۱۳۸۵ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

خب معمولا این موقعها هر وبلاگ نویسی می آد و پست آخر سالش رو می نویسه و این که سالی که گذشت چه جوری بوده و این حرفها...هرچند خیلی تکراریه ولی من فکر می کنم بعضی تکرار کردنها هست که آدم ازش خسته نمی شه و در واقع حس نوستالژيکش اون قدر شیرینه که از تجربه کردنش سیر نمی شی...خب من اگه بخوام در مورد سالی که گذشت حرف بزنم،در یک کلام می تونم بگم در عمرم سال به این خوبی نداشتم.از هر نظر برام خوب بود و الان که بهش فکر می کنم می بینم هیچ موردی نبوده که بخوام به خاطرش گله مند باشم...از لحاظ اقتصادی سال موفقی بود و یه ماشین نو خریدم و کامپیوترم رو آپ گرید کردم،از لحاظ تفریحاتی هم که یه مسافرت به دوبی و باکو داشتم، دوستای وبلاگی خوبی پیدا کردم که یکی شون انگار از داخل کتابم بیرون اومده و جون گرفته،در روابطم با جنس مخالف سال بسیار موفقی رو گذروندم،هیچ سالی باندازه امسال از روابطم احساس خرسندی نکرده بودم،می شه گفت در زمینه شناخت جنس مخالف به دیدگاه جدیدی رسیدم که یقینا برام سودبخش خواهد بود،سوگواری احساسیم هم امسال تموم شد،حالا دیگه هر وقت به آرزو فکر می کنم دلم از حرارتی زندگی بخش آکنده می شه،دیگه هرگز با به یاد آوردن اون غصه نخواهم خورد،اون جاش تو قلبمه تا ابد....اعتماد به نفسم هم تقویت شد،احساس می کنم قادر به انجام هر کاری هستم،البته شاید مغرور و خودپسند شده باشم،اما خب معمولا چنین عوارضی بعد از یه دوره طولانی ناامیدی طبیعیه و فکر می کنم با کمی مراقبت و هوشیاری برطرف بشه،باید بیشتر حواسم به رفتارم باشه که آزار دهنده نباشه..........دیگه.....دیگه این که خوشحالم از این که سالمم،شادم،موفقم و بیشتر از همه سایه پدر و مادرم همچنان بالا سرمه،سعی می کنم تا زمانی که مقرر هست این گونه باشه بهترین استفاده رو از این امتیاز ببرم،فکر می کنم قبلا یه برا گفته باشم ولی دوست دارم باز هم بگم که خونواده ارزشمندترین گنجینه هر آدمیه،اینو الان بیشتر از هر زمان دیگری می فهمم. ؟
خب نمی دونم چقدر با این پستم رابطه برقرار کردید چون بیشتر شخصی بود تا عمومی،در هر حال آرزوم اینه که شما هم کم و بیش سال خوبی رو گذرونده و سال بهتری رو پیش رو داشته باشید،یه چیزی الان اومد تو ذهنم که بهش اعتقادی ندارم ولی در واقعیت چند باری دیدم که اتفاق بیفته و اون هم این که معمولا بعد از یه دوره خوشی یه دوره ناخوشی هم هست،هرچند باز تاکید می کنم که بهش اعتقادی ندارم ولی امیدوارم حالا حالاها ناخوشی سراغ من و خانواده ام نیاد،یه الهی آمین با صدای بلند!!.............خب،عید رو به همه تون تبریک می گم،ایشالا که سال بسیار خوب و خوشی رو پیش رو داشته باشید،تا سال بعد که شما رو از نو می بینم،همه تون رو به خدا می سپارم،در پناه خدا سالم و شاد و پیروز باشید....................فرهاد شکیبا،29 اسفند 1385 ساعت هفده سی وسه دقیقه و پنجاه ثانیه. ؟

۱۳۸۵ اسفند ۲۵, جمعه

یکشنبه پیش بود یا دوشنبه دقیق یادم نیست ولی خب صبح یکی از این دو روز بود که من اون اشتباه رو مرتکب شدم،البته الان که بهش فکر می کنم می بینم چاره ای هم نداشتم،در سازمانی که هیچی سر جای خودش نیست،و خدماتی جماعت برای خودش خدایی می کنه،مجبوری به روش خودشون قانون جنگل رو برقرار کنی. ؟
از هفت هشت ماه پیش که یه سری ارتقا منصب تو شرکت ما رخ داد،قائم مقام مدیرعامل از ساختمون ما به ساختمان شماره یک منتقل شد و به تبع عده ای از کسانی که در خدمتش بودن از جمله راننده اش باهاش به همون جا منتقل شدن.از همون روز نگهبانها و آبدارچی های شرکت به اسم این که ما داریم جای پارک مهندس ایکس رو براش رزرو نگه می داریم،جلوی در شرکت و در واقع در بهترین محلش،موانع آهنی می ذاشتن و به ما پرسنل مهندس اجازه پارک کردن نمی دادن،اعتراض هم که می کردی می گفتن اینجا جای ماشین مهندس فلانیه،حالا انگار ما خبر نداریم که ایشون به ساختمون شماره یک منتقل شدن.خلاصه این روند ادامه داشت و ما هر روز صبح زود می اومدیم سر کار منتها می بایست در بدترین جاها پارک می کردیم و نگهبانها و آبدارچی ها با خیال راحت ساعت نه و ده برای خودشون می اومدن و می دونستن که رفیقهاشون براشون جاشونو حفظ کردن. ؟
زد و یه روز یه عنتر الاغی زد به ماشین ما و فرار کرد،اون هم در حالی که درست روبروی کیوسک نگهبانی پارک کرده بودم،نگهبان شیش انگشتی هم که اون موقع شیفتش بود ظاهرا سرش به تهش پنالتی می زد و مدعی بود که هیچی ندیده،هرچند من تقریبا مطمئن بودم که یکی از همین راننده ها کوبیده منتها چون آقایون هوای همدیگه رو دارن هیچ کس تقصیر رو به گردن نگرفت.من دیدم واقعا این جوری نمی شه،تا کی ماشینهای ما مهندسهای شرکت به خاطر این قانون من در آوردی باید متحمل خسارت بشه،رفتم و موضوع رو به مدیر گروهمون گفتم و اون هم ظاهرا موافقت کرد که موضوع رو به مقامات بالاتر منتقل کنه.خلاصه روزی که اون اتفاق کذایی افتاد من طبق معمول زود رسیده بودم و دیدم آقایون در کمال وقاحت جاهای رزرو شده رو کردن دو تا!با خودم گفتم در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته؟بدون هیچ رودربایستی قرقی رو زدم تو یکی از این جاها و در جواب اعتراض آبدارچی گفتم:شرکت مهندسیه،نه خدماتی که شما واسه خودت نرخ تعیین می کنی! و رفتم بالا مشغول کارم شدم،آخر ساله و سر ما حسابی شلوغ،غرق کار بودم که صدای تلفن بلند شد،گوشی رو که بر می دارم یه نفر با حالتی حق به جانب به من می گه زود بیا پایین ماشینت رو از اینجا بردار بینم!!با تعجبی که داشت به عصبانیت تبدیل می شد ازش پرسیدم:شما؟می گه من نگهبانم!!...همونجا می خواستم دو سه تا جمله کلفت بهش بگم تا حساب کار دستش بیاد ولی جلو خودمو گرفتم،بهش گفتم درست صحبت کنه و ضمنا اگه کاری داره بیاد بالا!!...مدتی گذشت دیدم هیچ رقمه نمی تونم با این برخورد کنار بیام،آخه تو کدوم شرکت مهندسی،نگهبان با مهندس این طوری صحبت می کنه؟زنگ زدم به مدیر خدمات و گله کردم،بهم گفت بیام پایین تا صحبت کنیم،از همین جا اشتباهم شروع شد،نمی بایست پایین می رفتم،البته من حدس هم نمی زدم نگهبانه عوض این که جلو مدیرش خجالت بکشه و دست و پاشو جمع کنه پررو تر هم بشه و شروع کنه به قلدری کردن!یه لحظه حال خودمو نفهمیدم،چنا فریادی سرش کشیدم و بهش گفتم:حد خودت رو بشناس نگهبان!!که از صدای من همه همکارها حتی مدیر گروه ریختن بیرون!!فوری نگهبانه رو فرستادن پی کارش و مدیر گروه با نگاهی سرزنش بار منو کشوند یه گوشه و آروم گفت:آقای مهندس در حد شما نیست با چنین افرادی یکی به دو کنین!....من که دیگه از عصبانیت داشتم می ترکیدم جواب دادم:شما بودید و این همه توهین رو از دهن یه نگهبان می شنیدید اون هم جلو مدیرش چه واکنشی نشون می دادید؟...سری تکون داد و گفت بیاید تو اتاقم باهاتون کار دارم!....سر و کله مدیر مستقیمم هم پیدا شد و گفت بیام بالا،خلاصه رفتم بالا و مدتی غر زدم و مدیرم سرزنشم کرد و گفت که خدماتی ها تو شرکتهای دولتی باند هستن و نمی شه باهاشون درگیر شد،این آقا هم حراستیه،بسیجیه،پشتش به جاهای بالاتر گرمه...من هم گفتم می دونم ولی شما به عنوان مدیر من صوری هم که شده باید از من دفاع کنید،نکنید این آقایون فکر می کنن هر غلطی بخوان می تونن بکنن!...نگاهی بهم کرد و رفت و وقتی برگشت گفت با مدیر گروه صحبت کرده و از طرف خواسته این موضوع رو پیگیری کنه،من که به تدریج عصبانیتم می خوابید بهتر دیدم برم و از مدیر گروهمون عذرخواهی کنم،یه حرکت کاملا سیاسی و حساب شده،چهره شرمنده ای به خودم گرفتم و رفتم تو دفترش،بر خلاف تصور از من جانبداری کرد و گفت که موضوع رو پیگیری می کنه و به مدیر خدمات می گه که یارو رو برای عذرخواهی بفرستن پیشم و طرف غلط کرده به مهندس شرکت توهین کرده و در شرکتی که مهندسیه و و در واقع با کار کردن ماست که پول وارد شرکت می شه و این آقایون خدماتی حقوق می گیرن یه الف نگهبان حق نداره گنده تر از دهنش حرف بزنه،در آخر هم منو به حفظ آرامش دعوت کرد و گفت که درگیر شدن با چنین جماعتی باعث کسر شان خود آدم می شه چون اونها چیزی برای از دست دادن ندارن....خب حق با اون بود،من خودم هم از این که اجازه داده بودم یه همچین آدمی منو به مرحله عصبانیت برسونه خودمو سرزنش می کردم،من باید در هر حال وجهه مو حفظ بکنم،در هر صورت این ضعف سیستم رو می رسونه که یه نفر باید با داد زدن و در واقع اجرای قانون جنگل حقشو بگیره،اگه بدونید از روز بعد این خدماتی ها چه هوامو دارن،آبدارچیه دقیقه به دقیقه چای می آره،نگهبانها برام جای پارک گیر می آرن،راننده هه محترمانه سلام و علیک می کنه و خب من ته دل احساس رضایت می کنم ولی خب نمی تونم تاسفم رو از این که مجبور شدم به روش حیوانات چنین وجهه ای رو کسب کنم پنهان بکنم....در هر صورت نعره ای کشیدیم اون روز صبح جای همه شما خالی!! ؟
پ.ن:یکی از دوستان می گفت از چهارشنبه سوری خاطره بد داره،ولی من برعکس یه خاطره شیرین دارم که باعث می شه هرسال با اومدنش سر از پا نشناسم،شاید یه روزی ماجراشو گفتم ولی همین قدر بدونید که من تو چهارشنبه سوری عاشق شدم! ؟

۱۳۸۵ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

دیروز یه اتفاقی افتاد که باعث شد به فکر فرو برم و به این نتیجه برسم که هنوز هم اون طور که می خوام پخته و با تجربه نشدم....هرچند تمام تقصیر ماجرا متوجه من نیست ولی من می تونستم سنجیده تر عمل کنم و خودمو توی دردسر نندازم.....فعلا تو این جلسه در موردش حرف نمی زنم،می خوام بیشتر راجع بهش فکر کنم و وقتی خوب این ماجرای عبرت انگیز رو تجزیه و تحلیل کردم و زیز و بمش برای خودم روشن شد،می آم و براتون تعریفش می کنم،همین قدر بهتون بگم که یه حرکتی ازم سر زد که شاید از زمون نوجوونی ازم سر نزده بود!!..................................... ؟
***
دیروز یکی از دوستان داشت ره آورد سفر اخیرش به یکی از کشورهای اروپای شرقی رو تعریف می کرد،البته نه برای من ولی خب ناخواسته حرفهاشو شنیدم:"می ری تو سونا یه دختره می آد گردنش یه پلاکارده که روش قیمت خدمات مختلفش رو نوشته...سر و گردن یه قیمت،پایین تر یه قیمت دیگه،بازم پایین تر....."خب برای من مجرد کمترین عکس العملی که شنیدن این قصه داشت یه لبخند غیر ارادی بود مثل همه آدمهای دیگه...منتها چیزی که برام عجیب بود اینه که اون کسی که اینو تعریف می کرد هنوز یکسال از نامزدیش نگذشته....همیشه این برام سوال بوده و هست که چطور آدمها بعد از ازدواج می تونن به یه نفر غیر از شریکشون فکر بکنن؟البته این سوال اولین بار زمانی برام مطرح شد که از حالا کم تجربه تر بودم و از حقایق اطرافم شناخت کمی داشتم،حالا یه جورایی می تونم به این سوال جواب بدم...اما نه به طور کامل....یادمه چند سال پیش داشتم با چند بزرگتر متاهل در این مورد حرف می زدم و می گفتم:من تا روزی که احساس کنم با دیدن یه نفر دیگه دلم می لرزه ازدواج نمی کنم چون دوست ندارم به محبوبم خیانت کنم!...طرف مقابلم خندید و گفت:پس هرگز ازدواج نمی کنی چون آدمیزاد کمال طلبه و با دیدن هر چیز بهتری دلش می خواد صاحبش بشه،باید یاد بگیری در عین داشتن این خصلت به همسرت وفادار بمونی............................اینا رو نگفتم که یه عده فوری بل بگیرن که آره مردها چنین و چنان،من جامع حرف زدم و جنسیت مد نظرم نبود،به هرحال وقتی دیشب داشتم به این موضوع فکر می کردم یه جمله ای به ذهنم رسید که بد ندیدم اینجا بنویسمش: ؟
ما وقتی بچه هستیم بره هایی هستیم در پوست گرگ(شیطونی می کنیم،گاهی اوقات بد می شیم ولی غرضی نداریم)اما وقتی بزرگ می شیم گرگهایی هستیم در پوست بره!....................................... ؟
پ.ن:تماشای بودای کوچک از تلویزیون باعث شد یادم بیاد که ده سال پیش به همراه دوستانم این فیلم رو توی سینما عصر جدید دیده بودم...چه زود دیر می شه! ؟

۱۳۸۵ اسفند ۱۸, جمعه

معمولا وقتی به صورت جدی قصد خرید چیزی رو دارم،فوری نمی رم مغازه و پولشو بدم و اونو بخرم،از بچگی عادت داشتم یکی دوماهی-بلکه بیشتر-وقت می ذاشتم و می رفتم تحقیق می کردم و در طول این تحقیق به نکاتی بر می خوردم که باعث می شد نظرم تغییر بکنه و فرضا برم سراغ یک مدل خاص و خب از چندین و چند باری که از این روش برای خرید استفاده کردم خیلی کم پیش اومده که متضرر شده باشم.حالا داستان ماشین خریدن من هم به همین ترتیب شد.البته هنوز تحویلش نگرفتم ولی امید زیادی دارم که از این خرید هم راضی بیرون بیام.....دو سه ماه پیش بود که تصمیم گرفتم یه ماشین مدل بالاتر بگیرم و از اونجا که مقید به خرید ماشین صفر نیستم-چون معتقدم قیمت خودرو در این مملکت استاندارد نیست و آقایون برای مردم کیسه دوختن!-در این آگهی های روزنامه دنبال خرید پراید 80 به بعد بودم،دو سه مورد دیدم و متوجه شدم اگه کمی از نظر مالی به خودم فشار بیارم می تونم مدل 82 هم بخرم،خلاصه یه مدتی دنبال مدل 82 بودم تا این که سایپا به مناسبت دهه فجر شروع کرد پراید صفر رو باشرایط عالی واگذار کردن،یه مدتی رفتم تو نخ خرید ماشین صفر ولی از اونجا که چک می خواستن و اداره ما قربونش برم بعد سه چهار سال که براش حمالی کردیم هنوز به ما دسته چک نداده،قضیه خریدن ماشین صفر منتفی شد.یه مدت کوتاهی هم تحت تاثیر این فکر که خریدن ماشین دسته دوم از مردم خالی از ریسک نیست و آدم بهتره ماشین صفر بخره دنبال خرید نیو پی کی بودم که اونم بعد از مشورت با اهل فن از خریدنش منصرف شدم.خلاصه در حالی که دیگه مخم داشت سوت می کشید زد و یکی از بچه ها رو دیدم که بهم گفت پراید می خوای بگیری انژکتوری بگیر چون زمین تا آسمون با نوع کاربوراتی توفیر داره،خلاصه ما طی تغییر عقیده ای انقلابی رفتیم تو نخ خرید پراید 83 و نهایتا رسیدیم به یه تعمیراتی که آشنای بیست و اندی ساله خونوادگی ماست و گفت یه پراید 85 شیش ماه کارکرده داره....سرتونو درد نیارم یکشنبه قرار محضر دارم و اگه اتفاق خاصی نیفته از اون روز صاحب یه پراید سفید صبای فول انژکتوری 85 می شم!چرا وایسادید بر و بر منو تماشا می کنید؟خب بهم تبریک بگید دیگه!!....حالا این که شوخی بود،یه پراید وجدانی چندان تبریکی نداره ولی خدا می دونه الان پس اندازم ته کشیده بد فرم!تا روز سه شنبه که قراره مثلا حقوقهامون رو بدن بنده از مال دنیا فقط یازده هزار تومان دارم!!....البته من پول کل ماشین رو نداشتم بدم و خدا پدر فروشنده رو بیامرزه که گفت الباقی رو سه ماهه بهم بده چک تضمین هم نمی خواد بدی!خب اینها همه از برکات شناخت داشتن از هم و اعتماد متقابله....قرقی هم رسید به برادر کوچیکم،جالبه که این ماشین اون قدر نزد خونواده محبوبه که مادرم حاضر شده به برادرم در خرید قرقی کمک کنه و این در حالی است که خودش چون جدیدا خونه خردیدیم حسابش خالی بوده!خلاصه ما شدیم خونواده حساب خالی ها و تا عید باید آسه بریم آسه بیایم که بدشانسی شاخمون نزنه!............. ؟
من هنوز اندر کفم و از حال و هوای فیلم گیس بریده خارج نشدم،می دونم قبلا در موردش نوشتم،ولی فقط همین یه صحنه کمیک رو داشته باشید و خودتون تا ته فیلم رو برید!صحنه ای که برادرهای شریفی نیا که راننده کامیون هستن می افتن دنبال خانوم معلم گل شیفته فراهانی تا محل اختفاشو پیدا کنن،در ورودی منزل اونها با معلم درگیر می شن و عموی گلشیفته-با بازی صدر الدین حجازی،همون معتاده تو سریال زیرزمین-کمربند می کشه تا خانوم معلم رو بزنه که گلشیفته خودشو سپر می کنه،خلاصه عمو کمر بند رو دور سرش می چرخونه و با نعره ای می آد اولین ضربه رو بزنه که صدایی از مقابل و پشت سر گلشیفته و خانوم معلم اون به خودش می آره:زود از خونه من گورتو گم کن وگرنه یه گوله حرومت می کنم!!!گلشیفته و خانوم معلم کنار می رن و در انتهای راهرو نگاه عمو به مادر علیل و ویلچر نشین خانوم معلم می افته که تفنگی دو لول در دست داره و اونو به سمتش نشونه گرفته!.....یه صلوات ختم کنید برای این مادر فولاد زره و خسته نباشید از خوندن مطالب امروز من......... ؟

۱۳۸۵ اسفند ۱۲, شنبه

نمی دونم حکمت چیست که این روزها خدا عجیب رفته تو مد بیلاخ دادن به من!نه جون شما!تا یه اتفاقی می افته که می آم یه کم ذوق کنم و بگم خوش شانسم،هنوز سقف دهنم تکون نخورده یبلاخه به تاخت پشت سرش اومده! ؟
چهارشنبه ای خیلی خوش به حالم شده بود چون رئیسم در التزام رکاب روئساش(می دونم دیکته روئسا رو اشتباه نوشتم ولی اگه درست می نوشتم ممکن بود بخونید روسا و خیال بد کنید!) رفته بود سایت و ما در فراغت کامل اونچه کار شخصی بود(از جمله به روز کردن همین وبلاگ) رو اون روز انجام دادیم و تازه تو دلمون می خندیدیم که آره شنبه هم رئیسه نمی آد چون قراره بره کرمانشاه!نکته باحالش این بود که این سفر قرار بود تو پاچه من بره ولی یهو دقیقه نود کارفرما گفت من هم می خوام بیام و این شد که رئیسم مجبور شد خودش بره،خلاصه ما این پنجشنبه و جمعه رو با خیالی آسوده خوش گذروندیم و دیشب با این فکر که فردا اول صبح اولین روز هفته مجبور نیستم چهره مشعشع رئیس بزرگوارمون رو زیارت کنم سر بر بالش نهادم،امروز صبح نمی دونید با چه فراغت خاطری تا محل کار رو رانندگی کردم،از شانسم جای پارک خوبی هم گیرم اومد و قرقی رو اونجا چپوندم و خلاصه اول صبحی سلطان وار روزنامه رو مقابل خودم روی میز پهن کرده و غرق خوندن مطلب بودم که یهو در باز و رئیسم در چهارچوب ظاهرشد!البته من اون قدر مطمئن بودم که رئیسم امروز نمی آد که دیر سرمو از رو روزنامه بلند کردم و دیدم بله،سگرمه ها رفته توی هم،همچین یه نگاه تیزی داره بهم می کنه،انگار لخت مادر زاد نشسته باشم پشت میزم!ما رو می گی،شده بودم مثل کارتون تام و جری که گربه هه موقع گرسنگی موشه رو به شکل یه رون مرغ متحرک می بینه،من هم اون لحظه رئیسم رو به شکل یه بیلاخ تمام قد که به سمتم نشونه رفته بود می دیدم!!خلاصه همون لحظه می خواستم رو کنم به خدا بگم:قربون دستت،بده خودم این ظرف نجاست رو روی هیکلم خالی می کنم شما نمی خواد زحمت بکشی!!....اون قدر هم تعجب کرده بودم که از دهنم پرید مگه قرار نبود امروز کرمانشاه باشید آقای مهندس؟...خنده کنف کننده ای تحویلم داد و گفت:بلیت هواپیما به موقع حاضر نشد!....تو دلم گفتم:غلط کرد حاضر نشد!من کلی واسه امروز نقشه کشیده بودم!... جالبه بدونید که این نهایت بیلاخه نبود،نه معلومه که اول شنبه ای خدا به این زودی سایه رحمتش رو از روی سرم بر نمی داره،زد و طرف ظهر کارفرما زنگ زد و شاکی بود که چی شد این ماموریت کرمانشاه؟رئیسم که قبلا با پیمانکار مربوط در این مورد حرف زده بود جواب داد:گفتن برای روز چهارشنبه می تونن وقت بدن اون روز هم متاسفانه من نمی تونم بیام،البته شنیدم شما هم گرفتار هستید این بود که فکر کردم....و صدا شو آروم کرد ولی خب من خودم بقیه شو حدس زدم و وقتی مکالمه تموم شد و رئیسم گفت واسه روز دوشنبه یه برگه ماموریت برای کرمانشاه پرکن،تو دلم گفتم:خدایا ممنون،اگه می شه چگالی نجاسته رو هم بیشتر کن،الهی خیر ببینی! ؟
حالا مسئله این نیست که من به خاطر یه سفر یه روزه کرمانشاه اینجا رو گذاشتم روی سرم،خب می رم فدای سرم،مشکل اینجاست که وقتی کارت رو از ته دل دوست نداری(چیزی که پارسال هم سر اون ماموریت دو هفته ای چابهار که رفت تو پاچه ام گفته بودم) حاضر نیستی به خاطرش پاتو از روی ماربرداری،چه برسه که به خاطرش هزار و اندی کیلومتر هم سفر کنی!به خدا اگه کاری بود که دوستش داشتم پای برهنه واسش تا آفریقا می رفتم!........حالا این وسط ماجرا رو برای دوستم تعریف می کنم،خنده ریزی می کنه و می گه:خوش به حالت بابا،اگه بدونی دخترای کُرد.....سری براش تکون می دم و در جواب می گم:ممنون از راهنمائیت،اولا که این قدر من هرجا می خوام برم نگو دخترای اونجا چنینن و چنان،چون دخترای تهرانی اجالتا شیطون رو درس می دن،در ثانی،گیرم حرفت درست،می دونی که من کلا در خر شدن ضعف دارم،مگه این که خلافش ثابت بشه!.... ؟
یه بحث بی ربط هم بکنم و کرکره ها رو واسه امروز بکشم،آقا!!من نمی دونم با این همه دختر خوشکل که توی ایران هست این صدا و سیما این موجودات ایکبیری رو کجا گلچین می کنه می آره عدل هم می ذاره به عنوان مجری واسه برنامه بچه ها؟والا منی که غول بچه ای محسوب می شم اینا رو می بینم شب کابوس می بینم،چه برسه به این بچه های پنج شیش ساله!...به قول یکی از بچها،دور از جون همه،من فکر می کنم بعد اومدن این جناب هسته ای شرط پذیرش مجری در تلویزیون شده شباهت هرچه بیشتر چهره به ایشون.....البته من فقط نقل قول می کنم و قصد اصاعه ادب ندارم ولی خب فرمایش این دوست گرامی هم جدا جای تعمق داره.... ؟

۱۳۸۵ اسفند ۹, چهارشنبه

تو این یکی دو ماه،بد جور هنر هفتم رو وارد زندگیم کردم،البته از پنج سال پیش که یه اتفاق باعث شد وارد بیزینس سی دی فیلم بشم و حتی قبلش که نوجوون بودم،پیگیر سینما بودم و یه زمانی هر ماه مجله فیلم می گرفتم،در هر صورت این علاقمندی من به سینما در طول زمان دگردیسی پیدا کرد و بالغ شد و رسید به حال حاضر که ما از چیزی که زمانی بصورت جنس داد و ستدش می کردیم برای تلذذ روحی مون سود ببریم...خودمونیم ها،سالها چه چیزای نابی رو بیزینس می کردیم و خودمون خبر نداشتیم!این حرفی که زدم یه دفعه منو یاد یه چیزی انداخت،یاد که نه،احساس یه چیزی رو برام باز سازی کرد،نمی دونم بگم یا نگم،چون ممکنه از سوی خانومها آماج ضربات دم پایی قرار بگیرم،ولی خب سر بسته بگم که حالت کسی رو پیدا کردم که عاشق جنسی شده که خرید و فروش می کرده،حالا تجسمش با خودتون!(لبخند دندان نمای شیطانی!) ؟

اخیرا چند فیلم به جرگه فیلمهای آبگوشتی در پیتی که دیده بودم اضافه شد،تا به حال هر وقت می خواستم فیلمی رو اسم ببرم که در حین تماشاش خوابم گرفته(چون این امر در مورد من بی سابقه اس و معمولا یه فیلم رو خیلی دقیق تماشا می کنم)از سام و نرگس یاد می کردم و جناب قادری کارگردانش که گویا هنوز متوجه نشده که انقلابی صورت گرفته و دست کم سی سال از زمان فیلم فارسی گذشته!ولی خب فیلم گیس بریده باعث شد جدا تجدید نظر کنم و متقاعد بشم که فیلم آب دوغ خیاری تر از سام و نرگس هم هست،در عمرم ندیده بودم یه کارگردان در مورد چیزی که تا این حد ازش بی اطلاعه فیلم بسازه،اصلا انگار براش تعریف کرده بودن همه ماجرا رو،سکانس هایی هم که شریفی نیا با دخترش(گلشیفته فراهانی)درگیری فیزیکی پیدا می کرد که دیگه اوج کمدی صحنه بود،فکرشو بکن،پدری به جای این که با دست گلوی دخترشو فشار بده تا خفه اش کنه با دسته صندلی این کار رو انجام بده!!!!!!!!!!!!...البته نزنیم تو سر تولیدات داخلی،تولیدات خارجی و حتی هالیوودی هم گاهی اوقات دست کمی از این فیلمها ندارن،به عنوان نمونه می تونم به مرد عنکبوتی 2 و سری فیلمهای جیغ اشاره کنم که در یه کلام بگم فاجعه بودن!صد رحمت به فیلمهای هندی!!باز خوبه ما آسیایی ها یه کم شرم حالیمون می شه و از کارمون که انتقاد بکنن سرمون رو می اندازیم پایین،این کمپانی های غربی که قربونش برم شاخ ادعاشون فلان آسمون رو دریده،خبر تهیه مردعنکبوتی 3 رو که حتما همه تون شنیدید،این جیغ رو هم ولش کنن تا شماره شیشصدم ساخته می شه!!! ؟
چند وقت پیش جلو آینه یه نگاهی به خودم انداختم و همچینی تقوط شد به حالم و گفتم:به به!مبارکم باشه!...از دو سه سال پیش چند تار موی سفید رنگ دم پاگوشهامون داشتیم که خب می ذاشتیم به حساب بزرگ شدن و عاقل شدنمون،حالا مثل این که این تار موهه تعریف ازش کردیم خر کیف شده،شروع کرده چونه ما رو در نوردیدن،خدمت منورتون عرض بکنم که این جانب موفق به کشف چند تار ریش سفید در طول و عرض صورتمون شدیم و همچنان که پدرانه دستی به محاسنمون می کشیدیم عرض کردیم :گندت بزنه ای احسن الخالقین!!گویا سن ما رو با همسایه بغلی اشتباه گرفتی،اون صفر کنار سن ما رو بردار لطفا،خدا هم خداهای قدیم!خب البته هر کی باشه بعد این همه سال تقبل زحمت خسته می شه و یه سوتی می ده و این شانس منه که سوتیش باید دامن منو بگیره!! ؟

چند روز پیش از جانب یکی از دوستان بسیار عزیزم(که خیلی هم دوستش دارم)مورد تهاجم دمپایی گونه کلامی قرار گرفتم،ایشون معترض بودن که چرا بنده پست قبل رو پیش از دریافت نظراتشون منتشر کردم،اینجانب هم در حالی که همین طور دمپایی های پرتاب شده رو جا خالی می دادم با اشاره به پاراگراف اول پست قبل خاطر نشان کردم که هنوز مشتاق دریافت نظرات دوستان هستم و از نقدهاشون استقبال می کنم و خب پست قبلی جوابی بود به دوستانی که زودتر اظهار لطف کرده بودن و زشت بود اگه من جوابی نمی دادم آخه ادبم کجا رفته؟

بسیار خب،ما فعلا تعطیل کنیم،آخر ساله تا گردن تو کار دست و پا می زنم و وقت سر خاروندن ندارم و اصلا نمی فهمم چه جوری شب می شه و چه جوری صبح(الکی!)!بچه های خوبی باشید،تا من برگردم،خب؟

پ.ن یک:خودم می دونم تو این پست عشق دمپایی منو کشته بود! ؟

پ.ن دو:خطاب به دوستانی که در جواب مطلبی که در مورد تار موی سفید نوشتم می خوان بهم پیشنهاد مزدوج شدن رو بدن در کمال احترام می گم(دوستتون دارم به خدا ناراحت نشیدا ولی)لطفا پیشنهادتون رو در یخچال دور از دسترس اطفال نگهداری گردیده استیده شود و روش زیر عکس جمجمه بنویسید خطر!نفت!جای آب نوشیده نشود!!! ؟
پ.ن 3:آقا یکی بیاد دست این ننه سرما رو بگیره ببره یه گوشه آروم نصیحتش کنه،بابا!زمستون تموم شد،بهار داره با تموم نشونه هاش احساس می شه، اون وقت تو دم آخری گربه رقصونیت گرفته؟می بگی تا حالا کجا بودی؟؟

پ.ن 4:هیچی دیگه،خداحافظ! ؟

نه صبر کنید،یادم اومد!محبت بعضی از دوستان چنان شامل حالم شده که به فکر افتادم یه ستون دیگه سمت راست وبلاگم درست بکنم به اسم فراموش شدگان! ؟

۱۳۸۵ اسفند ۴, جمعه

خب،با گذشت تقریبا سه هفته،به این نتیجه رسیدم که بهتره بحث اون فایل داستانی رو-که برای عده ای از دوستان ارسال کرده و ازشون خواسته بودم نظرشون رو بگن-ببندم،با تشکر از عسل خانوم،مهرناز خانوم و آقا مهدی که این لطف رو در حقم انجام دادن،خیلی دوست داشتم در این پست با جمع بندی کلیه نظرات یه جوابیه بنویسم ولی حیف میسر نشد،و خب به اون ترتیب عزیزانی که من رو از نظراتشون محروم کردن این شانس رو که من یه پست اختصاصی در جوابشون بنویسم رو از دست دادن(چشمک!)،ولی با این حال چنانچه قصد ارسال نظراتشون رو دارن اقدام کنن،شاید در آینده اگه بیش از سه نظر به دستم رسید باز چنین پستی رو نوشتم..... ؟
خب برای این که اصل امانت داری رعایت بشه،من به ترتیب دریافت نظرات و با آوردن عین جملات فرد مورد نظر جواب دادن رو شروع می کنم،و همین جا دوباره از این دوستانی که وقت گذاشتن،کار منو خوندن صمیمانه تشکر می کنم و خواهش اکید دارم که اگر هریک از شما جوابهایی رو که برای یه نفر دیگه نوشتم می خونه هیچ کامنتی بر اساس اظهار نظر ایشون نده،در واقع به نظرات هم احترام بذاریم،باشه؟
عسل: ؟
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که یه کم توش مبالغه شده. درسته که زمانش مربوط به چند ساله پیشه ولی الان مدت هاست از اون عزاداری های خالص خبری نیست! ؟
جواب:یه جورایی باهات موافقم،الان دیگه نمی شه گفت کی خالصه و کی نیست،ولی به عنوان کسی که خودش هفت سال عضو ثابت حسینیه محلشون بوده(به قول دوستام که بهم می گفتن سوسک آبدارخونه!)بهت می گم که بودن معدود کسانی که در اون زمان خالصانه برای امام حسین کار می کردن و اشک می ریختن،درسته که زمانش شاید ماله پونزده سال پیش بیشتر نباشه،ولی برای نمونه همین تغییراتی که در پوشش ظاهری جوونها و طرز فکرشون به وجود اومد در ظرف کمتر از 4 سال شکل گرفت،زمون ما دختری که مانتوش کوتاه و یا رنگی و یا طرحدار بود،آرایش می کرد و به خودش می رسید بدترین القاب ممکن رو در وصف خودش می شنید،در حالی که الان اگه این کار رو نکنه می گن امله و از پشت کوه اومده!پسرها زمون ما شلوار لی تنگ نمی پوشیدن و اگه این کار رو می کردن عین همون دختره در موردش قضاوت می کردن،ولی الان کی دیگه شلوار پارچه ای گشاد می پوشه؟شاید خاصیت جامعه ما باشه که تغییراتی رو که در جاهای دیگه ممکنه 20 سال طول بکشه تا جا بیفته،سه چهار ساله جا می اندازه!در هر صورت از نکته سنجیت متشکرم عسل جان. ؟
چطور ممکنه پدر و مادری انقدر راحت بذارن بچه هاشون تا دیروقت بیرون باشن با دوستاشون؟ هرچقدر هم که امن باشه و ... باید یه پدری مادری کسی باشه دیگه!!؟
جواب:چرا ممکن نیست عسل خانوم؟توی حسینه و اطرافش همیشه بزرگتری هست که مراقب باشه،حالا چه پدر و مادر و یا همسایه و آشنا،ضمنا با توجه به این که هر محلی برای خودش یه حسنیه برپا می کنه اکثر خادمین و مراجعین با هم آشنا هستن و دختری که اونجا بره والدینش می دونن که داره جایی می ره که چند بزرگتر و آشنا اونجا حضور دارن،از طرفی داستان در یه شهرک می گذره که همه همدیگه رو می شناسن،در چنین جایی نه به بهانه محرم که هر زمانی چون محیط آشناست دخترها راحت برای خودشون شبها ورزش،پیاده روی و دوچرخه سواری می کنن،از این بابت شما هیچ نگرانی نداشته باشید عسل خانوم!(چشمک) ؟
توصیفاتت عالی بود... جزئیات رو خوب بیان کرده بودی و رابطه ی بین بچه ها خیلی خوب مشخص شده بود! در کل خیلی خوب بود و من امیدوارم بتونی مجوز بگیری! ؟
جواب:ممنون از اظهار لطفتون،ولی تا این دولت هست امیدی به کسب مجوز نداشته باشید چون در حال حاضر اثر در بخش بررسی آثار ارشاد توقیف شده و اجازه انتشار نداره،در هر صورت ممنون از دلگرمی دادنتون! ؟
***
مهدی:
؟
اگه این آفا فرهاد قصه واقعا عاشق آرزو خانومه پس چرا نمی ره با خانوادش موضوع رو مطرح کنه؟
جواب:آقا مهدی گل گلاب!کدوم پسر چهارده پونزده ساله ای می ره همچین کاری بکنه که فرهاد دومیش باشه؟مگه این همه دختر و پسری که الان به هم علاقمندن کسی خبردار می شه؟در اکثر موارد چنین عشقهایی یا مطرح نمی شه و به صورت یک طرفه باقی مونه تا یه روزی فراموش بشه و یا در صورت ابراز به خود فرد مورد نظر اعتراف می شه،اصولا یه پسر چهارده پونزده ساله در مخیله اش چیزی به اسم ازدواج یا مطرح کردن موضوع با خونواده وجود نداره،اون فقط حس می کنه که طرف رو می خواد،حالا چرا می خواد،اگه بخوادش باید چیکار کنه باور کن خودش هم نمی دونه،دوست داشتنها در اون سنین کاملا غریزی و بدون منطقه...واسه همینه که اکثرا محکوم به شکسته. ؟
اصلا امکان نداره مردا بین خانوما غذا پخش کنن. اگه خیلی زحمت بکشن تا دم در قسمت زنونه میارن. از اونجا به بعد خود خانوم زحمتشو میکشن. ؟
جواب:معلوم شد حرفه ای هستی سید جان!کاملا درسته،من هم خدای نکرده همچین چیزی نگفتم،تا یادمه گفتم صفی از آشپزخونه تا دم در قسمت زنونه تشکیل می شه،البته در مورد اون یه حالت خاص،که زنها به خاطر نبودن جا مجبور شدن توی پیاده رو و یا روی زمین روی روزنامه (در واقع بیرون از بخش زنونه)بشینن،چرا نمی شه سید جان؟من خودم این جوری بارها غذا دادم دست زنها،یعنی شما فکر می کنی با این کاری که کردم اجرم باطل شده؟(چشمک) ؟
لزومی نداره روابط ناسالم دختر و پسر در غالب حرف هایی که به هم میزنن و متلک هایی که به هم می پرونن با جزییاتش تو داستان آورده بشه. ؟
جواب:منظور دقیقت رو از روابط ناسالم متوجه نشدم،کاش با اشاره به متن می گفتی،ولی در هر صورت اگه منظورت متلک پرونی های حمیده،شاید امثال من و شما که مقید به حیا هستیم این امر رو بد بدونیم،ولی این چیزیه که به وفور در جامعه ما که جامعه هر کشوری رخ می ده،البته ممکنه بگی صرف وجود یک حقیقت نمی باید صراحتا بیانش کرد،در جواب باید بگم این کاملا به سلیقه و نحوه بیان خالق اثر بر می گرده،خود من هم شاید دوست نداشته باشم بی پرده حرف بزنم،ولی خب چند درصد از خواننده ها مثل شما می تونن به کنه گوشه و کنایه و استعاره و پوشیده نویسی یک مطلب پی ببرن؟کتاب برای مخاطب عام نوشته شده،باید سطح درک اونها رو هم در نظر گرفت و عمومی و همه فهم حرف زد،ولی درکل مخالف نظر شما نیستم. ؟
راستش باید بگم توقع اینکه ارشاد به داستانت مجوز بده توقع زیادیه.البته ببخیشد که یه کم رک حرف زدما.؟
جواب:باشه می بخشم،فقط چون تویی!(چشمک)...والا ما هم همچین انتظاری از سطح درک آقایون نداشته و نداریم...هرچند خود ناشر بهم گفت اگر در زمان آقای خاتمی اثر رو ارائه می دادی شانس چاپش بیشتر بود،ولی در کل من از اون زمانی که اولین خط این داستان رو می نوشتم به چاپ شدنش خوش بین نبودم،ولی خب هیچ ذهنم رو درگیر این موضوع نکردم،من مصمم بودم این اثر رو بنویسم،حالا آقایون خوششون بیاد،بدشون بیاد،به خودشون مربوطه،این اثر روزی چاپ خواهد شد ،اینو بهت قول می دم! ؟
***
مهرناز: ؟
من اصلا با اين آقا فرهاد قصه نمي تونم ارتباط برقرار كنم يعني دركش برام مشكله و اوون تعريفي كه ابشون از عشق دارند كاملا ضد باور منه... ؟
جواب:هرچند قصه فقط راجع به فرهاد نیست و قهرمانان دیگری هم در داستان حضور دارن که در مواقعی بیشتر از خود فرهاد در داستان اثر گذار هستن،ولی نظر شما بدون شک برای من قابل احترامه. ؟
اين داستان واقعيه،به نظر نوشته هاتون خاطره نويسي هست،حالا شايد چند قسمت هم داستان باشه ولي كلا به نظر من شبيه خاطره است... ؟
جواب:من فکر نمی کنم اشکالی داشته باشه که یه داستان برگرفته از واقعیتهای زندگی و یا خاطرات یک نویسنده باشه،ما همه می دونیم این همه آثار بزرگ هنری،نوشتاری و سینمایی که خلق شدن برگرفته از واقعیت هستن،هر نویسنده ای در نوشته هاش از پیرامونش وام می گیره،این یه چیز طبیعیه،خود ما هم از چیزهایی که می بینیم حرف می زنیم...در مورد کتاب خودم هم بدون شک لوکیشنها و وقایع برگرفته از واقعیته ولی دراماتیزه شده،یعنی به دنیای خیال برده و ماهیتش تغییر کرده،شاید نمونه واقعی فرهاد،شیرین،آرزو،حمید و... وجود داشته باشن،ولی هیچ یک چنین سرگذشتی نداشتن،هیچ یک از وقایع اون کتاب اون جوری که من تعریف کردم اصلا رخ ندادن،کاری که من کردم این بوده که به یک زبون باور پذیر نوشتمشون،و خب این به نظرم حسن یک اثره که قهرمانانش در دنیای واقعی ما به ازا داشته باشن تا خواننده بتونه بهتر درک و باهاشون همذات پنداری کنه،اگه فرضا می گفتم فرهاد سوار جارو می شه و پرواز می کنه،شیرین خون آشام بوده و یا آرزو جادوگری بلد بوده بدون شک هیچ کس نمی تونست حسی واقعی نسبت بهشون پیدا کنه چون هیچ یک از ما چنین موجوداتی رو ندیدیم که بخوایم در موردشون ذهنیت داشته باشیم،لااقل من یکی ندیدم مهرناز خانوم!(چشمک) ؟

منتظر دریافت نظرات سایر دوستان هستم...با تشکر،فرهاد شکیبا. ؟