قبلنا،نه خيلي سال پيش،همين دو سه سال اخير،وقتي سه چهار روز تعطيلي به پستم مي خورد و جور نمي شد جايي برم،مثلا يه مسافرت يكي دو روزه دست كم،خيلي حرص مي خوردم و حس مي كردم تعطيلاتم هدر رفته....ولي حالا به اين نتيجه رسيدم كه هيچ مرخصي و استراحتي بهتر از خونه موندن و در كنار خونواده بودن نيست،خونه و خونواده بهترين و آرامش بخش ترين گنجينه ايه كه هر كسي مي تونه داشته باشه،البته به شرطي كه خود آدم بخواد با اين گنجينه ها ارتباط خوبي رو برقرار كنه....هميشه بايد يه ذره گذشت داشت و يه سري مسائل رو ناديده گرفت...هيچ آدمي بي عيب نيست همون طور كه خودمون نيستيم،هرجا ديديم يه جمعي بينشون صميميت هست،شك نكنيم كه گذشت و چشمپوشي هم ميونشون برقراره....گذشت زير بناي آرامشه،به قول پانتي اينو شاگردي كردم تا فهميدم!..........راستي بچه ها كسي از ژينوس خبري داره؟مدتيه وبلاگش ناپديد شده،دوست دارم بدونم چيكار داره مي كنه،اگه ازش خبري دارين به من هم بدين.مچكرم! ؟
خب اين بود برنامه امروز ما،كلا اين تابستون مثل اين كه قراره كم حرف باشم،ولي خب پاييز كه بياد زبونم باز مي شه،از پاييز بدم مي آد و مطمئنا وقتي بياد هر روز مي آم اينجا و گله وشكايت مي كنم،از قديم و نديم هم آبم با اين پاييز تو يه جوب نمي رفت،فصل زرد مرده بي روح بي هويت!!.................................................. ؟
۱۳۸۵ مرداد ۱۴, شنبه
صبحه و من مطابق معمول دارم مي رم سركار...اتوبان شلوغه،خر صاحابشو نمي شناسه،ملت هم كه قربونش برم همه عمل جراحي قلب باز دارن يا رئيس جمهورن و اگه دير برسن مملكت از دست مي ره،واسه همين همچنان كه به قوانين رانندگي بيلاخ مي دن از چپ و راست من رد مي شن و با رانندگيشون جفت پا مي رن رو اعصابم... به قول خودم انگار كه خفتت رو چسبيدن و تكون مي دن و مي گن:به مادرم فحش بده!...... مي رسم سر كار،دلم خوشه كه اينجا يه شركت مهندسيه و پرسنلش همه با فرهنگ و تحصيل كرده ان....به محض اين كه پامو مي ذارم تو دستشويي از حرفم پشيمون مي شم،خدا بده بركت خوك رو...اقلا وقتي كارشو انجام مي ده يه مشت خاك مي ريزه رو شاهكارش....به نظر شما به يه مهندس كه سن بابام رو داره و شاخ افاده و ادعاش مي ره تو ما تحت آسمون چي بايد گفت؟بايد گفت آقا مي ري دستشويي بهداشت رو رعايت كن؟چيزي رو كه قاعدتا ننه ات تو سه سالگي يادت داده ؟؟
ساعت كاري تموم شده،واسه تمدد اعصاب مي رم پارك ،شلوغه و از هر قماشي آدم اومده،تشنه ام مي شه،مي رم سمت آب خوري،يه پسر بچه داره آب مي خوره و قاعدتا وقتي آب خوردنش تموم بشه نوبت منه،تو همين گير و دار سر و كله يه دختر بچه 10 ساله با موهاي دمب اسبي پيدا مي شه،يه شيشه خالي آب معدني دستشه و بدون توجه صاف مي آد جلو من شروع مي كنه شيشه شو پر كردن،تو دلم مي گم بچه اس،چيزي بهش نگم....ولي هنوز كار دخترك تموم نشده سر و كله يه زن جوون چادري پيدا مي شه اصلا انگار نه انگار من وايسادم دم آبخوري،مي چسبه به دخترك و تا آب خوردنش تموم مي شه سرشو مي بره دم شير....تو اين فكرم به اين زن به اصطلاح بالغ عاقل كه ماشاالله ايمان و اعتقاد هم كه از سر و روش مي باره چي بگم كه مي بينم يه پيرمرد كه سن بابا بزرگمه هم بي توجه اومده منتظره تا وقتي كار زنه تموم شد دبه شو پر كنه....رو مي كنم به دوستم و با خنده مي گم:داشته باش اصل رعايت نوبت رو!دو زاري پيرمرده مي افته و مي ره اون ور تر وامي سه....ولي خب مشتري قبلي وقتي چينه دونشو تا آخر پر مي كنه نمي دونم رو چه حسابي بيني شو واسه ما مي گيره آسمون و مي ره،نه عذرخواهي نه چيزي...... ؟
غروب شده،دارم تو محلمون قدم مي زنم،ته دلم خوشحالم كه اينجا شهرك معلم هاست و همه فرهنگي و با شخصيتن....نور يه ماشين از پشت سر بهم مي تابه،يه 206 سياه كه پنج تا دختر سوارشن با سرعت از بغلم رد مي شه كه يهو يه زانتياي خاكستري از مقابلش سر در مي آره و سر نوبت عبور يهو چنان دعوايي بينشون شكل مي گيره كه بيا و ببين،راننده زانتيا كه يه مرد جا افتاده اس سرشو از پنجره مي آره بيرون و در جواب راننده 206 كه بهش گفته بوده كثافت يه فحشي مي ده كه مودبانه اش مي شه هر جايي....دختره همراه دوستاش پياده مي شه،ماشالا چهره ها همه موجه،هر كي باشه ببيندشون مي گه حتما دختر وزيري وكيلي چيزي هستن،ولي خب دهنشو كه باز مي كنه من ياد ديالوگهايي مي افتم كه راننده هاي تريلي تو چهار راه سيروس و گود زنبورك خونه به كار مي برن،خدا بده بركت،فحشاهاي ركيكه كه عين مرواريد از دهن دختر خانوم مي ريزه. ؟
شبه و من تو اتاقم دراز كشيدم،چشمام كم كم گرم مي شه كه با صداي بوق ممتد يه ماشين از جا مي پرم،چيزي نشده،همسايه بزرگ وار در راستاي رعايت آداب معاشرت،در جواب سلام يه نفر براش بوق زده.....يه غلتي تو جام مي زنم و قبل از اين كه خوابم ببره به خودم مي گم:چقدر سخته تو جامعه اي زندگي كني كه مردمش تا اين حد باهات اختلاف فرهنگي دارن.....................؟
ساعت كاري تموم شده،واسه تمدد اعصاب مي رم پارك ،شلوغه و از هر قماشي آدم اومده،تشنه ام مي شه،مي رم سمت آب خوري،يه پسر بچه داره آب مي خوره و قاعدتا وقتي آب خوردنش تموم بشه نوبت منه،تو همين گير و دار سر و كله يه دختر بچه 10 ساله با موهاي دمب اسبي پيدا مي شه،يه شيشه خالي آب معدني دستشه و بدون توجه صاف مي آد جلو من شروع مي كنه شيشه شو پر كردن،تو دلم مي گم بچه اس،چيزي بهش نگم....ولي هنوز كار دخترك تموم نشده سر و كله يه زن جوون چادري پيدا مي شه اصلا انگار نه انگار من وايسادم دم آبخوري،مي چسبه به دخترك و تا آب خوردنش تموم مي شه سرشو مي بره دم شير....تو اين فكرم به اين زن به اصطلاح بالغ عاقل كه ماشاالله ايمان و اعتقاد هم كه از سر و روش مي باره چي بگم كه مي بينم يه پيرمرد كه سن بابا بزرگمه هم بي توجه اومده منتظره تا وقتي كار زنه تموم شد دبه شو پر كنه....رو مي كنم به دوستم و با خنده مي گم:داشته باش اصل رعايت نوبت رو!دو زاري پيرمرده مي افته و مي ره اون ور تر وامي سه....ولي خب مشتري قبلي وقتي چينه دونشو تا آخر پر مي كنه نمي دونم رو چه حسابي بيني شو واسه ما مي گيره آسمون و مي ره،نه عذرخواهي نه چيزي...... ؟
غروب شده،دارم تو محلمون قدم مي زنم،ته دلم خوشحالم كه اينجا شهرك معلم هاست و همه فرهنگي و با شخصيتن....نور يه ماشين از پشت سر بهم مي تابه،يه 206 سياه كه پنج تا دختر سوارشن با سرعت از بغلم رد مي شه كه يهو يه زانتياي خاكستري از مقابلش سر در مي آره و سر نوبت عبور يهو چنان دعوايي بينشون شكل مي گيره كه بيا و ببين،راننده زانتيا كه يه مرد جا افتاده اس سرشو از پنجره مي آره بيرون و در جواب راننده 206 كه بهش گفته بوده كثافت يه فحشي مي ده كه مودبانه اش مي شه هر جايي....دختره همراه دوستاش پياده مي شه،ماشالا چهره ها همه موجه،هر كي باشه ببيندشون مي گه حتما دختر وزيري وكيلي چيزي هستن،ولي خب دهنشو كه باز مي كنه من ياد ديالوگهايي مي افتم كه راننده هاي تريلي تو چهار راه سيروس و گود زنبورك خونه به كار مي برن،خدا بده بركت،فحشاهاي ركيكه كه عين مرواريد از دهن دختر خانوم مي ريزه. ؟
شبه و من تو اتاقم دراز كشيدم،چشمام كم كم گرم مي شه كه با صداي بوق ممتد يه ماشين از جا مي پرم،چيزي نشده،همسايه بزرگ وار در راستاي رعايت آداب معاشرت،در جواب سلام يه نفر براش بوق زده.....يه غلتي تو جام مي زنم و قبل از اين كه خوابم ببره به خودم مي گم:چقدر سخته تو جامعه اي زندگي كني كه مردمش تا اين حد باهات اختلاف فرهنگي دارن.....................؟
۱۳۸۵ مرداد ۸, یکشنبه
هميشه وقتي به يه عكس دسته جمعي قديمي نگاه مي كنم،اولين چيزي كه به ذهنم مي رسه اينه كه ديگه هيچ قدرتي تو دنيا قادر نيست اين جماعت رو دور هم جمع بكنه....هر عكس دسته جمعي در واقع يه رخداد منحصر به فرده...يه فرصت...فرصتي كه اگه بتوني ازش استفاده كني برد كردي.....چقدر حسرت مي خورم كه هيچ عكسي از اون تولد به ياد موندني ندارم...تولدي كه من و آرزو و دوستش تفتفو بهش دعوت بوديم...البته مربيمون خودش نخواست از تولدش عكس داشته باشه.......مي دونم حالت حرف زدنم مثل پيرمردهاست،ولي خب بعضي خاطره ها هست كه حس مي كنم تا آخر عمر فراموششون نمي كنم،يكي از اين خاطرات زوال ناپذير،جشن تولدي بود كه در روز 8 مرداد سال 1370 تو منزل مربيمون برگزار شد و خيلي ها از جمله من بهش دعوت بوديم...يادش به خير،از دخترها شقايق عاشق پيشه و نداي دم بريده و از پسرها دوستم پيمان و وحيد رو به خاطر دارم كه حضور داشتن....اولين باري بود كه به چنين جشني دعوت مي شدم و ديدن همه اون دخترها در لباس مهموني و خارج از عرف هميشگيشون برام خيلي جالب بود...آرزو يه لباس به قول آن شرلي آستين پفي(من كه بهش مي گم اپول دار،حالا هر كدومش كه درسته خانومها تصحيح كنن!)صورتي خوشكل تنش بود و موهاش همون مدلي رو داشت كه من اسمشو گذاشتم پودل....تفتفو لباس سفيد و دامن چين دار سياه با جوراب توري سفيد پوشيده بود و موهاي مشكيش به روال هميشگي دم اسبي بود...شقايق از اين لباسهاي يه سره تنش بود به رنگ ارغواني با پولكهاي ريز براق...ندا اون موقع خيلي بچه بود،بدون روسري با يه تي شرت طرح دار و شلوار جين آبي اومده بود و خب براي اين كه از دوستاش عقب نمونه سرخاب و ريمل زده بود...يه دختر هم بود اسمش يادم نيست،فكر كنم اسمش سحر بود،هم سن و سالهاي خودم،خيلي جدي و با وقار،موهاش رو شينيون كرده بود و اخم كرده،دست به سينه طوري نشسته بود انگار مجلس عزاست....ما پسرا هم كه تقريبا همه ساده پوشيده بوديم،اون موقعها هيچ مدل خاصي مد نبود،من فقط يادمه كه پيراهن مردونه سفيد و شلوار جين شيري تنم بود.....به خيال خودم خيلي شيك و تميز پوشيده بودم ولي خب تا آخر جشن اون قدر سمت هم هسته زرد آلو و گيلاس پرت كرده بوديم كه لباس ها مون همه لك افتاده بود...ندا هم دستش درد نكنه،اومد از سرخابش پاشيد تو صورتم....موقع خارج شدن هم مدام هلم مي داد و سعي داشت منو بندازه روي تفتفو...موفق نشد...در عوض من به تلافي دستاشو سفت گرفتم و كشيدم و هلش دادم سمت در طوري كه صاف رفت تو بغل مربي....مربي كلي دعواش كرد....بگذريم....فكر نمي كنم اينهايي كه تعريف كردم هيچ كدوم براتون جالب بوده باشه...ولي خب دوست دارم از گل سرسبد وقايع اون روز يه يادي كرده باشم....صحنه اي كه دخترا توش رقصيدن...ندا اداي جميله رو در آورد،شقايق خيلي نجيب و سنگين رقصيد و آرزو يه تنه پوز زني كرد و بيست دقيقه بي وقفه رقصيد....صحنه اين رقص تا امروز جلو چشمهامه،لبخند دندون نماش،پرواز موهاي قهوه ايش روي هوا موقع چرخيدن و حركت ريتميك دستاش ............يادمه يه سري از پسرا شروع كردن بي جنبه بازي در آوردن و پشت سر آرزو مزخرف گفتن و من هم براي اين كه جلوي اين كارو بگيرم كاري كردم كه آرزو مجبور شه بشينه،نمي دونم از من به دل گرفت يا نه....ولي من به خيال خودم اون كار رو براي حفظ آبروش كردم....جدا براي دخترها مهمه كه بعضي پسرا براشون چه كارهايي مي كنن؟من كه شك دارم.....سرتونو درد آوردم،امروز كه داشتم به تقويم نگاه مي كردم،با ديدن عدد 8 در ماه مرداد،ياد اون روز افتادم و حس كردم دوست دارم در موردش حرف بزنم....اگه خوشتون نيومد شرمنده........... ؟
۱۳۸۵ مرداد ۳, سهشنبه
ديروز عصر خسته و كوفته اومدم سوار ماشينم بشم مي بينم يه بي انصافي زده چراغشو خورد كرده و رفته...اومدم فحش بدم ديدم نه!بنده خدا زير برف پاك كن اسم و شماره شو گذاشته،لبخند زنان زنگ زدم تا هماهنگ كنيم مي بينم سركاريه!احتمالا موقع تصادف ديده بودنش خواسته خيلي ببخشيد فيگور چسكي بياد بگه من خيلي آدم با وجدانيم،يه شماره همين جوري الكي گذاشته و زده به چاك.....همون جا بود كه با خودم زمزمه كردم:اين قدر كه ايرونيها تظاهر به خوبي مي كنن،اگه واقعا خوب بودن،بهترين آدمهاي روي كره زمين مي شدن!بر پدر و مادر آدم متظاهر لعنت!!!........................ ؟
۱۳۸۵ تیر ۳۰, جمعه
۱۳۸۵ تیر ۲۶, دوشنبه
آدم عجيبي شدم...قطعا تو اين چند وقته يه تغييري كردم كه خودم هم نمي دونم چيه...واسه پدر تفتفو گريه كردم،اونم چه گريه اي!...پريروزها هم وقتي به آرزو برخوردم يه كاري كردم بعدش خودم در عجب مونده بودم كه چي باعث شد همچين كاري بكنم.........يادش به خير،اوايل تابستون 82 درست وقتي كه آرزو بعد يكسال غيبت به ايران برگشته بود،تو يه ظهر گرم،من تصادفا بهش برخوردم...داشت خريدهاشو از تو ماشين در مي آورد و با ديدن من نگاهش حالت ژرف و آشنايي به خودش گرفت،مدتي بود كه با ديدنم اين جوري مي شد،درست بعد از برگشتنش و از اولين باري كه نگاهمون به هم تلاقي پيدا كرد....من اهل خيالبافي و نتيجه گيري از روي حركات ديگرون نبودم و هر بار كه اون نگاه مي كرد سرمو مي انداختم زير،اون روز هم همون كار رو كردم ولي آرزو با سلام كردنش منو غافلگير كرد.....و اين صحنه داشت عينا همين چند روز پيش تكرار مي شد.... براي فرار كردن از محيط تكراري اتاقم دوباره به كوچه هاي محلمون پناه برده بودم،جايي كه هر گوشه اش برام يه خاطره اس،هوا گرم بود و در امتداد مسيرم،دختري جوون داشت خريد هاشو از تو ماشينش بيرون مي آورد،هر دو مون يه لحظه همديگه رو از دور ديديم،اونو نمي دونم ولي من،فوري اون صحنه يادم اومد،يه سلام آروم و غافلگير كننده كه باعث شد زندگيم عوض شه،اون روز پاهام با اشتياق منو به سمت اون برده بود ولي اين بار نمي دونم چرا از پياده رو به سمت كوچه رفتم و هرچي نزديكتر مي شدم بيشتر فاصله مي گرفتم،طوري كه وقتي از مقابلش عبور مي كردم به اندازه عرض يك كوچه ميون ما فاصله افتاده بود،رد شدم و صداي تيك تيك دزدگير ماشينش از پشت سر به گوشم رسيد....لزومي نداشت با خوش بيني خودم رو متقاعد كنم كه دوباره همون اتفاق خواهد افتاد،شايد تو فيلمهاي هندي يا قصه هاي عشقي چنين چيزي شدني باشه،شايد حتي براي عده اي اين اتفاق در دنياي واقعي هم رخ داده باشه ولي براي من قطعا اين جور نبود،به تجربه فهميدم كه بعضي موقعيتها هست كه فقط و فقط يك بار نصيب آدم مي شه و اگه در اون لحظه آمادگيشو نداشته باشي ديگه زندگي بهت شانس مجددي نمي ده...اين قانون طبيعته و هيچ استثنايي هم توش نيست....آره با اين حرفها به خودم دلخوشي دادم ولي هنوز هم كه هنوزه نمي دونم چرا اين كار رو كردم........................... ؟
اشتراک در:
پستها (Atom)