امروز رفتم فيلم چهارشنبه سوري...هيچ فكر نمي كردم براش صف بسته باشن اون هم سانس 4:30 عصر و تو اين سوز سرما...خلاصه تا نوبت بهمون برسه دور از جون همه تون سگ لرز مي كرديم و قربون شانس هميشه خوبم برم،بليت درست جلو دماغم تموم شد،ولي خب چون عزمم رو جزم كرده بودم كه اين فيلم رو ببينم،رفتم سراغ رزرو ها و گفتم آقا من يه نفر بيشتر نيستم،بليتي مليتي چيزي اضاف نيومده؟فوري هم هزاري هه رو كشيدم بيرون و گذاشتم كف دست طرف،يه نگاهي به اطرافش كرد و يه بليت خوشگل ناز بهم داد كه بعدا فهميدم چه جاي خوبي هم بوده،درست وسط سينما با بهترين چشم انداز...خلاصه ما كلي خوش به حالمون شد طوري كه گفتيم خودمون رو تحويل بگيريم و رفتم يه بسته چيپس سركه نمكي گرفتم و يه سانديس آناناش هم زدم تنگش و جاتون خالي حالشو برديم!آخه من معمولا عادت به چيز خوردن سر تماشاي فيلم ندارم،اين قدر بدم مي آد از اينايي كه درست وسط فيلم كه تو تمركز كردي و رفتي تو بحر داستان،يهو جرق جرق بازكردن خوراكي هاشون در مي آد،ولي خب اين دفعه استثنا بود......داستان فيلم به دلم نشست،ترانه عليدوستي هم كه مثل هميشه خوب و مسلط بازي مي كرد و خب من هم كه طرفدارشم اساسي و حتي در نقش يه دختر سرايدار كه كارش تميز كردن خونه هاي مردمه هم عجيب مي خواستمش!(حالا كيه كه به ما بدتش!!)....داشتم از داستان فيلم مي گفتم،از سبك كار اصغر فرهادي خوشم مي آد،هميشه حس مي كنم اگه روزي مي خواستم داستاني بنويسم و يا فيلمي بسازم،سراغ موضوعاتي شبيه كارهاي فرهادي مي رفتم...اتفاقا اين فيلم هم برام آموزه هايي داشت،مدتي هست كه تو ذهنم دارم روي يه داستان جديد كار مي كنم و چهارچوبش رو هم در آوردم ولي خب نوشتنش رو گذاشتم براي وقتي كه كارم با اين سه جلد كتابي كه نوشتم و هنوز تو چاپ جلد اولش موندم تموم بشه....جديدا پيگيري كردم فهميدم وزارت ارشاد بهش گير داده،با اين اوضاع قاراشميش هم بعيد مي دونم مجوز چاپ بگيره،در هر صورت من كه مصمم شدم اگه اجازه چاپ بهش ندادن كامل بريزمش روي نت تا مجانا در اختيار همه باشه....خلاصه كه اين فيلم فرهادي هم مثل كاراي قبليش مورد پسندم قرار گرفت و خب ترانهاش هم به جاي خودش......!؟
برگشتني جالب بود،داشتم مي پيچيدم تو وصال كه يه پسر جوون با يه دختر خوشكل نرم و نازك از جلو ماشينم رد شدن...نمي دونيد چقدر از ديدنشون كيف كردم،مي دونيد چرا؟چون اون پسر جوون قد بلند هميشه خوش تيپ،همكلاس سابق دوره دبيرستانم بود!يادمه اون موقعها بهش مي گفتم با اين تيپ اروپايي كه داري خوشكل ترين دخترها به پستت خواهند خورد،و اون حرف منو قبول نداشت،طفلي باباش از اون گيرها بود و براي پسره اعصاب نمونده بود،حتي يادمه مي گفتن مدتي خونه رو ترك كرده بوده،القصه بعد يازده سال ديدنش حتي براي چند لحظه برام يه حس خوشايندي داشت،خصوصا كه احساس كردم اصلا تو اين چند سال تغييري نكرده و خب دختري هم كه گيرش اومده ملوس و ماماني و تو دل برو بود.................ختم كلوم اين كه خركيف از تماشاي فيلمي خوب،ديدن ترانه اي دوست داشتني و سرآمد همه اينا،دوستي كه سالها مي شد كه نديده بودمش،عربده كشان گاز رو مي بستم به پشت اين ابوطياره بنده خدام و پيش مي رفتم......خدا رو شكر شب بسيار خاطره انگيزي بود............................................!؟
۱۳۸۴ بهمن ۲۳, یکشنبه
۱۳۸۴ بهمن ۲۰, پنجشنبه
چه اتفاقاتي مي افته...اصلا فكرش رو نمي كردم....مي شه گفت امروز صحنه اي رو ديدم كه برام فلش بكي بود از خاطره اي كه برمي گشت به دور دستها...زماني كه شونزده هيفده سالم بود....فقط اين بار جاي آرزو،خواهرش بود كه داشت با دوستم حرف مي زد.
از چند سال پيش،براي خودم يه رسمي راه انداختم و اون اين كه روز تاسوعا مي رم از هرجا كه شد ناهار مي گيرم و مي آم تو پارك نزديك خونه مون روي يه نيمكت مي شينم و مي خورم و هم زمان از تماشاي مناظر و مرور خاطراتي كه از اينجا دارم لذت مي برم.امسال هم طبق روال هر سال همراه يكي از دوستام رفته بودم تو صف و منتظر گرفتن ناهارم بودم.دوستم يهو غيبش زد،نگاه به آخر صف كردم،ديدم خيلي دوستانه داره با دوست خواهر آرزو حرف مي زنه.برام جالب بود،خودش گفته بود مخ طرفو زده ولي فكر مي كردم خالي مي بنده،خلاصه تا غذامون رو گرفتيم،من رفتم از سوپر ماركتي كه اون اطرافه يه نوشابه خانواده با چند تا ليوان يه بار مصرف گرفتم و راه افتاديم كه بريم پارك غذامون رو بخوريم.ديدم دوستم وول وولك افتاده به جونش.پرسيدم:چته؟گفت:اون دختره كيه؟گفتم:خواهر آرزوئه،چطور؟گفت:خيلي خوشگله،قدمهاتو آروم كن ببينم كجا مي رن؟ من حوصله نداشتم و بنابراين قرار شد برم سر جاي مورد نظر و دوستم بعدا بياد.مدتي گذشت و آقا اومد پكر و ناراحت كه چرا گذاشتي رفتي؟من مي خواستم مخ بزنم....ظرف غذا رو گذاشتم وسط،نوشابه رو باز كردم و واسه هر دومون ريختم،دوستم هنوز دلخور بود و دستشو زده بود زير چونه اش و لب به غذا نمي زد.گفتم:بخور،سرد مي شه ها!گفت:تو بخور،من مي خوام ببينم اونا مي آن اين طرف يا نه.
مدتي گذشت،سر و كله اونا پيدا شد،خواهر آرزو و دوستش،رفيقم فوري نوشابه به دست با ليوان رفت جلو و به بهانه تعارف كردن مخ زدن رو شروع كرد.راستش اولش روم نشد برگردم نگاه كنم،گذاشتم مدتي بگذره بعد نگاه كردم،چقدر اين صحنه برام آشنا بود،دو تا دختر پشت يه سكو كه نسبت به ما ارتفاع داشت ايستاده بودن و دوستم پايين ديوار داشت حرف مي زد،ياد اون روزي افتادم كه پيمان اومد در خونه مون با ترس و لرز ازم خواست باهاش بيام سر قرار با آرزو،اون موقع هم زمستون بود و هوا مثل حالا گرفته و ابري،رفتيم بالاي پشت بوم،ساختمون آرزو اينا به ساختمون پيمان اينا چسبيده و كمي بالاتر از اون بود،بنابراين وقتي آرزو اومد نسبت به ما مشرف مي شد،يادمه پيمان چطور با احتياط و احترام رفت جلو و صحبت كرد،صحنه اش از خاطرم نمي ره،نگاههاي عاشقانه آرزو و دست و پا گم كردنها و تته پته زدنهاي پيمان،و امروز اين رفيقم بود كه داشت مخ مي زد و من باز شاهد بودم.و اون دختري كه اون روزها 5 سالش بيشتر نبود و آرزو به بهونه سرگرم كردن اون اومده بود بالاي پشت بوم تا بتونه با پيمان حرف بزنه،حالا يه دختر خانوم برازنده نوزده ساله است.....به خودم گفتم فلاني،هيچ عوض نشدي،همه تغيير كردن ولي تو نكردي،اما چه سود كه كالاي تو هيچ جا خريدار نداره،ولي تو با اين حال باز هم ادامه مي دي.
صحبت دوستم تموم شد،حالا ديگه نيشش تا بناگوش باز شده و سر اشتها اومده بود،آمار همه چي رو هم در آورده بود،اين كه خانوم چي مي خونه،سال چندمه،استاداش كيا هستن و قراره چيكار بكنه....يه خنده پيروزمندانه اي كرد و گفت:دفعه ديگه ازش درخواست دوستي مي كنم....من هم جواب دادم:موفق باشي...و تو دلم گفتم:من هم برسم خونه اولين كاري كه مي كنم اينه كه اين ماجرا رو مي نويسم چون كارم از همون اول هم نوشتن بوده....................!؟
از چند سال پيش،براي خودم يه رسمي راه انداختم و اون اين كه روز تاسوعا مي رم از هرجا كه شد ناهار مي گيرم و مي آم تو پارك نزديك خونه مون روي يه نيمكت مي شينم و مي خورم و هم زمان از تماشاي مناظر و مرور خاطراتي كه از اينجا دارم لذت مي برم.امسال هم طبق روال هر سال همراه يكي از دوستام رفته بودم تو صف و منتظر گرفتن ناهارم بودم.دوستم يهو غيبش زد،نگاه به آخر صف كردم،ديدم خيلي دوستانه داره با دوست خواهر آرزو حرف مي زنه.برام جالب بود،خودش گفته بود مخ طرفو زده ولي فكر مي كردم خالي مي بنده،خلاصه تا غذامون رو گرفتيم،من رفتم از سوپر ماركتي كه اون اطرافه يه نوشابه خانواده با چند تا ليوان يه بار مصرف گرفتم و راه افتاديم كه بريم پارك غذامون رو بخوريم.ديدم دوستم وول وولك افتاده به جونش.پرسيدم:چته؟گفت:اون دختره كيه؟گفتم:خواهر آرزوئه،چطور؟گفت:خيلي خوشگله،قدمهاتو آروم كن ببينم كجا مي رن؟ من حوصله نداشتم و بنابراين قرار شد برم سر جاي مورد نظر و دوستم بعدا بياد.مدتي گذشت و آقا اومد پكر و ناراحت كه چرا گذاشتي رفتي؟من مي خواستم مخ بزنم....ظرف غذا رو گذاشتم وسط،نوشابه رو باز كردم و واسه هر دومون ريختم،دوستم هنوز دلخور بود و دستشو زده بود زير چونه اش و لب به غذا نمي زد.گفتم:بخور،سرد مي شه ها!گفت:تو بخور،من مي خوام ببينم اونا مي آن اين طرف يا نه.
مدتي گذشت،سر و كله اونا پيدا شد،خواهر آرزو و دوستش،رفيقم فوري نوشابه به دست با ليوان رفت جلو و به بهانه تعارف كردن مخ زدن رو شروع كرد.راستش اولش روم نشد برگردم نگاه كنم،گذاشتم مدتي بگذره بعد نگاه كردم،چقدر اين صحنه برام آشنا بود،دو تا دختر پشت يه سكو كه نسبت به ما ارتفاع داشت ايستاده بودن و دوستم پايين ديوار داشت حرف مي زد،ياد اون روزي افتادم كه پيمان اومد در خونه مون با ترس و لرز ازم خواست باهاش بيام سر قرار با آرزو،اون موقع هم زمستون بود و هوا مثل حالا گرفته و ابري،رفتيم بالاي پشت بوم،ساختمون آرزو اينا به ساختمون پيمان اينا چسبيده و كمي بالاتر از اون بود،بنابراين وقتي آرزو اومد نسبت به ما مشرف مي شد،يادمه پيمان چطور با احتياط و احترام رفت جلو و صحبت كرد،صحنه اش از خاطرم نمي ره،نگاههاي عاشقانه آرزو و دست و پا گم كردنها و تته پته زدنهاي پيمان،و امروز اين رفيقم بود كه داشت مخ مي زد و من باز شاهد بودم.و اون دختري كه اون روزها 5 سالش بيشتر نبود و آرزو به بهونه سرگرم كردن اون اومده بود بالاي پشت بوم تا بتونه با پيمان حرف بزنه،حالا يه دختر خانوم برازنده نوزده ساله است.....به خودم گفتم فلاني،هيچ عوض نشدي،همه تغيير كردن ولي تو نكردي،اما چه سود كه كالاي تو هيچ جا خريدار نداره،ولي تو با اين حال باز هم ادامه مي دي.
صحبت دوستم تموم شد،حالا ديگه نيشش تا بناگوش باز شده و سر اشتها اومده بود،آمار همه چي رو هم در آورده بود،اين كه خانوم چي مي خونه،سال چندمه،استاداش كيا هستن و قراره چيكار بكنه....يه خنده پيروزمندانه اي كرد و گفت:دفعه ديگه ازش درخواست دوستي مي كنم....من هم جواب دادم:موفق باشي...و تو دلم گفتم:من هم برسم خونه اولين كاري كه مي كنم اينه كه اين ماجرا رو مي نويسم چون كارم از همون اول هم نوشتن بوده....................!؟
سنگ صبور بودن خيلي محسنات داره،كمترينش اينه كه چون با مشكلات ديگرون آشنا مي شي مي فهمي كه فقط خودت نيستي كه مشكل داري و همين حس هم دردي،تقويتت مي كنه،يه بدي بزرگ هم البته داره اونم اينه كه وقتي به سنگ صبور بودن شهرت پيدا كردي همه ازت انتظار روحيه دادن و اميد بخشي دارن و اگه يه روزي كم بياري هيچ كي به دادت نمي رسه....آي اين دو شب كه گذشت كم آورده بودم.....داشتم به خودم مي پيچيدم......جدي مي گم ها....مثل تو اين فيلها هست طرف جن مي ره تو جلدش شروع مي كنه عين مار به خودش پيچ و تاب خوردن،حس مي كردم با دو تا انبر دست سر و تهم رو گرفتن و دارن در جهت مخالف مي چرخونن....ديدم چاره اي نيست،زدم بيرون،رفتم وسط اون تاريكي اي كه از قديم باهاش رفيق بودم و اون كوچه هايي كه كلي از هم خاطره داريم و حرفها به هم زديم....دم تكيه محلمون،دوستم صدام زد،چپيه و لباس يه سر مشكي و ريش و موي بلند،اصلا بهش نمي اومد.....همين طور كه عبور دسته سينه زنان يكي از محلات رو تماشا مي كرديم شروع كرديم به حرف زدن.به شوخي بهش گفتم:به حق 5 تن خدا بهت بيشتر ببخشه!مرد از خنده،آخه ماجرا داره،اين رفيق عزيزم 5 تا دوست دختر در آن واحد داره،و البته كلي هم از اين دوستها كه به قول خودش با هم تريپ ندارن-يعني دوست دختر دوست پسر نيستن- ولي گاهي به هم سر مي زنن-ياد بگيرن بعضيها!-خلاصه يكي از اين تريپ ندارها براش نذري آورده بود دم تكيه و سر به زنگاه توسط آرزو و خواهرش ديده شده بود.جديدا حرف از آرزو كه مي شه خودم ساكت مي شم و كشش نمي دم.فقط گفتم خيلي وقته كه نمي بينمش ولي مي دونم كه ديگه سياه نمي پوشه،يه كاپشن سفيد خوشكل واسه خودش خريده و موبايل گرفته....دوستم يهو ساكت شد و با يه حالت خاصي گفت:دنيا رو هم ديدم....برام جالبه كه دوستم با اين كه وسط دختر غلت مي زنه ولي هنوز دلش در گرو كسي است كه شيش سال با هم بودن و هيشكي رو مثل اون دوست نداشته.دختر بسيار خوبيه،خوشكل و خانومه و شاعر هم هست.يه بار ازش خواستم براي يكي از شخصيتهاي كتابم شعر بگه و اون هم لطف كرد و عجب شعر لطيف و زيبايي گفت.....بگذريم،عشق فراموش نشده اون دختر،كه من و دوستم بين خودمون دنيا صداش مي زنيم،باعث شد دوستم به يه پياده روي كوتاه رضايت بده،آخه به قول خودش قرار بود سينه بزنن و تو تكيه منتظرش بودن،رفتيم دنبال اون دسته و چند تا صورت جديد ديديم و بعد اون سي خودش،من سي خودم....بارون مي اومد،دسته يكي ديگر از محلها با خيل عظيم دنباله رو هاي دسته-كه اگه نباشن مگه بعضيها مي تونن زنجير و سينه بزنن!-آماده حركت بودن.بارون شديدتر شد،قدمهام رو تند كردم،از كنار خواهر آرزو و دوستاش گذشتم،حس كردم چاق شده،ولي خب موهاي شاه بلوطي رنگ خيسش و دماغ نوك بالاش چقدر منو ياد آرزو مي انداخت،كمي اون طرف تر هم خانم استادم رو ديدم،كلي تحويل گرفت و حالم رو پرسيد،گفتم:خدمت استاد خيلي سلام برسونين!بهترين شاگرد فعلي استاد،كه يه دختر ده ساله باريك و بامزه است همون لحظه با دوستش رد شد،يه گوله نمكه،فوق العاده ناز و دوست داشتني،تو فيلمي كه همراه استاد گرفته بود ديده بودمش،يه كلاه برگي سرش گذاشته بود و مي رقصيد و مي خنديد و آواز مي خوند،آدم دلش مي خواد درسته قورتش بده،خدا براي پدر و مادرش حفظش كنه،يه همچين بچه اي چراغ زندگي آدم مي تونه باشه.
بارون باز هم شديدتر شد،ديگه تصميم گرفتم برگردم،دلم سبك شده بود،يه صحبت كوتاه،تماشاي چند منظره و بارش بارون هرچي كدورت بود از دلم شسته و با خودش برده بود....البته موقتا
بارون باز هم شديدتر شد،ديگه تصميم گرفتم برگردم،دلم سبك شده بود،يه صحبت كوتاه،تماشاي چند منظره و بارش بارون هرچي كدورت بود از دلم شسته و با خودش برده بود....البته موقتا
۱۳۸۴ بهمن ۱۹, چهارشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)