۱۳۸۵ آذر ۷, سه‌شنبه

جدا این دخترها تو جمهوری اسلامی چیکار می کنن؟پریروزها یکی از دخترهای همسایه رو با یه تیپی دم مجمع تجاری فلان جا دیدم نفسم داشت بند می اومد...داشتم فکر می کردم اگه این مملکت خیر سرش اسلامی نبود و خبر مرگش تا این حد هم در مورد پوشش ظاهری سخت گیری نمی شد اینا می خواستن چیکار بکنن؟..البته از قدیم گفتن هر جا سخت گیری بی مورد هست مخالفتها به شکل خارج از عرفش نمود پیدا می کنه،ولی در هر صورت نسل جدید انگاری به هیچ قید و بندی وفا دار نیست و راه می ره و به هر چی سنت قدیمیه بیلاخ می ده!...می دونم باز سرزنش می کنید،یکی از دوستانی که صد در صد اینو می گه سیده،ولی سید جون بیرون گود ایستادی می گی لنگش کن،من که هیچ،هرکی اونجا بود دهنش قدر یه چاه باز می شد،منی که در عمرم(اینو جدی می گم حتی حاضرم سرش قسم بخورم)هرگز تو روی یه دختر ازش تعریف نکردم یه احسنت از دهنم پرید...از دو حالت خارج نیست،یا ما خیلی از مرحله پرت بودیم که فکر می کردیم این شکلی که ما می گیم درسته یا اونها از پشت خوردن زمین و همین طور دارن روی هوا ملق می خورن...اینم بگم که تیپ اوشون به هیچ وجه زننده نبودها،اشتباه نشه،ولی یه چیزی شده بود با اون نیم وجب قد و سنش،من والا یه لحظه ناخواسته حسرت خوردم که در چه دورانی این سنی بودم...ما که هیچی از دوران نوجوونیمون نفهمیدیم،حالا هم که جوونیمون داره عین شمع آب می شه و هدر می ره،ولی خب گویا عده ای هستن که تخت گاز دارن به جای ما تلافی شو در می آرن....دوباره هوس کردم نوجوون شم،حاضر بودم همین اندازه که ملت الان خرج قیافه شون می کنن تا شکل فلان هنرپیشه بشه حتی بیشتر خرج کنم تا دوباره بشم 16-17 ساله....الان جدا ارزش داره آدم اون سنی باشه.................(فحش و بد و بیراه و سرزنش هم ممنوع،همه شون خودتونید!!...چشمک!)............؟

۱۳۸۵ آذر ۴, شنبه

خب به سلامتی و میمنت،تبریک می گم این تحریم فضاحت بار رو خدمت فدراسیون زبون نفهم فوتبال ایران که فکر می کنه فیفا هم هیئت مدیره تیم فوتبال صنعت نفت آبادانه که می شه با قانونهای من درآوردی سر کارش گذاشت یا تهدیدش کرد که اگه حرف بزنی دماغتو خورد می کنیم و این حرفها!...والا بلا برای الاغ هم این همه مدت یه حرفی رو تکرار می کردن تا به حال با مدرک پروفسورا از دانشگاه کمبریج فارغ التحصیل شده بود!...حالا شما فکر نکنید که با این کارا این آقایون اصلاح می شن،زهی خیال باطل!ببینید از کی می گم،همین پس فرداست که آقای فردوسی پور تو برنامه نود هارای هارای راه بندازه که در حق فوتبال ایران ظلم شده و از اون طرف چند تا به اصطلاح کارشناس خیار و کدو تنبل دعوت کنه که جملگی فیفا رو محکوم کنن و بگن ازش به مامانمون شکایت می کنیم!!دور از جون،روم به دیوار،ملت هم خر تشریف دارن و هرچی این آقایون به خوردشون می دن رو عین همون خر قبول می کنن!... ؟
آخیش راحت شدم...تقوط به هیکل بعضیها،البته وقتی واقعا مقصر باشن،جدا در تخلیه روحی و روانی آدم موثره ها!...بگذریم،آلبوم خاطرات آپ می باشد و منتظر قدوم سبز شما ملت شریف وبلاگ پرور.... به پیشنهاد دوست ناشناشمون این بار صحنه هایی از طبیعت رو گذاشتم که ایشالا مورد پسند قرار بگیره و لذتش رو ببرید... ؟

۱۳۸۵ آذر ۱, چهارشنبه

روحیه خوب هم نعمتیه،شکر خدا این روزها بسیار سر حال و خوش روحیه ام...شدم درست مثل دوران نوجونیم که به بی غم شهرت داشتم...منتها می دونی فرقش با اون دوران چیه؟اینه که تو اون دوران به صورت خودجوش سرحال بودم ولی حالا راهی دیگه جز حفظ روحیه نمی بینم....چند وقت پیش آرشیو یکی از بچه ها رو می خوندم به یه جمله جالب برخوردم،گفته بود:ترجیح می دم بی دلیل شاد باشم تا به محکمترین دلایل غمگین!...... ؟

بی ربط:می گم هیچ یک از شما بالاخره رفت به این آلبوم خاطرات ما سری بزنه؟هیچ کامنتی در این مورد دریافت نکردم گفتم اول یه سوالی بکنم بعد که مطمئن شدم نرفتید اون وقت من بدونم و شما دوستای با معرفت!(چشمک)....... ؟

۱۳۸۵ آبان ۲۸, یکشنبه

امروز یه مطلبی تو همشهری خوندم دود از کله ام بلند شد...تو رو به خدا مملکتو ببین!...یه باندی رو شناسایی کردن که با همکاری آدمهای نیازمند از بیمه کلاهبرداری می کرده،اون هم به این ترتیب که اعضای باند با وعده پول اون نیازمند بدبخت رو راضی می کردن که تا سر حد مرگ کتک بخوره تا بتونه هر چه بهتر نقش آدم تصادف کرده رو بازی کنه،بعد صحنه سازی می کردن و وانمود می کردن تصادفی رخ داده و یه ماشینی به یه بدبختی کوبیده و راننده که از اعضای باند بوده با قرار وثیقه زندانی می شده که البته اعضای باند با جعل اسناد آزادش می کردن تا روز دادگاه فرابرسه،تو روز دادگاه مصدوم که خودش از اعضای باند بوده به شرط دریافت دیه از بیمه رضایت می داده،اون وقت اعضای باند می اومدن با جعل مدارک پزشکی آسیبهای وارد شده رو بزرگتر جلوه می دادن و چیزی در حدود 8 الی 10 میلیون از بیمه تلکه می کردن و تنها 700 هزار تومنش رو به اون بدبختی می دادن که نقش طعمه رو بازی کرده!.....جان من یه بار دیگه این پاراگرافی رو که نوشتم بخون بعد بگو چه حالی داری!؟

پریشب موقع پیاده روی یه جمله به ذهنم رسید حس کردم قشنگه بنابراین به عنوان حسن ختام اینجا می نویسمش تا از من به یادگار بمونه!!(چشمک!) ؟

ما وقتی تجربه مون کمه دلمون می خواد به همه اون چیزایی که دوستشون داریم برسیم ولی موقعی که با تجربه می شیم یاد می گیریم که خیلی چیزها تو زندگی هست که ممکنه خیلی هم دوستش داشته باشیم ولی قرار نیست که بهش برسیم.... ؟

۱۳۸۵ آبان ۲۷, شنبه

هر چند شعرش خالی از اشکال نیست ولی چون بامزه بود گذاشتم تا شما هم بخونید: ؟

خره آمد به سوي مادر خويش
بگفت مادر چرا رنجم دهي بيش
برو امشب برايم خواستگاري
اگر تو بچه ات را دوست داري
خره مادر بگفت اي پسر جان
تو را دوست دارم بهتر از جان
از اين همه خرهاي خوشگل
يكي را كن نشان چون نيست مشكل
خر از شادماني جفتكي زد
كمي عر عر نمود و پشتكي زد
بگفت مادر به قربون نگاهت
به قربان دو چشمان سياهت
خره همسايه رو عاشق شدم من
به زيبايي نباشد مثل او خر
بگفت مادر برو پالان تنت كن
برو اكنون بزرگان را خبر كن
به آداب و رسوم زمانه
شدند داخل به رسم عاقلانه
دو پالان خريدند پاي عقدش
به افسار طلا با پول نقدش
خريداري نمودند يك طويله
همان طور كه رسم است در قبيله
خر عاقد كتاب خود بگشود
وصل عقدشان را بنمود
دوشيزه خانم آيا راضيه؟
به عقد اين خر خوشبخت در آيه؟
يكي از حاضران گفتا به خنده
عروس خانم به گل چيدن برفته
براي بار سوم خر پرسيد
كه خانم سرش يك باره جنبيد
خران عر عر كنان شادي نمودند
به يونجه كام خود شيرين نمودند
به اميد خوشي و شادماني براي اين دو خر در زندگاني

۱۳۸۵ آبان ۲۳, سه‌شنبه

خیلی وقت بود که دیگه حرفی از آرزو نزده بودم...نه این که فراموشش کرده باشم ولی خب به مرور زمان تونستم حرفهام رو پیش خودم نگه دارم... ؟
دیشب با دوستم سر گذر نشسته بودم و صحبت می کردیم که آرزو مثل همیشه سوار بر پرایدش همراه مادرش برگشت...یه لحظه که از جلوم عبور کرد دیدم که چهره اش تغییر کرده....خب همون جور که من بعد این همه سال مثلا بزرگ شدم و تغییر کردم اون هم به طبع عوض شده و دیگه اون دختر ریزه عروسکی چهارده پونزده ساله نیست...ولی خب ذهن آدمیزاد خلاقه و خاطراتی که سالها قبل در ناخودآگاهش ثبت کرده رو می تونه فرابخونه............. ؟
دیشب تو خواب خودش رو دیدم،درست به شکل همون موقع هاش،مانتوی تیره تنش بود و تند و تند از پله های آپارتمانمون بالا می رفت و می خندید و شیطونی می کرد،و جالبه که من همین سن حالام رو داشتم،با یکی از دوستام بودم که الان خاطرم نیست کی بود،آرزو باهام شوخی می کرد و من به دوستم می گفتم:دم بریده خبر داره که اون قدر دوستش دارم که هر کاری بکنه چیزی بهش نمی گم!....به در که رسیدیم،آرزو رو بغل زدم و آرزو به بغل از در گذشتم و همون لحظه به آرومی از خواب بیدار شدم........ ؟
نمی دونم چی شد که خواب آرزو رو دیدم،دلم که براش تنگ شده بود ولی این چیز تاره ای نیست،به هر حال هر چی که بود،باعث شد بعد مدتها بیام و با احساسی مشابه روزهای اول ساختن این وبلاگ در موردش حرف بزنم....در آغوشم خواهی ماند آرزو،در آغوشم خواهی ماند............ ؟


***
بی ربط اول: می گم چه خوب شد من این پست دختر دندون پنگی رو نوشتم،نمی دونستم تا این حد طرفدار داره!!؟
بی ربط دوم: آلبوم خاطرات به روز شد،صاحب تشریف باشید!........ ؟

۱۳۸۵ آبان ۲۰, شنبه

یه دختره اس که من صبحها گاه و بی گاه وقتی که دارم می رم به محل کارم می بینمش و همیشه خدا دهنش بازه شبیه حالتی که آدم جلو آینه قبل مسواک زدن می گیره...من پیش خودم فکر می کردم این جزو ژستشه، منتها امروز که بر حسب تصادف مجدد سعادت دیدارش نصیبم شد،متوجه شدم چرا همیشه این کار رو می کنه،آخه این بار دهنش رو بسته بود و لبهاشو روی هم گذاشته بود و هر بیننده ای مثل من می تونست ببینه که خانوم دندونهاش جلو اومده و نیاز به اورتودنسی داره!!! ؟