۱۳۸۴ اردیبهشت ۱۶, جمعه

ديشب،يعني شامگاه پنجشنبه پونزده ارديبهشت هشتاد و چهار،يه اتفاق جالبي افتاد...هوا گرگ و ميش بود و من تازه از پاي كامپيوتر بلند شده بودم و با شادي زايد الوصفي كه نتيجه گوش كردن به يه آواز خاص بود كه من حس مي كنم صداي خواننده اش شبيه آرزوئه،و همچنين نگاه كردن به تصويري كه من از چشمهاي آرزو پشت در اتاقم نصب كردم و هميشه بهش خيره مي شم،مي رفتم بيرون و با خودم زمزمه مي كردم:اي آرزو!اي تجسم عشق...اي موجود دوست داشتني دو پا....همچنان كه ورجه وورجه كنان به سمت خونه دوستم مي رفتم از ته كوچه اي كه بهم عمود مي شد و من از انتهاش عبور مي كردم دو تا صداي بيپ بيپ دزدگير ماشين شنيدم،چند بار سرك كشيدم،چيزي قابل رويت نبود ولي من شك نداشتم كه خود آرزوئه،اين صداي دزدگير ماشين اون بود،چند قدم جلوتر به دوستم برخوردم كه طبق قراري كه باهم گذاشته بوديم داشت سر هشت و يازده دقيقه مي اومد جاي هميشگي ملاقاتمون.خواب آلوده و بي حال به نظر مي اومد.من با خوشحالي و با حركات ممتد دست بهش علامت دادم كه:بيا!بجنب! دست به جيب قدمهاشو تند كرد و پرسيد:چي شده؟گفتم:من مطمئن نيستم ولي اومدني دوتا صداي بيپ بيپ شنيدم كه حس مي كنم ماله ماشين آرزوئه!بيا بريم ببينيم،شايد شانس داشته باشيم و اون هنوز نرفته باشه!
حدسم درست بود،به ماشين كه نزديك مي شديم من جثه كوچيك آرزو رو ديدم كه از در سمت راننده خارج شد،كاپوت رو بالا زد و يه شيشه كوچيك آب دستش بود و ظاهرا مي خواست بريزه توي رادياتور ماشينش.حركات مختصر سر و نيم نگاه هايي كه هر بار رنگ طبيعي تري به خودش مي گيره،مثل هميشه نماينده سلام و احوالپرسي بين ما دونفر بود.اما دوستم كمي قدمهاشو كند كرد و با آرزو سلام و احوالپرسي كرد.ظاهرا آرزو كمي دير اونو كه هم بازي دوران بچگيش بود به جا آورد،چون با تاخير ولي لبخند جوابش رو داد.به راهمون ادامه داديم و من سر از پا نمي شناختم،به دوستم با شور و وجد گفتم:حال كردي؟يه نوشابه مهمون من!دوستم تحسين گرانه گفت:آخه چه جوري فهميدي؟ بادي به غبغب انداختم و گفتم:حالا كجا شو ديدي؟من حتي مي تونم صداي ماشين آرزو رو از پشت سرم تشخيص بدم!آخ كه هر وقت كه يه اتفاقي مي افته كه به نوعي تاييد كننده احساسم به آرزوست چقدر خوشحال مي شم!چقدر اين ثابت كردنهاي مكرر به دلم مي چسبه!....فورا ساكت شدم چون حس كردم صداي ماشين آرزو رو مي شنوم كه از پشت سر داره به ما نزديك مي شه.باز هم درست حدس زده بودم،خودش بود!رفت ته كوچه و دور زد و جلوي پاي ما نگه داشت و با خوشرويي به دوستم سلام كرد و گفت:سلام!اول نشناختمت!چطوري؟؟ دوستم دستهاشو به پنجره كمك راننده تكيه داد و شروع كرد به صحبت كردن،من با رعايت فاصله و با لبخندي محو شاهد ماجرا بودم.ياد قديمها افتاده بودم،وقتي همراه پيمان بالاي بومشون مي رفتيم تا با آرزو صحبت كنه.آرزو كوچولو در حالي كه دستهاشو از سرما به هم مي ماليد همراه دو خواهر كوچيكش مي اومد و به بهانه مراقبت از اونها،مشغول صحبت با پيمان مي شد........هنوز اون صحنه ها جلو چشمم بود كه درست همون لحظه باباي پيمان رد شد و من بهش سلام كردم.گفتگوي دوستم با آرزو ادامه داشت.شنيدم كه ازش مي پرسيد:مي ري كه بموني؟و آرزو در حالي كه روسري شو درست مي كرد جوابي داد كه من نشنيدم.
وقتي دوستم پيشم برگشت،انتظار داشتم كه با هم حركت كنيم،ولي متوجه شدم كه آرزو حركت نكرده و منتظره،دوستم شتابزده گفت:از آرزو خواستم يه وقت بيست دقيقه اي بهم بده كه باهاش حرف بزنم.مي خواي مسئله تو رو مطرح كنم؟ مات و متحير موندم كه چي بگم؟دوستم كه ترديد من و حتي شايد بگم ترسم رو ديد گفت:من مي خوام يه فرصتي ايجاد كنم تا ازش بخوام اون باز يه وقتي بهت بده تا با هم صحبت كنيد،خب نظرت چيه؟ با مكثي كوتاه جواب دادم:بايد صحبت كنيم.در هر حال خودش هم بايد راغب باشه.دوستم با تحكم گفت:زود باش!معطل نكن!فرصت از دست مي ره ها! چشمهاي دوستم مي درخشيد و پر از خواهش بود،با اين كه از قبل جواب آرزو رو مي دونستم،گفتم باز به خودم فرصت بدم،موافقت كردم و دوستم بلافاصله سوار ماشين آرزو شد و همراهش رفت،در حالي كه من باز در دريايي از افكار مختلف سرگردون بودم.
****
بايد اعتراف كنم كه نسبت به يكسال قبل خيلي واقع بين تر شدم و كنترل احساستم بيشتر دستم اومده.در مدتي كه در انتظار بازگشت دوستم بودم،رفتم واسه خودم يه سانديس خريدم.اين عادت سانديس خوردن كه من از آرزو به عاريه گرفتم گاهي بدجور آرومم مي كنه،مثل بعضي آدمها كه با كشيدن سيگار آروم مي شن.
همچنان كه در فواصل كوتاه ني سانديس رو به دهنم مي گذاشتم و هورت مي كشيدم،افكار مختلفي به ذهنم هجوم مي آوردم،پارسال كمي جلوتر از همين موقع بود كه من شماره آرزو رو به سحر دادم و ازش خواستم به محل كارش زنگ بزنه و ازش بخواد كه باهام تماس بگيره،چون مي خواستم راجع به مسئله مهمي باهاش حرف بزنم!راجع به ازدواج!ولي خب اون گفتگو پايان تلخي داشت.....دلهره داشتم،دست خودم نبود،تعجب مي كردم كه چطور وقتي پاي آرزو به ميون مي آد من اين طور دستپاچه مي شم و قدرت تكلمم رو از دست مي دم،دهنم خشك شده بود و هر چي هورت مي كشيدم تاثيري نداشت.براي خودم هم باورش مشكل بود ولي بعضي وقتها ته دل دعا مي كردم كه آرزو قبول نكنه!اين براي خودم هم عجيب بود.به خودم نهيب مي زدم كه مگه تو نبودي كه هميشه وقتي اون آهنگ چيني رو گوش مي دادي با التماس از خدا مي خواستي كه آرزو رو برگردنه؟مگه مدام تكرار نمي كردي:آي آرزو!برگرد پيشم آرزو؟پس چرا الان ترس برت داشته؟.....با تكون سر سعي مي كردم افكار نامنظمم رو در ذهنم نظم بدم،لب ور مي چيديم و به خودم جواب مي دادم:آره!ولي خب من حس مي كنم ارزشمندي آرزو به اينه كه هرگز برنگرده!واقعيات رو نمي شه تغيير داد،من سالها به پاش نشستم ولي اون در نهايت اون آرزويي نشد كه من ازش انتظار داشتم،اون گفت من ادامه تحصيل مي دم،در دنيا رو به روي خودم مي بندم و زماني از اين زندان بيرون مي آم كه پام به دانشگاه رسيده باشه و پزشكي قبول شده باشم! نزديك به ده سال از اون موقع گذشته،ولي اين حرف هرگز به حقيقت نپيوست.و خب اين همون قدر كه براي آرزو تلخ بود براي من هم بوده....در هر حال خدا،باز هم مي گم،هرچي صلاح ما دونفر هست مقدر كن،من از اولش زمام اين مسئله رو به تو سپرده بودم،تو بودي كه امروز اين موقعيت رو ايجاد كردي،دستت درد نكنه،من به هر نتيجه اي راضي هستم.
****
غيبت دوستم طولاني شد.هوا سرد شده بود و يه نمه بارون هم زد ولي خب من چندان متوجه نبودم.هنوز تو فكر بودم و گاهي هجوم احساسات به سينه ام در حدي بود كه باعث مي شد چشمهام تار ببينن و من مجبور شم چند بار پلك بزنم تا اون حسي رو كه مي خواسته مثل يك خنجر از سينه ام بيرون بزنه عقب برونم.ياد حرف دوستم افتاده بودم كه همين جمعه پيش سر فوتبال برام تعريف كرد كه خواب ديده آرزو رو به همه فرياد مي زده كه من از همه متنفرم و در اين محل فقط از يك نفر خوشم مي آد و اون فلانيه! و اسم من رو به زبون آورده بود.دوستم با هيجان اين مطلب رو تعريف مي كرد و من با اين كه شنيدنش برام شيرين و اميدوار كننده بود ولي ته دل مي دونستم كه نبايد به رويا ها اهميت داد.
بالاخره صداي دوستم رو از پشت سرم شنيدم.دوان دوان،مثل قديمها،وقتي خبري از آرزو و يا دوستش برام مي آورد، داشت به سمتم مي اومد.خودشو بهم رسوند و خواست شروع كنه به تعريف كردن كه من گفتم:فارغ از اين كه نتيجه چي باشه و آرزو چي گفته باشه،من وظيفه خودم مي دونم كه ازت تشكر كنم.
دوستم شروع به تعريف ماجرا كرد،از مطالب حاشيه ايش فاكتور مي گيرم،ولي خب بعضي مطالبش برام خيلي جالب و شنيدني بود.از جمله اين كه آرزو اول فكر كرده بود دوستم از جانب پيمان اومده حرف بزنه ولي وقتي فهميده بود قضيه مربوط به من مي شه گفته بود:اون خيلي پسر خوبيه،و من به عنوان يه دوست كه زماني در بچگي باهم در ارتباط بوديم خيلي براش احترام قائلم،چون كار مي كنه،اهل دختر بازي نيست و در كل آدم سالميه.....دوستم تعريف مي كرد كه آرزو در نهايت خونسردي و اعتماد به نفس و خيلي قاطع حرف مي زد و معلوم بود كه مسئله براش حل شده است.در برابر درخواست دوستم كه اصرار داشت آرزو فرصتي ديگه اي بهم بده خيلي راحت گفته بود:ما قبلا صحبتهامون رو كرديم. دوستم گفته بود:و تو بهش گفته بودي مي خواي ازدواج كني،اما خودت هم خوب مي دوني كه اون باور نكرده!...آرزو ساكت شده و بعد گفته:خب من هيچ مشكلي در اين كه ما باز هم صحبت كنيم ندارم ولي يه نكته اي اين وسط هست و اون هم اين كه ما معيارهامون با هم فرق مي كنه،بعضي چيزها هست كه تغيير ناپذير هستن و ما نمي تونيم به زور اونها رو به ميل خودمون تغيير بديم، همين باعث مي شه كه در نهايت نتونيم به نتيجه برسيم،براي همين من فكر مي كنم ما با هم صحبت نكنيم بهتر باشه........از جواب آرزو خيلي خوشم اومد،اون چقدر منطقي و چقدر شبيه من فكر كرده بود.انگار خدا صداي دل منو و نجواهام رو -كه گوشه هاييش رو هم در اين بلاگ نوشتم- به گوش آرزو رسونده بود.چقدر اين دختر عاقله،چقدر روشن فكره.حتي نخواسته كمي به من و يا خودش ارفاق كنه!همين خصلتشه كه هميشه در من تاثير گذار بوده و هست.قاطعيتش ،واقع بينيش،منطقش و اجتنابش از احساسات گرايي.اون خيلي راحت مي تونست روي اين مسئله مانور بده و امتياز بگيره،من از خود راضي نيستم،ولي خب شكي نيست كه من يكي از بهترين انتخابها براي آرزو هستم،اما اون نخواست سوء استفاده كنه،نخواست مثل بعضي دخترها كه براي پسرها دام پهن مي كنن از آب گل آلود ماهي بگيره.
به دوستم گفتم:آرزو يه بار ديگه كاري كرد كه در نظرم احترام پيدا كنه.خدا مي دونه كه اون با اين دوباره نه گفتنش،چه احترامي پيشم پيدا كرد.احترام كه داشت ولي باز هم بيشتر شد.من شك ندارم كه اون روزي موفق مي شه و به اون چيزي كه روزي آرزوي بدست آوردنش رو داشت خواهد رسيد.
ساكت شدم و تو دلم زمزمه كردم:و اون هميشه بانوي كوچك من باقي مي مونه،حتي اگه براي هميشه بره و برنگرده!

۱۳۸۴ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه

مدتي بود مي خواستم راجع به يه مسئله كه رو فكرم سنگيني مي كرد و حس مي كردم براي اطرافيانم- به ويژه اونهايي كه در مورد من و آرزو چيزهايي رو مي دونن -ايجاد شبهه كرده حرف بزنم اما موقعيت جور نمي شد...راستش الان هم فكر نمي كنم وقت مناسبي براي مطرح كردنش باشه چون حس مي كنم هنوز جا براي فكر كردن بيشتر هست ولي در هرحال اون قدر برام روشن شده كه بتونم بيانش كنم.
جرقه اول با خوندن متن بلاگ يكي از دوستانم در ذهنم زده شد،بعد وقتي داشتم در بلاگ قبلي ماجراي تولد آرزو رو تعريف مي كردم،موقعي كه رسيدم به قسمت نتيجه گيري و دنبال واژه اي مناسب براي بيان احساسم نسبت به آرزو بودم يك مرتبه واژه خواهر بسيار عزيز رو به ذهنم رسيد.همون موقع حس كردم كه اين با عباراتي كه قبلا براي آرزو به كار مي بردم فرق داره و چه جالب كه يكي از دوستان هم اين نكته رو متوجه شد و با يادآوريش باعث شد به اولين نتيجه گيريهاي ذهنيم برسم.آره پانتي،من اين بار و در دومين جشن تولدي كه براي آرزو مي گرفتم احساسم با گذشته فرق داشت.
مي خوام اول از اون متني صحبت كنم كه يكي از دوستانم در مورد يكي از افراد مهم و تاثيرگذار در زندگيش نوشته بود چون به بيان مطلبي كه آخرش خواهم گفت كمك مي كنه.اينم بگم كه مي خوام حسابي برم رو منبر!پس خواهرا و برادرا خودشون رو براي يك وعظ طولاني آماده كنن...وقتي اون متن رو مي خوندم حس كردم بعضي اشاراتش چقدر با حالات روحي و رواني من در گذشته مشابهت داره.البته دوست عزيزي كه اونو نوشتي يه وقت فكر نكني دارم خداي نكرده تو رو نقد مي كنم،من نكات جالبي رو در نوشته ات ديدم كه در مورد خودم هم صادق بود و باعث شد شديدا به فكر فرو برم و به خودشناسي تازه اي در مورد خودم دست پيدا كنم.
در متنت گفته بودي كه طرف پيغام داده بود كه بهت بگن هيچ تحفه اي نيستي....من نمي دونم،ولي از بچگي برام جالب بود كه چرا دخترها هميشه برخلاف احساس واقعيشون حرف مي زنن؟يادمه پدرم يه بار بهم گفت كه اگه ديدي دختري در موردت اظهار نظري مي كنه بخصوص اگه ديدي داره بدتو مي گه شك نكن كه براش مهمي.حالا اين اهميت مي تونه وجه منفي هم داشته باشه،ولي بي برو برگرد تو بخشي از ذهن اون رو به خودت اختصاص دادي و همين يه امتياز محسوب مي شه چون با كمي درايت مي توني ازش به بهترين شكل بهره ببري.دخترها حساب گرن ولي در هر صورت احساساتشون بر اونها حكومت مي كنه و همين نقطه ضعف و گاهي عامل برتريشونه.اون دختري كه از تو بدش مي آد،مي تونه روزي عاشقت بشه،اين تو هستي كه سبب ساز اين احساسات خواهي بود.و خب من اين حالت رو به عينه در مورد دوست تف پرون آرزو تجربه كردم.اون هرگز حاضر نشد در مقابل من كوتاه بياد،هميشه رقيب سر سختم بود و با استفاده هوشمندانه از برتري هاش و نقطه ضعفهاي من كاري مي كرد كه در بدترين شرايط و حتي در جايي كه من در موضع قدرت قرار داشتم پيروزي از آنش باشه.من از دوست آرزو خيلي چيزها ياد گرفتم همون طور كه از خود آرزو درسهاي بزرگي گرفتم.اون و آرزو بدون شك از تاثيرگذارترين كسان در زندگيم بودن.من در بسياري از موارد خودم رو مديون اونها مي دونم ولي اين باعث نمي شه كه وجود خودم رو ناديده بگيرم،اگر اونها بوجود آورنده اين تاثيرات بودن،من هم درجاي خودم آدم نكته سنجي بودم و از خودم تحليل داشتم كه تونستم به اين نتايج دست پيدا كنم.اگه آرزو معلم من در عشق بود و دوستش من وحشي رو رام كرد،من هم شاگرد با استعداد و خوبي بودم كه تك اشارات اونها رو به موقع گرفتم و به نفع خودم بهره برداري كردم.پس من آدم موفقي هستم،چون از يك شكست و تجربه تلخ،يك نتيجه شيرين ساختم.
من هم در مواقعي رفتارهاي آرزو رو در خودم بازسازي كردم و اين برام لذت بخش بود،چون باعث مي شد از هر زماني بيشتر اون رو به خودم نزديك احساس كنم،من هم بعد زلزله تابستون پارسال بي درنگ رفتم محل كار آرزو چون شايد نگران بودم براش اتفاقي بيفته،من هم در مواقعي از آرزو براي خودم بت سازي و اسطوره تراشي كردم و در نظرم اونقدر اون رو بالا بردم كه گاهي حس مي كردم غير از من و اون هيشكي تو اين دنيا وجود نداره،من هم مثل تو فكر مي كنم دليل اين كشش جادويي به آرزو به اين خاطره كه هرگز در زندگيم بطور كامل از آن من نشد و اين حسرت از بچگي تا به امروز با من بوده،چه بسا كه اگه در همون دوران باهاش دوست مي شدم،ديگه امروز چيزي به اسم آرزو در سرفصل احساسات ارزشمندم نبود و....ولي صبر كنيد!يه لحظه دست نگه داريد.من فكر مي كنم در سخت ترين شرايط و در لحظاتي كه حس مي كني با سر داري توي غم و غصه سقوط مي كني هم مي شه به دنبال بهانه اي براي شاد بودن و شاد زيستن بود.من ترجيح مي دم پيش از برخوردم با زمين سخت لبخند بزنم تا اين كه با ناله و شيون با اين زندگي خداحافظي كنم.اين همون عاملي بود كه باعث شد عشق آرزو رو براي خودم زنده نگه دارم و كاري كنم كه اون هميشه برام ارزشمند باقي بمونه.فكر كنم گفتم كه من به درجه اي رسيدم كه وجود آرزو رو هميشه و در همه جا حس مي كنم.ديگه لازم نيست حتما خودش رو ببينم تا دلم آروم بگيره،اون الان تو وجود من زندگي مي كنه،با منه،تو دلم خونه داره،خودم خواستم اين جوري باشه و از اين بابت احساس شادي مي كنم.منكر هم نمي شم كه گاهي،دلم بدجور هواشو مي كنه و اگه جلو خودم رو نگيرم بغضم بد مي تركه!!.......و اما بريم سر اصل مطلب،اين كه من در حال حاضر چه حسي نسبت به آرزو دارم.خيلي ساده است،مثل هميشه دوستش دارم،البته مرحله عاشقي رو پشت سر گذاشتم و منحني احساسم الان روي يك خط صاف حركت مي كنه.هر عاشق و معشوقي بالاخره يه روز براي هم عادي مي شن،اين خصلت آدميزاده كه بعد مدتي به هر چيزي عادت مي كنه،حتي به حضور موجودي كه صاحب ارزشمندترين و مقدس ترين احساساتشه.اما درست همين جا يه نكته خيلي ظريف و مهم مطرح مي شه،اون هم اينه كه در اين مرحله ما براي زنده موندن آتش عشق و علاقه مون چيكار مي كنيم و آيا براي شعله ور كردن مجدد اون تلاش مي كنيم و يا اين كه به امون خدا رهاش مي كنيم تا خودش به تدريج خاموش بشه و از بين بره؟من فكر مي كنم اينجاست كه تفاوتها مشخص مي شه،اين كه احساسمون به طرف مقابلمون يه هوس زودگذر بوده و يا اين كه نه،موج بلندي بوده به اسم عشق،كه بر روي جريان دائم احساساتمون شكل گرفته و حالا كه اين موج گذشته و آروم شده،ما بايد در اين فكر باشيم كه با تحريك مجدد سرچشمه كاري كنيم كه باز اين رود خروشان بشه و بجوشه و موج ديگري توليد كنه.مثل منحني ضربان قلب آدم مي مونه،يك قله داره كه نشون دهنده تپش قلب و جريان زندگيه،بعد نزول مي كنه و روي يك خط صاف حركت مي كنه و اگه قلب باز بتپه و يا عاملي باشه كه اون رو به تپش وا بداره،مجددا قله ديگري شكل مي گيره....من يه روز تصميم گرفتم آرزو رو دوست داشته باشم،در اون زمان من در قله احساساتم نسبت به اون قرار داشتم،چنان تحريك پذير و آماده بودم كه با هر اشاره اون با انگيزه و قدرت پيش رفتم و اشاراتش رو بهونه اي براي پيشرفت در زندگيم قرار دادم،بعد نوبت نزول منحنيم رسيد،علاقه ام به آرزو به يه حد مشخصي كاهش پيدا كرد،از اينجا به بعد اگه رهاش مي كردم مي تونست باز نزول كنه تا به صفر برسه،اما من تلاش كردم مجددا اون رو به قله برسونم،صادقانه و به نيت رسوندن خير معنوي به اون كارهاي مختلفي انجام دادم،مثلا همين تولدي كه براش گرفتم....در اون لحظه كه منور شليك هاي نوراني شو به سمت پنجره اتاق آرزو پرتاب مي كرد من از صميم قلب بهترين چيزها رو از خدا براش درخواست مي كردم،درسته كه اين كار بزرگي نيست،ولي در حال حاضر بيشترين چيزي است كه از دستم بر مي اومد و من اميدوار هستم كه همين عوامل زمينه ساز موج بعدي احساسيم نسبت به آرزو باشه و خب من فكر مي كنم اين يه اصل كليه كه هر زوجي كه قدم در مسير عاشقي مي گذاره بهتره كه به اون توجه داشته باشه.من محبوبم رو با انبوهي از احساسات پاك به خونه دلم مي آرم،روزهاي اول تا حد پرستش تقديسش مي كنم و خالصانه ترين احساساتم رو تقديمش مي كنم،اون هم از صميم قلب دوستم داره و در پاسخ ابراز علاقه هام لبخند شيرينش رو بهم هديه مي كنه،در اون دوران ما كامليم و ابدا احساس كمبود نمي كنيم،ولي كم كم آتيشمون مي خوابه و شروع مي كنيم واسه هم عادي شدن،يه روزنه بينمون بوجود مي آد كه اگه بهش توجه نكنيم روزي به يك دره تبديل مي شه،اما ما تصميم گرفتيم كه تا ابد به عهدي كه در ابتداي راه بستيم وفادار بمونيم،پس با هم تلاش مي كنيم تا موج ديگري بسازيم،همين تلاش دونفره زمينه ساز موفقيت و گرما بخش دوران زندگيمون مي شه،براي همديگه هديه گرفتن،روز تولد و سالگرد آشنايي رو به ياد داشتن،به هر بهانه اي ولي در فواصل معين و از روي برنامه باهم بيرون رفتن و به هم ابراز علاقه كردن همه و همه مثل حلقه هايي نامرئي از عشق مي مونه كه دونه به دونه به هم جفت مي شن تا بالاخره روزي دوباره ما خودمون رو روي قله مي بينيم،دوباره مثل روز اولي كه با هم آشنا و به هم علاقمند شديم،با همون گرما و شدت همديگر رو دوست خواهيم داشت و اين پاداشي است كه ما در قبال تلاشهاي دو نفره مون از خدا دريافت مي كنيم.بعد دوباره در سرازيري قرار مي گيريم و اين نشيب و فراز تا آخر زندگي تكرار خواهد شد و ما بايد همچنان هنرمند و تلاشگر باشيم........خب خسته نباشيد....اين ختم كلام بود.فقط اين رو بگم كه يه وقت جو نگيردتون بگيد فلاني چه پيغمبر زاده ايه ها!همون طور كه گفتم من تازه به اين نتايج رسيدم و تا روزي كه به طور كامل در اعمال و رفتارم نهادينه بشه راهي طولاني باقي مونده،ولي خب خوشحالم كه به اين خودشناسي جديد رسيدم،اين رو مديون خيلي چيزها و كسها هستم و در كنارش احساس سربلندي مي كنم كه همچنان از اين استعداد برخوردارم كه از خودم و ديگران بازخورد بگيرم و هربار به نتايج جالب و تازه اي برسم.و در مورد آرزو....خب من فكر مي كنم اين هنر منحصر به فرد خودمه كه يادگرفتم چه جوري دوستش داشته باشم و براي هميشه اون رو در آغوشم حفظ كنم....

۱۳۸۴ اردیبهشت ۱۰, شنبه

امروز تولد آرزو بود و من براي دومين سال متوالي بود كه براش يه جشن ساده و خودموني مي گرفتم.يه منور كه روش نوشته بود سي زمانه است و هديه اي بود از جانب دختر داييم دستم بود و طبق قرار رفتم دنبال دوستم،هموني كه در مجلس ختم پدرش من با آرزو صحبت كرده بودم.جالبه بدونيد كه امروز تولد برادر بزرگ دوستم هم بود.مدتي تو كوچه هاي محلمون چرخيديم تا هوا تاريك بشه،ماشين آرزو پارك بود و اين يعني اون الان تو خونه است و احتمال داره متوجه كار ما بشه.ولي خب من چندان به اين كه اون بفهمه من براش چيكار مي كنم اهميت نمي دادم،اتفاقا قشنگي كار به اين بود كه نفهمه،ولي از شما چه پنهون،ته دلم بدم هم نمي اومد كه اون به يه نحوي متوجه بشه.
وقتي كبريت رو به فتيله منور نزديك مي كردم ساعت حدودا نه شب بود و ما در چند قدمي خونه آرزو اينا بوديم،طبق سفارش دخترداييم،مقواي دور فتيله رو تا جاي ممكن پاره كرده بودم تا يه وقت وسط راه خاموش نشه،در هر حال در مرتبه اول يه فيشي كرد و خاموش شد،ولي بار دوم با يه صداي خش خش دوست داشتني شروع كرد سوختن و يهو پوف!شليك اول به رنگ سبز به سمت آسمون پرتاب شد كه البته زياد بالا نرفت.داداش دوستم از پشت سر گفت:فلاني،تكونش بده!برگشتم تا بپرسم:چي؟؟كه منوره كج شد و يه شليك قرمز درست از بيخ گوشش گذشت،سريع منوره رو به سمت جلو كج كردم،نگو دوستم جلو تر از منه!اگه سرشو به موقع ندزديه بود،شليك بعد درست پشت يقه اش مي نشست!!خلاصه بعد چند شليك قلق كار اومد دستم.همين طور منور رو تكون مي دادم و آسمون با رنگ سبز و آبي روشن مي شد،چند دختر نوجوون همسايه با كنجكاوي و علاقه تماشا مي كردن،من نمي تونستم زياد سرمو بالا بگيرم چون بعد هر شليك،خاكستر سوزان منور مي ريخت تو صورتم،ولي خب چندان هم خياليم نبود،چون امشب تولد آرزو بود...شليك آخر كه به رنگ قرمز بود از همه بالاتر رفت و كاملا به پنجره آرزو نزديك شد،اما من نايستادم كه ببينم اون دم پنجره اومده يا نه،در حالي كه با دوستام،سه نفري كمر همديگه رو گرفته بوديم و آواز مي خونديم و قر مي داديم، تولد تولد گويان به راهمون ادامه داديم.....آرزو،خواهر قشنگ و دوست داشتني من،تولد بيست و شش سالگيت مبارك،از صميم قلب دعا مي كنم كه خدا بهترين چيزها رو بهت بده.آمين!

۱۳۸۴ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

ياالله!(بخونيد يا آلاه!)...يه كمي زود برگشتم،نه؟خب البته براي خود من هم خيلي غير منتظره بود.وقتي شنيدم كه به اين پروژه(يعني همين پروژه اي كه انداخته بودن به زور گردنم)به اين زوديها خاموشي تعلق نمي گيره و شايد تا شيش ماه بره تو حالت تعليق،نمي تونستم به گوشهام اعتماد كنم...يه لحظه از خوشحالي مي خواستم بپرم هوا!اما خب با تظاهر به ناراحتي رو به كارفرمام كردم و پرسيدم:((حالا چيكار كنيم آقاي مهندس؟))...طرف كه ظاهرا باورش شده بود كه من دلخور شدم با درموندگي و با لهجه شمالي گفت:هيچي...بور(برو) تهران!....حتي نايستادم ازش بپرسم كه آيا مطمئني يا نه،فوري باهاش خداحافظي كردم و يه ماشين سمند دربست از گرگان گرفتم و سي و پنج تومن بهش دادم و گفتم منو دم در خونمون پياده كنه....واي كه وقتي نگام به ساختمونهاي سفيد و درختهاي سر سبز محلمون افتاد چه احساس آرامشي بهم دست داد...واقعا كه هيچ جا خونه خود آدم نمي شه.....يه چيزي رو واقعا بي غرض و از ته دل مي خوام بگم و اون اين كه من احساس مي كنم خدا در اين مدت بيشتر از سابق بهم نظر داشته...حتي بهتره بگم نظر خاص...نمي خوام نتيجه گيري خاصي بكنم ولي خب من فكر مي كنم اين اتفاق يه تو دهني درست و حسابي براي اون كسي بود كه به رغم تمايلم و بي توجه به اعتراضم من رو به زور فرستاد به اين ماموريت و دست خدا درد نكنه كه چه قشنگ زد تو خال ايشون!!!!........؟
دوشنبه تولد مادرم و يه روز خوب بود....اول صبحي داشتم كسل و خواب آلوده مي رفتم سر كار...لخ و لخ كنان به سمت پيچ خيابون منتهي به محل كارم نزديك مي شدم كه چشمم افتاد به يه دختر جوون كه با موبايلش صحبت مي كرد...از ديدنش حسابي جا خوردم،آخه اون يه آشناي قديمي بود...يه همكار خوب و دوست داشتني كه دو سه سالي مي شد نديده بودمش...با ديدن من كه لبخند زنان براش دست تكون مي دادم يه لحظه ماتش برد و بعد يهو به وجد اومد و در حالي كه به نفر پشت گوشي مي گفت كه بعدا بهش زنگ خواهد زد اومد به سمت من...دستم رو دراز كردم و باهاش دست دادم...اگه جمهوري اسلامي نبود بدون شك در آغوشش مي گرفتم...آخه دقيقا روز قبلش وقتي در راه برگشت به تهران بودم دلم هواشو كرده بود و ياد شيطنتها و خنده هاش افتاده بودم...اون براي من نماد سر زندگي و شادابي و طراوت بوده و هست...واسه همين بهش مي گم جودي...خودش هم از اين لقب خوشش مي آد و بهم مي گه جرويس!...همين طور كه باهاش حال و احوال مي كردم،چشمام با حالتي كه انگار اونو در زمان حال و گذشته مي بينه و در حال سبك سنگين كردنشه در طول و عرض صورتش حركت مي كرد...چقدر خانوم شده بود!چقدر خوشكل شده بود...يه لحظه حس كردم دارم با يه بانوي بيست ساله صحبت مي كنم....هيكلش باريكتر،صورتش گردتر و گيسوانش بلند تر شده و تا زير شونه هاش رسيده بود.آرايشش هم به اندازه و در حدي بود كه نگذاره لحظه اي نگاه از چهره اش بردارم...وقتي در جواب سوالاتش لبخندزنان سر تكون مي دادم باد بوي خوش اودوكلنش رو زد زير دماغم...اعتراف مي كنم كه دقيقا همون حالت منگي و گيجي بهم دست داد كه چند ماه پيش زير برف،وقتي در باز شد و اون كسي كه براتون تعريفشو كردم سوار ماشينم شد،با ديدنش بهم دست داد...نمي خوام قصه حسين كرد براتون تعريف كنم ولي خب بايد بگم كه من فكر مي كنم داشتن چنين دوستاني،علاوه بر ارزش معنويش كه هرگز قابل گفتن نيست،يه امتياز خيلي بزرگ داره و اون هم اينه كه آدم با هر بار ملاقات كردنشون اعتماد به نفسش تقويت مي شه...يادم نرفته در شركت قبلي كه كار مي كردم چه كساني و شايد بهتر باشه بگم چه اساتيد دختربازي با چه امتيازاتي دنبال جودي بودن و ناكام مي موندن،اونوقت من،موفق شدم دوستي با ارزش چنين كسي رو بدست بيارم...درسته كه اين دوستي در حد رد و بدل كردن ايميل و گاهي تلفن خلاصه مي شه،ولي ارزشمنده،چون خودم خواستم كه اين طوري باشه و فكر مي كنم كه اون هم اين طوري راحت تره...اگه نبود اون جور با لبخند و روي گشاده باهام برخورد نمي كرد.
خب صبح رو با اين اتفاق خوب شروع كردم و در كل روز خوبي رو پشت سر گذاشتم اما هنوز قرار بود پيشامد هاي خوب يكي بعد از ديگري برام اتفاق بيفته....چي از اين بهتر كه روز رو با ملاقات يه دوست خوب شروع كردم،در طول روز كارهام رو با موفقيت انجام دادم و در پايان ،وقتي تنها در كوچه هاي تاريك محلمون قدم مي زدم و وقايع اون روز رو در ذهنم مرور مي كردم،گل سر سبد اتفاقات،بهترين پيشامد ممكن برام رخ داد،كسي رو ديدم كه از صميم قلب دوستش دارم و برام نماد متعالي ترين و خالصانه ترين احساساته...آرزو همراه مادرش از سر كار بر مي گشت،مثل هميشه تند رانندگي مي كرد و سريع از كنارم گذشت و در انتهاي كوچه نگه داشت تا مادرش رو پياده كنه و بعد ماشينش رو در محل مناسبي پارك كنه ،به خودم گفتم به همين راه ادامه مي دم و ذره اي به سرعت قدمهام اضافه نمي كنم تا زودتر به ته كوچه برسم،اگه قسمت باشه و آرزو دلش بخواد،حتما همديگه رو از نزديك خواهيم ديد...دوست نداشتم هيچ اجبار و يا تحميلي دخيل باشه...علاقه من به آرزو طبيعي شكل گرفته و من مي خوام همچنان سير طبيعي خودش رو دنبال كنه....بيست متر....پونزده متر....ده متر....ظاهرا آرزو نمي خواست از ماشين پياده بشه.وقتي داشتم از مقابلش عبور مي كردم تازه از ماشين پياده شد تا چيزي رو كه من نفهميدم چيه از روي صندلي عقب ماشين برداره،بدن نازك و كوچيكش پشت صندلي از نظرم محو شد ولي يه لحظه صورتش رو ديدم كه از پشت شيشه عقب ماشين به سمت من چرخيد،يك نگاه كوتاه و تمام.نگاه هامون رو از هم برداشتيم و من به راهم ادامه دادم و اون هم در سمت مخالف به سمت منزلشون حركت كرد.دزدگير ماشين يه تك جيغ زد تا بگه من هوشيارم،من هم در جواب سرم رو تكون دادم و تو دلم گفتم:و من تا ابد وفادارم.
شب وقتي سرم رو روي بالش مي ذاشتم با خودم فكر مي كردم كه امروز،دوشنبه،پنج ارديبهشت هشتاد و چهار چه روز خوبي بود!روز تولد مادرم،روز ديدن دوست قديميم،و روز ديدن آرزوم....شب به خير آرزو!من كه راحت مي خوابم چون با همون يه نگاه جيره چند ماهم رو ازت گرفتم.دعا مي كنم تو هم در آرامش بخوابي.

۱۳۸۴ فروردین ۲۶, جمعه

نمي دونم اين معبد هنوز هم مراجعه كننده داره يا نه،من كه حس مي كنم تك و تنها شدم،به جز خواهر جونم،اشك كوچيكه،مثل اين كه هيشكي ديگه گذرش به اين دور و برها نمي افته...خب البته،من هم مدتي هست كه هيچ مطلب جديدي نمي نويسم......بلاگم هفته پيش يكساله شد،به پشت سرم كه نگاه مي كنم و اين يكسال رو مرور مي كنم مي بينم چقدر از اين شاخ به اون شاخ پريدم!بهانه خلق اين بلاگ آرزو،بانوي كوچكي بود كه با رفتنش و تبديل شدنش به يك رويا،باري رو روي دوشم گذاشت كه من فكر مي كردم سنگينيش تا صد سال از روم برداشته نشه،اوايل چقدر با سوز و گداز و پر شكايت مي نوشتم...اما حالا،با سپري شدن دوران بحران و طبيعي شدن حالم،كم كم از غم پروري و آيه ياس خوندن و در سوگ گذشته ها گريستن فاصله گرفتم و حس مي كنم حرفهام بيشتر حالت فلسفي و عقلايي گرفته...خب،خب!چپ چپ نگام نكنيد!نگفتم كه حس مي كنم علامه دهر شدم كه...ولي مي دونيد دوستاي خوبم،حس مي كنم عشق آرزو،بهونه اي شد كه من به چيزهاي تازه اي در زندگي دست پيدا كنم،افق جديدي تو ذهنم باز شد،يه سري چيز از دست دادم ولي در عوضش خيلي چيزهاي ديگه به دست آوردم...از جمله همين دوستاي خوبي كه الان دارم و تا قبل از اين حتي از وجودشون با خبر نبودم...دوستاي خوبي مثل اشك كوچيكه نويسنده با ذوق،پانتي روشن فكر و با اون جملات حكمت آموزش،هيواي شاعر با اون طبع لطيفش و حتي فاطيما،خواهر كوچولوي دل نازكم كه از دستم رنجيد چون شايد باهاش از هر كس ديگه جدي تر حرف زدم...ولي مي دونيد دوستان،هيچ يك از حرفهاي من چه خوب،چه بد،از روي غرض و يا با نيت جواب دادن به كسي نوشته نشده...من سعي كردم در اين دنياي مجازي،كه آدم مي تونه در نقاب هر كسي ظاهر بشه،صادق و بي ريا باشم...حتي اگه در دنياي واقعي اين جوري نبودم،سعي كردم اينجا رو پاك نگه دارم،براش حرمت قائل بشم،چون همون طور كه اول هم گفتم،باعث و باني احداث اينجا،و در واقع انگيزه برپايي اين بلاگ،كسي بود كه من بيشترين احترام،ارزش و علاقه رو براش قائل بوده و هستم...آرزو،حتي فكرش رو هم نمي كردم در دوري از تو هم اين همه فايده نصيبم بشه...هرچند كه بقول يكي از دوستاي صميميم،هيچ چيز جاي خالي تو رو پر نخواهد كرد،ولي اگه غضه دوري از تو رو بگذاريم كنار،كه دارم بهش عادت مي كنم و باهاش كنار مي آم،بايد اعتراف كنم كه كلي مطلب جديد و ارزشمند از قبل تو و فكر كردن به تو ياد گرفتم....احساس متعالي دوست داشتن،و اين كه يه نفر رو خيلي پاك و قلبي و با حسن نيت دوست داشته باشي،و سعي كني در همه حال اونو مقدس بشمري،تجربه اي بود كه هرگز تا به حال به اين خوبي لمس و دركش نكرده بودم...من سعي كردم قدر شناس باشم،به خودم گفتم اين احساس بي پاسخ مونده رو هدر ندم،نذارم خاك بخوره و به فراموشي سپرده بشه،بذار تا هنوز از ارزش نيفتاده اونو خرج انجام كار ديگه اي بكنم،يه كار خوب و پسنديده،يه كاري كه همه رو راضي و خوشحال كنه و به خاطرش دعام كنن...آرزو،هيچ مي دونستي وقتي يكي بهم مي گه دستت درد نكنه كه اين كار رو انجام دادي،من چقدر احساس رضايت مي كنم؟چون حس مي كنم نه تنها به اين ترتيب عشقي كه بهت داشتم و اون رو سرمايه انجام اون كار كرده بودم،براي چندمين بار حقانيتش بهم ثابت شده،بلكه معتقدم از اين طريق غير مستقيم باعث شدم دعاي خيري به سوي تو روانه بشه...به خودم مي گم فلاني،اگه نتونستي عاملي بشي براي خوشبختي و سعادت آرزو،دست كم كاري كردي كه ديگران در حقش دعا بكنن و به اين ترتيب غير مستقيم بهش خير رسوندي،پس تو حقيقتا دوستش داشتي و همچنان سر اون حرفت هستي كه گفته بودي من هميشه براي موفقيتت دعا مي كنم و هر لحظه و در هرجا،اگه خبر خوبي از تو بهم بدن،انگار كه بهترين هديه دنيا رو بهم دادن....آره،من براي سلامتي و موفقيت و سعادتت دعا مي كنم آرزو،چون تو بهم بهترين چيزها رو بخشيدي..........خب دوستان،قبل از اين كه برم،بگم كه من براي مدت يكي دو ماه اين ورها پيدام نخواهد شد،يه ماموريت كاري بهم خورده كه هرچي سعي كردم ازش قسر در برم نشد كه نشد!حتي به خاطرش با مديرم دعوام شد و اون نه تنها منو به علي آباد كتول تبعيد كرد،كه محل كارم رو هم تغيير داد!ولي خيالي نيست،اين مدت به زودي سپري مي شه،مثل خيلي از دوره هاي ديگه،مهم اينه كه آدم اميدواريش رو در هر شرايطي حفظ بكنه،من كم كم دارم متقاعد مي شم كه وقتش شده كه يه تصميم بزرگ بگيرم،يه تصميم كه شايد نقطه عطفي در زندگيم محسوب بشه...نه نه!خبري از ازدواج مزدواج نيست،من فعلا كلي كار دارم تا به اونجا برسم....مي دونيد،بعد شيش هفت سال كه از ليسانس گرفتنم مي گذره،هوس كردم دوباره ادامه تحصيل بدم،اين بار تا آخرش مي رم...تا دكترا...هنوز تصميم قاطع نگرفتم،بايد يه چيزهايي رو اول سبك سنگين كنم...ولي كافيه به نتيجه برسم،هيچ چيز جلو دارم نخواهد بود....براي همه آرزوي موفقيت دارم،به يادتون هستم و براتون دعا مي كنم...به اميد ديدار و در پناه خدا.

۱۳۸۴ فروردین ۱۰, چهارشنبه

من فكر مي كنم حس نوشتن بايد يك دفعه بياد سراغ آدم...سلام!عيدتون مبارك باشه!صد سال به اين سالها!چطوريد دوستان وبلاگي من؟تعطيلات خوش مي گذره؟خدا كنه كه اين طور باشه...بله مي گفتم كه حس نوشتن بايد يهو بياد سراغ آدم...البته نوشتن داريم تا نوشتن...يه انشا رو مجبوري سر وقت بنويسي،ولي براي نوشتن يه بلاگ چنين اجباري نيست،هست؟
به پشت سرم كه نگاه مي كنم،خصوصا اين سالي كه گذشت،مي بينم چه سال پر نشيب و فرازي رو داشتم...ولي در كل سال آرومي بود...من يهو بعد چند سال كسي رو ملاقات كردم كه هميشه برام نماد احترام بود،خيلي كوتاه،در حد نسيم خوش بويي كه در همون چند روز اول عيد مي وزه،اما تاثيرش تا مدتها در وجودت باقي مي مونه...آرزو راه خودشو رفت،من هم راه خودمو،اما همين جدايي سرآغاز يك فصل جديد در زندگي من بود...يك مرتبه وبلاگ نويس شدم...وارد دنيايي شدم كه شايد عده اي سالها بود در اون زندگي مي كردن،طرز فكرم عوض شد،نگاهم به زندگي فرق كرد،نوشتن به عنوان يك هدف بيش از هر زمان ديگري برام پر رنگ تر شد...من فكر مي كنم هيچ سلاحي مثل نوشتن تاثيرگذار و قدرتمند عمل نمي كنه...البته مثل شمشير دو لبه هم هست...حواست نباشه،دست خودت رو هم مي بره.
پانتي،اشك كوچيكه،هيوا،فاتيما،سحر و نيكو و خيلي هاي ديگه كساني بودن كه من پارسال همين موقع حتي از وجودشون بي اطلاع بودم،نوشتن ابزاري شد برام تا در دنياي جديد دوستي هاي جديدي رو تجربه كنم...مي بيني خواهر جون؟آرزو رفت،چندين نفر ديگه جاش اومدن.دنيا همينه،هيچ وقت ضرر نمي كني،هر چي بدي جاش يه چيزي نصيبت مي شه،فقط ممكنه از چيزي كه بدست آوردي چندان راضي نباشي كه اون ديگه مشكل خودته!!
هريك از ما با هدفي مي نويسيم،يكي از روي دلتنگي،ديگري حرفي روي ذهنش سنگيني مي كنه كه نمي تونه به هيچ كس جز وبلاگش بگه،يكي دنبال پيدا كردن ارتباطات جديده تا اعتماد به نفسش بيشتر بشه،يكي تنهايي اذيتش مي كنه و ....اما در نهايت همه در يك چيز مشتركن...درد دارن...مي خوان راحت بشن...نوشتن براشون مثل يه پنجره است كه به روي دل پردرد شون باز مي شه تا نور مثل اكسيري شفا بخش بر جونشون بتابه و روح بي تابشون رو آروم كنه.
امسال موقع سال تحويل با مادرم تو لابي هتل شايان بوديم و سر و صدا اون قدر زياد بود كه نفهميديم كي سال تحويل شد.نه فرصت كردم با سال 83 خداحافظي كنم و نه تونستم به سال 84 خير مقدم بگم...وسط صداي موزيك و هلهله مردم يكي فرياد زد آهاي جماعت سال تحويل شد!!چند لحظه همه تماشاش كردن،بعد يهو ماچ و بوسه ها شروع شد.كوچيكترا بزرگتراشون رو مي بوسيدن و پدربزرگها و مادربزرگها از لاي قرآن عيدي بهشون مي دادن....من پيش خودم گفتم،چقدر بده آدم نتونه سر تحويل سال آرزوهاشو به خدا بگه،آخه من هرسال اين كارو مي كردم و بعد آرزوهام رو تو برگ اول سررسيدم مي نوشتم و آخر سال كه مي خواستم اونو ببندم،نگاه مي كردم ببينم چند تا از آرزوهام برآورده شده،و چند تاشون نشده...امسال اولين سالي بود كه چنين كاري نكردم،اما بعد كه خوب فكر كردم به خودم گفتم،مهم نيست،من كه فقط يه آرزو دارم،اونم كه داره برآورده مي شه،پس بذار جا رو براي كسايي كه واقعا حاجت دارن و مي خوان دم عيدي از خداي خودشون حاجت بگيرن خالي بگذارم...سر خدا به اندازه كافي در اين روزها شلوغه،من وقتشو سر مسائل بي مورد نگيرم بهتره.....صبر كنيد بابا!حالا چرا ابرو بالا مي اندازيد...خب من هم اين جوري با خداي خودم رفيق شدم و حرف مي زنم...حكايت اون چوپونه و حضرت موسي رو مگه نشنيديد؟چوپونه مي گفت:اي خدا كجايي كه من خودم كفشهاتو تميز كنم،به موهات شونه بكشم و برات غذا درست كنم؟حضرت موسي شنيد و دعواش كرد و گفت كه يه بنده با خداي خودش اين جوري حرف نمي زنه!چوپونه شرمنده شد،حضرت موسي چند قدم نرفته بود كه خدا بهش نهيب زد كه چرا در راز و نياز بنده ام با خودم دخالت كردي؟هر كسي يه جوري با من رابطه برقرار مي كنه!....
خب واسه اولين جلسه ديگه بسه.
سال خوبي داشته باشيد دوستاي خوب من،بخصوص اون كساني كه ازشون اسم بردم.سلامت،شاد،در آرامش و امنيت،موفق و پيروز باشيد...در پناه خدا.

۱۳۸۳ اسفند ۲۹, شنبه

اين عيد باستاني رو خدمت تمام دوستان خوبم تبريك عرض مي كنم و از پروردگار متعال سالي توام با سلامتي،امنيت،شادي و بهروزي رو آرزومندم....راستش دوست داشتم بلاگ پاياني سال رو همراه با يك جمع بندي كلي از سالي كه گذشت بنويسم ولي خب متاسفانه وقتم كمه و دارم براي پنج روز مي رم مسافرم....ولي وقتي برگردم مفصلا در مورد سال 83 حرف مي زنم...امسال براي من سال خاصي بود....تحولات روحي رواني فكري زيادي داشتم كه سر وقت در موردش صحبت مي كنم.براي همه سال خوبي رو آرزو دارم....يه دعاي ويژه و شخصي هم از همين جا تقديم آرزو محبوب واقعيم مي كنم كه جاش در رفيع ترين قلل احترام و اعتقادم براي هميشه محفوظه.....با احترام....سامورايي مسافر