ديشب من و دوستانم مراسم سمبليك تولد آرزو رو برگزار كرديم...مي شه گفت هم بهتر از اون چيزي كه فكر مي كردم برگزار شد و هم متفاوت تر از اون...طرفهاي ساعت 9 بود كه دوستم طبق قرار باهام تماس گرفت، (همون دوستم كه گفتم پدرشون 2 ماه پيش فوت شد و تو مراسم پدر اون بود كه من با آرزو حرف زده بودم)منزل اونها درست مقابل منزل آرزو ايناست، رفتيم بالاي پشت بوم، پنجره اتاق آرزو نيمه باز و چراغش روشن بود،منتظر شديم تا برادر بزرگتر و خواهر دوستم هم بيان بالا....تا اومدن اونها چند تا شمع فشفشه اي روشن كرديم كه چندان خوب از آب در نيامد....موقع روشن كردن شمع اصلي كه رسيد اول اونو تو يه تيكه يونوليت مسقر كردم، همونطور كه قبلا هم گفته بودم شمعه شكل يه غنچه بود و بر اساس ادعاي سازنده مي بايست با داغ شدن لايترشمع، غنچه هه با نور زيادي واز مي شد و رو هر گلبرگش يه شمع كوچولو روشن مي شد و آخر سر ملودي تولد به اجرا در مي اومد...دروغ نبود، تموم اين اتفافها افتاد، ولي در عرض چند ثانيه، اصلا نفهميديم چي شد!تا لايتر رو به مركز شمع نزديك كردم فشي صدا كرد و نور داد و گارامبي غنچه هه باز شد در حالي كه فقط يه گلبرگش روشن بود و ملودي تولد كه به طرز ناشيانه اي طراحي شده بود به گوش رسيد....خب با اون تعريف چرب و چيلي راهنما فرق داشت ولي در هر حال برامون جالب بود.دوستانم با خوشحالي گلبرگها رو روشن كردن و يكي يه فشفشه دستشون گرفتن و به اصطلاح يه قر كمري هم دادن، من نگاهم به پنجره آرزو بود، به نظرم رسيد يه شبحي از پشت پرده توري يه لحظه به چشمم اومد ولي مطمئن نيستم، ولي خب تو خيابون رو كه نگاه كردم ديدم آقا پيمان شاخ شمشاد دارن تشريف مبارك مي برن منزلشون...همين طور كه مي رقصيدم زمزمه كنان گفتم: كوفتت بشه پيمان! كوفتت! حسود نيستم ولي اون لحظه واقعا نتونستم جلو خودمو بگيرم....شمعه تا آخر سوخت و ما با بي رحمي تموم خاموشش نكرديم تا به پلاستيكش سرايت كرد، بامزه بود، همچنان كه ذوب مي شد و از بين مي رفت دست از پخش كردن ملودي برنمي داشت،حتي وقتي سيم باتريش قطع شد در حالي كه صداش رو به موت بود و بالا و پايين مي شد باز هم دست بردار نبود! ياد اون تيكه ميب ميب افتادم كه كالاميتي كايوت بدبخت مي آد با تفنگ شليك كنه، تفنگه به خودش گير مي ده و اونم براي خلاصي از شرش با جارو مي افته به جون تفنگه، تفنگه مچاله مي شه ولي همچنان شليك مي كرده، آخر سر هر دوشون از پا مي افتن و در حالي كه هن و هن مي كردن، تفنگه يه آروغ مي زنه و يه تير تف مي كنه بيرو و كايوت مفلوك هم از ترسش نعش تفنگه رو مي بنده به چك و لگد....خلاصه ما چها نفري بالاي نعش شمعه منتظر بوديم تا از پا در بياد،كه يهو كيتش تو صورتمون تركيد! خب شمعه هم به اين ترتيب گستاخي ما رو تلافي كرد!همه مون جيغ زديم و خنده كنان عقب رفتيم، خوشبختانه واسه هيچ كدوممون اتفاقي نيفتاد...به هر حال مراسم نمادين تولد آرزو به اين ترتيب به پايان رسيد، اما نكته جالب اين بود كه فهميدم تولد برادر بزرگه دوستم هم امروز بوده ، همينه ديگه، وقتي يه كار پسنديده بكني، خدا هم به نحوي كمكت مي كنه، كار من باعث شد دوست عزادارم هم بعد مدتها بهش خوش بگذره و بخنده
و من حالا احساس آرامش مي كنم، حس مي كنم دينم رو به آرزو ادا كردم، هرچند به عقيده بعضيها شايد اگه بهش زنگ مي زدم خيلي بهتر بود.نمي دونم اون بالاخره متوجه شد ما واسش تولد گرفتيم يا نه، ولي من شك ندارم خدا يه جوري دلشو با خبر مي كنه، هرچه از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند.معتقدم كه كار درستي كردم و خدا هم اينو مي دونه و همين برام كافيه.... آرزو جونم، تولدت مبارك! ايشالا كه هميشه لبت خندون و دلت شاد باشه، اون روزي رو از خدا طلب مي كنم كه دوباره مثل سابق بيرون بياي، باز ببينمت كه با دوستات اين طرف و اون طرف مي ري، شادي،مي دوي و مي خندي.به اميد اون روز....دوستدارت فرهاد
۱۳۸۳ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه
امروز تولد آرزوست....آرزو جون تولدت مبارك! دعا مي كنم به تما آرزوهاي قشنگت برسي....واسه امشب يه سورپريزبرات دارم، اگه گفتي چي؟ ها ها! نمي گم! فقط امشب كه از سر كار برگشتي طبق معمول پنجره اتاقتو باز بذار....نترس، نمي خوام يواشكي بيام تو،مي خوام تو بياي بيرون....ممكنه وقتي دم پنجره بياي منو نبيني ولي مطمئنم اون سورپريزي رو كه برات تدارك ديدم خواهي ديد....اميدوارم ازش خوشت بياد....دوستت دارم.....فرهاد
۱۳۸۳ اردیبهشت ۹, چهارشنبه
واقعا كه اين دنياي هنر چه عجيب و شگفت انگيزه.... همين چند لحظه پيش يه فيلم ديدم با شركت اريك كانتونا فوتباليست مشهور فرانسوي و عضو سابق باشگاه منچستر يونايتد. اسم فيلمه بود پرخور ديگر( البته اگه فرانسويم نم نكشيده باشه و غلط ترجمه نكرده باشم!).... چيزي كه باعث تعجبم شد، نقش دشوار و در عين حال كم نظيري بود كه اريك ايفا كرده بود، نقش كارآگاه پليسي چاق( شايد 130 كيلو!) كه به خاطر دختري كه شبيه دوست دوران كودكيشه يهو 40 كيلو لاغر مي كنه!! جداي از اين كه داستان فيلم خيلي فلسفي و حتي گنگ بود، بازي اريك در نقش همون كارآگاه خيكي كه به خاطر ظاهر ناخوشايندش منزوي و گوشه گيره و در خواب و خيال مدام خودشو كودكي 10-12 ساله مي بينه كه همراه زيدش بازي مي كنه، بي عيب و نقص بود. با در نظر گرفتن اين مطلب كه اريك كانتونا چهار پنج سال بيشتر نيست هنرپيشه شده و اين فيلم سوم يا چهارمشه و ضمنا اون قبلا اصلا بازيگر نبوده، بايد اعتراف كرد كه اجراي چنين نقش پيچيده و مشكلي به اين خوبي و رواني جاي تقدير داره. اريك در نقش فردي زشت و بدتركيب همون قدر باور پذير نشون مي ده كه وقتي حسابي لاغر و خوش تيپ مي شه و انصافا آدم حظ مي كنه تماشاش كنه. خلاصه اين كه به نظر مي رسه يه هنرپيشه خوب داره وارد گود بازيگري مي شه، كسي كه در گذشته و در وادي ورزش هم ستاره بوده.از خود فيلم چندان خوشم نيومد، گنگ بود، آخرشم يه كپي آشكار از كارتون مشهور و اسكاري ديو و دلبر بود، آقا اريك بر اثر بوسه محبوبش از دم در بهشت دور معكوس مي زنه و بر مي گرده به دنياي زنده ها! به نظرم كارگردان آخرش گرفتار احساسات گرايي شده، ولي در مجموع فيلم خوش ساختي بود ، بويژه صحنه هايي كه به گذشته و دوران كودكي اريك فلش بك مي خورد و با موزيكي آرام و مرموز همراه مي شد به خوبي كار شده بود. خودم كلي ايده گرفتم، قبلا هم گفتم كه دارم طرح يه داستان جديد رو در ذهنم پياده مي كنم، حس كردم تم فيلم در اين مورد بهم كمك كرد، البته تا محتواي داستان رو بطور كامل در ذهنم تجزيه و تحليل كنم ممكنه حتي چند سال طول بكشه، اما مهم اينه كه به نوشتنش مصمم هستم و حتما يه روزي مي نويسمش اما كي؟ با خداست! خب فردا روز موعوده، تولد آرزو، براي اجراي نقشه اي كه در ذهن دارم به همكاري يكي از دوستانم نياز دارم، اگر كمكم كرد كه فبها، نكرد بايد كمي نقشه ام رو تغيير بدم، شرح ماجرا رو فردا شب براتون تعريف مي كنم، پس فعلا! دعا فراموش نشه! منظورم دعاي قبل خواب نيست نوابغ خدا! منظورم دعا براي موفقيت نقشمه! برام دعا كنيد! مرسي
۱۳۸۳ اردیبهشت ۸, سهشنبه
به محض اين كه از سركار برگشتم رفتم واسه خريد شمع. يكي از همكارام آدرس يه قنادي شيك رو داده بود و مي گفت اونجا انواع شمعهاي تولد رو داره. مي گفت براي تولد پسرش هم از همونجا يه شمع فشفشهاي خريده كه خيلي قشنگ بوده.خلاصه تعريفهاش باعث شد از راه نيومده خر گاز برم اونجا. زياد دور نبود، خيلي زود رسيدم.شمعي كه اون آدرسش رو داده بود نداشت، در عوض يه نمونه ديگه داشت كه خيلي نظرمو جلب كرد و خريدمش. يه شمعيه به شكل غنچه، فتيله شو كه روشن مي كني گلبرگهاش باز مي شه و ملودي تولد پخش مي شه، اين چيزي بود كه رو وكيومش نوشته بود،اميدوارم در عمل هم به همين خوبي كار كنه، اگر اينجوري باشه خيالم راحت خواهد بود، مطمئنا آرزو صداي آهنگشو خواهد شنيد، نمي خوام متوجه بشه كار من بوده، مثل اين كارتونا مي خوام شمع و نزديك خونشون روشن كنم و برم... بذار آرزو رو ملودي دلپذير "تولد" از ماواش بيرون بكشه...... آخ كه از حالا واسه پنجشنبه چقدر هيجان دارم، فقط دعا مي كنم اون شب بارون نياد وگرنه.... نه، خدا اين قدر بي انصاف نيست، من كه چيز زيادي ازش نمي خوام، تازه نيتم خير هم هست، مي خوام يكي از بنده هاي خوبشو شاد كنم، اين كه كار بدي نيست، هست!؟
تا از خريد برگشتم ديدم از خونه همسايه صداي آهنگ داني مي آد، بدو شيرجه رفتم جلو تلويزيون...خيلي كارتونشو دوست دارم، داني همون موجود بامزه كوچولوي سفيد رنگه با موهاي صورتي.يكي از بامزگيهاش هم اينه كه موهاش به عنوان دستهاش هم عمل مي كنن و خودش دست نداره.خيلي خوشم مي آد ازش! خيلي نازه! اينقدر دوست داشتم دستم مي گرفتمش!!! جا داره در اينجا از اجراي هنرمندانه نرگس فولادوند در نقش داني هم يادي بكنم، بي شك نصف محبوبيت داني مرهون صداي قشنگي بوده كه براش در دوبله فارسي انتخاب كردن. اصولا معتقدم در اكثر موارد انتخاب صدا ها در دوبله فارسي به خوبي صورت مي گيره و باعث مي شه بر محبوبيت قهرمان داستان اضافه بشه و خب صداي خانوم فولادوند كه اصلا چيز ديگري است... اينو فقط به اين خاطر كه عاشق صداشم نمي گم، معتقدم خانوم فولادوند جاي هر شخصيتي حرف زده كمي از شخصيت خودشو بهش منتقل كرده، صداي شاد ، پرانرژي و سرشار از شادابي جواني ايشون خالق شخصيتهاي محبوب بيشماري از جمله پرين( باخانمان) و يا سوباسا ( فوتباليستها) بوده كه همه مون ازشون خاطرات خوبي داريم. بخصوص پرين كه شخصا معتقدم تمام اون جنبه فرشته آساشو از قبل گوينده نوجواني داره كه در سال 70 در اولين كار جدي و طولانيش شاهكار كرد و تصوير ماندگاري از خودش به جا گذاشت. تموم خنده ها، گريه ها، همدرديها و جملات قشنگ پرين هنوز تو گوشمه چرا كه صدايي بسيار زيبا در نهايت ظرافت اونها رو ادا كرده بود. خانوم فولادوند بعد از اون هم نقشهاي درخشان زيادي گفت ولي به نظر من هيچ كدوم پرين نشده، به عنوان اولين نقش اصلي و طولاني و در اون سن كم، پرين رو اون طور با احساس و زيبا و تاثير گذار خلق كردن كار هر كسي نبود. صد آفرين بر كسي كه صداي به اين قشنگي رو كشف و به دنياي دوبله معرفي كرد
تا از خريد برگشتم ديدم از خونه همسايه صداي آهنگ داني مي آد، بدو شيرجه رفتم جلو تلويزيون...خيلي كارتونشو دوست دارم، داني همون موجود بامزه كوچولوي سفيد رنگه با موهاي صورتي.يكي از بامزگيهاش هم اينه كه موهاش به عنوان دستهاش هم عمل مي كنن و خودش دست نداره.خيلي خوشم مي آد ازش! خيلي نازه! اينقدر دوست داشتم دستم مي گرفتمش!!! جا داره در اينجا از اجراي هنرمندانه نرگس فولادوند در نقش داني هم يادي بكنم، بي شك نصف محبوبيت داني مرهون صداي قشنگي بوده كه براش در دوبله فارسي انتخاب كردن. اصولا معتقدم در اكثر موارد انتخاب صدا ها در دوبله فارسي به خوبي صورت مي گيره و باعث مي شه بر محبوبيت قهرمان داستان اضافه بشه و خب صداي خانوم فولادوند كه اصلا چيز ديگري است... اينو فقط به اين خاطر كه عاشق صداشم نمي گم، معتقدم خانوم فولادوند جاي هر شخصيتي حرف زده كمي از شخصيت خودشو بهش منتقل كرده، صداي شاد ، پرانرژي و سرشار از شادابي جواني ايشون خالق شخصيتهاي محبوب بيشماري از جمله پرين( باخانمان) و يا سوباسا ( فوتباليستها) بوده كه همه مون ازشون خاطرات خوبي داريم. بخصوص پرين كه شخصا معتقدم تمام اون جنبه فرشته آساشو از قبل گوينده نوجواني داره كه در سال 70 در اولين كار جدي و طولانيش شاهكار كرد و تصوير ماندگاري از خودش به جا گذاشت. تموم خنده ها، گريه ها، همدرديها و جملات قشنگ پرين هنوز تو گوشمه چرا كه صدايي بسيار زيبا در نهايت ظرافت اونها رو ادا كرده بود. خانوم فولادوند بعد از اون هم نقشهاي درخشان زيادي گفت ولي به نظر من هيچ كدوم پرين نشده، به عنوان اولين نقش اصلي و طولاني و در اون سن كم، پرين رو اون طور با احساس و زيبا و تاثير گذار خلق كردن كار هر كسي نبود. صد آفرين بر كسي كه صداي به اين قشنگي رو كشف و به دنياي دوبله معرفي كرد
۱۳۸۳ اردیبهشت ۷, دوشنبه
آرزو...در شب تولدت، به يادت يك شمع روشن خواهم كرد.................يك شمع چند رنگ به زيبايي همون رويايي كه از تو در ذهن دارم، به نشانه احترام به احساسي كه در تمام اين سالها بهت داشتم و دارم،و به پاس زحمات و فداكاري ها و گذشتهايي كه مي كني ولي هيچكس تا به حال به خاطرش ازت قدرداني نكرده.مقاوم باش، من دورادور با تو هستم،موفق باشي
۱۳۸۳ اردیبهشت ۶, یکشنبه
يكي از مشخصه هاي تاثير گذار هر آدمي صداشه، صداي خوب نعمتيه كه خدا معمولا به هر كسي نمي ده، اگر هم بده حتما يه چيزي ازش كم مي كنه، اين كه تو فيلمها مي بينيد فلان هنرپيشه خوش تيپ يا زيبا صداي قشنگي هم داره معمولا در دنياي واقعي به ندرت اتفاق مي افته.به هر حال صداي زيبا موهبتي الهي است بخصوص اگه به يه دختر داده بشه....صدا تاثير روحي رواني عميقي در شنونده داره و دختر خوش صدايي كه بدونه چطور از اين قابليتش به نحو احسن سود ببره قطعا طرفداران بي شمار و پسرهاي كشته مرده زيادي پيدا مي كنه! و اگر خدا به اون دختر لطف بيش از حد داشته باشه و از اون صداهايي بهش بده كه در طول زمان به ندرت تغيير مي كنن مي شه گفت كه طرف مادر زاد براي گويندگي خلق شده.نمونه چنين حالتي رو مي شه درصداي گوينده مشهور كارتوني ناهيد اميريان ديد. خيلي از ما ها شايد حتي اسمشو نشنيده باشيم، حتي ندونيم كيه، ولي اكثرمون در دوران كودكي با صداي قشنگش زندگي كرديم! صداي اين هنرمند نه تنها تكه، بلكه در طول 30 و اندي سال گويندگي تغيير بسيار كمي داشته بطوري كه به جرئت مي شه ادعا كرد صداش وقتي در سال 77 جاي ديانا باري ( آن شرلي با موهاي قرمز) حرف زد همونقدر معصومانه و دلنشين بود كه وقتي در دوازده سيزده سالگي جاي موگلي(پسر جنگل) و يا در سال 59 جاي جينا و سندباد حرف زده بود! ( از ديگر نقشهاي معروفش مي شه به آنت در بچه هاي آلپ يا هاچ زنبور عسل اشاره كرد.)مشخصه بارز اين هنرمند دوست داشتني به عقيده من معصوميت و صداقتيه كه در آواي صداش نهفته است بطوري كه من به ياد ندارم تا به حال جاي نقش هاي بدجنس و يا منفي صحبت كرده باشه.گوينده هاي زيادي داريم كه با تكيه بر تجربه و بقول خودشون با حالت فني در نقش شخصيتهاي معصوم و مظلوم به خوبي صحبت كردن، براي مثال كسي منكر هنر خانوم مهوش افشاري نيست كه هم مي تونه نقش دختر فرشته آسايي چون ماريل( نمي دونم كدوم الدنگي اسمشو كرده بود دختر مهربون!) به خوبي بگه و هم جاي دختر روباه صفتي چون جوليا پندلتون(بابا لنگ دراز) استادانه حرف بزنه.ولي معصوميت ذاتي صدا چيزديگريه.به نظر شما چه كسي به جز ناهيد اميريان مي تونست جاي كوزت طوري حرف بزنه كه با هر هق هقش دل آدم ريش بشه؟ يا در مورد لوسي مي با اون چهره بچه گونه بامزه اش؟ (بخوره تو سر اون كسي كه گفت بياد تو كارتون پسرشجاع جاي الاغ كوچولو حرف بزنه! آخه صداي به اون قشنگي رو مي ذارن رو الاغ!؟؟؟)... غرض اين كه اگر صداي قشنگي داريد،قدرشو بدونيد، با اين صدا خيلي كارا مي شه كرد...مي شه نامرئي بود و به جادوي نواي زيبا خيل عظيمي رو واله خود كرد!............................................!؟
خب كمي از اين مطلب دور شيم. پنجشنبه اين هفته تولد آرزوست، دوست دارم براي اين روز يه كار نمادين قشنگ انجام بدم، اين كه اون متوجه بشه برام چندان مهم نيست مهم اصل اون فعليه كه بايد انجام بدم و هنوز چيزي به ذهنم نرسيده....شما چي پيشنهاد مي كنيد؟ خودم در نظر دارم يا دو تا شمع بخرم كه اعداد 25 ( سن فعلي آرزو) رو نشون بده و شب تولدش تو پارك روشن كنم يا اين كه يه جعبه شيريني به نيت اون نذري بدم؟ نظر شما چيه؟ دوست دارم اگر ايده اي به نظرتون مي آد بهم بگيد....دختر يا پسر فرقي نداره، اين يه همه پرسيه، به بهترين پيشنهاد يه كادوي مخصوص مي دم! پس بسم الله! خوش ذوقاش بيان جلو، كمكم كنيد تا در روز پنجشنبه دهم ارديبهشت با عملي زيبا دل آرزو رو شاد كنم!!...با تشكر
خب كمي از اين مطلب دور شيم. پنجشنبه اين هفته تولد آرزوست، دوست دارم براي اين روز يه كار نمادين قشنگ انجام بدم، اين كه اون متوجه بشه برام چندان مهم نيست مهم اصل اون فعليه كه بايد انجام بدم و هنوز چيزي به ذهنم نرسيده....شما چي پيشنهاد مي كنيد؟ خودم در نظر دارم يا دو تا شمع بخرم كه اعداد 25 ( سن فعلي آرزو) رو نشون بده و شب تولدش تو پارك روشن كنم يا اين كه يه جعبه شيريني به نيت اون نذري بدم؟ نظر شما چيه؟ دوست دارم اگر ايده اي به نظرتون مي آد بهم بگيد....دختر يا پسر فرقي نداره، اين يه همه پرسيه، به بهترين پيشنهاد يه كادوي مخصوص مي دم! پس بسم الله! خوش ذوقاش بيان جلو، كمكم كنيد تا در روز پنجشنبه دهم ارديبهشت با عملي زيبا دل آرزو رو شاد كنم!!...با تشكر
اشتراک در:
پستها (Atom)