۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه

می خواستم این پست رو به آخر پست قبلی اضافه کنم دیدم حیفه،هرچی باشه خلق و ادامۀ وجود این وبلاگ به نوعی مرهون آرزو بوده و بی انصافیه اگه یه پست مجزا به خاطر موفقیتش در ادامۀ تحصیل ننویسم...البته خبر جدید نیست،ولی خب من تازه دیروز شنیدم که آرزو بالاخره سالها بعد از آخرین تلاشش،دوباره عزمش رو جزم کرده و دانشگاه قبول شده...جدا آفرین بر این پشتکار،من شاید نمی تونستم ، با این که اگه کاری رو اراده کنم محاله به مرحلۀ اجرا نرسه...در هر صورت آرزو همون طوری که قبلا گفته بودم،همیشه از شنیدن خبر پیشرفتت خوشحال می شم،دیروز هم به راوی خبر گفتم که هر وقت دیدت تبریک صمیمانه ام رو بهت ابلاغ کنه،تو واقعا سزاوارش بودی و حیف بود آدم زخمت کش و بلند همتی مثل تو پشت درهای بستۀ دانشگاه می موند....امیدوارم این آغازی باشه بر خیز بلند پیشرفتت در زندگی و بتونی به اون ایده آلی که در ذهنت داشتی نزدیک بشی....بچه ها؟شما نمی خواید آرزو رو تشویق کنید؟دست کم به خاطر تلاشی که کرده و دلسرد نشده و به رغم مشغلۀ زیاد تونسته درس بخونه و قبول بشه تشویقش کنید...آرزو،این موفقیت رو بهت تبریک می گم! ؟

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

روزها داره بلند و طولانی می شه...حالا دیگه تا طرفهای نه شب هوا روشنه...پنجرۀ اتاقم در محاصره برگهای سر سبزه و صدای گفت و گوی گنجشکها شبانه روز شنیده می شه...چه حیف که این پنجره رو به پارک باز نمی شه...جایی که تموم خاطرات خوش بچگی و نوجوونیم در اون مستتره....تحمل اسارت داره مشکل می شه....آرزو حالا دیگه خوب می تونم احساست رو درک کنم وقتی تصمیم گرفتی دیگه بیرون نیای....هرچند برای من فقط چند ماهه شروع شده ولی تو نوجوونیت و حالا جوونیت رو در پشت دیوارهای خونه گذروندی...خب،شاید اون جوری راحت تر بودی....برای منی که از بچگی عین یک کبوتر وحشی آزاد بودم و هر جایی که دلم می خواست می رفتم،اکتفا کردن به تماشای منظره پارک برای چند ماه واقعا کار مشکلیه....آرزو حالا می فهمم چه حسی داشتی وقتی گفتی "احساس کردم احترامم از دست رفته!"...خیلی وقته که از جلو خونه تون رد نشدم...اصلا خیلی وقته که تو کوچه هایی که توش بزرگ شدم راه نمی رم...جایی که برام مثل وطن بود،حالا برام غریبه شده،دیگه نه من سکنه اش رو می شناسم و احتمالا نه اونها منو....آرزو یعنی تاوان اشتباه من هم باید مثل تو این قدر طولانی باشه؟من هم مثل تو باید گذر سال ها رو از پشت پنجره تماشاگر باشم؟فقط چون مثل تو یه لحظه احساسم به عقلم غلبه کرد؟...خودم با خودم کردم که لعنت بر خودم باد....نه مایوس نیستم....گاهی دلم می گیره ولی تسلیم شدن هرگز...هنوز سماجت گذشته ام رو دارم...این یه دورۀ موقته...بالاخره دوران اسارت من هم تموم می شه،تا اون روز رو تحمل می کنم....و خب روزگار لاکردار می تونه اگه دلش خواست یه کم بهم دلخوشی بده....نه روز دیگه،آره نه روز دیگه می تونه برام روز خوبی باشه....ببینم روزگار جنبه شو داری بهم ببینی؟شک دارم،ولی خیالی نیست،به هیچیم نمی گیرمت،تو کار خودتو بکن،من کار خودمو،آره تو زورت بیشتره،ولی من هم بلدم چه طور نادیده بگیرمت،هرچی دلت می خواد عرضه اندام کن!..............دارم می نویسم،به هر سختی که هست دارم می نویسم،سرنوشت پانتی رو می گم،کتاب سوم،هشت سال پیش وقتی تازه کار بودم زورم به پانتی نرسید،خودشو بهم دیکته کرد ولی این بار رامش می کنم....پانتی هم مثل بقیه،ملکه ها هم آدمن....مگه نه پانتی؟...................ببخشید که از حرفهام هیچی دستگیرتون نشد...خب این روزها که وبلاگ داره خاک می خوره و کمتر کسی بهم سر می زنه من به رسم قدیم با خودم خلوت می کنم......صدای رسیدن مسیج می آد....می دونم کیه....بابت امتحانهاش بهش خسته نباشید گفته بودم.....برم یه چاق سلامتی باهاش بکنم....باز خدا رو شکر که هست.....خوش باشید بچه ها! ؟

۱۳۸۸ خرداد ۱, جمعه

خرداد هم از راه رسید...دو سوم بهار سپری شد...برای من که زود گذشت...همیشه اردیبهشت برام زود می گذره...و خرداد برام ماه کم ماجرایی بوده،چه الان که شاغلم،چه زمانی که محصل بودم و در دنیا رو به روی خودم می بستم و فقط و فقط درس می خوندم...چه دورانی بود...با این که سخت می گذشت ولی بازهم یادش به خیر! ؟
دو هفته پیش،سه شنبه روزی بود،داشتم خیابون آفریقا رو به سمت خروجی همت بالا می اومدم که صورت به صورت یه چهرۀ آشنا شدم،البته اون منو به جا نیاورد،گوشی موبایلشو سفت گرفته بود در گوشش و به سختی داشت با طرف اون ور خط حرف می زد....موها مش کرده و فرمی شبیه مدل منسوخ آناناسی،سرتا پا سیاهپوش...کی بود؟تفتفو دوست سابق آرزو....چند سالی هست از محله مون رفتن...همیشه شیک لباس می پوشید و دوست داشت از سنش کمتر نشون بده...ولی خب این بار قشنگ آثار گذر زمان رو در صورتش،به خصوص پیشونیش که از بچگی وقتی اخم می کرد چین بر می داشت،دیدم.......سال ها قبل،نمی گم چه سالی ولی در شب دوم خرداد،ماجرای جالبی با صاحب همین چهره داشتم....شاید بعد از اون ماجرا بود که لقبش رو گذاشتم تفتفو....هرچند سه چهار روز قبلش،بیست شش یا بیست هفت اردیبهشت بود(دقیق یادم نیست ولی در پست های یکی دو سال پیش سر موعدش یه بار تعریف کردم)یه بار به سمتم تف کرده بود........من و دوستم،دو نوجوون شیطون بودیم که داشتیم توی پارک بازی می کردیم...ساعت حوالی نه شب بود،از آسمون سنگ ریزه می بارید!!...تعجب نکنید،چون تفتفو روی بومشون مخفی شده بود و به تلافی شعاری که چند وقت پیش توی راهروی ساختمونشون علیهش نوشته بودیم،و البته کار همین رفیق شفیقم بود،به روی ما آتش گشوده بود!...من که نفهمیدم ولی دوستم در اون تاریکی شب متوجه شد و قرار گذاشتیم یواشکی بریم بالای بوم و گیرش بندازیم!....از اونجایی که بنده خیلی ساده لوح بودم،و این دوستم خیلی از این صفت استفاده کرد و دشمنی بی پایانی رو بین من و تفتفو کلید زد،قرار شد من سر و صدا در بیارم تا سر تفتفو گرم شه و دوستم بتونه خودشو بدون جلب توجه برسونه به ساختمونشون...اشتباه نکنید،ساختمون خودشون...آخه ساختمون ها به هم از طریق پشت بوم راه داشت...خلاصه عملیات با موفقیت انجام شد و وقتی من به دوستم ملحق شدم،روی دیوار مشترک دو تا بوم،سایه رقصان دختری به چشم می خورد....فراموش نمی کنم...یه تی شرت صورتی بلند تنش بود،با شلوار جین آبی برفکی که دم پاهاش تنگ می شد،کفش اسپرت سفید،موهاشم که عادت داشت همیشه خوشه گندمی ببافه...برای خودش قدم می زد و ترانه می خوند و دنبال ما می گشت که با سنگ بزندمون....به دوستم گفتم من لاغر و فرزم،بذار یواشکی می رم روی بوم اونها و در رو می بندم بعد تو بیا...ولی خب اون قبول نکرد،هرگز نذاشت من خودم مستقیم در مورد اون دختر کاری بکنم،مجابم کرد که خودش می تونه این کار رو بکنه...ولی خب،خرس گنده رو چه به مخفی کاری؟چنان پاهای گوشتالوش روی زمین صدا می داد که تفتفو فهمید و در چشم به هم زدنی فرار کرد...من و دوستم شاکی باهم بحث می کردیم،که یهو در پشت بوم باز شد،از همونجایی که دخترک فرار کرده بود سرش بیرون اومد،یادم نیست چی گفت ولی یه تف گنده سمتمون پرت کرد و در رفت.......سال ها از اون روز گذشته،دوست نامردم ازدواج کرده و الان یه پسر داره و مغازه طلافروشی در یه جای شناخته شده....تفتفو فوق لیسانس میکروبیولوژی شو گرفت،هنوز مجرده و بعد از فوت پدرش از محله مون رفتن....و من؟بعد مدرک مهندسیم مشغول نوشتن شدم تا به امروز که دارم یکی از بیشمار خاطراتی که دوران خوب نوجوونیم دارم براتون تعریف کنم...توی سر مال نزنید،اگه من هم رفته بودم کی براتون اینو تعریف می کرد؟تفتفو یادت به خیر! ؟

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

هر چند اینجا دارم کمتر حرف می زنم و بازدید کننده هام هم کمتر شدن ولی در عوض جای دیگه دارم جبران می کنم...یه کم خسته شدم،می دونی هر روز بنویسی و بنویسی خب خسته می شی...چه قدر مگه یه مغز می تونه خلاقیت داشته باشه؟گاهی احساس می کنم واقعا برام زود بود که آواز درنا رو بنویسم،فکرشو بکن به عنوان کار اول یه داستان بنویسی با دست کم هفت هشت ده تا شخصیت و بخوای سرگذشتشون رو در سه جلد بگی...والا من خودم موندم چه طوری تا جلد دو رو رسوندم و الان وسط جلد سومم...طبق معمول هم از کارم راضی نیستم ولی خب چاره نیست،تا فرصت هست باید پیش برم و سعی کنم زودتر تمومش کنم...البته کیفیت رو فدای سرعت نمی کنم ولی خب سال دیگه که برسه می شه ده سال که دارم این کتاب رو می نویسم و این زمان کمی نیست...یادش به خیر روزی که شروع کردم به نوشتن این کتاب فکر می کردم فوقش یکی دو ساله کارشو انجام می دم و همه می خونن و مشخص می شه من چند مرد حلاجم...اصلا فکرش رو هم نمی کردم که دهسال تموم این شخصیت ها همراهم باشن و من مشغول تعریف کردن زندگی شون باشم...دیگه اون قدر باهاشون بودم که برام صورت عینی پیدا کردن...گاهی حتا خوابشون رو می بینم یا در ذهنم با یکی شون بحث می کنم....به قول معروف خدا آخر و عاقبت ما رو ختم به خیر کنه! ؟
دیروز مرخصی بودم و می شه گفت بهترین استفاده رو ازش کردم،صبحش رفتم نیم ساعته برای سوز برف معاینه فنی گرفتم،بعدش هم که شانس بهم رو کرد و بعد تقریبا یکسال چشمم به جمال یکی از دوستان خوبم روشن شد...می دونی،زندگی به همین هیجان ها و مناسبت هاشه...در این وانفسای کمبود وقت و موقعیت سرزنده بودن،این ما هستیم که باید از فرصتهای مرده برای خودمون زمینه شاد بودن بسازیم...این وسط اونی که فکر می کنه با کبر کردن و از دیگرون فاصله گرفتن داره برد می کنه بعدا می فهمه چه کلاهی سرش رفته...سر بگردونی همه رفتن،تا هستن باید قدرشونو دونست...امام فرهاد!!!...خوش باشید بچه ها! ؟

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

خب این هم شد ششمین سالی که غیابا برای آرزو تولد گرفتم...البته یه چیزی رو باید اعتراف کنم،دیگه اون حس و حال قدیم رو ندارم...ولی خب دلیلی هم برای تعطیل کردنش نمی بینم...می دونی،بخوام یه مثالی بزنم که کاملا متوجه منظورم بشی می تونم به این همه مناسبت که توی تقویممون داریم اشاره کنم،از عید های فلان و بیساری که ممکنه هیچ اعتقادی بهش نداشته باشیم ولی همون رو بهونه می کنیم برای شاد بودن،من هم دوست دارم از این مناسبت ها برای خودم داشته باشم...مگه مهمه چی باعث شد من هر سال دهم اردیبهشت شاد باشم و منور آتیش کنم؟شاید سال ها بعد حتا مناسبتش هم یادم نباشه ولی همین که یه روز خاص دارم واسه خودم؛خود خودم؛که هر سال اون موقع یه مراسم ویژه می گیرم برام لذت بخشه...دوست دارم از این مناسبتها بیشتر داشته باشم...از حالا برای روز تولد کتی به فکر یه کار خاصم...می خوام با مال آرزو فرق داشته باشه،هنوز تصمیم نگرفتم ولی کسی اگه پیشنهادی داشت استقبال می کنم...فقط!خیلی جدی بگم،کسی بخواد این وسط برام بالای منبر بره و موعظه کنه بی تعارف حالشو درست و حسابی می گیرم!ببخشید رک گفتم ولی جنگ اول به از صلح آخر....تا ششم شهریور فرصت دارم یه مناسبت ویژه دیگه برای خودم خلق کنم که بره جزو عادات سالانه ام....موفق باشم! ؟
پی نوشت:جالب شد!این هم یه تولد دیگه که ردیف شد پشت تولدهایی که این اواخر گرفته شد...این ماه اردیبهشت چه ماه خوبیه ها،نه؟

۱۳۸۸ اردیبهشت ۵, شنبه

خب مناسبت های خوب پشت سر هم ردیف شدن...تولد وبلاگم..تولد وبلاگ بچه های دوشاخه...و خب امروز هم تولد مادر عزیزم بود...خدا سایۀ مامان خوب رو بالا سر بچه هاشون نگه داره!........... ؟
بی ربط نوشت:یکی نیست بهم بگه تو خیلی بخوری باز پاشدی رفتی عطاویچ؟حالا سری پیش یه اسکای برگر دوطبقه خوردی تا بیست و چهار ساعت سیر بودی گویا برات درس نشده،این بار یه ابرعطاویچ چهار طبقه سفارش دادیم که البته چهار نفری ریختیم سرش ولی به زور یه طبقه و نصفی شو خوردیم بعدا با فضاحت رفتیم از مغازه دار اره گرفتیم و نفری یه قطاع به عنوان غنیمت بردیم خونه!....از دست این کتی با این ساندویچی معرفی کردنش(چشمک)! ؟

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

دلتون بسوزه این روزها همین طور قسمتهای مختلف فوتبالیستها(همینی که این روزها داره پشت هم نشون می ده) رو دانلود و تماشا می کنم،تازه فهمیدم که ای دل غافل چه خبر بوده توی این سریال...من گفتم چه قسمتهاش کوتاه بود و زودی تموم می شد،نگو بنده خدا ماجراهای بیرون زمین هم داشتن...خداوکیلی این صدا و سیمای دگم ندید بدید یه چیزایی رو سانسور می کنه که آدم وقتی اصلش رو می بینه می گه اینهایی که توی واحد سانسور نشستن مریضن؟الاغن؟همجنس بازن؟...بسوزه گور هر چی دوروییه،که همون هایی که دارن به من و تو می گن چی تماشا کنیم و چی نکنیم،خودشون افکارشون بوی نجاست می ده...بعضی وقتها فکر می کنم این کورۀ آدم سوزی هیتلر هم چیز بدی نبوده،فکرشو بکن روزی اینا دیگه کاربردی نداشته باشن،خب جا اشغال کردن دیگه،آدم هم که نمی شن،دست کم خاکسترشون شاید به یه دردی بخوره،مثلا جای کود بریزی پای گیاه!البته اگه بعدش گیاهه به جای برگ پشم در نیاره!! خدا آخر عاقبت همه رو ختم به خیر کنه! بر چشم بعد لعنت...صلوات بعدی رو غرا تر بفرست!زت زیاد! ؟
پی نوشت:این تیکه آخری که نوشتم هیچ ربطی به مطالب قبلیش نداشت،مونده بودم پست رو چه طوری تموم کنم یهویی صدای تکرار یکی از قسمتهای اشکها و لبخندها به گوشم رسید و هر چی شنیدم نوشتم...خوب می شم،شما نگران نباشید! ؟

بعدا نوشت:دوشاخه ای ها تولد وبلاگتون مبارک!امروز دوم اردیبهشت سالگرد راه اندازی وبلاگتون بود که من طبق قولی که به یکی تون دادم این موضوع رو توی وبلاگ خودتون هم منتشر کردم،هرجا هستید و دست به هر کاری می زنید موفق باشید! ؟