۱۳۸۵ آذر ۷, سهشنبه
۱۳۸۵ آذر ۴, شنبه
آخیش راحت شدم...تقوط به هیکل بعضیها،البته وقتی واقعا مقصر باشن،جدا در تخلیه روحی و روانی آدم موثره ها!...بگذریم،آلبوم خاطرات آپ می باشد و منتظر قدوم سبز شما ملت شریف وبلاگ پرور.... به پیشنهاد دوست ناشناشمون این بار صحنه هایی از طبیعت رو گذاشتم که ایشالا مورد پسند قرار بگیره و لذتش رو ببرید... ؟
۱۳۸۵ آذر ۱, چهارشنبه
بی ربط:می گم هیچ یک از شما بالاخره رفت به این آلبوم خاطرات ما سری بزنه؟هیچ کامنتی در این مورد دریافت نکردم گفتم اول یه سوالی بکنم بعد که مطمئن شدم نرفتید اون وقت من بدونم و شما دوستای با معرفت!(چشمک)....... ؟
۱۳۸۵ آبان ۲۸, یکشنبه
امروز یه مطلبی تو همشهری خوندم دود از کله ام بلند شد...تو رو به خدا مملکتو ببین!...یه باندی رو شناسایی کردن که با همکاری آدمهای نیازمند از بیمه کلاهبرداری می کرده،اون هم به این ترتیب که اعضای باند با وعده پول اون نیازمند بدبخت رو راضی می کردن که تا سر حد مرگ کتک بخوره تا بتونه هر چه بهتر نقش آدم تصادف کرده رو بازی کنه،بعد صحنه سازی می کردن و وانمود می کردن تصادفی رخ داده و یه ماشینی به یه بدبختی کوبیده و راننده که از اعضای باند بوده با قرار وثیقه زندانی می شده که البته اعضای باند با جعل اسناد آزادش می کردن تا روز دادگاه فرابرسه،تو روز دادگاه مصدوم که خودش از اعضای باند بوده به شرط دریافت دیه از بیمه رضایت می داده،اون وقت اعضای باند می اومدن با جعل مدارک پزشکی آسیبهای وارد شده رو بزرگتر جلوه می دادن و چیزی در حدود 8 الی 10 میلیون از بیمه تلکه می کردن و تنها 700 هزار تومنش رو به اون بدبختی می دادن که نقش طعمه رو بازی کرده!.....جان من یه بار دیگه این پاراگرافی رو که نوشتم بخون بعد بگو چه حالی داری!؟
پریشب موقع پیاده روی یه جمله به ذهنم رسید حس کردم قشنگه بنابراین به عنوان حسن ختام اینجا می نویسمش تا از من به یادگار بمونه!!(چشمک!) ؟
ما وقتی تجربه مون کمه دلمون می خواد به همه اون چیزایی که دوستشون داریم برسیم ولی موقعی که با تجربه می شیم یاد می گیریم که خیلی چیزها تو زندگی هست که ممکنه خیلی هم دوستش داشته باشیم ولی قرار نیست که بهش برسیم.... ؟
۱۳۸۵ آبان ۲۷, شنبه
خره آمد به سوي مادر خويش
بگفت مادر چرا رنجم دهي بيش
برو امشب برايم خواستگاري
اگر تو بچه ات را دوست داري
خره مادر بگفت اي پسر جان
تو را دوست دارم بهتر از جان
از اين همه خرهاي خوشگل
يكي را كن نشان چون نيست مشكل
خر از شادماني جفتكي زد
كمي عر عر نمود و پشتكي زد
بگفت مادر به قربون نگاهت
به قربان دو چشمان سياهت
خره همسايه رو عاشق شدم من
به زيبايي نباشد مثل او خر
بگفت مادر برو پالان تنت كن
برو اكنون بزرگان را خبر كن
به آداب و رسوم زمانه
شدند داخل به رسم عاقلانه
دو پالان خريدند پاي عقدش
به افسار طلا با پول نقدش
خريداري نمودند يك طويله
همان طور كه رسم است در قبيله
خر عاقد كتاب خود بگشود
وصل عقدشان را بنمود
دوشيزه خانم آيا راضيه؟
به عقد اين خر خوشبخت در آيه؟
يكي از حاضران گفتا به خنده
عروس خانم به گل چيدن برفته
براي بار سوم خر پرسيد
كه خانم سرش يك باره جنبيد
خران عر عر كنان شادي نمودند
به يونجه كام خود شيرين نمودند
به اميد خوشي و شادماني براي اين دو خر در زندگاني
۱۳۸۵ آبان ۲۳, سهشنبه
دیشب با دوستم سر گذر نشسته بودم و صحبت می کردیم که آرزو مثل همیشه سوار بر پرایدش همراه مادرش برگشت...یه لحظه که از جلوم عبور کرد دیدم که چهره اش تغییر کرده....خب همون جور که من بعد این همه سال مثلا بزرگ شدم و تغییر کردم اون هم به طبع عوض شده و دیگه اون دختر ریزه عروسکی چهارده پونزده ساله نیست...ولی خب ذهن آدمیزاد خلاقه و خاطراتی که سالها قبل در ناخودآگاهش ثبت کرده رو می تونه فرابخونه............. ؟
دیشب تو خواب خودش رو دیدم،درست به شکل همون موقع هاش،مانتوی تیره تنش بود و تند و تند از پله های آپارتمانمون بالا می رفت و می خندید و شیطونی می کرد،و جالبه که من همین سن حالام رو داشتم،با یکی از دوستام بودم که الان خاطرم نیست کی بود،آرزو باهام شوخی می کرد و من به دوستم می گفتم:دم بریده خبر داره که اون قدر دوستش دارم که هر کاری بکنه چیزی بهش نمی گم!....به در که رسیدیم،آرزو رو بغل زدم و آرزو به بغل از در گذشتم و همون لحظه به آرومی از خواب بیدار شدم........ ؟
نمی دونم چی شد که خواب آرزو رو دیدم،دلم که براش تنگ شده بود ولی این چیز تاره ای نیست،به هر حال هر چی که بود،باعث شد بعد مدتها بیام و با احساسی مشابه روزهای اول ساختن این وبلاگ در موردش حرف بزنم....در آغوشم خواهی ماند آرزو،در آغوشم خواهی ماند............ ؟