۱۳۸۹ دی ۳, جمعه

آرزو-نوستالژی

دارم به یاد قدیم ها پرین(سریال باخانمان)رو با کیفیت خوب و زبان اصل(ژاپنی)دانلود می کنم،پنجاه و سه قسمته و دانلودش با این خطوط نفتی ایران کلی طول می کشه ولی لذت خاص خودشو داره...هر قسمت که دانلود می شه با شور و شوق تماشا می کنم و منتظر دانلود قسمت بعد می مونم،مثل اون قدیمها،سال هفتاد که برای اولین بار پخش می شد و من هر بار یک هفته تا رسیدن جمعه بعدی بی صبرانه منتظر می شدم تا بفهمم ادامه سرگذشت پرین چی می شه...خب الان دیگه می دونم آخرش چی می شه ولی تماشا می کنم تا سال های گم شده زندگیم برام تداعی بشه...چه دورانی بود،یادش به خیر!
این بار که داشتم یه قسمت دیگه رو تماشا می کردم،یه حسرت ته دلم شکل گرفت،یه آرزو که شاید برآورده بشه ولی ممکنه نباشم که تحققش رو ببینم،همون طور که هکتور مالو نویسنده داستان باخانمان نتونست به چشم خودش،محبوب و مصور شدن اثر شو به چشم خودش ببینه...همچنان که چشمم به پرین و موهای نارنجیش بود،از خودم پرسیدم یعنی روزی می رسه که من هم یه داستانی به جذابیت باخانمان بنویسم که سال ها بعد از مرگم،فیلم،کارتون و یا سریالی بر مبناش ساخته بشه؟شدنیه و اگه محقق بشه من واقعا از ته دل خوشحال می شم ولی همون طور که گفتم شاید نباشم که خودم ببینم....
خب،هرچند قبلا(چند سال پیش) هم این نقاشی رو اینجا گذاشته بودم،ولی بعید می دونم از خوانندگان فعلیم کسی دیده باشدش،مضاف بر این که خودم هم خیلی دوستش دارم،واقعا با عشق کشیدمش و یادمه دوست صمیمیم که اون دوران هر شب همدیگه رو در پاتوقمون(جای همیشگی)می دیدم در توصیفش گفت:عشق مادری رو می شه در چشمای مادر پرین دید....اگه دوست داشتید دانلودش کنید،می دونم حجمش زیاده،بذارید به حساب خود تحویلگیریم...تقدیم به تمام دوست داران کارتون های قدیمی!
بعدا نوشت:کسی هست دوست داشته باشه سریال پرینو(کیفیت خوب و به زبان ژاپنی) دانلود کنه؟اگه هست بگه تا همین جا لینک دانلودش رو بذارم!

۱۳۸۹ آذر ۲۸, یکشنبه

قدردانی

بابا بزرگ خدابیامرزم می گفت:سیلی هم خواستی بزنی مفت نزن،دو قرون بگیر در ازاش!

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

یک فصل از کتاب سوم آواز درنا

خب فعلا در حال بازخونی کتاب سوم از رمان سه جلدی آواز درنا هستم و بعد که تموم بشه در مورد نحوۀ انتشارش تصمیم می گیرم...از تمام خوانندگان عزیزی که لطف داشتن و در این مدت پیگیر بودن صمیمانه تشکر و عذرخواهی می کنم...می دونم که خیلی فاصلۀ بین کتاب دوم و سوم زیاد شد ولی دست خودم نبود،من هم باید نون بخورم و از راه نویسندگی که پولی عاید آدم نمی شه خودتون که بهتر می دونید...جدیدا هم که گرفتاری هام زیاد شده،واقعا با مشقت بین کارهام یه وقت آزادی پیدا می کردم برای نوشتن و پیشبرد کتاب...
بگذریم،برای اون دسته از عزیزانی که دوست دارن بدونن تم کتاب سوم چه جوریه یه فصل از کتاب رو که فقط دو شخصیت داره و بسیار هم کوتاهه گذاشتم(اونهایی که کتابو خونده باشن می دونن که این کتاب نزدیک به بیست شخصیت داره)برای این که اگر احیانا عزیزی اولین باری بود که داشت کتاب آواز درنا رو می خوند تعدد اسامی سردرگمش نکنه....خب پس اونهایی که دوست دارن یه فصل انتخابی از کتاب سوم آواز درنا رو بخونن اینجا کلیک کنن،چنانچه خوندید و نظری داشتید ممنون می شم باهام در میون بذارید...متشکرم،به امید انتشار هر چه کم سانسور تر کتاب آواز درنا!

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

آواز درنا تموم شد!

آواز درنا امروز تموم شد!...بعد از ده سال و یک ماه و پنج روز نوشتن مداوم در ساعت دو و بیست نه دقیقه و چهار ثانیه بعد از ظهر...
راستش احساس خاصی ندارم،شاید چون هنوز باورم نشده شخصیت هایی که ده سال باهاشون زندگی کردم و در خوب و بدشون سهیم بودن حالا دیگه به تاریخ پیوستن...به زمان احتیاج دارم...خداحافظ درنا،شاید باز هم همدیگه رو ببینیم!؟........

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

خوش شانسی و بد شانسی

خب گویا امسال قراره سالی باشه که قلقلکم بده!....امروز اولین نمونه از فیلممون رو دیدم،البته هنوز در مرحلۀ مونتاژ و صدا گذاریه ولی روی هم رفته بد نشده...البته من هنوز از بازیم در فیلم ناراضیم و از دیدن خودم لذت نمی برم...به هر حال،به نظر می رسه که فیلم مون بتونه طرفدار پیدا کنه....استادم که از حالا در فکر فیلم دومه و به همین منظور مذاکراتی رو با کشورهای چین و گرجستان داشته و به احتمال قوی فیلم بعدی که استارتش در تابستون آینده می خوره در خارج از کشور ساخته بشه!....خودمونیم،این سال 89 و بیشتر از اون دهۀ هشتاد چه دوران پرباری بوده!
و اما خبر بدی که به گوشم رسید اینه که روابط ایران و چین بد شده و بنابراین امسال از شرکت در جشنوارۀ هنرهای رزمی خبری نیست!آی سوختم!اگه یادتون باشه پارسال من به دلیل مشکلات شخصی از سفر جا موندم و بچه هامون در چین حسابی آبرو داری کردن،اون موقع همه تون بهم دلداری دادین و گفتین که غصه نخورم چون قطعا سال بعد من حتما مسافر چینم،ولی خب از اونجا که شانسم گفته،در حالی که قطعا جزو منتخبین بودم،خبر رسید که برنامه به دلیل تیرگی روابط کنسل شده...خب می شه گفت از این نظر سال 89 خوب ضدحالی بهم زد،ولی خب از یه طرف نباید زیاده خواهی کنم،امسال سالی بوده که من دو تا کشور خارجی رفتم،فیلم بازی کردم،کتاب سومم به امید خدا به زودی تموم و کتاب اولم چاپ می شه،اگه این موفقیت ها رو در نظر بگیرم،باید بگم ناکامی در سفر به چین اصلا به چشم نمی آد،مضاف بر این که شاید سال بعد روابط بین دو کشور خوب شد و من باز شانس پیدا کردم...ولی خب قطعا بعضی از دوستان خوبم که دوست داشتم همراه اونها این سفر رو تجربه کنم سال دیگه باهام نخواهند بود چون مسیر زندگی شون به زودی عوض خواهد شد....
خب سال 89،تا اینجا که حال دادی،در این فکرم که از حالا برای پست خداحافظی باهات در آخر سال،بشینم و گوشه و کنار ذهنم رو بتکونم و اون چه موفقیت در این ده سال کسب کردم رو به یاد بیارم تا یه وداع درست و حسابی باهات داشته باشم،دهۀ هشتاد در تداوم دهۀ هفتاد قطعا از دوره های موفق و پر فراز و نشیب زندگیم بوده و حس می کنم به جایی رسیدم که تازه قراره شیرین و تلخ و به یاد موندنی ترین وقایع زندگیم در دهۀ آینده رقم بخوره...من که آماده ام،روزگار تو با هر کارتی بازی کنی من جلوت در می آم،پس بزن بریم!
خب باز این پست شد خودستایی،شرمنده من موضوع دیگه ای ندارم فعلا،شاید خودپسند شدم،در هر صورت با همین بضاعت باید ادامه بدم به این امید که روز به روز پربار تر بشه....آخر هفته خوبی داشته باشید،حال کنید با این تعطیلات دو سه روزه ای که دولت داره همین طور بهتون کادو می کنه!بوژژژژژ!

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

اندکی خودستایی

خب بالاخره بعد از دو هفتۀ پر فشار،بالاخره پنجشنبه شب گذشته بازیم در فیلم تموم شد و یه نفس راحتی کشیدم!...خب همون اول باید بگم که بیشتر از اون که سخت باشه پر تنش بود،من یکی از نقش ها نسبتا اصلی رو بازی می کردم و با شراره رخام و مصطفی اعلایی(که احتمالا شما باید بهتر از من بشناسید چون فیلم و سریال های زیادی بازی کردن) بازی داشتم و شکر خدا از نظر اعتماد به نفس هیچ جلوشون کم نیاوردم،حتا دو سه جا که باید صاف توی چشماشون خیره می شدم و دیالوگ می گفتم هم نه توپوق زدم و نه کم آوردم،تنها مشکلم کم تجربگی در بازی بود و قشنگ حس می کردم که به روونی اونها جملاتمو بیان نمی کنم ولی خب با توجه به محدودیت شدید وقت و این که دیالوگ هام رو سر صحنه و در روز فیلمبرداری تمرین می کردم بیشتر از اون ازم بر نمی اومد...تجربه جالبی بود که بدون شک سال ها بعد ازش به نیکی یاد خواهم کرد،نمی دونم آیا باز به عرصۀ بازیگری بر می گردم یا نه ولی حسی بهم می گه که در نویسندگی و کارگردانی پیشرفت سریع و بهتری خواهم داشت...
جالب بود،وقتی رسیدم سر صحنه،استادم گفت خوب شد اومدی،بیا این آدرس خانوم رخامه،برو دنبالش!...نیومده از این سر تهران رفتم اون سرش،خونه اش یه جای دور و پر از پیچ و واپیچ بود،استادم نگران بود پیداش نکنم،ولی بهش گفتم بسپرش به من،و خب به مدد حس جهت یابیم که معمولا خوب کار می کنه،با یه اشتباه کوچیک که سریع اصلاح شد سر وقت جلوی خونه اش بودم....
خب هنرپیشه ها فاز رفتاری خودشونو دارن،من سعی کردم گرم برخورد کنم و در طول راه در مورد ضعف فیلمنامه و این که تغییراتش مطلوب نظرم نبوده حرف می زدم و دوست داشتم پایان بندی بهتری برای فیلم در نظر بگیرم تا هم به یاد موندنی تر باشه و هم نقش خانوم رخام در اون بهتر دیده بشه،راستش همون طور که در پست قبلی هم گفتم،به علت تعجیل در نوشتن سناریو و تغییراتی که در نبودم در اون به وجود اومد عملا چیزی که بازی کردیم متفاوت بود با متنی که اول نوشته بودیم ولی خب خوب یا بد،تصمیم گرفتیم که بسازیمش،خدا کنه نتیجه کار،خصوصا صحنه های رزمیش که استادم براش خیلی زحمت کشید خوب از آب دربیاد،معمولا فیلم های رزمی سناریوی قوی نداره و این زیبایی بصری صحنه های مبارزه است که فیلم رو جذاب می کنه،امیدوارم این اتفاق در فیلم ما افتاده باشه.
از شنبه شروع کردم فصل آخر کتاب سوم آواز درنا رو نوشتن...راستش احساس خستگی می کنم و این نگرانم می کنه...می ترسم فصل آخر کتاب که مهمترین بخش و قسمت نتیجه گیری شه خوب از آب در نیاد...اون وقت نتیجه ده سال نوشتن هدر می ره...از چاپ کتاب اول هم خبری نیست،ناشر کتابو گرفته که سال 3000 چاپ کنه و رفته و خبری ازش نیست،باید همین روزها سراغشو بگیرم...دلم یه چیز تازه می خواد،یه تغییر...حالا یهو بدو نیاین بگین برو زن بگیر!...هنوز وقتش نیست،ولی از پارتنر استقبال می شود!(حالا نیست اینجا سوئیسه؟ده روز رفتی خارج خودتو گم کردی بی جنبه؟!)......خب دیگه من برم،این پست همه اش شد شرح حال خودم،به نوعی خود ستایی،خب وقتی غیر خودت چیزی برای تعریف در زندگیت نداری همین می شه،اگه جالب نیست شرمنده،من فعلا جنس مغازه ام همینه،ایشالا بعد بهترشو می آریم....موفق باشید،هفته خوبی پیش رو داشته باشید!

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

بازگشت من

یاآلاه!من برگشتم،کسی نیست؟
دیروز وقتی بعد از دو هفته توی تخت خودم دراز می کشیدم احساس کردم که هیچ جایی به اندازۀ اونجا برام راحت و خواستنی نیست،واقعا دلم براش تنگ شده بود...
سفر خارج خیلی خوب بود،بهتره بگم عالی بود،سوئیس کشوری زیبا و آرامه با هوای تمیز و لطیف و مناظری چشم نواز که آدم فقط توی کارت پستال ها نمونه شو می بینه،در یک جمله اگه بخوام توصیف کنم باید بگم که بهشت رو پیش از مرگ دیدم...همون صحنه هایی که از سریال بچه های کوه آلپ در خاطرم بود،مراتع وسیع و گاو های زنگوله دار و خونه های ویلایی شیروونی دار،همه و همه صورت واقعی به خودش گرفته بود،همین طور به اطراف سر می چرخوندم و دنبال آنت و لوسین بودم که بدو بدو از بالای تپه ای سر دربیارن....زیبا بود،خیلی زیبا....
آلمان به قشنگی سوئیس نبود ولی خب نظم و ترتیب و بزرگیش مجذوبت می کرد...همون طور که انتظار داشتم قیمت وسایل صوتی و تصویری اغلب از ایران پایین تر بود و این جانب اقدام به خرید یک دستگاه هندیکم و دوربین آخرین مدل کردم و نسبت به تهران چیزی در حدود صد الی صد و پنجاه تومن روی هر کدومش سود کردم...باور نمی کنید؟حق دارید،اینجا تحت اسم گارانتی و چه و چه پول های یامفت زیادی ازت می گیرن و یه قرون خدمات نمی دن در حالی که اونجا وقتی خرید می کنی یه فیش دستت می دن و می گن هر وقت خواستی برگردی مملکتت،این برگه رو توی فرودگاه نشون بده و ده درصد پولی که پرداختی رو پس بگیر،چون این مبلغ در واقع مالیاتی است که ما از شهروندانمون می گیریم و شامل شما نمی شه...ببین چه با صداقتن؟اینجا بود یه پولی هم زورکی ازت می گرفتن،مثل عوارض خروج از کشور که به حول و قوه الهی حالا شده نفری پنجاه تومن!
و اما من بامداد دوشنبۀ پیش مراجعه کردم و بلافاصله پشتش رفتم سر صحنه فیلمبرداری در بهشهر...تجربه خوبی بود،البته متاسفانه فیلمنامه تغییر کرده و چیزی که ما بازی کردیم عملا با اونچه من نوشته بودم تفاوت داشت،ولی خب چاره نبود و من به رغم این که فیلمنامه جذبم نکرد،ولی ایفای یکی از نقش های اصلی رو که روبروی شراره رخام بازی می کنه به عهده گرفتم...البته صحنه های من و خانوم رخام در تهران فیلمبرداری خواهد شد و ما در بهشهر بیشترصحنه های نبرد رو فیلمبرداری کردیم که باز متاسفانه به دلیل محدود بودن بودجه و عدم امکان استفاده از امکانات و بازیگرای حرفه ای،به اون قشنگی که در ذهن داشتیم در نیومد،ولی روی هم رفته بد نبود،یه صحنه ای بود که استادم برای نجات دختر ربوده شده اش به ویلای آدم ربا ها نفوذ می کنه،طراحی اتفاقات رزمی شو خودم به عهده گرفتم و استادم فن ها رو برنامه ریزی کرد و روی هم رفته یکی از صحنه های قشنگ فیلم شد...در ضمن من در فیلم با مصطفی اعلایی و فیروز سلیمانی(از قهرمانان پرورش اندام کشور)همبازی شدم که لطف خاص خودشو داشت...روی هم رفته بد نبود،هرچند من دفعه بعد تا هزینه کافی برای اجرای کار نباشه و عوامل همگی حرفه ای نباشن دیگه در هیچ فیلمی بازی نمی کنم!(حالا یکی نیست بگه تو رو خدا بیا بازی کن!) چون که کسر بودجه عملا دستت رو برای تولید یه کار خوب می بنده و نتیجه چیز آبرومندی در نمی آد،در هر صورت ما تمام تلاشمون رو به کار گرفتیم،خونواده استادم،خواهر ها،برادرها و حتا همسرانشون دست به دست هم داده بودن و این همدلی باعث شد هر یک از ما فی سبیل الله ولی با تمام قوا کار کنه....بی صبرانه منتظر هستم تا نتیجه کار رو ببینم،البته به دلیل این که صحنه های من(چه مبارزه و چه دیالوگ)دیر وقت و حدودای سه صبح فیلمبرداری شد و من رسما اون ساعتها خواب تشریف دارم،به اون خوبی که می خواستم از آب درنیومد،خصوصا صحنه نبرد که من با یکی افتاده بودم که قادر نبود روی حرکاتم واکنش خوب نشون بده و اجرام هدر رفت....در هر صورت این هم خاطره ای بود که به مجموعه تجربیات زندگیم اضافه شد و بدون شک سال ها بعد که بهش مراجعه کنم خواهم گفت یادش به خیر!
کلا خیلی اتفاقات در این سفر خارج و شمال رخ داد که اگه بخوام تعریفشون کنم خودش یه رمان چهارصد صفحه ای می شه قد همون آواز درنایی که نوشتم....فقط بگم که خوب بود،ایشالا قسمت شما!
پی نوشت:کی بود می گفت عمری این کار فیلم شما سر بگیره؟هنوز اینجا می آد تا ببینه حدسش غلط در اومد؟به قول رابینز هیچ وقت به رویاهای کسی نخند چون کسی که رویا نداره در واقع زندگی نداره!...
خب دیگه واسه امروز بسه،بچه های خوبی که بودین؟ در نبودم مامانو اذیت نکردین؟آفرین،نفری یه شکلات سوئیسی پیشم مهمونید،فقط هل ندید که به همه تون می رسه...تا پست بعدی،حق نگهدارتون!