لامصب این خط اون قدر کنده امروز،اومدم یه پست بنویسم،قشنگ یه ربع منتظر شدم تا این صفحه ایدتور بیادش...خب البته نباید زیاد هم متوقع بود،تو این زمستون سرد،که دو روز هم تعطیلی اجباری توش نصیب هم وطنان عزیز شده،تنها سرگرمی بی دردسر همین اینترنته،وقتی پاتو از خونه نمی تونی بذاری بیرون و کمترین خسارتی که ممکنه ببینی اینه که در چهار قدم راه رفتن بیست بار پاهات بیاد جلو چشمات(نگفتم لنگهات تا خدای نکرده سوء تعبیر نشه!)عقل حکم می کنه که در خونه گرم و نرمت بمونی و به تنها تفریح موجود پناه بیاری...هرچند از یه منبع موثق شنیدم دولت داره به بهونه توسعه فیبرنوری،سرویسهای ای دی اس ال رو جمع می کنه،حالا جالبه در عمل با فیبرنوری هم سرعت خط همون لاک پشتی سابق می مونه ولی خب آقایون به این بهونه که سرعت خط رو زیاد کردیم می خوان بقیه سرویسها رو جمع بکنن،شد اصلا این دولت بذار آب خوش از گلوی مردم،به خصوص جوونها پایین بره؟یه دلخوشی دارن این جوونها اون هم اینترنته،بگیرید ازشون تا خیال حسود تنگ نظر متحجر احمقانه انعطاف ناپذیرتون راحت بشه! ؟
و اما در حالی که بیرون دما شیرین منفی ده درجه اس،و جنبنده ای در کوچه و خیابون دیده نمی شه،بنده راضی به حداقل امکانات موجود،زندگی راحتی دارم...می شه گفت این ای دی اس ال به موقع به فریادم رسید تا تنهایی رو هرچه کمتر احساس کنم،جدا برای تغییر ذائقه و پر کردن وقت،این یه رقم بهتون توصیه می کنم...در این هفت هشت ده روزی که این سرویس رو گرفتم،دو تا فیلم جدید دانلود کردم،به یه منبع کامل از پلنگ صورتی کلاسیک دست پیدا کردم که صد و بیست و چهار قسمتش رو برای دانلود گذاشته که تا الان حدود شصت قسمتش رو گرفتم،آلبوم جدید بریتنی اسپیرز رو گرفتم،چند قسمت از کاتون مورد علاقه ام ممول رو دانلود کردم به انضمام فیلم کیفیت دی وی دی زندگی بروسلی که متاسفانه از شانسم دوبله روسی از کار در اومد!!و خب کلی چیز دیگه هم تو نوبت دارم که بخوام بگم خودش می شه یه پست....وخب این در حالیه که من خودم یه روز رو چسبوندم تنگ این دو روز تعطیلی و زودتر رفتم به استقبال و از طرفی رئیس جونم هم رفته ماموریت و طبق شنیده ها اونجا زمین گیر شده و نتونسته برگرده،هرچند طفلی گناه داره،ولی خب از اونجایی که بهترین رئیس ها هم نفرت برانگیزن،بد نیست گاهی اوقات خدا یه دستی به سر و گوششون بکشه و بهشون یه حالی بده....همه اش نمی شه که ما شخصیت اول ماجراهای ضدحالی باشیم که!..........خلاصه در حالی که احتمالا رئیس عزیزم حتی در این لحظاتی که من دارم این پست رو منتشر می کنم تو شهرستان غریب و در دفتر سردی که شرکت به پرسنلش می ده داره از سرما دندونهاش تیریک تیریک به هم می خوره،من قاه قاه دارم به تیکه های پلنگ صورتی می خندم!لابد می گید چقدر بدجنسم؟شاید،ولی یادم باشه یه بار شرایط بدی رو که شرکت خاک بر سرمون با این همه سابقه و ادعا برای پرسنلش به خصوص در ماموریت فراهم کرده براتون بنویسم و این که رئیسهامون چطور در کمال پاچه خواری ما رو با کمترین امکانات جوری به ماموریت می فرستن که انگار ما سوار سیمرغ هستیم و شبها تو پر قو می خوابیم،بلکه متوجه بشید وقتی می گم حقشه رئیسم تو اون دفتر سرد نمور شرکتمون در شهرستان بمونه تا بفهمه چه چیزی رو در کمال...(این سه نقطه فحش بود که تو دلم دادم)به ما حقنه می کنه!...یه کم تند رفتم ها؟البته جوری نوشتم که همه نفهمن،بد ادبی رو معمولا در لفافه و جملات سنگین هم می شه کرد،شما سخت نگیرین..... ؟
پی نوشت:دختر همسایه هم دخترای زمان خودمون...اگه در این سه چهار روز یکی از نوجوونهای امروزی رو دیدید مشغول برف بازی،من هم دیدم،جالبه یکشنبه شب که تازه داشت برف می بارید،وقتی رفته بودم سمت پارک نزدیک خونمون،دو سه تا دختر دیدم،همسایه البته،همگی دخترای زمون خودم،یکی شون رو چند سالی بود رویت نکرده بودم،از این خوشکل مشکل قد بلند صورت اروپایی ها است و من فکر می کردم تا به حال صد بار پسرهای بی بخار محل خواستگاریش کردن و بردنش به سلامتی،ولی دیدم نه،سر و مر و گنده اومده با خواهر کوچیکش که اونم الان سنی داره،برف بازی می کنه....هر دو مجرد،ولی تیپها همه به روز!دست کم نیم میلیون تومن خرج رنگ و لعاب قیافه شون بود....چقدر سالها سریع می گذرن؟این خواهر کوچیکه از لاغری مثل مارمولک بود،یه شلوار بلند مشکی و تنگ می پوشید با یه تی شرت سبز،موها خرگوشی،می اومد ما رو دعوا می کرد که چرا جلو خونه شون بازی می کنیم!حالا چند سالش بود اون موقع؟شاید به زور ده سال!خواهرش سیزده چهارده سالش بود و من شونزده هیفده سال....زمان گویا برای اونها هم نگذشته...همه موندیم داریم ترشی می اندازیم،خب البته اونها چون خرج ریختشون می کنن اصلا انگار نه انگار سنی دارن،ببینی می گی بیست سالشونه،بی خود نیست می گن مایه دار باش،نه پیر می شی،نه غصه می خوری،نه دردی می گیری...خب البته اینا به نظر من فقط شعاره...تا زمانی که خوشبختی خریدنی نباشه،میون فقیر و غنی چندان تفاوتی نیست...اینم مثلا قرار بود پی نوشتم باشه که خودش شد یه پست!برم،برم که وقت ناهاره،چند تا پلنگ صورتی هم دانلود کردم هنوز تماشا نکردم...بهتون خوش بگذره بچه ها،تو برف بازی هاتون جای من رو هم خالی کنید...................................... ؟
۱۳۸۶ دی ۱۸, سهشنبه
۱۳۸۶ دی ۱۲, چهارشنبه
عجب برفی باریده اینجا!جای همه تون خالی....به قول خودم وقتشه بریم برف بازی با دختر همسایه!....البته این فقط یه تیکه کلامه که از قدیم ورد زبونم بوده و هر کاری که می خواستم بکنم،ورزش،گردش،مسافرت می گفتم با دخترهمسایه!منتها به مروز زمان واکنش مادرم نسبت به این تیکه کلام صد و هشتاد درجه تغییر کرده....اون موقعها که به اصطلاح آدم بزرگ به حساب نمی اومدم،به محض این که اسم دختر همسایه رو می بردم(اسم که نمی بردم،فقط می گفتم دخترهمسایه)مادرم گوشهاش تیز می شد،همچین گردنش رو صاف می کرد و یه نگاه تندی تحویلم می داد که خودم حساب کار می اومد دستم و فوری دمم رو می ذاشتم روی کولم و از دید رسش دور می شدم....گذشت و گذشت تا به امروز که خیر سرمون مثلا مرد بزرگی هستیم،به هیچ ضرب و زوری هم نمی شه ما رو جای یه نوجوون و یا شاید حتی جوون(!) هم قالب کرد،ولی خب حالا مامانه تا لفظ دختر همسایه رو به زبون می آرم یه جوری امیدوارانه بهم چشم می دوزه،انگار منتظره من یه اسم از دهنم خارج شه تا زودی بره برام خواستگاریش کنه...ولی خب دختر همسایه همون قدر که در پونزده شونزده سالگیم فقط یه تصور بود،یه آرزو یا شاید بهتر باشه بگم یه ذهنیت بدون پشتوانه،الان هم هست...دختر همسایه ای که من می گم در واقع یه جور شعاره،یه دلخوشی برای زنده کردن حال و هوای دوره خوش و بی دردسر نوجوونی...وگرنه اگه قرار بود واقعا دختر همسایه ای در کار باشه که تا به حال صد بار دست همدیگه رو گرفته و رفته بودیم....بنده خدا مادرم،چند وقت پیشها که به شوخی گفتم برم سینما با دختر همسایه با یه لحن گلایه مند مادرانه ای گفت:تو هم که فقط حرف می زنی!پس کو این دختر همسایه؟....خب برام خیلی جالب بود که مادر مقتدر و همیشه سختگیرم بعد این همه سال از در دوستی با دختر همسایه در اومده باشه،حیف این نقطه چین همیشه خالی،هرگز نشده که پر بشه و مشخصا احساس می کنم که قرار هم نیست پر بشه...این حیفی که گفتم حسرت نبودها،باز بدو نرید بالا منبر نصیحتم کنید ها،ایشالا همه تون همسرانی پولدار و خوش تیپ گیرتون بیاد عشق دنیا رو ببرید و ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نذارید...خوش باشید بچه ها! ؟
راستی محض اطلاع اون دوستانی که منظور منو از سه حرفی شدن تو پست قبلی نفهمیده بودن،خب همون سنگ شدن یا میخ شدنه دیگه!البته یه واژه بی ادبانه هم می شه جای اون سه نقطه گذاشت که بنده به خاطر رعایت ادب از گفتنش معذورم...اصرار نکنید لطفا،وای مامانم اینا و آقای ادبیات هم خودتونید! ؟
راستی محض اطلاع اون دوستانی که منظور منو از سه حرفی شدن تو پست قبلی نفهمیده بودن،خب همون سنگ شدن یا میخ شدنه دیگه!البته یه واژه بی ادبانه هم می شه جای اون سه نقطه گذاشت که بنده به خاطر رعایت ادب از گفتنش معذورم...اصرار نکنید لطفا،وای مامانم اینا و آقای ادبیات هم خودتونید! ؟
۱۳۸۶ دی ۹, یکشنبه
خب،نمی شه اسم این پست رو آپ گذاشت چون اومدم یه جمله بگم و برم...راستش من فکر نمی کردم از پست قبلی به این خوبی استقبال بشه،البته منظورم از خوب اینه که واکنشهای مراجعه کنندگان خیلی امیدوار کننده تر از اونی بود که انتظارش رو داشتم...جالبه که عده ای (حالا چه از سر شوخی یا جدی)مایل بودن این آقا عرفان رو ملاقات کنن...خب می دونید بچه ها،مطمئن نیستم ولی به احتمال قریب به یقین ایشون رو بتونید در پارک ملت پیداش بکنید...البته این حدس منه،ممکنه درست باشه،ممکن هم هست غلط،فقط اگه رفتید اونجا و سه حرفی شدید به من مربوط نیست ها...من فقط خواستم کمکی کرده باشم!(سوت!).... ؟
۱۳۸۶ دی ۵, چهارشنبه
این مطلبی گه در زیر می خونید رو چند وقت پیش در یه وبسایتی که حالا یادم نیست خونده بودم و می خواستم منتشرش کنم ولی به دلایلی دست و دلم به کار نمی رفت،در هر صورت همین جا بگم که من فقط این مطلب رو برای نقد و بررسی منتشر می کنم و شخصا نه باهاش موافقم،نه مخالف،چیزیه که از قرار معلوم به برکت جمهوری اسلامی در ایران وجود داره،قضاوت در مورد خوب و بدش با دیگران
توجه!شخصا خوندن این مطالب رو برای خوانندگان زیر هجده سال مناسب نمی دونم،پس اگر زیر این سن رو دارید و اصرار به خوندن این مطلب دارید بدونید که خودسرانه و بدون موافقت صاحب وبلاگ دارید این کار رو می کنید! ؟
تن فروشی مردانه در تهران 1386-05-31 نویسنده مونا فرامرزی – شهرزاد نیوز
شهرزاد نیوز : عرفان را در يكي از پاركهاي شمال شهر تهران ميبينم. پسر 28 سالهاي كه كتابي از "كافكا" به دست گرفته و مشغول نت برداري از كتاب است. عرفان 5 سال است كه به زناني كه مشتري او هستند خدمات جنسي ارائه مي دهد. عاشق فلسفه، زن و شغل خود است . به زعم خودش تن فروش حرفه اي و متخصصي است و تفاوت زيادي با نامزد خود دارد كه همكار اوست. به نظر او مردي كه خدمات جنسي ارائه ميدهد خوشبخت تر است و مثل زنان روسپي افسرده نمي شود . ؟
گفت و گو با عرفان سلسله مراتب فرودستي و فرادستي زنان و مردان را به خوبي نشان ميدهد. عرفان شغل خود را تخصص بي نظيري مي داند و درآمدي بسيار بالاتراز همكاران زن خود دارد. خود را تحقير شده نمي يابد و زندگي خود را مدرن و توام با خوشبختي مي داند . ؟
وقتي مي خواهم از 5 سال پيش بگويد و اينكه چرا چنين فكري به سرش زد، خيلي ساده ميگويد: درست مثل همه زنان فاحشه. من از زمان نوجواني مثل اكثر پسرهاي جوان متوجه بودم كه براي زنان ميانسال جذابيت هايي دارم. آن زمان كه شروع به كار حرفهاي (به اين معني كه بخواهم پولي بابت خدماتم بگيرم)کردم، دانشجوي دانشگاه تهران بودم. چند بار از طرف همكلاسيهاي مسن تر و حتي يكي از اساتيد به من پيشنهاد شد كه فقط با آنها سكس داشته باشم. و بعد يكي از همان ها بود كه به من پول خوبي داد و گفت حاضر است اين رابطه را به همين شيوه ادامه دهد. شروع كار از همين روابط جسته گريخته بود. ؟
شيوه جذب مشتري عرفان كم كم روشمند مي شود. او مي گويد : دو سال بعد از آن كه چند مشتري ثابت پيدا كرده بودم خانه اي در شمال شهر اجاره كردم و تردد در شمال شهر من را نسبت به بوق ماشين زنان حساس كرد. با زنها مي رفتم و تمام مدت از اينكه مثل بچه نوازشم مي كنند و تا 600 هزار تومان براي يك شب به من مي دهند احساس غرور مي كردم . ؟
او احساس خود را نسبت به زنان اينطور توصيف مي كند : اوايل چندان از زنها خوشم نمي آمد يعني فقط به سكس و جنبه هاي جنسي زنان فكر مي كردم. ولي بعد از اين كه اين كار را شروع كردم عاشق زنها شدم. موجوداتي بسيار ظريف هستند و پيچيدگي هايي دارند كه از كشف آنها در هر زني لذت مي برم. زنان ميانسالي كه مشتري من هستند واقعا ترسناك هستند. وقتي با من حرف مي زنند از درك آنها و از پيچيدگي دنياي ذهني آنها وحشت مي كنم . ساده ترينشان از بزرگترين مردهايي كه مي شناسم پيچيده تر هستند. من با تك تك مشتريانم عاشقانه مي خوابم. ؟
عرفان با وجود اينكه سالها كنار خيابان ايستاده و امروز هم همه مخارج سنگين خود را از همين طريق تامين مي كند اما هيچ گاه احساس حقارت را در مقابل مشتريانش حس نكرده. وقتي در اين مورد خاص صحبت ميكند نشاني از افسردگي و تحقير شدگي يك زن روسپي در حرفهايش نيست. همانطور كه نشاني از آن نگاه اومانيستي و عاشقانه نسبت به زن. ميگويد: اين زنها هستند كه به من نياز دارند. زناني كه مي دانم حاضرند به خاطر خدمات من پول زيادي بدهند. بارها در رختخواب امتحانشان كردم. آنها تا 10 برابر توافق اوليه را با كمال ميل مي پذيرند . ؟
در حاشيه همين حرفها همكاران زن خود را سرزنش مي كند و مي گويد: زنها بيخود موضوع را براي خودشان نكبتبار مي كنند. البته جامعه هم به اين موضوع دامن مي زند. اين يك شغل است مثل همه شغلها. وقتي اين طور به موضوع نگاه كنيم قضيه حل مي شود. من يك تخصص دارم. بدن و قيافه خوبي دارم، پس از آن استفاده مي كنم تا خوب زندگي كنم. هيچ چيز هم نمي تواند اين كار را براي من قبيح و زشت جلوه دهد. زنان زيادي به خدمات من نياز دارند و من هم به پول زيادي نيازمندم. پس قضيه ايرادي ندارد. يك معامله عادلانه !عرفان مي گويد زنان روسپي همه زندگي خود را وقف شغل خود و دردسرهايش مي كنند در حالي كه او به تفريح، موسيقي و مطالعه خود هم مي رسد. البته او به اين نكته توجه نمي كند كه درآمد او قابل مقايسه با زنان روسپي نيست. امنيت او تا اين حد در خطر نيست و حس خرسندي او را هيچ يك از زنان همكارش تجربه نمي كنند. ؟
در منطقهاي كه مشتريان عرفان زندگي مي كنند، قيمت يك روسپي زن بين 50-150 هزار تومان است در حالي كه او براي هر سرويسي كه ارائه ميكند بين 300 تا 600 هزار تومان پول مي گيرد. اين رقم باورنكردني را مي توان با ديدن لباس هاي ماركدار، ماشين گران قيمت و منزل شخصياش حدس زد. عرفان مي گويد تا وقتي كه توان اين كار را دارد بي هيچ شرمساري اين كار را ادامه خواهد داد و :" خدا را چه ديدي شايد با يكي از مشتريانم ازدواج كردم. آنها دوست داشتني و عاشق شدني هستند". ؟
اين جمله خداحافظي عرفان است: حالا باور كردي من خوشبختترين تن فروش جهانم ! ؟
توجه!شخصا خوندن این مطالب رو برای خوانندگان زیر هجده سال مناسب نمی دونم،پس اگر زیر این سن رو دارید و اصرار به خوندن این مطلب دارید بدونید که خودسرانه و بدون موافقت صاحب وبلاگ دارید این کار رو می کنید! ؟
تن فروشی مردانه در تهران 1386-05-31 نویسنده مونا فرامرزی – شهرزاد نیوز
شهرزاد نیوز : عرفان را در يكي از پاركهاي شمال شهر تهران ميبينم. پسر 28 سالهاي كه كتابي از "كافكا" به دست گرفته و مشغول نت برداري از كتاب است. عرفان 5 سال است كه به زناني كه مشتري او هستند خدمات جنسي ارائه مي دهد. عاشق فلسفه، زن و شغل خود است . به زعم خودش تن فروش حرفه اي و متخصصي است و تفاوت زيادي با نامزد خود دارد كه همكار اوست. به نظر او مردي كه خدمات جنسي ارائه ميدهد خوشبخت تر است و مثل زنان روسپي افسرده نمي شود . ؟
گفت و گو با عرفان سلسله مراتب فرودستي و فرادستي زنان و مردان را به خوبي نشان ميدهد. عرفان شغل خود را تخصص بي نظيري مي داند و درآمدي بسيار بالاتراز همكاران زن خود دارد. خود را تحقير شده نمي يابد و زندگي خود را مدرن و توام با خوشبختي مي داند . ؟
وقتي مي خواهم از 5 سال پيش بگويد و اينكه چرا چنين فكري به سرش زد، خيلي ساده ميگويد: درست مثل همه زنان فاحشه. من از زمان نوجواني مثل اكثر پسرهاي جوان متوجه بودم كه براي زنان ميانسال جذابيت هايي دارم. آن زمان كه شروع به كار حرفهاي (به اين معني كه بخواهم پولي بابت خدماتم بگيرم)کردم، دانشجوي دانشگاه تهران بودم. چند بار از طرف همكلاسيهاي مسن تر و حتي يكي از اساتيد به من پيشنهاد شد كه فقط با آنها سكس داشته باشم. و بعد يكي از همان ها بود كه به من پول خوبي داد و گفت حاضر است اين رابطه را به همين شيوه ادامه دهد. شروع كار از همين روابط جسته گريخته بود. ؟
شيوه جذب مشتري عرفان كم كم روشمند مي شود. او مي گويد : دو سال بعد از آن كه چند مشتري ثابت پيدا كرده بودم خانه اي در شمال شهر اجاره كردم و تردد در شمال شهر من را نسبت به بوق ماشين زنان حساس كرد. با زنها مي رفتم و تمام مدت از اينكه مثل بچه نوازشم مي كنند و تا 600 هزار تومان براي يك شب به من مي دهند احساس غرور مي كردم . ؟
او احساس خود را نسبت به زنان اينطور توصيف مي كند : اوايل چندان از زنها خوشم نمي آمد يعني فقط به سكس و جنبه هاي جنسي زنان فكر مي كردم. ولي بعد از اين كه اين كار را شروع كردم عاشق زنها شدم. موجوداتي بسيار ظريف هستند و پيچيدگي هايي دارند كه از كشف آنها در هر زني لذت مي برم. زنان ميانسالي كه مشتري من هستند واقعا ترسناك هستند. وقتي با من حرف مي زنند از درك آنها و از پيچيدگي دنياي ذهني آنها وحشت مي كنم . ساده ترينشان از بزرگترين مردهايي كه مي شناسم پيچيده تر هستند. من با تك تك مشتريانم عاشقانه مي خوابم. ؟
عرفان با وجود اينكه سالها كنار خيابان ايستاده و امروز هم همه مخارج سنگين خود را از همين طريق تامين مي كند اما هيچ گاه احساس حقارت را در مقابل مشتريانش حس نكرده. وقتي در اين مورد خاص صحبت ميكند نشاني از افسردگي و تحقير شدگي يك زن روسپي در حرفهايش نيست. همانطور كه نشاني از آن نگاه اومانيستي و عاشقانه نسبت به زن. ميگويد: اين زنها هستند كه به من نياز دارند. زناني كه مي دانم حاضرند به خاطر خدمات من پول زيادي بدهند. بارها در رختخواب امتحانشان كردم. آنها تا 10 برابر توافق اوليه را با كمال ميل مي پذيرند . ؟
در حاشيه همين حرفها همكاران زن خود را سرزنش مي كند و مي گويد: زنها بيخود موضوع را براي خودشان نكبتبار مي كنند. البته جامعه هم به اين موضوع دامن مي زند. اين يك شغل است مثل همه شغلها. وقتي اين طور به موضوع نگاه كنيم قضيه حل مي شود. من يك تخصص دارم. بدن و قيافه خوبي دارم، پس از آن استفاده مي كنم تا خوب زندگي كنم. هيچ چيز هم نمي تواند اين كار را براي من قبيح و زشت جلوه دهد. زنان زيادي به خدمات من نياز دارند و من هم به پول زيادي نيازمندم. پس قضيه ايرادي ندارد. يك معامله عادلانه !عرفان مي گويد زنان روسپي همه زندگي خود را وقف شغل خود و دردسرهايش مي كنند در حالي كه او به تفريح، موسيقي و مطالعه خود هم مي رسد. البته او به اين نكته توجه نمي كند كه درآمد او قابل مقايسه با زنان روسپي نيست. امنيت او تا اين حد در خطر نيست و حس خرسندي او را هيچ يك از زنان همكارش تجربه نمي كنند. ؟
در منطقهاي كه مشتريان عرفان زندگي مي كنند، قيمت يك روسپي زن بين 50-150 هزار تومان است در حالي كه او براي هر سرويسي كه ارائه ميكند بين 300 تا 600 هزار تومان پول مي گيرد. اين رقم باورنكردني را مي توان با ديدن لباس هاي ماركدار، ماشين گران قيمت و منزل شخصياش حدس زد. عرفان مي گويد تا وقتي كه توان اين كار را دارد بي هيچ شرمساري اين كار را ادامه خواهد داد و :" خدا را چه ديدي شايد با يكي از مشتريانم ازدواج كردم. آنها دوست داشتني و عاشق شدني هستند". ؟
اين جمله خداحافظي عرفان است: حالا باور كردي من خوشبختترين تن فروش جهانم ! ؟
۱۳۸۶ آذر ۲۴, شنبه
چند روز پیش یکی از دوستام،همونی که پدرش فوت شده،بهم زنگ زد و خبر غافلگیر کننده ازدواج قریب الوقوع برادر بزرگش رو بهم داد....خب جدای از این که از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم،یه مطلبی منو به فکر فرو برد....جدا بعضی از اتفاقات در زندگی آدم قسمته و نمی تونی از قبل در موردش قاطع صحبت کنی....همین همسر آینده برادر دوستم زمانی با ایشون و ما همسایه بود،و جالبه که در تمام سالهایی که با این خانوم همسایه بودیم ایشون رو زیارت نکرده بودیم تا این که چند سال پیش از محل ما رفتن و برادر این خانوم که از دوستان مشترک من و دوستمه به ما سر می زده و در یکی از این آمد و رفتها یک بار خواهرش رو همراه خودش می آره و این می شه سرآغاز آشنایی برادر بزرگ دوستم با خواهر ایشون که خوشبختانه ختم به خیر شده.....می دونی،از بچگی از این جور سرانجام ها خوشم می اومد،به نظرم خیلی رویایی و فانتزی می اومد،یادمه وقتی داشتم کتاب آنی رویای سبز رو می خوندم،یه جا که مونت گومری گفته بود:"هم بازی های دیروز،عشاق امروز،همسران فردا" این جمله خیلی به دلم نشست،پیش خودم حس کردم چقدر رمانتیکه که آدم وقایع زندگیش شبیه رمانها و داستانها رخ بدن....و خب در اون دوران،یعنی اوایل بیست سالگیم خیلی برام هیجان انگیز بود که ببینم یکی براش چنین حالتی رخ داده و دوست داشتم برای خودم هم به همین شکل پیش بیاد،ولی خب حالا که وارد سی سالگی شدم،می دونم که زندگی کتاب رمان یا داستان عاشقانه نیست و واقعیات زندگی دقیقا به همون شکلی که برنامه ریزی شده رخ می دن و نه اون جوری که ما دوست داریم....زندگی واقعی هیچ رویا و فانتزی و خیالاتی در خودش نداره،این ما هستیم که دوست داریم این جوری ببینیمش.....در هر صورت،گاهی مواردی مثل این برادر دوستم پیش می آد که خلاف روال عادی،به قانون خشک طبیعت دهن کجی می کنه و قهرمان ماجرایی می شه که قرنها،میلیونها انسان در آرزوی تحققش بودن و چه بسیار نویسندگانی که در حسرت چنین آروزیی داستانها نوشتن......... ؟
پی نوشت جدید اضافه شده:نمی دونم من با این آهنگ پس زمینه وبلاگم(برگرد پیشم آرزو)عشق بازی می کنم یا اون با من؟هنوز بعد سه سال تاثیر گذاره مثل روز اول.......................................!؟
http://s2.supload.com/free/Perine___Mom..jpg/view/
خب اگه اون قدر حوصله داشتین که منتظر شدین لینک بالا بیاد،و دیدینش و خوشتون اومد،می تونین روی لینک زیر کلیک کنین تا چند تا صدا هم در این رابطه بشنوین،از شما چه پنهون من این مادر و دختر رو خیلی دوست داشتم و دارم
http://us.geocities.com/alisalvador/Voice/text/Perine.htm
پی نوشت جدید اضافه شده:نمی دونم من با این آهنگ پس زمینه وبلاگم(برگرد پیشم آرزو)عشق بازی می کنم یا اون با من؟هنوز بعد سه سال تاثیر گذاره مثل روز اول.......................................!؟
http://s2.supload.com/free/Perine___Mom..jpg/view/
خب اگه اون قدر حوصله داشتین که منتظر شدین لینک بالا بیاد،و دیدینش و خوشتون اومد،می تونین روی لینک زیر کلیک کنین تا چند تا صدا هم در این رابطه بشنوین،از شما چه پنهون من این مادر و دختر رو خیلی دوست داشتم و دارم
http://us.geocities.com/alisalvador/Voice/text/Perine.htm
۱۳۸۶ آذر ۱۸, یکشنبه
سالها پیش من یه نوجوون اول دوم دبیرستان بودم که تماشای یه سریالی رو خیلی دوست داشتم...همه قسمتهاش رو هم دنبال می کردم و با همون چیزی که از زیر قیچی سانسور گر رادیو تلویزیون ایران در رفته بود کلی حال کردم و سالها با خاطره اش زندگی کردم و تا امروز هم لذتش باهام همراهه.....حتی می شه گفت روم تاثیر گذاشت و توی نوشتن بهم ایده داد...و خب فقط حسرتی کوچیک از ندیدن اون صحنه های سانسوری منو رها نکرده بود که به لطف ای دی اس ال،اون چیزی رو که می بایست پونزده سال پیش می دیدم،بالاخره دیدم.....قشنگ بود.............بالاخره من هم دیدمش....؟
http://alisalvador.tripod.com/Come_to_me.htm
هرچند این نقاشی تصوری،خیلی بهتر از اون چیزی بود که در واقعیت اتفاق می افتاد ولی خودش بود...خود خودش
http://alisalvador.tripod.com/Come_to_me.htm
هرچند این نقاشی تصوری،خیلی بهتر از اون چیزی بود که در واقعیت اتفاق می افتاد ولی خودش بود...خود خودش
۱۳۸۶ آذر ۱۱, یکشنبه
این روزها باز گرفتار شدم...شاید چند روزی هم نباشم....به هر حال،در این فرصت کم دو تا مطلب رو بگم و برم: ؟
اول این که شش فصل از جلد دوم کتاب آواز درنا رو آماده کردم که لینکش رو اینجا برای علاقمندان می ذارم،دوست داشتم مثل کتاب اول براش یک وبسایت می ساختم ولی فعلا هم وقت ندارم هم بازنویسی کتاب دوم به حدی نرسیده که از نظر من وبسایت بخواد،فکرشو بکنید کتاب دوم قراره 24 فصل باشه و من تازه شش فصل رو در عرض یکسال نوشتم،تازه کتاب سومی هم در کار هست که بر اساس پیش بینی من در حدود بیست و هفت هشت فصل خواهد داشت...حالا من کی برسم همه اینا رو بازنویسی و آماده بکنم خدا می دونه...می ترسم عمرم کفاف نده....امیدی هم که به این ارشاد نیست،می دونم می پرسید چرا منتشرش نمی کنم،بابا به خدا دوساله دنبال این کارم،نمی کنن....هزار جور بهونه الکی می آرن ولی جان کلامشون اینه که نویسنده ایرونی حق نداره چنین تم هایی رو بنویسه...بیشتر نگم که با خودستایی اشتباه گرفته می شه....خلاصه در حال حاضر این شش فصل رو برای علاقندان می ذارم،یه توضیح هم بدم که این متن نهایی نیست،چون با عجله نوشتم احتمالا غلط املایی خواهد داشت،یا یه جاهائیش ممکنه مطلب خوب پرورونده نشده باشه،جلو جلو عذرخواهی می کنم،ولی خب در حدود 95 درصد همین رو ارائه خواهم کرد،از دوستانی که زحمت مطالعه اش رو می کشن تقاضا دارم مثل همیشه با نظرات،انتقادات و پیشنهاداتشون کمک دست من باشن،با تشکر......... ؟
اول این که شش فصل از جلد دوم کتاب آواز درنا رو آماده کردم که لینکش رو اینجا برای علاقمندان می ذارم،دوست داشتم مثل کتاب اول براش یک وبسایت می ساختم ولی فعلا هم وقت ندارم هم بازنویسی کتاب دوم به حدی نرسیده که از نظر من وبسایت بخواد،فکرشو بکنید کتاب دوم قراره 24 فصل باشه و من تازه شش فصل رو در عرض یکسال نوشتم،تازه کتاب سومی هم در کار هست که بر اساس پیش بینی من در حدود بیست و هفت هشت فصل خواهد داشت...حالا من کی برسم همه اینا رو بازنویسی و آماده بکنم خدا می دونه...می ترسم عمرم کفاف نده....امیدی هم که به این ارشاد نیست،می دونم می پرسید چرا منتشرش نمی کنم،بابا به خدا دوساله دنبال این کارم،نمی کنن....هزار جور بهونه الکی می آرن ولی جان کلامشون اینه که نویسنده ایرونی حق نداره چنین تم هایی رو بنویسه...بیشتر نگم که با خودستایی اشتباه گرفته می شه....خلاصه در حال حاضر این شش فصل رو برای علاقندان می ذارم،یه توضیح هم بدم که این متن نهایی نیست،چون با عجله نوشتم احتمالا غلط املایی خواهد داشت،یا یه جاهائیش ممکنه مطلب خوب پرورونده نشده باشه،جلو جلو عذرخواهی می کنم،ولی خب در حدود 95 درصد همین رو ارائه خواهم کرد،از دوستانی که زحمت مطالعه اش رو می کشن تقاضا دارم مثل همیشه با نظرات،انتقادات و پیشنهاداتشون کمک دست من باشن،با تشکر......... ؟
مطلب بعد این که یادآوری می کنم من روی کامنت دونیم هیچ تسلطی ندارم چون جزو سرویس بلاگ اسپات نیست بنابراین هیچ کامنتی رو نمی تونم پاک بکنم،دوستان عزیز لطفا در حین کامنت دادن دقت بیشتری داشته باشن....متشکرم
تازه اضافه شده:راستی لینک وبلاگم در سیصد و شصت رو هم براتون می ذارم تا در این مدتی که نیستم و نمی تونم آپ کنم یه جوری
نبودم جبران شده باشه،فکر کنم هفت هشت تا پست اونجا برای خوندن باشه که برای سرگرم شدن بد نباشه...... ؟
اشتراک در:
پستها (Atom)