۱۳۸۶ خرداد ۲۹, سه‌شنبه

این زلزله هم واسه ما شد مایه خنده....با دوستم نشسته بودیم و فیلم تماشا می کردیم که من حس کردم صندلیم داره تکون می خوره،اول فکر کردم اونه که با پاش داره صندلی مو هل می ده،ولی وقتی چشمم به لامپ آویزی سقف افتاد که واسه خودش تاب می خورد،مطمئن شدم که زلزله است،حالا تو بگی اگه ذره ای ترسیدم؟حتی خودمم بعدش تعجب کردم که چرا اصلا نترسیدم!حالا دوستم متوجه شده می گه:فلانی!زلزله اس ها!...و من با خونسردی در حالی که نگاهم رو از روی صفحه مونیتور بر نمی دارم می گم:می دونم!...دوستم انگاری فکر کرده بود من درست متوجه منظورش نشدم،این بار با هیجان بیشتری حرفشو تکرار کرد و دید نخیر من عین خیالم نیست!فرصت نشد باهام بحث کنه چون زلزله بند اومده بود و بعدش به اصرار دوستم رفتیم بیرون به ملتی که از ترس جونشون ریخته بودن تو کوچه و خیابون و به فک و فامیلشون زنگ می زدن و احوالپرسی می کردن می خندیدیم...ولی خب من بالاخره اولین زلزله عمرم رو تجربه کردم،آخه دفعات قبل که زلزله اومده بود اصلا متوجه نشده بودم و اون قدر هم کم ظرفیت بودم که سریع به دوستام مسیج زدم که آره متوجه شدین زلزله اومده؟
بعد عمری وبلاگ داستانم-همونی که لینکش گوشه بالای همین صفحه سمت راسته-رو آپ کردم،اگه حالشو داشتید یه سری بزنید و اگه نظری داشتید اجازه بدید ما هم بدونیم....هوا گرمه و فعلا حال نوشتن ندارم...یه استخر می خوام آبش خنک باشه و پری های دریایی در اون مشغول به شنا.....چیه؟منظورم که شما ها نبودین که برام قیافه می گیرین!هرچند هر کی دوست داشت می تونه بیاد با من استخر...مهمون من....حالا کی می آد؟هیشکی!می دونستم از هیچ کدومتون بخار بلند نمی شه ولی چه کنم که دست خودم نیست و همیشه بهتون امیدوارم!!(لبخند شیطانی دندون نما!).................. ؟

۱۳۸۶ خرداد ۲۱, دوشنبه

واقعا آدمها توی زندگی دنبال چی هستن؟این همه آدم می آن و می رن همه تقریبا به یک شکل...خیلی هاشون هیچی به دست نمی آرن و خیلی هاشون هم فکر می کنن همه چی به دست آوردن ولی در نهایت پنج سال بعد رفتنشون حتی یه نفر هم اونها رو به یاد نداره....واقعا آدمیزاد دنبال چیه؟آیا صرف این که ازدواج کرد و دو سه تا نسخه از روی خودش ساخت که بعد از خودش این مسیر رو ادامه می دن و جایگزین خودش در زنجیره رسیدن به جاودانگی می شن کفایت می کنه؟کاری که هر حیوونی هم می تونه انجام بده؟نمی دونم...تازه از یه خواب نه چندان دلچسب بعد از ظهربیدار شدم و سرم درد می کنه و این سوال بی جواب آزارم می ده....واقعا برای چی اومدیم و کجا متوقف بشیم که حق مطلب به درستی ادا شده باشه؟

۱۳۸۶ خرداد ۱۸, جمعه

این مطالبی که می خونین رو دیشب(پنجشنبه شب)در خلال بی خوابیم که نمی دونم رو چه حسابی طولانی شد در ذهنم مرور می کردم...جونم براتون بگه من اندر حکمت این یه دفعه اومدن و بعد به همون شکل غیب شدن بازدید کننده های وبلاگم موندم!البته خودم وبلاگ رو مثل یه بوستان فرض می کنم که می تونه مراجعه کننده گذری و یا دائم داشته باشه،ولیکن چون این اتفاق سر بازدید کننده های دائم افتاده باعث شده یه جورایی فکر خیال بزنه به سرم!هرچند من در همه حال کار خودم رو می کنم و ماشالا اون قدر سمجم که وقتی یه چیزی رو بچسبم تقریبا محاله که ولش کنم،ولی بیاید با هم سر گذشت چند تا از این دوستان عزیز یهو تبخیر شده رو مروری بکنیم،فقط اگه یه وقت اسم خودتون رو اینجا دیدین بهتون بر نخوره ها! ؟
پانتی:خب ایشون از اول باهام طی کرده بودن که تو وبلاگ هم آسه بیام و آسه بریم و گاهی یه سوت کوچولو واسه هم بزنیم که آره ما اومده بودیم،ولی الان مدتیه که من صدای سوت ایشون رو نمی شنوم.خیلی شخصی و موجز و پرمعنا می نویسه و شخصا معتاد نوشته هاشم،پانتی خانوم دریاب! ؟
فاتیما:قدیمی ترین خواننده وبلاگ من،استاد در قتل عام وبلاگهای خودش!در دورانی که من دلم بد گرفته بود و دست کم روزی یه پست بیرون می دادم و بعد شب می اومدم کامنت دونیش رو آب و جارو می کردم،سر و کله این دوست عزیزم پیدا شد و در طول این سه سال با این که یه زمونهایی واسه هم مردیم و یه مواقعی هم زدیم به تیپ هم ولی خدا رو شکر تا امروز ارتباط اینترنتی مون ادامه داشته منتها نه به اون ایمیل و چت پی در پی اون موقعهاش،نه به حالا که ما یه تاقار پست می نویسیم ایشون در بهترین حالتش لطف می کنن برامون یه شکلک ارسال می کنن!در هر صورت خاطره اون مکالمه صمیمانه تلفنی رو من به عنوان یادگاری هنوز تو ذهنم از ایشون دارم. ؟
راحله(لاحره) و سحر:بعد فاتیما لاحره قدیمی ترین بود و با این که سنی هم نداشت ولی خیلی پخته و بی پروا حرف می زد(از اون پررو باحالا بود) و جالب این که از اولین وبلاگ نویسهای ایرونی محسوب می شد که از سال 82(یعنی اولین سال راه اندازی وبلاگ فارسی در ایران)وبلاگ می نوشت و حتی داشت یه داستان می نوشت که حیف ناتموم گذاشتش،باهم خوب جفت و جور شده بودیم،اغلب از طریق چت و بعد ها مسیج از حالش با خبر می شدم بعد یهو یه ماه غیبش زد و به هیچ آف و مسیجی جواب نداد،خلاصه وقتی با بقیه بچه اون قدر بهش پیله کردیم تا بیاد بگه چی شده که دیگه نمی نویسه،یه پست نهایی نوشت و دکون وبلاگش رو برای همیشه بست و بعد مدتی هم فهمیدم سیم کارتش رو واگذار کرده و خلاصه به کلی از روی صفحه رادار محو شد!سحر دوست صمیمیش که در خلال همین غیب شدنهای لاحره باهاش آشنا شدم هم یه جورایی در عین خجالت و انزوا طلبی خیلی شیرین بیان بود ولیکن اون هم یه دفعه بعد از لاحره دست به غیبتی کبرا زد،البته باید اعتراف کنم من هم بر اساس یه عادت کودکانه ای که دارم وقتی سحر شروع کرد به سر نزدن من هم تلافی کردم،ولیکن از یابنده تقاضا می شود این دو را به آدرس صندوق پستی میل فرمایند و مژدگانی قابل توجهی دریافت نمایند! ؟
مریم و ریحانه:این دو نفر به فاصله کمی تو وبلاگم ظاهر شدن و بعدا معلوم شد باهم دوستن،مریم یه جورایی جدی و شخصی می نوشت و چهارچوب فکریش سنتی بود که من می پسندیدم،ضمنا رک بود و تعارفی با کسی نداشت و با این که خیلی کم تونستم بشناسمش ولی حس کردم انزوا طلبه که این تیپ شخصیتها جذبم می کنن،متنهای خوب و با جزئیاتی می نوشت و ما مشتری پر و پا قرص وبلاگش بودیم بعد یه مرتبه با یه عکس سبز رنگ از دنیای مجازی خداحافظی کرد و جماعتی رو داغدار نوشته هاش...ریحانه کمتر از مریم می نوشت و نوشته های اون حالت خاطره نویسی داشت(که تم مورد علاقه منه)همراه با پس زمینه ای از بیان شیطنتها و احساسات دخترونه و بنابراین به دکون ایشون هم زیاد سر می زدیم،ولیکن ایشون هم نمی دونم تحت تاثیر اقدام انتحاری مریم بود یا نه که یهو وبلاگش رو رها کرد(هرچند امیدوارم مثل هاچ بعد 60 قسمت دوباره وبلاگش بتونه پیداش بکنه)و در حال حاضر یه چند وقت یه باری تو چت یه سرکی می کشه که نگرانم اون هم قطع بشه! ؟
مهدی:به قول خودم سید!تنها پسر تو وبلاگم،رک و بی پروا و تند و تیز و هیجانی می نوشت،جالبه که زمینه دوستیمون با یه جر و بحث شروع شد ولی بعد با هم خیلی دوست شدیم،با بیان بی تکلفش حال می کردم و بنابراین همیشه به وبلاگش سر می زدم،ولی نمی دونم چی شد بعد یه سفری که به مناطق جنگی رفت دچار چه دگرگونی ناشناخته ای شد که بلاگش رو نابود کرد و فعلا هم که مفقود الاثره!سید جون اگه صدای منو می شنوی التماس دعا داریم! ؟
ژینوس:خیلی کم باهاش در ارتباط بودم،از طریق لاحره و کامنت باحالی که براش گذاشته بود و کنجکاویم رو تحریک کرد باهاش آشنا شدم،غمگین و شخصی می نوشت،اون هم مثل سید یهو وبلاگش رو نابود کرد و دیگه خبری ازش نشد. ؟
عسلی و دلدار:خوشبختانه این دو عزیز که بعدا فهمیدم دخترخاله هستن هنوز کم و بیش بهم یه سری می زنن و اولی درگیر کنکوره و دیگری از اولش گفت که زیاد اهل آفتابی شدن نیست،نوشته های عسلی رو به خاطر توصیف دخترونه قشنگی که از دنیای اطراف خودش با ذکر جزئیات و احساساتش داره خیلی دوست دارم،خاطره نویس خوبیه،حاضرم خاطراتش رو یه جا بخرم!یه زمانی جالب بود از لحاظ ذهنی با هم اینترلاک داشتیم و بارها بدون هماهنگی قبلی در یک زمان وارد نت می شدیم،الان مدتیه به خاطر امتحانات و آماده شدنش واسه کنکور کمتر می بینمش ولی امیدوارم سه هفته دیگه خنده به لب و با خبر خوش پیداش بشه،برای موفقیتش دعا می کنم.دلدار هم خیلی لطیف می نویسه ولی کم،همین جا تشویقشون می کنیم بلکه موثر بیفته. ؟
مهرناز:نمی دونم من اولین بار رفتم تو وبلاگ ایشون،یا ایشون اومدن اینجا،خیلی شخصی می نویسه و انزوا طلبه،جالبه که بعد ها فهمیدم ما یه زمانی هم محل و به نوعی همسایه بودیم!کم حرفه و در حال حاضر هم که یه پروژه خارج از کشور داره و خب از اونجا که پای هر ایرونی به خارج برسه دیگه پشت سرش رو نگاه نمی کنه نگرانم که ایشون هم همین سناریو رو اجرا کنن! ؟
هیرودیا:تو کتابم یه شخصیت دارم به اسم لیلا که لقبش بمب محله اس،موقعی که خلقش می کردم از اونجا که لیلای قصه من بسیار فعال و پر انرژی و شاد و خوش صحبت بود،و از طرفی به برکت جمهوری اسلامی دخترای ما بنده های خدا نه جرئت می کنن حرف بزنن و نه بخندن،نگران بودم که چنین شخصیتی مصنوعی و حتی آرمانی جلوه کنه ولی آشنایی با هیرودیا( که به نظر من به جای هرودیس باید دختر هرکول می شد)خیالم رو از هر جهت راحت کرد،اگه من ادعام می شه که یه رمان سه جلدی نوشتم که جلد اولش پونصد شیشصد صفحه اش،این عزیز هر پستش دست کمی از یه رمان نداره و من شخصا تا به حال ندیدم کسی بتونه یه جا این قدر مطالب گوناگون رو گردآوری بکنه،هیرودیا تو باید خبرنگار بشی،ببین کی گفتم،حیفه مثل من سر از خازن و مقاومت و سلف در بیاری،به خدا حیفه!هرچند ایشون رو هر از چندگاهی از طریق چت یا مسیج ملاقات می کنیم و جا داره از تماسهای پرمهر و پر ملاتشون(چشمک) که هر دفعه بنده رو شرمنده کردن یه تشکر ویژه بکنم،ولی این بمب انرژی هم مدتیه کم سر و صداس،دلیلش هم فعلا نامشخصه،فقط امیدوارم خاموش نشه که من قصد داشتم ایشون رو به عنوان جانشین خورشید به کهکشان راه شیری معرفی کنم............ ؟

خب این تنها نمونه هایی بود از دوستانی که افتخار آشنایی شون رو داشتیم و یهو ما رو تنها گذاشتن و در واقع باعث شده یاد روزهای اول راه اندازی وبلاگم بیفتم که اسمش رو گذاشته بودم دنیای سامورایی تنها...آقا جان تنها اومدیم،تنهام می ریم،غیر از اینه؟
پی نوشت:یه وقت تعارف نکنید ها،اگه می خواید بگید فرهاد خیلی لوس و بی مزه ای یا هر اظهار لطف دیگه ای از همین جا اجازه شو بهتون می دم،تشویق که تو کارتون نیست،هرچند بر اساس یه تجربه شخصی می دونم که اگه می خوای به کنه حرف یه دختر پی ببری جلوی حرفهاش یه گیت نور بذار!(یعنی وارونگر) ؟

۱۳۸۶ خرداد ۱۱, جمعه

بله،همون طور که از تیتر این پست پیداست می خوام بگم تو سالهای گذشته،روز دهم خرداد کجا بودم و چیکار می کردم،خب…ازم نپرسید چطوری این کار رو می کنم،فقط،خدا رو شکر می کنم که هنوز هفتاد سالم نشده وگرنه این پست چقدر طولانی و احتمالا خسته کننده می شد،حالا هم نمی دونم واقعا چند تا از شما تا آخرشو می خونه ولی خب خودم که از یادآوریش لذت می برم حتی از تلخ ترینش،این یه جمله رو هم بگم و برم سر روایت گذشته ها اون هم این که به نظر من خاطره تلخ به اون معنا وجود نداره،هرچند تلخی بعضی وقایع تا سالها باقی می مونه ولیکن این ما هستیم که می تونیم با عوض کردن دیدگاهمون،در همون خاطره تلخ کلی نکات آموزنده ببینیم و ازش نه به نیکی ولی به تلخی هم یاد نکنیم….یه صلوات محمدی پسند ختم کنید لطفا! ؟
ده خرداد 85:در راه دوبی بودم با یکی از دوستانم،آغازی بود بر یه سفر سه چهار روزه پرخاطره که هنوزم که هنوزه با یادآوریش می خندیم و یادش به خیر می گیم،از خراب شدن هواپیما در موقع بلند شدن از باند گرفته تا تور سافاری که من داشتم از زور تکون ماشین از دست می رفتم،تا خیمه و جشن رقص عربی،تور واید وادی(پارک آبی)،گشت و گذار در سیتی سنتر و کارفور و مراکز خرید و گل گشت زدن در دیسکوها همه و همه گوشه ای از خاطراتی بود که به ثبت رسید. ؟
ده خرداد 84:در حال گذروندن ماموریت یازده روزه ام در مینو دشت گرگان بودم،کارم این بود که هر روز صبح ساعت شیش پاشم و به کار سه گروه اجرایی در طول یه خط فشار قوی نظارت کنم تا بعد از ظهر…روزهای نسبتا خسته کننده ای بود ولی خوش گذشت،کلی فیلم و عکس از مناظر بکر و سر سبز اونجا گرفتم،یه حشره ای هم که هرگز نفهمیدم چی بود،مچ دست چپم رو گزید طوری که اندازه دستهای پاپای(همون ملوان زبل خودمون)باد کرد.در روز ده خرداد جلسه ای در برق گرگان داشتیم با مدیر عامل سیاس و چرب زبون یکی از پیمانکارها و البته مدیر عامل برق گرگان،ناهار هم که خودم رو تلپ کردم،برگشتنی مدیر عامل شرکت پیمانکار با این که تو جلسه حسابی به هیکل هم تقوط کرده بودیم برام تا مینو دشت رو ماشین دربستی گرفت و کرایه ام رو هم حساب کرد.هم سفر یه راننده سبزه لاغر معتاد شکل با یه پراید مشکی بودم که تا خود مقصد تموم اسرار زندگی شو واسم گفت.شب وقتی خوابیده بودم،خواب و نیمه خواب مادرم رو دیدم که اومده بالا سرم و داره آروم صدام می کنه،ولی وقتی ازجا پریدم و نیم خیز شدم خودم بودم و اتاق تاریک و خالی هتل استقلال مینو دشت. ؟
ده خرداد 83:روزی که منحنی تنش های وارد شده به من قشنگ یه موج سینوسی رو طی کرد،از قعر نا امیدی تا اوج امیدواری و بر عکس.آرزو بهم زنگ زد.آخرین گفتگوی ما تا به امروز.همه چی اتفاقی رخ داد،بعد صحبت ناموفقی که در 12 فروردین اون سال باهاش داشتم و سپری کردن ایامی سخت با مشغله های شدید فکری،و البته بعد تولد غیابی که براش در دهم اردیبهشت گرفتم(و این شد یکی از رسوم زندگیم که تا امروز جدای از هر چی که بینمون گذشته دارم تکرارش می کنم)،تلنگر یکی از دوستان باعث شد به صرافت بیفتم که کارم رو باهاش یک سره کنم،رک و پوست کنده ازش بپرسم باهام ازدواج می کنه یا نه؟….تا ابد اون دوست یاهو مسنجریم رو-سحر-که قبول کرد از جانب من به آرزو پیغام بده دعا می کنم،خدا می دونه وقتی برام آف گذاشت و تبریک گویان خبر داد که اون گفته بهت زنگ می زنه تا لحظه ای کهع زنگ زد من چه ساعتهای پر تلاطمی رو تجربه کردم،هرچند اون گفتگو سرانجام خوشی نداشت،زودتر از اون که من بگم می خوام درباره ازدواج باهات حرف بزنم اون گفت که نامزد کردم و به زودی می رم،و خب خداحافظی تلخی داشتیم همراه با آرزوهای خوشی که من براش داشتم و اعتراف به چیزی که قرار بود بهش بگم و دیگه تعریف کردنش لطفی نداشت،اون خواهش کرد که مکالمه رو تموم کنیم و تا امروز اون ازدواج نکرده و من هم به اون اصراری نکردم. ؟
ده خرداد 82:پکر بودم چون تو کارم گاف کرده و یه سفارش خرید رو اشتباه داده بودم،البته در اون دوران حواسم پی نوشتن کتابم بود و همین باعث می شد در حین کار تمرکز نداشته باشم،از یه دختر جوون هم که همکارم بود خوشم اومده بود و به برکت این موهبت تا دلت بخواد تو کارم سوتی می دادم،دختر خوبی بود و به همون اندازه کله شق و غیر منطقی،آخرش دعوامون شد و خب شروعش همون روز بود وقتی من رفتم سر میزش و چون داشت با تلفن صحبت می کرد گفتم مزاحمش نشم و خودم مدارک رو از روی میزش بردارم که یهو گوشی رو کشید تو سینه اش و بهم خیره شد،گفتم:چیه؟فکر می کنی یواشکی به حرفهات گوش می کنم؟خندید و گفت:زیاد مطمئن نیستم!...همون حرف ساده خیلی بهم برخورد،بهش هم گفتم و اون هرگز عذرخواهی نکرد،یادمه بعد از ساعت کاری برای تمدد اعصاب رفتم پارک ملت،روی نیمکتی که جنب مجسمه یه مادر و نوزاده نشستم و به دریاچه مصنوعی و قایقهای پایی چشم دوختم،جایی که نسترن کتابم با نامزدش بهنام آشنا می شه…. ؟
ده خرداد 81:شروع جام جهانی 2002 بود و شکست عجیب فرانسه قهرمان دوره قبل در برابر سنگال…تا بازی تموم شد رفتم سر قرار با دوست دخترم-تنها دوست دخترواقعی که تا به حال داشتم-به تازگی عزادار پدرش شده و مشکی پوشیده بود،پارک پردیسان قرار داشتیم،دو نفری رفتیم وسط تپه ها روی یه تخته سنگ کنار هم نشستیم و اون نقاشی های رو که مربوط به دورانی می شد که در یه مدرسه معلم نقاشی بود و همه به تاریخ 23 اسفند 79 نشونم داد و من هم مجسمه سفالی کوچکی که یه پیرمرد بود که پریده یه پیرزن رو روی نیمکت ببوسه بهش هدیه دادم. ؟
ده خرداد 80:اون سال هم دهم پنجشنبه بود و من برای خرید بازی کامپیوتری رفته بودم بازار تجریش.تصادفا یکی از دخترای همکار رو با چه تیپی دیدم و خودم رو زدم به نفهمی،اون هم همین کار رو کرد،شتر دیدی ندیدی!اون روزها کنسول دریم کست تازه اومده و من در فکر خریدش بودم و از هر جایی آمار قیمتش رو می گرفتم.وقتی برگشتم خونه ساعتها پای رمان امیلی بودم و دنبای رویا گونه و لطیف و زیبایی که لوسی مونت گومری نزدیک به یه قرن پیش در ذهنش خلق کرده بود.شب خبر رسید مادر بزرگم سکته کرده،با مادرم رفتیم سر وقتش و همراه دو تا از خاله ها بردیمش بیمارستان امیر اعلم بستریش کردیم،ماشالا هزار ماشالا با این که زنی 84 ساله بود ولی سرحال بود،یادمه تو سالن پذیرش روی برانکار به هوش اومده بود و می خواست برگرده خونه،من هم برای این که سر شو گرم کنم،هر ده دقیقه می گفتم:مامان بزرگ،وقت نماز صبحه!و اون بنده خدا مهر رو ازم می گرفت و همون طور دراز کش نمازشو می خوند و چند دقیقه بعد که حوصله اش سر می رفت و می خواست پاشه(و اجازه حرکت نداشت)می گفتم:مامان بزرگ وقت نماز عصره!و اون بنده خدا باور می کرد و باز مشغول نماز می شد.تو اون یک ساعتی که در انتظار بستری کردنش بودیم شاید مادر بزرگم سی چهل رکعت نماز خوند.خدا رحمتش کنه،دو سال بعد و باز هم سر نماز از دنیا رفت. ؟
ده خرداد 79:برای دیدن دوستم رفته بودم محل کارش در ناصر خسرو،ساختمون دارایی کل.خیلی ازم پذیرایی شد و بعد رفتیم از تعاونی اونجا من فیلم ویدئوی ارزون قیمت گرفتم و آخرش هم نتونستم جلو خودم رو بگیرم و یه سر رفتیم توپ خونه و من 4 تا بازی کامپیوتری خریدم و واسه خودم عجیب بود که چرا این همه پول تو جیبمه!نگو پولی رو که بابای بنده خدام داده بود تا براش سی دی راهنمای اکسس رو بخرم ناخواسته خرج کرده بودم!حالا چیرفتم خونه می بینم بازی رو دستگاهم نمی آد!شبش رفتم کلوپ سر کوچه و بازی ها رو فروختم! ؟
ده خرداد 78:بدون هیچ مطالعه ای رفتم سر امتحان آزمایشگاه حرارت،برگه رو با هر چرت و پرتی به ذهنم رسید پر کردم و دمش گرم استادمون آقای جوادی،که بنده خدا دست چپش فقط انگشت شست داشت،بهم فرمول ها رو گفت،وگرنه صفر می شدم!پشتش با عجله و تو گرمای کشنده ساعت دو بعد از ظهر رفتم امیرآباد آزمایشگاه مدار منطقی،خسته و عرق کرده رسیدم و دیدم در بسته است و استاد اعلامیه زده که جلسه آخر هیفدهم!یه سر رفتم مرکز کامپیوتر از یه دختر نو ژست بی ریخت ده دقیقه وقت خواستم تا ایمیلهام رو چک کنم.چیزی نیومده بود.شب با بچه رفته بودیم در خونه یکی از رفقا تا چند تا بازی بگیریم،از ترس این که نگهبان در رو ببنده،کلید ورودی مجتمع رو ازش گرفتیم ولی وقتی برگشتیم دیدیم نگهبان خوابش برده و فراموش کرده در رو قفل کنه….. ؟
ده خرداد77:استاد ترمودینامیک که هفت جلسه رو نیومد،ازمون امتحان میان ترم گرفت و گفت دو هفته دیگه ازتون پایان ترم می گیرم.من که طبق معمول هیچی نخونده بودم،دمش گرم دوستم مجید که یواشکی حل المسائل روز از زیر میز بهم رسوند،آخه استاد گشاد زورش اومده بود خارج از مسائل کتاب سوال بده و البته دستش درد نکنه،وگرنه همون دو تا سوال رو هم نمی تونستم جواب بدم! ؟
ده خرداد 76:خوشحال و خندون،ورجه وورجه کنون برمی گشتم خونه چون ترم تموم شده بود و فقط امتحانا مونده بود و پشتش یه تابستون دوست داشتنی در راه بود.عصری اون دختری که از هفته دوم فروردین 75 فقط باهام تلفنی حرف می زد زنگ زد و سوال شیمی داشت،بلد نبودم،ولی گفتم از مادرم می پرسم و جوابشو بهت می دم،ولی اون دیگه اون روز تماس نگرفت.آخرین باری که با هم تلفنی حرف زدیم اواخر خرداد 83 و کمی بعد از اون خاطره تلخ ده خرداد همون سال بود و اون دختره حالا 25 سالش بود. ؟

و… ؟
و..؟
و؟
ده خرداد 70:وسط امتحانای ثلث سوم اول دبیرستانم بودم و پنج روز به خاطر ارتحال امام بهمون تعطیلی خورده بود،پشت خونه تفتفو-دوست آرزو-با دوستانم بودم که اون همراه خانواده سوار بر ماشین عبور کرد و از پنجره عقب بهم خیره شد و من هم در جواب تو باغچه تف کردم تا به خیال خودم تلافی اون تفی که یه هفته پیش سمتم پرت کرده بود رو در آورده باشم.تفتفو حالا یه خانوم 27 ساله اس،فوق لیسانس گرفته و پدرش تیرماه پارسال فوت کرد. ؟

۱۳۸۶ خرداد ۴, جمعه

امروز بعد از ظهر پای ماهواره نشسته بودم و همراه مادرم یه فیلم از وحدت-کمدین زمان شاه-روتماشا می کردیم...یه جای فیلم بود که وحدت به پیشنهاد دوستش می ره کاباره چون با زنش مشکلی پیدا کرده بوده و می خواسته مثلا هوایی عوض کنه اون وقت مدام زن رقاصه رو شکل زنش می دیده...مادرم با دیدن این صحنه یه جوری که منو به فکر فرو برد گفت:وای نگاه کن چقدر زنشو دوست داره!......یادم اومد من هم زمانی،هرجا می رفتم و هر دختری رو می دیدم،حس می کردم شکل آرزوئه....راستش اون قدر روی این مسئله فکر کردم و اون قدر ازش گذشته که الان واقعا خودم هم نمی دونم آیا واقعا آرزو رو دوست داشتم یا این جوری تصور می کردم؟
حیف آدمها هرگز نمی تونن به اون خوبی که در ذهنشون تجسم می کنن باشن و این حسرت تا آخر عمر با آدم باقی می مونه.......... ؟

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۹, شنبه

دلیل خاصی نداره که نمی آم آپ کنم،نه دلسرد شدم،نه با کمبود مطلب مواجه شدم،نه خدای نکرده مزدوج شدم،و نه هر چیز دیگه ای که احتمالا به ذهنتون برسه،همین جوری یه دفعه ای کم حرف شدم،یه وقت دیدید چند روز دیگه دوباره فند پر حرفیم باز شد… ؟
این روزها اتفاقات جالبی می افته که جای نوشتن داره،ولیکن به قول یکی از بچه ها،فقط درد من نیست و بدون شک هر یک از شما در طول روز باهاش مواجه می شید،بنابراین به خودم می گم فلانی،با نوشتن یه مطلب کلیشه ای نیفتی تو سیر تکرر!؟
مثلا همین چند روز پیش،جونم براتون بگه،ما یه غلطی کردیم،شیطون گولمون زد(ولی اطمینان می دم که دست به هیچ جامون نزد!)رفتیم ماشین نو گرفتیم،از اون به بعد مرتب مشمول لطف دیگران قرار می گیریم،یه بار می آم می بینم بغلشو خط انداختن،یه بار دیگه می بینم پنچرش کردن،یه بار هم از دور که دارم نزدیک می شم نظرمو یه لکه درشت صورتی رنگ به خودش جلب می کنه،از خودم می پرسم چی می تونه باشه؟فضله پرنده که صورتی نیست خدایا،پس چیه؟خلاصه به ماشین که می رسم می بینم یه عزیزی که بی ادبیه اگه بگم تو ذهنم چه دعاهایی برای خواهر و مادرش کردم برداشته یه من آدامس اندازه لنگه دمپایی چسبونده رو کاپوت ماشینم!نمی دونم دهن یارو اندازه غار بوده؟این همه آدامس رو چطوری تپونده بوده تو دهنش؟
خلاصه که هر دم از این باغ بری می رسد…از اونجایی هم که خیلی کم تحمل تشریف دارم،زرتی می رم این اتفاقات رو تعریف می کنم و بهونه می شه برای اطرافیانم که سر به سرم بذارن،از جمله که رئیسم هر وقت می آد تو اتاق می گه آقای مهندس ماشین شما س بهش کوبیدن؟اون قدر اینو گفتن که برام عادی شده،جوری که یه بار هم که راست می گفتن تا خودم نرفتم ببینم،اون هم بعد از کلی قسم و آیه که مخبر برام ردیف کرد،باورم نشد…یه بنده خدایی حالا نمی دونم چه جوری با وجود اون همه جا اومده بود پارک کنه،زده بود آینه بغل ما رو شکونده بود،خلاصه رفتم سراغش،اصرار می کنه که بهش نیم ساعت وقت بدم تا بره پدرشو که عمل جراحی قلب باز داشته و همین بیمارستان سر کوچه بستریه و قراره ترخیص بشه رو بیاره بعد باهام تسویه حساب کنه،خب چی می تونستم بهش بگم؟گفتم برو!طرف اطمینان داد که حاضره خسارتمو بده،ما هم رو این حساب زنگ زدیم و پرسیدیم آینه بغل پراید چنده؟گفتن هشت تومن با نصبش ده تومن…خوشحال از این که مبلغش چیزی نمی شه منتظر شدم یارو برگرده،خلاصه بعد یه ساعت دیدم با یه پیرمرد لاغر باند پیچی شده که هموبگ(کیسه ای که برای جمع کردن خونابه به بیماری که عمل کرده باشه وصل می کنن)بهش آویزونه اومده و پیرمرده با یه دقتی مشغول وارسی کردن محل شکستگی آینه مه،همون لحظه به خودم گفتم یارو از اون خسیسهاست!همین جور هم شد،هنوز نیومده می گه آره،تو کلاهبرداری!آینه ات از قبل شکسته بوده می خوای از پسرم پول آینه سالم بگیری!من خودم فنیم!به من نمی تونی کلک بزنی!!……خنده ام گرفته بود،می خواستم بگم تویی که عمل جراحی قلب باز کردی،خودت هم می گی دکتر ماندگار معروف عملت کرده که دستمزدش نجومیه،یه هفته هم که تو بیمارستان خصوصی بستری بودی،حالا به خاطر ده تومن،به من اتهام می زنی….سرتونو درد نیارم،دیدم اگه سفت نگیرم،یارو یه پولی هم به خاطر معطل شدن پسرش ازم می گیره،گفتم :زنگ بزنیم افسر بیاد،ظاهرا ما زبون همدیگه رو نمی فهمیم!تا اسم افسر اومد نرم شد و غر غر کنان رفت نشست داخل ماشین پسرش،پسره هم اومد آینه مو باز کرد و قول داد فردا صحیح و سالم برام بیاردش که آورد،خدا می دونه من به جز شماره موبایل هیچ چیز اضافه تری(گواهی نامه یا کارت شناسایی)ازش گرو نگرفتم،اینا رو هم نمی گم که برام هورا بکشید،می خوام بیشتر روی حرکت اون پیرمرده تمرکز کنید،واقعا مردم چرا این جوری شدن؟
بگذریم،من که این تصادف رو بهونه کردم تا بیام تو یه اتاق دیگه که به ماشینم مشرفه و رئیسم هم تو اون اتاق نیست مستقر بشم،هواشم خوب و منظره اش چشم نوازه،جون می ده اونجا بدون هیچ استرسی کار کنی…هرچند فعلا میز ندارم،کامپیوترم هم مونده اتاق قبلی،عوضش آرامش دارم…جای همه تون خالی دوستان! ؟
بی ربط:شیش سال پیش ما چهار تا جوون مجرد بودیم تو یه رستوران،دور یه میز گرد نشستیم و شرط بستیم سر این که کی از همه دیرتر زن می گیره،من با اطمینان گفتم من برنده می شم!و خب،به یه سال نکشیده دو نفر از اون چهارتا قمصور شدن،مونده نفر سوم که اون هم از چند وقت پیش دلش پیش یه دختر اصفهانی گیر کرده و به خاطرش هر آخر هفته داره می ره اصفهان،چند وقت پیش که دوباره دور هم جمع شده بودیم بحث همین موضوع شد و من گفتم:خدا وکیلی هر کدوم از شما که عشق زد به سرش تو زی زی بودن زد رو دست قبلی!تو این فکرم که من به عنوان آخرین بازمانده از این گروه دیگه باید چه کاری بکنم تا در زی زی بودن از این دوستمون- که کشت یارش می شدی نمی تونستی از خونه بکشیش برون،حالا آقا هر هفته داره می کوبه می ره اصفهان!!-پیشی بگیرم؟لابد من باید با یه اسکیمو نامزد کنم که به خاطرش هر هفته پاشم برم قطب جنوب؟؟

۱۳۸۶ اردیبهشت ۲۰, پنجشنبه

نمی دونم کی اون روز از راه می رسه که تظاهر،از فرهنگ ایرونیها حذف بشه؟
از اون روزهاس که اگه حوصله داشتم،چنان پست انتقادی تندی می نوشتم و همه چی رو به گند می کشیدم که از فرداش بیام در این وبلاگ رو ببندم!یه زمانی خیلی برای نوشتن این جور تمها حوصله و شاید به تعبیری انگیزه داشتم...به هر حال این بار می خوام حسابی غز بزنم،بنابراین توصیه می کنم اگه اعصابتون خط خطیه،این متن رو نخونید،متشکرم! ؟

یک) اول صبح در رو باز می کنی،چشمت می افته تو چشم همسایه،وامی سی چند کلوم باهاش صحبت کنی،می بینی تا نشسته داره از خودش و خاندانش تعریف می کنه،فقط کم مونده بگه ما افتخار دادیم ما تحتمون رو روی این زمین خاکی گذاشتیم!...ازش خدا حافظی می کنی می شینی تو تاکسی،راننده داره درد دل می کنه،به خیالت می شینی یه کمی به حرفاش گوش می دی بلکه هم دردی کرده باشی،به جمله سوم نرسیده،شروع می کنه از خودش تعریف کردن،می رسی سرکار،هنوز کارت رو شروع نکردی در باز می شه و فلان خانوم حراف همکارت می آد تو و هنوز سلام و احوالپرسی نکرده یه طومار در وصف کمالات امیر الاغش(جدیدا همه یه امیر گذاشتن اول اسم بچه هاشون!)تحویلت می ده،اصلا نمی پرسه برات جالبه بشنوی یا نه،سر ناهار باز همین جور،تو مسیر برگشت باز همین جور،خسته کوفته می رسی خونه می بینی فک و فامیل ریختن تو خونه ات،به رسم ادب می شینی کنارشون،می بینی بازهم تعریف،فیس، افاده،تفرعن!ماشالا ژستها هم که همه یه جور،یه حالت اکراه انگاری ماتحتشونو آوردی گذاشتی جلو بینی شون! ؟

دو) آقا برنامه می سازن برای نقد بررسی عملکرد فلان ارگان اجرایی،تنها کاری که تو اون برنامه انجام نمی شه نقد کردن گنده کاریهای اون ارگانه!مجری برنامه بعد از این که با یه کیلومتر عناوین سرتیپ سردار سوسمار سمسار دکتر خلبان غواص قواد رو معرفی می کنه همون اول بسم الله می گه:البته می دونیم که ایشون و دست اندر کارانشون شبانه روز مخلصانه زحمت می کشن ولیکن مشکلات بسیار کوچکی وجود داره که اون هم به امید خدا حل شدنیه....د الاغ!اگه مشکلات کوچیکن و حل شدنی،مرض داشتی وقت مردم رو بگیری و این پشمالوی گامبو که از هیچی هم خبر نداره قربونش برم-و ای کاش داروین زنده بود تا حلقه مفقود تکاملیش رو به عینه ببینه!- رو دعوت کنی،حال تماشاچی رو به هم بزنی بس که از ...اش بالا و پایین می ری و تعریف و تمجید می کنی و اون هم با لبخند ایکبیری حال بهم زنش تشکر کنه و در واقع انگشت شست نشون بده به تماشاچی...آقا جان شازده پروریم!بالا بریم پایین بیایم هستیم،روز به روز هم داره بدتر می شه،اگه زمان شاه فقط یه شاه بود که ملت از....اش بالا و پایین می رفتن،خدا رو صد هزار مرتبه شکر،به حول و قوه الهی الان هر ننه قمری واسه خودش یه پادشاهه! ؟

سه) نمی دونم چند ساله دارم این مسیر همت غرب به شرق رو می رم،ولی یه چیزی رو شک ندارم،اون هم اینه که هر روزی که این دوستان طرح روان سازی ترافیک تشریف مبارک داشته باشن من شیرین نیم ساعت دیرتر می رسم،حالا روان سازی بخوره تو سرش،ملت رو علاف کرده چون می بینه کمی اون طرف تر یه دختر باریک قلمی با وضعی که اسلام رو در خطر می اندازه داره تردد می کنه و یهو بدو،همچین انگار بهش گفتن مادرت لخت از پنجره افتاده تو خیابون اگه دیر برسی بردنش،می ره سمتش و اون همه ماشین در هم گره خورده رو به امون خدا رها می کنه،یکی نیست بهش بگه تو رو سننه؟تو مگه دختر خودت چطوری می گرده؟مگه اون همه سگ پاچه گیری که تو جامعه ول کردن در انجام وظایفشون کوتاهی کردن که تو خودت رو قاطی می کنی؟حالا این وسط ...بازی روزنامه ایران جای شنیدن که سهله شا...دن داره که گفته این مانکنها پول می گیرن تا تو جامعه فساد رو ترویج بدن!اینو بذارید کنار خبری که دیروز از تلویزیون پخش شد و گفتن چهارده میلیارد تومن بودجه مملکت رو خرج این امثال این سگهای هار کردن!آخه فلان فلان شده ها،چرا آدمو مجبور می کنید که به مادرتون فحش بده؟این چه دروغهاییه که تحویل مردم می دید؟کدوم اوشکول منگولی اون قدر بیکاره که به این همه دختر مانتو کوتاه بزک کرده پول داده باشه که به قول شما بیان تو خیابونها قر بدن و اسلام رو به خطر بندازن به جز خودتون؟چرا نمی گید در یه دوره ای چون می خواستید از فروش مانتوی کوتاه و این جور البسه پول به جیب بزنید،راشو باز گذاشتید،حالا یه گروه دیگه اومدن می خوان یه سری لباس دلقکی دیگه رو بکنن تن ملت و مردم رو بچاپن،می بینن کسی استقبال نمی کنه به زور دگنک و به اسم حفاظت از عفت عمومی می آن سلیقه شونو به آدم حقنه می کنن!همه چیز تو این مملکت سر پوله!کدوم عفت؟کدوم مبارزه با تهاجم فرهنگی؟واسه کی این وسط معرکه گرفتید ؟

خب،اگه بخواد همین جوری پبش بره حکمم اگه اعدام نباشه،با یه درجه تخفیف به جرم تشویش اذهان و نشر اکاذیب افتادن تو سیاهچالهاییه که معلوم نیست سر و تهش کجاست،پس خودم تعطیل کنم این غر زدنها مو،این روزها اگه نمی نویسم بخشیش به این خاطره که از این جور مطالب کفر آمیز ذهنم رو پر کرده،به قول آقایون باید برسم حضور یکی از شیوخ ارشاد بشم،تا از این به بعد فقط بیام به به و چه چه کنم و در وصف زیبایی های زندگی گلواژه بسرایم....رفتیم دوستان،رفتیم،شنا ایشالا روز بهتری داشته باشید و اعصابتون مثل من خط خطی نباشه،حرفهای من رو هم چندان جدی نگیرید،عصبانی بودم یه چیزی گفتم،حالا کی با من می آد نمایشگاه کتاب؟