سال ديگه اين موقع،وارد دهه چهارم زندگيم مي‌شم،ولي از اين كه هربار بيشتر احساس با تجربگي مي كنم،خوشحالم،ظاهرا عمرم رو بيهوده تلف نكردم.
نيومدم كه درباره تولدم حرف بزنم،در واقع اين دفعه مي خوام خيلي متفاوت تر از سابق صحبت كنم،شايد به نوعي بشه گفت مي خوام كليشه شكني كنم،كاري ندارم ديگراني كه اين متن رو خواهند خوند چه فكري در موردم مي كنن،ما نه وكيل وصي همديگه هستيم و نه امام و مرشد،هيشكي رو هم تو قبر ديگري نمي خوابونن،صرف نظر از اين كه ما خودمون هزارتا كار مي كنيم و عيب نداره ولي وقتي از ديگري سر مي زنه،حس پيامبريمون گل مي كنه،بايد بگم كه من اون قدر شجاعت دارم كه خودمو اون جور كه هستم معرفي كنم،چيزي كه خيلي ها جيگرشو-البته اگه جيگر عمق مطلب رو برسونه وگرنه شايد بهتر بود واژه ديگري به كار مي بردم-هرگز پيدا نمي كنن.
دوبي از نظر من به جز جاذبه هاي تجاريش،هيچ چيز قابل عرضه اي نداره،اون موقعي كه تو ساحل يه وجبي درياش ميون كلي دختر بيكيني پوش لخت و عور قدم مي زدم،و يا وقتي فاصله اتوبوس تا اقامتگاهمون رو كه از بيست قدم تجاوز نمي كرد،از زور گرما با شر شر عرق و هن و هن طي مي كردم و يا وقتي مي رفتم دستشويي و چون تو دبي چيزي به اسم آب سرد وجود نداره مجبور بودم با آب داغ(!) طهارت كنم،چقدر حسرت خوردم كه ما تو مملكتمون با اين هواي خوب،با اين همه جاذبه هاي طبيعي منحصر به فرد،يه زمامدار با شعور نداريم كه بفهمه با اين امكانات خداداي كه تو ايران هست،چه درآمدي رو مي شه وارد مملكت كرد!.....ما اينجا از پاپ كاتوليك تريم،خوشم اومد تو دبي كه يه كشور عربيه و ساكنين اصليش به قول خودمون عربهاي سوسمار خورن،يه دونه پليس نمي بيني،تو خيابونهاشون يه دونه سرعت گير هم وجود نداره،همه ماشينهاي آخرين مدل سوارن،ولي يه نفر قوانين رانندگي رو زير پا نمي ذاره،گدا،معتاد،بي خانمان و يا دزد اونجا وجود نداره،زنهاشون هم هر طور دوست دارن لباس مي پوشن،يكي مثل بتمن يا زورو حتي نمي توني چشهاشو ببيني و درست چند قدم اون ور تر،يكي داره با تاپ و شلوارك خرامان خرامان راه مي ره،هيشكي هم برنمي گرده بهش بگه تو چرا تو مملكت من داري اين جوري مي گردي و يا مشكل شخصيتي خودشو در قالب تكريم به بانوان به زنها حقنه كنه! ....زندگيشون واقعا استاندارده،نظم و ترتيبشون واقعا قابل ستايشه،همه چي شون رو حساب كتاب و برنامه است،وقتي وارد مراكز خريدشون مي شي ممكن نيست دست خالي بيرون بياي،براي همه سلايق و كليه درآمدها،جنس قابل ارائه هست،اوني كه وسعش مي رسه شلوار سيصد هزار تومني مي خره،اوني كه نداره يه جين پنج هزار تومني مي خره،هر دو هم راضي هستن.

اون شب بعد خريد و خوردن شام،هوس كردم برم ديسكو،كاملا مي دونستم براي چي مي رم و خودم رو از نظر روحي-رواني آماده كرده بودم،تور ليدر بهم آدرس يه جاي با كلاس رو داد،البته گفت اونجا ايروني ها رو راه نمي دن!!ولي خب من گفتم كه فرانسوي و انگليسي بلدم و طرف گفت:پس اصلا نگو ايروني هستي و به اسم فرانسوي برو داخل تا كلي تحويلت بگيرن.دوازده درهم دادم و تا اونجا رفتم،دم در دوتا سياهپوست كه به كينگ كونگ مي گفتن زكي،با باتومي كه در عين حال ردياب هم بود منو گشتن و فوري پرسيدن:كجايي هستي؟گفتم:فرنچ!فروشنده بليت به اين راحتي ها سرش كلاه نمي رفت،به زبون فارسي گفت:خوش اومدي!منم فقط تماشاش كردم و تو دلم بهش انگشت شستم رو نشون دادم.ورودي پنجاه درهم بود و همراهش دوتا ژتون مجاني مشروب مي دادن،من خيلي صادقانه گفتم كه من نيازي ندارم چون مشروب نمي خورم!...طرف يه جوري حيرت زده تماشام كرد انگار گفتم:من هم جنس بازم!براش توضيح دادم كه من اهل الكل نيستم،اونم گفت:اينجا مشروبات غير الكلي هم سرو مي شه.
محيط اونجا چندان بزرگ نبود،يه هال باريك بود با موزائيكهاي سفيد كه به سه اتاق ختم مي شد،اولي ظاهرا اتاق گفتگوهاي صميمي يا شايدم استعمال دخانيات بود،چون كلي دختر و پسر دوتا دوتا تو تاريكي تنگ هم نشسته بودن و معلوم نبود چيكار مي كردن،يه مسير ال مانند رو رد مي كردي و مي رسيدي به دو اتاق روبروي هم،سمت چپي بار بود،سمت راستي ديسكو،من بدون تامل پيچيدم سمت راست....چراغها خاموش بود،روشنايي اتاق از نورهاي دايره‌اي رنگارنگ متحركي كه طول و عرض اتاق رو طي مي كردن تامين مي شد، دختر و پسر هاي جوون زيادي از مليتهاي مختلف،دور ميزهاي دو و سه و چهار نفره گرد نشسته بودن و يكي يه سيگار گوشه لب يا يه ليوان نيمه پر جلوشون بود و نگاهشون از گوشه چشم به سن ،جايي كه سه تا دختر رنگ و وارنگ،داشتن با شور و هيجان آواز مي خوندن،دوخته شده بود،جلو سن غلغله بود،دختر و پسر تو هم مي لوليدن و پا به پاي آهنگ مي رقصيدن،در انتهاي سالن،تريا قرار داشت عده‌اي روي صندلي هاي گرد پايه بلند تك نفره نشسته بودن و مشروب مي خوردن.من رفتم سر يه ميز خالي چهار نفره نشستم،يه دختر هندي با موهاي بلند دمب اسبي در حالي كه لباس مشكي چسبون پولك دوزي شده براق قشنگي تنش بود بهم نزديك شد و گفت:نوشيدني ميل مي كنيد؟آروم گفتم:نه،ممنون....مدتي وقت لازم بود تا خودمو پيدا كنم،جو گير نشده بودم،ولي خب ديدن چنين چيزهايي در كشوري اسلامي،واقعا برام دور از انتظار بود.يكساعتي فقط تماشاچي بودم،در حالي هرچند وقت يه بار سر و كله ساقي هاي سياهپوش پيدا مي شد و ازم مي پرسيدن كه آيا چيزي كم و كسر ندارم؟دخترهاي كاباره اي از مليتهاي مختلف-اكثرا چيني- اونجا پرسه مي زدن و بسته به موند و كلاسشون،بعضيها سر ميزت مي اومدن و سر صحبت رو باهات باز مي كردن،سن خالي شده بود و پسرها در حالي كه هر كدوم دست يه دختر رو گرفته بودن مي رفتن وسط و مي رقصيدن،درگوشي صحبت مي كردن و بعد مدتي مي ديدي كه دو نفري خارج شدن و ديگه برنگشتن،بعضيهاشون هم بعد چند دقيقه از هم جدا مي شدن و مي رفتن سراغ يه نفر ديگه،اين وسط يه پيرمرد زشت دماغ كلاغي دندون گرازي،كه نمي دونم رو چه حسابي راهش داده بودن،در حالي كه يه مشت اسكناس دستش بود،مدام سراغ دخترهاي مختلف مي رفت و با يه التماسي ازشون مي خواست باهاش برقصن،ولي هيچ كس تحويلش نمي گرفت،همونجا تو دلم گفتم پيري هم بد درديه! نگام به يه دختر روس افتاد كه با اون موهاي بور و چشمهاي سبز درشت و قد بلند به يه باربي شبيه بود، چه پسرايي با چه تيپهايي مي رفتن سراغش ولي اون حتي نگاهشون نمي كرد،البته اون هم از زرنگيش بود،يه پسر عرب خر مايه اومد و يهو خانوم ملكه گل از گلشون شكفت و در مقابل ديدگان آتيش گرفته از حسادت اطرافيان دو نفري مشغول رقص شدن و بعد هم غيبشون زد!! بالاخره تصميم گرفتم يه جنبي بخورم،عين اين بچه مظلومها نشسته بودم و كاري نكرده بودم،البته از همون بدو ورود يه دختر چيني ژاپني با چشماي بادومي و لبهاي گرد برجسته و گيسوان لخت مشكي بلند نظرمو جلب كرده بود،منتها مثل هميشه مي خواستم كلاس بذارم و تحويل نگيرم تا خودش بياد سر ميزم!اما وقتي ديدم يه ساعت گذشت و هيشكي سراغم نيومد خودم بساطمو جمع كردم و اول رفتم سمت تريا،گفتم يه آب پرتقال بخورم تا حواسم بياد سرجاش،همون لحظه يه دختر رومانيايي بهم نزديك شد و از راه نرسيده سينه شو چسبوند به سينه ام و پرسيد:خوش مي گذره؟آروم تو گوشش زمزمه كردم:بدك نيست...دختره وقتي فهميد دفعه اولمه كه مي آم چنين جايي يه نگاه ژرفي بهم كرد و لبخند زنان سر تكون داد،ازش پرسيدم:حالا به نظرت چيكار كنم؟جوابمو نداد و همچنان كه از روي شونه نگاهم مي كرد ازم دور شد.تو دلم گفتم:لابد داره بهم مي خنده كه با اين سنم اين قدر بي تجربه ام!بهم برخورد،حس مي كردم كه نبايد كسي جرئت داشته باشه چنين فكري در موردم بكنه،با ديدن همون دختر چيني ژاپنيه كه داشت مي رفت سمت سن،عزمم رو جزم كردم و رفتم طرفش.ولي خيلي طول نكشيد كه متوجه شدم تنها نيست و يه پسر همراهشه!دير جنبيده بودم،مرغ از قفس پريده بود...حالم گرفته شد اساسي،برگشتم سر صندليم و با حسادت رقص دختره با اون پسره رو به تماشا نشستم،چقدر دختره باريك و خوش هيكل بود!خيلي هم قشنگ مي رقصيد،يه تاپ نارنجي و شلوار چسبون شيري به تنش بود ،موبايلشو زده بود بغل كمرش و سگ عروسكي خوشكلي كه از اون آويزون بود با هر تكون كمرش رو باسنش اين طرف و اون طرف مي رفت،پسره در گوشش زمزمه مي كرد و دختره لبخند مي زد،بعد مدتي هم با همديگه رفتن بيرون،آي سوختم!فحشو بستم به ريش خودم،از بي عرضگي خودم به ستوه اومده بودم،البته اونجا دختر فراوون بود،ولي خب من اون چيني ژاپنيه رو پسنديده بودم!خلاصه داشتم به اين نتيجه مي رسيدم كه امشب رو بايد تو خماري بمونم كه ديدم دختره برگشت!ديگه معطلش نكردم،فوري خودمو بهش رسوندم،با صداي من،صورت گرد و سفيد و ساده شو سمتم چرخوند،چه آرايش كمي داشت، فقط مداد چشم و ماتيك،خودشو سوچي بيست و چهار ساله معرفي كرد و گفت كه اهل چينه و فوري هم گفت:
Do you want a lady?
هم خنده ام گرفت و هم متاسف شدم،واقعا اين پول چيه كه آدما به خاطرش به چنين خفتهايي تن مي دن؟
تصميم گرفتم براي يك شب هم كه شده موقعيتي رو ايجاد كنم كه از هر نظر هم براي خودم و هم براي سوچي تازه و جديد و در عين حال ارزشمند باشه.....در مدتي كه پيشش بودم،تلاشم اين بودكه اون چيزي رو كه هميشه از ارتباط صحيح و انساني با يك زن در ذهنم داشتم پياده كنم،مي دونستم اكثر مردها وقتي كه با يك زن تنها مي‌شن اختيار اعمالشونو از دست مي دن و مثل حيوون مي شن،وخب زنهايي كه كارشون تن فروشيه بدون شك تجربيات تلخ و نا اميد كننده اي از چنين مردهايي دارن،ولي من به اون زن اون چيزي رو بخشيدم كه حدس مي زدم هميشه در زندگي ازش محروم بوده،احترام...كاري به نظر بقيه ندارم،شايد از نظر خوانندگان مؤنث هم لازم نباشه واسه كسي كه خودش براي خودش شخصيت قائل نشده،احترام قائل بشيم،اما من فكر نمي كنم بخشيدن گوشه اي از چيزي كه خودمون زيادي ازش برخورداريم به كسي كه نيازمندشه كار چندان سختي باشه.
به محض اين كه داخل اتاق رفتيم به من گفت فقط بيست دقيقه،پولش رو هم اول گرفت،اما آخرش وقتي بعد از دو ساعت تركش مي كردم،با اشتياق ازم پرسيد دوباره كي مي آم پيشش؟وقتي گفتم:معلوم نيست،چون من يك خارجيم و ممكنه ديگه هرگز همديگه رو نبينيم،فوري شماره شو رو روي يه كاغذ نوشت و بهم داد،حتي اون قدر بهم اعتماد كرد كه اسم واقعيشو بهم گفت.
نمي خوام با افتخار از اين كه شبي رو با يك زن كرايه اي سپري كردم صحبت كنم، اون قدر هم ساده نيستم كه فرق بازار گرمي رو با ابراز تمايلات باطني و حقيقي ندونم و يا فكر كنم كه يك شبه تونستم يه آدم گمراه رو به راه بيارم،اما نكته اينجاست كه من تاثير رفتار انساني رو در كسي كه حتي زبون من رو درست متوجه نمي شد به عينه ديدم،وقتي بهش گفتم ترجيح مي دم به جاي اون عمل با هم صحبت كنيم ماتش برد،فكر كرد منظورم رو درست متوجه نشده و كمي هم دلخور شد،اما من بهش گفتم اين من هستم كه پول دادم و قائدتا من بايد معترض باشم كه نيستم!من دوست دارم وقتي از هم جدا مي شيم يه خاطره خوب از هم داشته باشيم و همون قدر كه من احساس رضايت مي كنم تو هم بكني.....مسلم بود كه اول باور نكرد،ولي مدتي كه گذشت چنان با علاقه كنارم نشسته بود و با هم صحبت مي كرديم انگار سالهاست كه باهم دوستيم،شنيدن شرح حال انسانها،بخصوص انسانهاي رنج كشيده و آسيب ديده برام هميشه جالب بوده،سوچي تعريف كرد كه يه خواهر و يه برادر داره،همون جا حدس زدم كه چون داشتن سه تا بچه تو چين ممنوعه،اون از طرف دولت حمايت نمي شده و احتمالا يكي از دلايلي كه به انحطاط كشيده شده همينه.ازش پرسيدم:چند وقته اينجايي؟گفت:دو ماه.پرسيدم:دلت براي پدر و مادرت تنگ نشده؟جوابش مثبت بود ولي باز تاكيد كرد كه اينجا پول بيشتري در مي آره.پرسيدم ماله كدوم ايالت چين هستي؟گفت:هنگ كنگ....خب من عاشق جكي چان و بروس لي هستم و بنابراين سر همين كمي شوخي كرديم.پرسيدم:كونگ فو بلدي؟چشماش با هيجان درخشيد و گفت:مگه تو مي دوني كنگ فو چيه؟با لبخند خاصي گفتم:معلومه كه مي دونم.و به شوخي با هم مبارزه كرديم كه نهايتا به كشتي و سالتو و كمر گيري ختم شد!خيلي حرفها زديم و كلي شوخي كرديم و خنديديم،من واژه هايي رو كه اون گاه و بي گاه به زبان چيني مي گفت به خاطر مي سپردم و در شرايط مناسب به خودش تحويل مي دادم و اون از خنده كف زمين پهن مي شد و قاه قاه مي خنديد.بدون شك همون قدر كه به من خوش گذشت براي اون هم لحظات شيريني رقم خورد.من به درك و بينش جديدي رسيدم و از ته دل ديدم و حس كردم كه يك مرد به روح يك زن،به موجوديتش و به حضورش بيشتر نيازمنده تا به جسمش و از طرفي يك زن هم چيزي جز يك احساس پاك و واقعي و دلگرم كننده از يك مرد نمي خواد،چقدر دلم سوخت وقتي دختره با يه لحن آروم و پر از نيازي ازم پرسيد:دوستم داري؟
موقع خداحافظي بهش گفتم:سيگار نكش،هيچ واسه سلامتيت خوب نيست.گفت:نمي كشم،دوستام دود مي كنن و لباسهاي من هم بو گرفته.گفتم:در هر صورت من نه سيگار مي كشم و نه مشروب مي خورم.اول باور نكرد،ولي وقتي ژتون مشروب باقي مونده از ديسكو رو نشونش دادم،پريد منو بغل كرد و گفت:آفرين!آفرين!تو پسر خيلي خوبي هستي،من از تو خوشم مي آد...بعد نگاهي به ساعتش كرد و گفت:واي!دو ساعت شد!...و بعد از مكثي كوتاه اضافه كرد:ولي مهم نيست،هر وقت خواستي دوباره بيا،جايي هم براي خريد يا تفريح خواستي بري و همراه نداشتي بگو تا من بيام...سرمو به نشونه تاييد و خداحافظي تكون دادم و خواستم از در خارج بشم كه دستشو انداخت دور گردنم و منو بوسيد و آروم در گوشم گفت:متشكرم!

۱۳۸۴ شهریور ۶, یکشنبه

من الان دبي هستم-مي خواستم بكم كه اينجا هم اوركات و كزاك رو بستن-خلاصه فكر نكنين اينجا اخر ازاديه

۱۳۸۴ مرداد ۲۷, پنجشنبه

اين فيلم اسپاگتي در هشت دقيقه رو كه ديدم چقدر ياد خودم افتادم!نه،من هنوز ازدواج نكردم كه حالا بخوام تكرارش بكنم،ولي بعضي جاهاي فيلم،بخصوص اونجايي كه گلشيد هي سعي مي كنه به رامبد جوان چراغ سبز نشون بده و بفهمونه كه بهش علاقمنده و فقط منتظر يه پيشنهاد كوچيك از جانب اونه،و رامبد جوان مدام دوزاريش كجه و پرت و پلا جوابشو مي ده،ياد خودم افتادم...البته رامبد جوان واقعا دوزاريش كج نبود،فقط مثل من اون قدر شجاعت نداشت كه مردونه حرفش رو بزنه و خب چون خودش نويسنده و كارگردان فيلمش بود،به خودش يه فرصت ديگه داد تا گنده كاريشو راست و ريس بكنه اما در مورد من،متاسفانه سناريوي زندگي مو يه نفر نوشته بود كه ظاهرا حوصله ويراش و بازنويسي شو نداشته....واقعا ها،وقتي يادم مي افته آرزو خيلي واضح و روشن همون اول بهم گفت ببين فلاني من در حال حاضر دوتا خواستگار دارم ولي هنوز تصميمم رو نگرفتم،من چطور برگشتم و گفتم:مبارك باشه!خب حالا آقا داماد كي هست؟!!!پسر تو اگه واقعا هم خر نباشي بايد بگم بعضي وقتها بدجور هر چي خره رو سفيد مي كني!....بله،مي دونم،افسوس گذشته ها رو نبايد خورد،چون با اين كارها گذشته بر نمي گرده،ولي خب بعضي وقتها از اين كه فقط يه بار بهم فرصت داده مي شه بدجور لجم مي گيره،باعث مي شه به خودم بگم سري بعد هفت دستي فرصته رو مي چسبي و نمي ذاري بره،اما خب از اون ور هم به خودم نهيب مي زنم و مي گم،نه!اون وقت طرف فكر مي كنه نديد بديدي و از پشت كوه اومدي!هيچ وقت حتي به مخيله اش هم خطور نمي كنه كه تو متولد خارج،مسلط به دو زبان بيگانه،خونواده دار و داراي مدرك تحصيلي از يه دانشگاه معتبر هستي!چيه؟خيلي خودمو تحويل گرفتم؟مي تونيم ديگه،مي تونيم،شما هم اگه دوست داشتيد يه بلاگ درست كنيد و توش تا تونستيد از خودتون تعريف كنيد،كيه كه باور كنه فقط!!!!؟؟
از شوخي كه بگذريم فيلم خوبيه،اسپاگتي در هشت دقيقه رو مي گم،آخر خنده است،بريد تماشا كنيد بلكه يه كمي خنده بياد رو لبتون،چيه هي اخم كرديد و ارواح شكمتون كلاس مي ذاريد؟؟؟
بدجور قاطي كردم،به يه مرحله اي رسيدم كه ديگه هيچي راضيم نمي كنه،هر چيزي رو تا ندارمش دلم مي خواد،اما همين كه بدستش مي آرم از چشمم مي افته،انگار نه انگار چيزي بوده كه تا همين چند وقت پيش براش له له مي زدم.
صاف تو چشمام نگاه كرد و با صداي آرومي گفت:بايد ياد بگيري آدمها رو دوست داشته باشي!....جريان ماله يه ماه پيشه،ولي من تا الان تو فكرشم....واقعا چي گفت طرف،چقدر حرفش عميق و معنا دار و از رو شناخت بود،باورم نمي شد اين حرف رو يه....نمي تونم بگم يه چي زد ولي از اون خيلي بعيد بود.
دوستم بعد از بحثي طولاني برگشت بهم گفت:آره حرفهات منطقيه،ولي اين كه تو بخاطر كسي كه ديگه برنمي گرده خودت رو از شير بگيري و با هيچ كس دوست نشي ظلميه كه در حق خودت مي كني!بهش گفتم:پس خبر نداري مثل اين كه؟اون ماله يه ماه پيش بود ولي حالا ديگه نمي تونم ادعا كنم كه اوني هستم كه آرزو مي گفت...يادته چي گفت؟گفت براي فلاني احترام قائلم چون اهل هيچي نيست و هيچ كاري نمي كنه!ولي من ديگه اوني نيستم كه اون مي گفت،من هم بالاخره تسليم شدم،البته پشيمون نيستم،من مجبور شدم چون داشت به سلامتيم لطمه مي خورد،ولي خدا شاهده كه شب قبلش،همين طور تو كوچه هاي محل راه مي رفتم و از زير پنجره آرزو رد مي شدم و تو دلم ازش مي خواستم كه منو ببخشه،ببخشه كه عهدم رو زير پا مي ذارم.
اگه يه روزي دوباره با آرزو رو در رو بشم،حتما بهش مي گم،مي گم كه عهدم رو زير پا گذاشتم،نمي خوام اون تصوري غير واقعي از من داشته باشه.
مي دونم كه دارم براي خودم مي نويسم،واقعا هم همين طوره،مي دونم كه هيچ كدومتون از حرفهام سر در نياورديد،مدتيه اين جوري مي نويسم،شايد براي همينه كه ديگه به اينجا سر نمي زنيد،اشكالي نداره،چون من در حقيقت اينا رو نمي نويسم كه شما بخونيد و باهام هم دردي كنيد،بلكه مي نويسم چون جاي ديگه اي نيست كه تعريفشون كنم،اين محيط مجازي جاي امنيه كه من هرچي رو كه دوست ندارم به گوش اغيار برسه،بيرون بريزم و سبك بشم،شايد هم بشه به اين بلاگ گفت قبرستون احساسات غير قابل بيان؟خب ديگه برم،تا شما باشيد ديگه نيايد و نوشته هامو بخونيد!كار مهم تر نداشتين انجام بدين؟خداحافظ

۱۳۸۴ مرداد ۱۷, دوشنبه

قبل از اين كه ماجراي ديروز رو تعريف بكنم،مي خوام يه چيزي رو از همين اول روشن بكنم،من نه ادعاي بچه مثبت بودنم مي شه و نه مي خوام گله و شكايتي بكنم،خب؟!فقط اينو بگم كه تا الان فكرم رو مشغول كرده،واقعا كه چه اتفاقاتي مي تونه واسه آدم بيفته............................!؟
ديشب با دوستم-هموني كه تو مجلس ختم پدرش با آرزو حرف زده بودم- تو محل قدم مي زديم و صحيت مي كرديم،من داشتم راجع به مقاله اي كه تو روزنامه همشهري درباره هري پاتر خونده بودم حرف مي زدم كه هر دو متوجه دختر آبي پوش ناشناسي شديم كه داشت از يكي از همسايه ها آدرس مي پرسيد،دوستم كه هرگز چيزي از چشمش پنهان نمي مونه،به خصوص اگر مربوط به يه دختر باشه،يواش در گوشم زمزمه كرد:مهندس قدما رو يواش كن! سرعتمون رو كم كرديم،البته چندان برام مهم نبود كه دختره خودشو به ما مي رسونه يا نه،ولي خب با شناختي كه از دوستم داشتم مطمئن بودم كه اگه همه چي خوب پيش بره يه ماجراي جالب در پيش خواهيم داشت.دختره نزديك شد،كنار جدول يه بچه گربه زير ماشين مونده و مرده بود.داشتم جسدشو با اكراه نگاه مي كردم كه يهو دختره بي مقدمه گفت:آخي!طفلكي!شما چطور دلتون مي آد تماشا كنين و هيچ كاري نكنين!دوستم فوري گفت:اتفاقا تو اين فكر بوديم كه براش مراسم بگيريم!دختره يك تك خنده زد و گفت:آره!از لحن عادي صدات معلومه چقدر تحت تاثير قرار گرفتي!دوستم چشماشو به چشماي فيروزه اي دختره دوخت و جواب داد:اتفاقا ما خيلي هم احساساتي هستيم!
يه نگاه به اون دختره كافي بود تا بفهمم هيچ شانسي جلوش ندارم!اونقدر لامصب خوشكل بود كه يه لحظه عقل از سرم پريد،عين نديد بديدها بهش خيره شدم و لبخند زدم،غرورم اون لحظه داشت فحشم مي داد ولي خب بي فايده بود،قافيه رو بد باخته بودم!..........معلوم شد دختره راهشو گم كرده،مي گفت اومده بوده اين ورا خونه يكي از دوستاش ولي دعواش شده و با عصبانيت اونجا رو ترك كرده و درخواست همراهي طرف رو نپذيرفته و حالا به شدت پشيمونه چون فكر نمي كرده گم بشه!دوستم با اشاره بهم فهموند كه بهش تعارف بزنم كه :اگه مايل باشيد مي رسونيمتون!دختره آخر حرفه اي بود،يك نه با عشوه اي گفت از صدتا آره غليظ تر!دوستم شروع كرد اصرار كردن،من كه به غرورم برخورده بود گفتم:اصرار نكن،شايد دوست نداشته باشه كه با ما بياد!مردمكهاي سبز و براق دخترك سمتم چرخيد و گفت:از اين دوستت خوشم اومد!ياد بگير! البته بهم حق بديد كه بهتون اعتماد نكنم!دوستم اومد چيزي بگه كه من زودتر گفتم:كاملا حق داريد ما هم اصرار نداريم كه شما بهمون اعتماد كنيد،منتها من بعيد مي دونم اين موقع شب يه دختر تنها اونم با چنين سر و وضعي بتونه بي دردسر برگرده خونه اش!دختره سرشو كج كرد و گفت:مگه من سر و وضعم چشه؟تازه من اينجا غريبم،شما دلتون برام نمي سوزه؟ خب اقلا تا دم اتوبان باهام بياد و برام ماشين دربستي بگيريد،آخه من گناه دارم! من با لبخند گفتم:مانعي نداره،ولي من نگرانم در اون صورت راننده هه يه گناه بزرگتري مرتكب بشه! غش غش شروع كرد به خنديدن.دوستم با لحن قانع كننده اي گفت:تو حاضري به يه راننده غريبه اعتماد كني ولي به دو تا پسر مثبت مثل ما نه؟واقعا كه!دختره با غر و اطوار گفت:آخه من شما رو نمي شناسم! من خطاب به دوستم گفتم:حالا كه خانوم دلشون نمي خواد با ما بيان،زنگ بزن تاكسي سرويس و بگو يه ماشين بياد! دوستم با دلخوري قبول كرد و چون موبايلش آنتن نمي داد رفت كمي اونطرفتر،من رو يه سكو نشستم و با دختره حرف زدم.اعتراف مي كنم كه هنوز نتونسته بودم خودم رو جمع و جور كنم و آب از لب و لوچه ام جاري بود.دختره صورت گرد و بچه گونه اي داشت،لباش گرد بود و منو ياد كسي مي انداخت كه هنوزم كه هنوزه دوستش دارم،دماغش هم عمل كرده و مثل اون نوك بالا بود،مش غليظي كرده و پاهاشو برنزه كرده بود،ازش پرسيدم:رنگ چشمات طبيعيه يا لنز گذاشتي؟فوري انكار كرد و گفت:نه!رنگش اوريجيناله! خنده ام گرفته بود،چون مثل روز روشن بود كه دروغ مي گه،كلا دختر پر فيس و افاده و بهونه گيري بود و مدام خيلي ببخشيد افه چسكي مي اومد،ولي خب نازش به دل مي نشست.نتونستم خودمو نگه دارم و ازش پرسيدم كه آيا با كسي دوسته؟يا با كسي دوست مي شه؟ باز يه جواب داد از قبلي كميك تر:نه!من هرگز با كسي دوست نبوده و نيستم و نخواهم شد!بيخود نيست دوستام بهم مي گن مريم مقدس! معلوم شد اسمش مريمه،ازش پرسيدم چند سالشه،اول گفت پونزده سال،بعد گفت بيست و شيش سال!ازش پرسيدم چيكاره است؟گفت تو يه شركت مدير داخليه و زبانش فوله!داشتم از خنده روده بر مي شدم.در اين اثني دوستم با آژانس تماس گرفته و طرف گفته بود ماشين مي فرسته.ولي در عمل هرچي ايستاديم خبري نشد.دختره غر مي زد و مي گفت:شما ها خيلي بديد!خب از اين سواري هاي عبوري يكي رو برام دربست بگيريد ديگه!بهش گفتم:ما مي گيريم،ولي حاضري سه تومن پياده شي؟با حالت خانوم پيچازي گفت:بله؟سه تومن؟مگه سر گردنه است!گفتم :خب خودت امتحان كن! با تكون ملايم دست دختره،اولين ماشين عبوري براش نگه داشت،يه پيرمرد هيز بود كه فقط با نگاهش داشت مريم رو مي خورد!مريم سعي كرد با اطوار ريختن دل يارو رو بدست بياره ولي خب يارو گفت سه و پونصد يك كلام!
خلاصه دختره كه ديد حق با ماست شروع كرد دم تكون دادن و ازم پرسيد:ماشينت چيه؟گفتم:رنو! ابروهاش پريدن بالا و انگار داشت مي گفت وبا گفت:رنووووو!؟؟؟گفتم:خيلي دلت بخواد! و رو به دوستم كردم و گفتم:من ديرم شده،حالا كه اين خانوم با ما نمي آد بيا بريم سراغ كار و زندگيمون!يهو دختره وسط دويد و گفت:خب حالا رنوت رو پاست؟تند مي ره؟يه چشم غره اي بهش رفتم و جواب ندادم،دوستم گفت:برو ماشينتو بيار! گفتم:مي آرم ولي چون اين دختره ما رو معطل كرده بايد تا دم ماشين بياد! و منتظر جواب نشدم و راه افتادم،دختره چند قدم اومد و بعد دوستم رو جلو انداخت كه بياد پاچه خوري كنه،من هم كه در اصل قپي اومده بودم گفتم باشه،هميجا باشيد الان ماشينم رو مي آرم و با قدمهايي سريع ولي بدون هيچ دويدن يا عجله اي رفتم ماشينم رو آوردم،بين خودمون باشه،قند تو دلم آب شده بود!!..........درست لحظه‌اي كه دختره رو مي خواستم سوار كنم يكي از دوستام ما رو ديد ولي خب من عادي برخورد كردم،دختره تا سوار شد با تقليد صداي يه بچه چهار پنج ساله گفت:سلام آقا گنده هه!من مريمم!شما كي هستيد؟ بايد بگم كه تقليد صداي دختره حرف نداشت،طوري خوشم اومد كه بعد مدتها به ياد قديمها چند تا تقليد صدا كردم تا ازش عقب نمونم،كلي خوشش اومد،پرسيدم:حالا كجا بايد بريم؟با همون صداي بچه گونه گفت:آرياشهر! گفتم:من اونجا رو بلد نيستم! گفت:تو هم عجب آي كيو اي هستي!اصلا منو تا دم تاكسي سرويس برسونين!من با تاكسي سرويس مي رم! اتفاقا همون لحظه جلوش بوديم،فوري ترمز كردم و گفتم:بفرماييد!همين جاست! دوباره مثل يه گربه خودشو لوس كرد و گفت:نه!من مي‌خوام با شما بيام!
سرتون رو درد نيارم،تا دختره رو برسونيم به منزلش،كلي تو راه خنديديم،البته بيشتر دوستم باهاش بگو بخند مي كرد چون من واقعا نمي دونستم به يه چنين دختري چه چيزي مي شد گفت،مريم اصلا وقار نداشت و همين باعث مي شد نتونم باهاش صميمي بشم.نزديكاي آرياشهر بوديم كه دختره گفت:ماشينت كه ضبط نداره،اقلا تو كه صدات خوبه يه دهن برامون بخون! مي دونستم منظورش چيه،بنابراين گفتم:شما بخونيد تا ما استفاده كنيم! بي مقدمه شروع كرد به خوندن،نمي گم صداش معركه بود،ولي قشنگ مي خوند،معلوم بود كه رو صداش كار كرده،دوستم بعد هر اجرايي بر مي‌گشت و مي گفت:مريم دوستت دارم!دوستت دارم! مريم هم با لحن بچه گانه مي گفت:دروغ مي گي! و بعد مكثي كوتاه يهو مي گفت:اگه يه چيز ديگه بخونم بيشتر دوستم داري؟ دوستم مي گفت:معلومه!همين الان هلاكتم!مرا ببوس رو بخون تا همين جا قال قضيه رو بكنم! مريم مي خنديد و يه آواز ديگه مي خوند،تو آينه نگاش مي كردم كه با چشماي بسته آواز مي خوند و دوستم به شوخي با دستهاي قلاب كرده مريد گونه تماشاش مي كرد،هرگز در عمرم نتونستم احساسات و روحيات اين جور افراد رو درك كنم،هيچ وقت نتونستم اين جور ريلكس باشم،ولي خب برام جالب بود كه ببينم.
به مقصد كه رسيديم دختره گفت:خب من ازتون خوشم اومده شما ها اين طرفها نمي يايد؟ رو كردم به دوستم و گفتم:شماره موبايلت رو بهش بده! انگار باورش نشده بود،با مكثي كوتاه شماره رو بهش داد و مريم تو دفترش يادداشت كرد،موقع خداحافظي دست داديم و من آروم دستشو فشار دادم،خوشش اومد و خنديد،من تو دلم گفت:برو به سلامت،مي دونم كه هرگز دوباره تو رو نخواهيم ديد.
ساعت از يازده شب گذشته بود،داشتيم بر مي گشتيم و دوستم همچنان داشت در مورد وقايع چند لحظه پيش حرف مي زد،من سر تكون مي دادم و بله و خير مي گفتم تا اين كه دوستم گفت:يه جورايي شبيه آرزو بود،نبود! دلم آتيش گرفت،راست مي گفت،يه جورايي شبيه بود،به خصوص لباي گرد و دماغ نوك بالاش،با يه نفس احساسات تحريك شده ام رو بيرون ريختم و گفتم:شبيهش بود،ولي وقار آرزو كجا،لوند بازي هاي اين كجا!حاضرم شرط ببندم كه اگه از صد نفر هم بپرسيم خواهند گفت كه آرزو مدير داخلي شركته و اين دختره آرايشگر!..................!?

۱۳۸۴ مرداد ۹, یکشنبه

من فكر مي كنم گاهي اوقات احساس گناه كردن باعث مي شه بهتر بتوني شرايط فعليت رو تحمل كني،كار به عقيده اين كارشناسهاي علوم رفتاري ندارم كه اين حالت رو از نشونه هاي افسردگي مي دونن،چون اونا از اين نظريه هاي صد من يه غاز كه يكيش هم محض رضاي خدا به درد بخور نيست زياد مي دن !!؟
سه شنبه اي همينطور كه در حال قدم زدن با خودم حرف مي زدم،به اين نتيجه رسيدم كه خيلي از بلاهايي كه سرم اومده و داره مي آد حقمه!ما هميشه وقتي يه گرفتاري يا پيشامد بدي برامون اتفاق مي افته فوري مي گيم خدايا چرا من؟چرا يكي ديگه نه؟ولي اگه يه كم ياد كارايي كه كرديم بيفتيم و اونا رو مرور كنيم بدون شك يه جورايي به اين نتيجه مي‌رسيم كه چرا من نه؟سه شنبه اي بدجور ياد كاراي گذشته ام افتاده بودم،به خودم مي گفتم فلاني تو خونواده‌ات رو اذيت كردي،مادرت،پدرت،به خصوص برادر كوچيكترت.يادت مي آد چقدر كتكش مي زدي؟بهش زور مي گفتي؟بهش تو سري مي زدي و مي گفتي خنگ!؟يادته؟؟و اون بنده خدا حتي يه بار هم جوابتو نمي داد،يعني جرئت نمي كرد.فلاني تو آدم خوبي نبودي!يادته يه بار وقتي به زور هفت سالش مي شد محكم خوابوندي زير گوشش چون درست نمي تونست بهت توضيح بده كه برنامه تلويزيوني مورد علاقه ات رو از كجاش ضبط كرده؟اون كه وظيفه اي نداشت ولي به خاطر تو اين كارو كرده بود ولي تو زدي زير گوشش،سرش فرياد كشيدي،اونم جلو چشم دختر خاله ات كه هم سن و سالش بود.هيچ فكر نكردي چقدر شخصيتشو با اين كار خورد كردي؟هيچ فكر نكردي اون به زور جلوي سرازير شدن اشكهاشو گرفت چون پسر بود و غرورش اجازه نمي داد جلو يه دختر گريه كنه؟..................يا اون موقع كه حين بازي زدي سرشو شكستي....البته از قصد نبود،ولي هيچ از خودت پرسيدي چند بار ناخواسته سرشو شكوندي و بعد با وقاحت ازش خواستي كه به بابا و مامان چيزي نگه،و اون بنده خدا هم نگفت........آره فلاني،تو اصلا آدم خوبي نيستي،چطور انتظار داري اين همه كاراي بدي كه كردي بي پاسخ باقي بمونه؟...........خلاصه اون شب همين طور كه واسه خودم قدم مي زدم يك به يك كارايي رو كه كرده بودم به ياد آوردم و حسابي احساس شرمندگي كردم،هرچند من هرگز به خاطر كارايي كه كردم از كسي عذر خواهي نكردم ولي خدا رو شكر كه روابطم الان هم با برادم خوبه و هم با خونواده‌ام،ولي خب اين باعث نمي شه من چشمام رو به روي اعمال گذشته ام ببندم،درسته كه من روابطم با برادرم خوبه ولي اون هرگز حرفهاي خصوصي شو بهم نمي زنه،به ندرت حاضره همراه من جايي بره،ترجيح مي ده با كساني ديگري اوقاتشو بگذرونه تا با من و خب فلاني،فكر مي كني اين وسط كي واقعا مقصره؟صدايي بلند از اعماق وجودم جواب داد:تو فلاني،تو!!!
دور آخر رو كه مي زدم تو دلم گفتم:خدايا من حاضرم تو همين دنيا تقاص تمام كارايي رو كه كردم بپردازم،ديگه شكايتي نمي كنم كه چرا فلان بلا سرم اومد يا چرا فلان كار نتيجه اش جوري نشد كه مي خواستم،لابدحقمه كه اين همه بلا سرم بياد،اصلا بذار بياد،عوضش شايد تو اون دنيا بخشيده بشم و خدا از سر تقصيراتم بگذره.

خصوصي:خواهر جون همه چي رو كه نمي شه با صداي بلند گفت،به خصوص وقتي كاري مي كني كه در تضاد كامل با اعتقاداتت هست،ولي نگران نباش،من معتاد نشدم!هنوز يه ذره عقل تو سرم هست كه طرف اين چيزا نرم!!؟؟

چهارشنبه اي وقتي مادرم اون بسته كوچيك رو باز كرد و هديه شو ديد و با خوشحالي روم رو بوسيد،عجيب احساس آرامش كردم،تو دلم گفتم خدا رو شكر هنوز كساني هستن كه بتونم دوستشون داشته باشم و بهشون هديه بدم.فكر مي كنم معامله خوبي با اين روزگار كرده باشم،عشق به خانواده ام در قبال عشق به آرزو....هرچند از هديه دادن به آرزو همون اندازه قلبم شاد مي شد كه از هديه دادن به مادرم،ولي خب من حس مي كنم هيچ كس تو دنيا واسه آدم مثل اعضاي خونواده اش نمي شه،قدر اونها رو بايد تا زماني كه هستن دونست،وقتي رفتن ديگه هيچ كاري از دستمون بر نمي‌آد.

آرزو ديروز تولد استاد بود ها....لابد يادت رفته،آره؟ولي من خوب يادمه،چهارده سال پيش،در چنين روزي هر دومون دعوت بوديم به جشن تولد استاد،البته من به زور دعوت شده بودم،چون اون موقع ها هنوز چوب ندونم كاري هام رو مي خوردم ولي باز شانسم بود كه دوستاي خوبي داشتم كه وساطتم رو كردن و اجازه پيدا كردم به جشني بيام كه ديگه هرگز نظيرش برام تكرار نشد.آرزو ديروز عصر ساعت هفت و نيم وقتي از جلو خونه تون رد مي شدم به خودم گفتم درست همين موقع بود،آره درست ساعت هفت و نيم بعد از ظهر بود وقتي من و پيمان وارد منزل استاد شديم،تو و دوستت بعدا اومديد،لباس دامن يه سره اپل دار صورتي ات رو هنوز يادمه،موهاي قهوه اي رنگت كه با يه روبان صورتي بالا سرت بسته بودي،هميشه دوست داشتم بدونم به اون مدل مو چي مي گن و آخر سر فهميدم كه بهش مي گن پودل....اين اسميه كه خودم براش گذاشتم....آرزو هنوز يادم نرفته چه رقص قشنگي كردي اون روز،دل تموم پسرا رو بردي،اگه ولت مي كردن شايد تا صبح مي رقصيدي ولي من غيرتي شدم و چون ديدم يه سري بي جنبه دارن پشت سرت مزخرف مي گن كاري كردم كه بشيني،تو ناراحت شدي،ولي من اون كارو به خاطر تو كردم....آرزو ديروز دم غروب وقتي از سر كار بر مي‌گشتي ديدمت كه مامان و خواهرتو پياده كردي و صداي ضبط ماشينت هم مثل هميشه به گوش مي رسيد،ديدمت ولي وقتي از كنارت رد مي شدم تو صورتت نگاه نكردم،واسه خودم هم سوال شده كه چرا مني كه اين قدر تو رو دوست دارم و به ديدنت شايق هستم، وقتي اين شانس بهم دست مي ده چشمام رو به روت مي بندم!؟؟
مي دوني آرزو،براي من تو همون دختر دوازده سيزده ساله اي،با چشماي بادومي و نگاهي معصوم،با قامتي كوچك كه شايد به زور به صد و پنجاه سانت مي رسيد،ولي وجودش قد يك دنيا برام ارزشمند و خواستني بود.آره آرزو تو عين يك عروسك كوچيك ، تو دل برو و بغل كردني و بوسيدني بودي،من هنوز چشمم دنبال اون آرزوست،دلم براي نگاه ساده اما پر رمز و رازش تنگ شده،براي سكوت كردنش،براي تواضع و بي سر و صدا رفتنش.....هرجا كه وجودشو حس كنم آزمندانه به همون سمت مي رم،بانوي كوچك هنوزم كه هنوزه فرهاد وفادارشو داره!

۱۳۸۴ مرداد ۲, یکشنبه

امروز تو مسير برگشت از سر كار به منزل عجيب به يادت افتاده بودم...چقدر دلم هوست رو كرده بود....مدتها بود اين طور تو رو با تمام وجود نخواسته بودم....به خودم گفتم چرا بايد فراموشت كنم؟تو كه آزاري بهم نمي رسوني...دوست داشتنت هيچ زحمتي برام نداره،همون طور كه براي تو نداشته....تو رو صميمانه و از صميم قلب دوست دارم....تو خود دوست داشتن و محبتي آرزو!ممكنه گاهي از دوريت دچار دلتنگي بشم،ولي اين تلخي در سايه احساس عميقي كه از فكر كردن به تو بهم دست مي ده گم مي شه....آرزو حس مي كنم كه هر كس ديگري هم به جاي تو وارد زندگيم بشه،هرگز به اندازه تو دوستش نخواهم داشت،تو صاحب اول و آخر بيشترين عشق و علاقه مني....اصلا با دوست داشتن تو مي تونم بقيه رو هم دوست داشته باشم،وقتي به تو فكر مي كنم وجودم چنان آكنده از مهر و محبت مي شه كه مي تونم سخاوتمندانه اون رو ميون هزاران نفر تقسيم كنم و باز هم سهم بزرگي براي خودم باقي بمونه.....متشكرم آرزو!ممنونم كه باعث شدي اين طور بسيط فكر كنم و ژرف و بي انتها دوست داشته باشم....تو رو دوست دارم آرزو،و هميشه در راه اثبات اين دوستي تلاش خواهم كرد.