چند شب پيش تو تختم دراز كشيده بودم و مدام با خودم تكرار مي كردم:سي....سي.....چقدر اين عدد سي برام بزرگ جلوه مي كنه و من چه بخوام و چه نخوام دارم كم كم بهش نزديك مي شم....هرجور پيش خودم حساب كردم ديدم يه آدم سي ساله رو نمي شه بچه فرض كرد،يه آدم سي ساله يك فرد كاملا بالغه و همه ازش انتظار دارن كه مثل يك بزرگتر عاقل رفتار كنه....حس مي كنم لحظه به لحظه دارم به زماني كه بايد يه تصميم درست و حسابي واسه خودم بگيرم نزديكتر مي شم،اين كه مي خوام همپاي سنم رشد كنم و يا نه،ديگه بزرگتر نشم.يادمه بچه كه بودم شبكه دو يه كارتون نشون مي داد به اسم رابرت،هميشه هم با اين عنوان شروع مي شد كه:سلام بچه ها،اين رابرته،رابرت آدم عجيبيه چون اون مرديه كه دوست نداره آدم بزرگ بشه!!.....اون موقع ها هيچ درك نمي كردم كه چرا يه آدم نبايد دوست داشته باشه كه بزرگ بشه؟بزرگ بودن كه خوبه،آدم بزرگها كلي آزادي دارن....ولي الان عميقا حس مي كنم كه حق با رابرت بوده...دنياي بزرگها پر از نيرنگه،پر از دروغه،پر از سياست و منفعت طلبيه....دوست ندارم مثل اونها بشم،دوست ندارم بزرگ بشم،دلم مي خواد همون نوجوون شونزده هيفده ساله باقي بمونم با اون دنياي ظريف و ساده و كوچيك و قشنگش كه صداقت توش حرف اول رو مي زنه...كاش مي شد سي رو كه رد مي كردم،كنتور سنم دوباره از عدد 15 شروع مي كرد به شماره انداختن.......................................!؟
يه روزي مي رسه كه خودت به اين نتيجه مي رسي كه غصه خوردن براي چيزايي كه گذشته بي فايده است،گذشته هر آدمي مثل يه داستان نوشته شده مي مونه كه ديگه امكان بازنويسي شو نداري،پس بهتره غصه شم نخوري...هر چي بوده گذشته،بي خيال،خودت رو اذيت نكن،سعي كن حال رو دريابي و تا مي توني از چيزايي كه در اختيار داري لذت ببري چون همون ها رو هم در آينده نخواهي داشت و مي رن جزو اون چيزايي كه در گذشته از دست دادي.
آقايون خانوما،من كي گفتم اين آهنگ چيني توش آواز داره،هان؟كي گفتم؟؟من گفتم حس مي كنم انگار از اول تا آخرش مي گه آي آرزو،برگرد پيشم آرزو،همين!اگه توش آواز مي خوند كه بهش نمي گفتم آهنگ،مي گفتم آواز....ولي از اين حرفها كه بگذريم،من هميشه معتقد بودم كه آهنگها با آدم حرف مي زنن و هر آهنگي يه حسي رو منتقل مي كنه،بچه كه بودم وقتي از يه آهنگي خوشم مي اومد سعي مي كردم بفهمم چي داره بهم مي گه.عادت داشتم به فراخور تم آهنگ شكل لب و دهنم رو طوري تغيير بدم كه انگار اون آهنگ داره از دهن من خارج مي شه،اين جوري حس مي كردم كه آهنگ با بند بند وجودم گره مي خوره و از صافي روحم مي گذره و منو به يه خلسه اي مي بره كه فقط اگه اين جوري با آهنگ رابطه برقرار كرده باشي مي توني احساس خوبش رو درك كني.واقعا لذت بخشه،انگار يه گرماي دلپذير از پايين دلت به طرف بالا حركت مي كنه و سينه ات رو نوازش مي ده و به صورتت دست مي كشه.آهنگها حرف مي زنن،من به اين مسئله اعتقاد دارم.
نوجووني قشنگه،قهر و آشتي،تعقيب و گريز و هيجانات،شيطنت،اميدواريها و مايوس شدنها،گريه هاي پنهوني و خنده هاي آشكار،لباسهاي رنگارنگو مدل موهاي فانتزي،رز،ميكروبي،تيفوسي و حتي آناناسي كه به بعضيها خيلي مي آد....كلا نوجووني با همين چيزاشه كه قشنگ و خواستني مي شه،چقدر هم زود مي گذره،تا توش هستي حس نمي كني اما وقتي سپري شد تازه يادت مي افته كه اي بابا،چه دوران خوشي بود...................!؟
اولش سخته ولي وقتي تن دادي ديگه برات كم كم آسون مي شه،فقط گاهي اعصابت به هم مي ريزه و به خودت فحش مي دي كه چرا به چيزي كه دوست نداشتي تن دادي؟...مثل ذره ذره تو گوه فرو رفتن مي مونه،زياد ناراحت نباش،قورت اول رو كه سر بكشي به مزه اش عادت مي كني....من اين شانس رو داشتم كه سربازي نرم ولي گويا قراره به جاش يك عمر كارايي رو انجام بدم كه دوست ندارم....كسي هم كه نمي دونه،همه به آدم كه مي رسن و مي گن خوش به حالت!برو حال كن و نا شكر نباش!من هم تو دلم مي گم:خدا ان شاءالله نصيب خودت كنه!ان شاءالله صد سال عمر كني و كارايي رو انجام بدي كه ازشون متنفري،اون وقت شايد حال منو وقتي بهم مي گن واسه كاري كه ازش عق ات مي گيره پاشو برو سيستان و بلوچستان و در ضمن خدا رو شكر كن كه كار هست،بهتر درك كني!آره خدا نه تنها نصيب تو كنه كه نصيب پدر و مادر و خواهر و تموم كسانت كنه تا ديگه واسه من بل نگيري كه ناشكرم.
زمستون رو دوست دارم چون با كريسمس شروع مي شه،با روز ولنتاين دنبال مي شه و با چهارشنبه سوري و جشن عيد تموم مي شه،شبهاي زمستون هميشه برام پر رمز و راز بوده،حيف كه اين روزها كمتر فرصت مي كنم مثل سابق پياده روي كنم ولي همچنان دلم پيش كوچه و خيابونهاي محلمون و اون خلوتي و انزواي دوست داشتنيشه،جايي نري ها؟من اگه خدا بخواد زود بر مي گردم،فقط يكي دوماه ممكنه طول بكشه....!!!؟
اوه راستي!يادم رفت اينو بگم...ديروز كه اين مطالب بالا رو مي نوشتم اون قدر از دست اين پاراگراف يكي مونده به آخري شاكي شدم كه صفحه رو بستم و حرفي رو كه مي خواستم از اول بزنم فراموش كردم بگم و خب امروز اونو اضافه مي كنم،فكر مي كنم به درد بعضيها بخوره و اونم اين كه:گل رو اگه بدي دست بچه پر پرش مي كنه،ولي يه آدم دنيا ديده همون گل رو تو باغچه مي كاره،بهش مي رسه و كاري مي كنه كه غنچه هاش همه به گل بشينن.همين!خب من ديگه كاري ندارم،ايام براي همه به كام.
۱۳۸۴ آذر ۲۷, یکشنبه
جالبه،مي بينم كه اين معبد متروك مدتيه مشتريهاي زياد شده!اگه مي دونستم گذاشتن يه موزيك تا اين حد موثره زودتر از اينها دست به كار مي شدم.خيلي از دوستاني كه اظهار لطف كردن متشكرم به خصوص آرش عزيز كه با راهنمائيش وبلاگ كوچولوي ما رو متحول كرد.قربان ما جايي نرفتيم،همين دور و بر هاييم،منتها هم خيلي سرمون شلوغ شده و هم اين كه ديگه مثل سابق حرفم نمي آد.اين روزها اكثرا اضافه كار واميستم و خونه كه مي رسم دور از جون همه شما عين جنازه ولو مي شم.ديگه حس اين كه بيام تو نت و و با حرفهام حوصله تون رو سر ببرم ندارم.
گاهي اوقات كه مشغول رانندگي هستم و ذهنم غرق در افكاري بي سر و ته-بيچاره عابرين پياده!- يه جملاتي به ذهنم مي رسه كه بعدا وقتي روش تمركز مي كنم مي بينم نه،مثل اين كه ما هم يه چيزي حاليمون مي شه ها!مثلا همين چند هفته پيش موقع رانندگي،نرسيده به ميدون ولي عصر يهو اين جمله به ذهنم رسيد:مثل يك زن فكر و همچون يك مرد عمل كن!...شايد خيلي پيش پا افتاده به نظر بياد ولي كمي كه تو بحرش رفتم ديدم چه تفسيرهايي ميشه از اين جمله كرد. ما مردها معمولا به زور بازومون مي نازيم،فكر هم نمي كنيم كه هر مشكلي رو نمي شه با زور حل كرد.معمولا خدا به موجوداتي كه زور داده عقل نداده،حالا يهو جبهه نگيريد كه اين بابا داره از زنها طرفداري مي كنه،به موقعش از خجالت خانومها هم در مي آم،ولي كلا ما مردها كمتر از مغزمون استفاده مي كنيم،در حالي كه زنها برعكس،واسه انجام هر كاري اول فكر مي كنن.و اين خيلي طبيعيه.چون محدوديت دارن و در موضع ضعفن.-كاري نداريم كه اين وسط كي مقصر بوده-ولي كاري كه يه مرد بي هيچ فكري قادر به انجام دادنشه،يه زن به خاطر محدوديتهاي طبيعي كه داره شايد مجبور بشه به بيست روش امتحانش كنه تا از پسش بر بياد.كلا زنها بيشتر از مردها مي ترسن و همين ترس عاقبت انديششون مي كنه و باعث مي شه بدون فكر دست به انجام كاري نزنن.يه زن براي انجام يه كار و پيش بردن هدفش چندين راه و روش تو ذهنش داره،در حالي كه يه مرد ممكنه همون يه روش هم به ذهنش نرسه،چون اجباري نداره كه به مغزش فشار بياره.براي همين من فكر مي كنم زنها مشاورين خوبي مي تونن باشن.از طرفي چون مي ترسن نمي تونن مشوقين خوبي باشن-گو اين كه در بعضي موارد ممكنه استثتا هم وجود داشته باشه-ولي كلي كه بخوايم بحث كنيم دور خانومها رو تو كارهايي كه ريسك داره بايد خط كشيد.در اين موارد كله شقي-يا شايدم بايد بگم كله خري؟!- آقايون بهتر جواب مي ده.كسي كه به قدرت خودش مطمئنه با سر مي ره تو دل مشكلات،باكي هم نداره كه آخر سر ديوار مشكله مي شكنه و خرد مي شه يا كله خودش!پس نتيجه مي گيريم كه اگه بخوايم كاري رو انجام بديم بهتره فكر اوليه اش رو مثل يه زن انجام بديم و بعد در مرحله انتخاب و عمل از خواص مردونه بهره ببريم،من فكر مي كنم اين جوري نتيجه بهتري عايدمون بشه.
جمعه دو هفته پيش داشتم واسه خودم تو محلمون مي گشتم و از تعطيليم لذت مي بردم.چقدر خوبه وقتي كه حس مي كني اون قدر بزرگ شدي كه از خودت شناخت پيدا لازم رو پيدا كردي و به قول معروف حد و حساب اخلاقت دستت اومده!كمترين حسنش اينه كه ديگه الكي اذيت نمي شي.من الان هر وقت عصباني بشم مي فهمم آيا اين عصبانيتم واقعيه يا من خيال مي كنم كه عصبانيم.و يا در مورد ناراحتيهام،فوري مي فهمم دليلش چيه.چقدر قديمها از اين كه نمي دونستم منشاء غم و غصه هام از كجاست اذيت مي شدم و عذاب مي كشيدم.راه مي رفتم و آه مي كشيدم و مي گفتم خدايا چرا من اين قدر بدبختم؟چرا همه بدبياريها بايد سر من بياد؟مي دوني،مشكل ما اينه كه هر چي سنمون پايينتره،گنجايشمون هم كمتره،فكر هم كه قربونش برم اصلا نمي كنيم و همه چي رو احساسي تحليل مي كنيم همين مي شه كه الكي مسائل رو واسه خودمون بزرگ مي كنيم و ظرف تحملمون خيلي زود سر ريز مي شه و بعد هم شاكي مي شيم كه هيشكي از ما بدشانس تر و تنها تر تو اين دنيا نيست.در حالي كه اين كاملا به خودمون بستگي داره كه چه چيزي رو شانس تلقي كنيم و چه چيزي رو تقدير.هيچ وقت فكر نكن بدبخترين آدم دنيايي چون همون لحظه صدها نفر هستن كه از تو بدبخت تر و بيچاره ترن.به جاي اين كه غصه بخوري و عمر گرون بهاتو صرف اشك ريختن و حرص خوردن بكني،سعي كن با امكاناتي كه در اختيارت هست بهترين و موثر ترين كارها رو انجام بدي.شانس در خونه كساني رو مي زنه كه دنبالش باشن،جنب و جوش داشته باشن و به زندگي خوش بين باشن،كسايي كه يه گوشه كز مي كنن و منتظرن يكي از راه برسه و يه كاري واسشون بكنه تا ابد بايد در صف انتظار بمونن.پا شو عزيز من،پاشو!با غصه خوردن و گريه كردن و لعن و نفرين فرستادن هيشكي به هيچ جا نرسيده.اشكهاتو پاك كن،برو يه فين درست و حسابي هم تو دستشويي بكن و دماغتو بگير،بعد يه نگاهي به دور و برت بنداز و ببين چقدر كار هست كه فقط از دست تو بر مي آد.اگه مي خواي احساس مفيد بودن بكني بايد اول تن به كار بدي،پس بسم الله!
مي گم بد نبود اگه آخوند مي شدم ها!چه حرفهاي قلمبه سلمبه اي بلدم بزنم!ولي از حق نگذريم،درسته كه شعار دادن خيلي آسونه،ولي اگه بتوني حتي به يكي از شعار هاي قشنگي كه مي دي عمل كني،باور كن كه موفق ترين آدم روي زمين هستي،اين ديگه شعار نيست،به قول پانتي جان اين رو شاگردي كردم تا ياد گرفتم!
گاهي اوقات كه مشغول رانندگي هستم و ذهنم غرق در افكاري بي سر و ته-بيچاره عابرين پياده!- يه جملاتي به ذهنم مي رسه كه بعدا وقتي روش تمركز مي كنم مي بينم نه،مثل اين كه ما هم يه چيزي حاليمون مي شه ها!مثلا همين چند هفته پيش موقع رانندگي،نرسيده به ميدون ولي عصر يهو اين جمله به ذهنم رسيد:مثل يك زن فكر و همچون يك مرد عمل كن!...شايد خيلي پيش پا افتاده به نظر بياد ولي كمي كه تو بحرش رفتم ديدم چه تفسيرهايي ميشه از اين جمله كرد. ما مردها معمولا به زور بازومون مي نازيم،فكر هم نمي كنيم كه هر مشكلي رو نمي شه با زور حل كرد.معمولا خدا به موجوداتي كه زور داده عقل نداده،حالا يهو جبهه نگيريد كه اين بابا داره از زنها طرفداري مي كنه،به موقعش از خجالت خانومها هم در مي آم،ولي كلا ما مردها كمتر از مغزمون استفاده مي كنيم،در حالي كه زنها برعكس،واسه انجام هر كاري اول فكر مي كنن.و اين خيلي طبيعيه.چون محدوديت دارن و در موضع ضعفن.-كاري نداريم كه اين وسط كي مقصر بوده-ولي كاري كه يه مرد بي هيچ فكري قادر به انجام دادنشه،يه زن به خاطر محدوديتهاي طبيعي كه داره شايد مجبور بشه به بيست روش امتحانش كنه تا از پسش بر بياد.كلا زنها بيشتر از مردها مي ترسن و همين ترس عاقبت انديششون مي كنه و باعث مي شه بدون فكر دست به انجام كاري نزنن.يه زن براي انجام يه كار و پيش بردن هدفش چندين راه و روش تو ذهنش داره،در حالي كه يه مرد ممكنه همون يه روش هم به ذهنش نرسه،چون اجباري نداره كه به مغزش فشار بياره.براي همين من فكر مي كنم زنها مشاورين خوبي مي تونن باشن.از طرفي چون مي ترسن نمي تونن مشوقين خوبي باشن-گو اين كه در بعضي موارد ممكنه استثتا هم وجود داشته باشه-ولي كلي كه بخوايم بحث كنيم دور خانومها رو تو كارهايي كه ريسك داره بايد خط كشيد.در اين موارد كله شقي-يا شايدم بايد بگم كله خري؟!- آقايون بهتر جواب مي ده.كسي كه به قدرت خودش مطمئنه با سر مي ره تو دل مشكلات،باكي هم نداره كه آخر سر ديوار مشكله مي شكنه و خرد مي شه يا كله خودش!پس نتيجه مي گيريم كه اگه بخوايم كاري رو انجام بديم بهتره فكر اوليه اش رو مثل يه زن انجام بديم و بعد در مرحله انتخاب و عمل از خواص مردونه بهره ببريم،من فكر مي كنم اين جوري نتيجه بهتري عايدمون بشه.
جمعه دو هفته پيش داشتم واسه خودم تو محلمون مي گشتم و از تعطيليم لذت مي بردم.چقدر خوبه وقتي كه حس مي كني اون قدر بزرگ شدي كه از خودت شناخت پيدا لازم رو پيدا كردي و به قول معروف حد و حساب اخلاقت دستت اومده!كمترين حسنش اينه كه ديگه الكي اذيت نمي شي.من الان هر وقت عصباني بشم مي فهمم آيا اين عصبانيتم واقعيه يا من خيال مي كنم كه عصبانيم.و يا در مورد ناراحتيهام،فوري مي فهمم دليلش چيه.چقدر قديمها از اين كه نمي دونستم منشاء غم و غصه هام از كجاست اذيت مي شدم و عذاب مي كشيدم.راه مي رفتم و آه مي كشيدم و مي گفتم خدايا چرا من اين قدر بدبختم؟چرا همه بدبياريها بايد سر من بياد؟مي دوني،مشكل ما اينه كه هر چي سنمون پايينتره،گنجايشمون هم كمتره،فكر هم كه قربونش برم اصلا نمي كنيم و همه چي رو احساسي تحليل مي كنيم همين مي شه كه الكي مسائل رو واسه خودمون بزرگ مي كنيم و ظرف تحملمون خيلي زود سر ريز مي شه و بعد هم شاكي مي شيم كه هيشكي از ما بدشانس تر و تنها تر تو اين دنيا نيست.در حالي كه اين كاملا به خودمون بستگي داره كه چه چيزي رو شانس تلقي كنيم و چه چيزي رو تقدير.هيچ وقت فكر نكن بدبخترين آدم دنيايي چون همون لحظه صدها نفر هستن كه از تو بدبخت تر و بيچاره ترن.به جاي اين كه غصه بخوري و عمر گرون بهاتو صرف اشك ريختن و حرص خوردن بكني،سعي كن با امكاناتي كه در اختيارت هست بهترين و موثر ترين كارها رو انجام بدي.شانس در خونه كساني رو مي زنه كه دنبالش باشن،جنب و جوش داشته باشن و به زندگي خوش بين باشن،كسايي كه يه گوشه كز مي كنن و منتظرن يكي از راه برسه و يه كاري واسشون بكنه تا ابد بايد در صف انتظار بمونن.پا شو عزيز من،پاشو!با غصه خوردن و گريه كردن و لعن و نفرين فرستادن هيشكي به هيچ جا نرسيده.اشكهاتو پاك كن،برو يه فين درست و حسابي هم تو دستشويي بكن و دماغتو بگير،بعد يه نگاهي به دور و برت بنداز و ببين چقدر كار هست كه فقط از دست تو بر مي آد.اگه مي خواي احساس مفيد بودن بكني بايد اول تن به كار بدي،پس بسم الله!
مي گم بد نبود اگه آخوند مي شدم ها!چه حرفهاي قلمبه سلمبه اي بلدم بزنم!ولي از حق نگذريم،درسته كه شعار دادن خيلي آسونه،ولي اگه بتوني حتي به يكي از شعار هاي قشنگي كه مي دي عمل كني،باور كن كه موفق ترين آدم روي زمين هستي،اين ديگه شعار نيست،به قول پانتي جان اين رو شاگردي كردم تا ياد گرفتم!
۱۳۸۴ آذر ۴, جمعه
با تشكر از راهنمايي هاي خواهر جونم،متاسفانه هر كاري كردم نشد براي وبلاگم موزيك پس زمينه بذارم.گويا بلاگ اسپات با موزيك پس زمينه هيچ ميونه اي نداره!در هر صورت لينك موزيك رو براتون مي ذارم،البته مجبور شدم براي اين كه حجمش زياد نشه كمي كيفيتش رو پايين بيارم،ولي خب اگه با اكو گوشش بدين(بخصوص اكوي استون روم) خيلي قشنگتر شنيده مي شه.اميدوارم خوشتون بياد.نمي دونم شما چه حسي پيدا مي كنيد ولي من كه احساس مي كنم اين آهنگ از اول تا آخر با يه حالت ملتمسانه اي مي گه:آي آرزو،آي آرزو،آي آرزو برگرد پيشم آرزو....خب هر كس نظري داره ديگه....آه راستي لينكه،داشت يادم مي رفت:
..............
..............
راستش دلم نيومد اين بلاگ رو پاك كنم...دلم مي خواد يادگاري بمونه....آرش نمي دونم كي هستي ولي آرزو مو بر آورده كردي...متشكرم............................!؟
از امروز هر كس به وبلاگم بياد آواي برگرد آرزو ازش استقبال خواهد كرد....گوش كنيد...مي شنويد؟مي گه آي آرزو...آي آرزو!آي آرزو برگرد پيشم آرزو......................................!؟ممنون آرش...خوشحالم كردي
۱۳۸۴ آذر ۱, سهشنبه
الان كه دارم اين مطالب رو مي نويسم،احساساتم همچيني يه كم تحريك شده،البته خودم باعثش شدم،بعد مدتها همون آهنگ چينيه كه اسمشو گذاشتم "برگرد پيشم آرزو!" رو چند بار پشت سر هم گوش دادم و باز رفتم تو خلسه.برو حال كن،چون كم پيش مي آد من در اين حالت چيزي بنويسم،آره من دستمو معمولا جلو كسي رو نمي كنم،ولي خب اين بار شايد-بازم مي گم شايد-كمي احساسي و تند و تيز تر از سابق نوشتم...شايد.............!؟
پريشب،روي يه تخت شيك دو نفره تو يه اتاق از يه هتل چهار ستاره در گرگان دراز كشيده بودم و به اصطلاح فكر مي كردم،در اين جور مواقع عادت دارم چراغو خاموش كنم،در تاريكي فكرم راحت تر آزاد مي شه و خيالپردازيم شديدا گل مي كنه.نمي دونم چي شد كه يهو خودمو ديدم كه برگشتم به اون روزها،تابستون 70،وسط پارك ايستاده بودم و كمي جلوتر روي نيمكت سبز،آرزو و دوست تف پرونش،به همراه يه سري دختر ديگه نشسته بودن،جالبه كه من با اين كه چهارده پونزده سالم بيشتر نبود،ولي عقل و درايت الانم رو داشتم-البته اگه واقعا داشته باشم،من كه شك دارم!!-و مي دونستم كه برگشتم تا جبران كنم.دوست آرزو با ديدنم مثل هميشه اخم كرد،آرزو با چشماي بادوميش كنجكاوانه نزديك شدنم رو تماشا مي كرد،چقدر واضح مي ديدمش،عين همون روزاش بود،تكون نخورده بود،همون شلوار مخمل كبريتي جيگري رنگ پاش بود و مانتوي سبز لجني با روسري سياه...لبخند زنان جلو رفتم و مقابل دوست آرزو ايستادم،يه لحظه سكوت برقرار شد،دوست آرزو سرشو كج كرده بود تماشام نمي كرد.به روي خودم نياوردم،مي دونستم وقتي حرفهام رو بشنوه،چهارتا شاخ رو سرش سبز مي شه،با يه نگاه سريع،به تمام نگاههاي مبهوت اطرافم پاسخ دادم و گفتم:مي خوام يه چيزي رو اينجا جلوي تموم دوستات بهت بگم،به خصوص مي خوام شما-اشاره به آرزو-شاهد باشين.و كمي خم شدم تا صورتم هم سطح صورت دوست آرزو قرار بگيره و بعد به آرومي گفتم:بابت تمام كارهاي بدي كه در حقت كردم،تموم اون اذيتها،مزاحمتها و حرفهاي گزنده اي كه بهت زدم ازت عذر خواهي مي كنم،همين جا جلوي همه به خصوص ايشون-اشاره به آرزو-قول شرف مي دم كه ديگه هيچ آزاري بهت نرسونم،بله،مي دونم باور نمي كني،حق داري،انتظار ندارم به اين زوديها گذشت كني ولي اميدوار هستم روزي بتوني منو صادقانه و از ته قلب ببخشي.
دوست آرزو واسه اولين بار سر بلند كرد و تو چشمام نگاه كرد،بعضي از دخترها خنده شون گرفته بود،مي دونستم پيش خودشون فكر مي كنن لابد من زده به سرم!اصلا اين حرفهايي كه من مي زدم چه معنا داشت؟گذاشتم تو همون حالت تعليق بمونن،چشمكي به آرزو زدم و دوستانه گفتم:دوستتون كه جواب منو قاعدتا نمي ده،ولي دوست داشتم جلوي شما از ايشون عذرخواهي كنم،برام مهم بود كه شما ببينين و شاهد باشين چون براي شما خيلي ارزش و احتارم قائلم!....طفلك آرزو نمي دونست چي جوابمو بده،با نگاهي معصومانه فقط سر تكون داد ولي معلوم بود كه حسابي تعجب كرده.من و عذر خواهي؟من و چنين برخورد جنتلمن واري؟
مودبانه خداحافظي كردم و دخترها رو به حال خودشون گذاشتم تا خودشون يه جوري قضيه رو براي خودشون توجيه كنن.وقت نداشتم.فوري رفتم در خونه استادم و زنگ آيفون خونه شون رو زدم،وقتي گوشي رو برداشت گفتم:استاد اگه از نظر شما مانعي نداره مي خواستم چند لحظه وقتتون رو بگيرم،زياد طول نمي كشه،مطلب كوتاهي هست كه مي خواستم حتما خدمتتون عرض كنم.با بي ميلي قبول كرد كه دم در بياد،وقتي اومد،دستم رو گذاشتم رو سينه ام و با احترام آميخته به ندامت گفتم:استاد فقط اومدم از شما خواهش كنم كه يه فرصت ديگه بهم بدين تا اثبات كنم كه من به اون بدي كه شما فكر مي كنين نيستم،مي دونم در گذشته خيلي بي انظباط بودم و شما رو خيلي اذيت كردم،اما اميدوارم شما فقط يه فرصت ديگه به من،شاگرد بي انظباطتون،بديد تا همه چي رو جبران كنم،خواهش مي كنم بهم اين فرصت رو بدين كه باز در جمع شاد بچه هاي گروه كوهنوردي باشم.
دقيقا مثل آرزو و دوستانش،استاد هم نمي دونست چه جوابي بهم بده،من اصراري نكردم و با تعظيمي بلند بالا از خدمت استاد مرخص شدم.از فرداش همه منو تو محل با انگشت به همديگه نشون مي دادن و مي گفتن:فرهاد يه شبه متحول شده،اون قدر تغيير كرده كه آدم نمي تونه باور كنه همون آدمه!چقدر خوشحال بودم،چقدر احساس سبكي مي كردم،با همه دوست بودم،به خصوص با دخترا خيلي صميمي شده بود،وقتي كوه مي رفتيم همه شون باهام هم صحبت مي شدن و خنده هاشون رو باهام تقسيم مي كردن و من هم سعي مي كردم از خودم جنبه نشون بدم و قدر موقعيتي رو كه پيدا كردم بدونم...آخرين صحنه اي كه يادم مي آد،مربوط به موقعي بود كه همراه آرزو و دوستش،كوله به دوش دنبال استاد حركت مي كرديم و مي خنديديم و من از صميم قلب،از اين كه بالاخره موفق شده بودم با اين دو نفر،كه در زندگيم خيلي تاثير گذار بودن،روابط حسنه اي رو برقرار كنم خوشحال بودم.در حالي از اين رويا خارج شدم كه احساس آرامش عجيبي بند بند وجودم رو در بر گرفته بود و از فرط شادي و هيجان،عين يه بچه داشتم بالا و پايين مي پريدم و نيشم تا بناگوش باز شده بود،با اين كه يه رويا بود،ولي چقدر شيرين و آرامش بخش بود،چقدر بخشيده شدن و جبران مافات كردن احساس خوبي داره،واقعا نمي شه توصيفش كرد.............................!؟
چند وقت پيش داشتم به اين مطلب فكر مي كردم كه همه چيز موقتيه،هيچ چيزي ابدي نيست،پدر،مادر،خواهر،برادر،دوستان،من و حتي تو،همه مون رفتني هستيم،اشتباه ما اينه كه فكر مي كنيم خدا بهمون عمر نوح داده،ولي همون جوري تا الان به يه چشم به هم زدن گذشته،بازهم مي گذره،زمان لامصب هميشه رو به جلو داره و هرگز نه متوقف مي شه و نه بر مي گرده،اين ما هستيم كه از قافله عقب مي مونيم،من كه نمي خوام مثل آدمهاي عادي از دنيا برم،كساني كه بعد يكسال،همه فراموششون مي كنن و كفتر رو سنگ قبرشون فضله مي ريزه!من اسمم رو موندگار خواهم كرد،به هر قيمتي،به هر زحمتي،كاري مي كنم كه اسمم فراموش نشه،وگرنه هرگز خودمو نمي بخشم.سعي مي كنم قدر چيزايي رو كه دارم الان بدونم چون همون طور كه گفتم همه شون يه روزي از دستم مي رن و وقتي برن،ديگه برنمي گردن.
اي كاش يادمي گرفتيم كه رفتار ديگرون رو درست تعبير كنيم،ما هميشه گول تفسيرهاي غلطي رو مي خوريم كه خودمون براي خودمون مي كنيم،البته دست ما نيست،هر آدمي دوست داره رفتار ديگرون رو اون جوري كه براش خوشايندتره تفسير كنه،خب معلومه چون لذت بخشه،ولي همين لذت به قيمت وابستگي تموم مي شه و وقتي رشته اين ارتباط به هر دليلي گسست،تو با سر به پايين سقوط مي كني....تا بوده همين بوده،اون دختري كه تو بغل دوست پسرش ناز و نوازش مي شه،پيش خودش رفتارهاي اون پسر رو برخاسته از عشق تعبير مي كنه و اون پسري كه ناز و اداي فلان دختر رو مي بينه،پيش خودش مي گه دختره چه دلي داره ازم مي بره،هيچ كدوم هم فكر نمي كنن كه ممكنه طرف مقابلشون در حال عقده گشايي و پاسخ دادن به نيازهايي باشه كه براش به صورت آرزو در اومده.چه خوبه كه به نيت واقعي ديگران پي ببريم،اين جوري نه الكي متوقع مي شيم و نه متضرر.حيف،كه ما اغلب به اين درجه از بصيرت نمي رسيم و اگر هم برسيم قيمت گزافي رو خواهيم پرداخت.
چقدر از كارم متنفرم!اين جور ساليان متمادي سر كردن با چيزي كه تا اين حد ازش تنفر داري هم هنره والا!باور كن اگه شدني بود،مهندسي و هر چي كه بهش مربوطه رو مي انداختم تو سوراخ خلا و روش يه سيفون جانانه مي كشيدم!فقط اگه مي شد............!؟
به سرم زده اين آهنگ چيني هه رو آپ لود كنم و بذارم روي وبلاگم،ببينم چي مي شه.................!؟
يه عاشق واقعي نام معشوقش رو جادان مي كنه،اينو آخرين لحظه به بلاگ امروز اضافه كردم.
پريشب،روي يه تخت شيك دو نفره تو يه اتاق از يه هتل چهار ستاره در گرگان دراز كشيده بودم و به اصطلاح فكر مي كردم،در اين جور مواقع عادت دارم چراغو خاموش كنم،در تاريكي فكرم راحت تر آزاد مي شه و خيالپردازيم شديدا گل مي كنه.نمي دونم چي شد كه يهو خودمو ديدم كه برگشتم به اون روزها،تابستون 70،وسط پارك ايستاده بودم و كمي جلوتر روي نيمكت سبز،آرزو و دوست تف پرونش،به همراه يه سري دختر ديگه نشسته بودن،جالبه كه من با اين كه چهارده پونزده سالم بيشتر نبود،ولي عقل و درايت الانم رو داشتم-البته اگه واقعا داشته باشم،من كه شك دارم!!-و مي دونستم كه برگشتم تا جبران كنم.دوست آرزو با ديدنم مثل هميشه اخم كرد،آرزو با چشماي بادوميش كنجكاوانه نزديك شدنم رو تماشا مي كرد،چقدر واضح مي ديدمش،عين همون روزاش بود،تكون نخورده بود،همون شلوار مخمل كبريتي جيگري رنگ پاش بود و مانتوي سبز لجني با روسري سياه...لبخند زنان جلو رفتم و مقابل دوست آرزو ايستادم،يه لحظه سكوت برقرار شد،دوست آرزو سرشو كج كرده بود تماشام نمي كرد.به روي خودم نياوردم،مي دونستم وقتي حرفهام رو بشنوه،چهارتا شاخ رو سرش سبز مي شه،با يه نگاه سريع،به تمام نگاههاي مبهوت اطرافم پاسخ دادم و گفتم:مي خوام يه چيزي رو اينجا جلوي تموم دوستات بهت بگم،به خصوص مي خوام شما-اشاره به آرزو-شاهد باشين.و كمي خم شدم تا صورتم هم سطح صورت دوست آرزو قرار بگيره و بعد به آرومي گفتم:بابت تمام كارهاي بدي كه در حقت كردم،تموم اون اذيتها،مزاحمتها و حرفهاي گزنده اي كه بهت زدم ازت عذر خواهي مي كنم،همين جا جلوي همه به خصوص ايشون-اشاره به آرزو-قول شرف مي دم كه ديگه هيچ آزاري بهت نرسونم،بله،مي دونم باور نمي كني،حق داري،انتظار ندارم به اين زوديها گذشت كني ولي اميدوار هستم روزي بتوني منو صادقانه و از ته قلب ببخشي.
دوست آرزو واسه اولين بار سر بلند كرد و تو چشمام نگاه كرد،بعضي از دخترها خنده شون گرفته بود،مي دونستم پيش خودشون فكر مي كنن لابد من زده به سرم!اصلا اين حرفهايي كه من مي زدم چه معنا داشت؟گذاشتم تو همون حالت تعليق بمونن،چشمكي به آرزو زدم و دوستانه گفتم:دوستتون كه جواب منو قاعدتا نمي ده،ولي دوست داشتم جلوي شما از ايشون عذرخواهي كنم،برام مهم بود كه شما ببينين و شاهد باشين چون براي شما خيلي ارزش و احتارم قائلم!....طفلك آرزو نمي دونست چي جوابمو بده،با نگاهي معصومانه فقط سر تكون داد ولي معلوم بود كه حسابي تعجب كرده.من و عذر خواهي؟من و چنين برخورد جنتلمن واري؟
مودبانه خداحافظي كردم و دخترها رو به حال خودشون گذاشتم تا خودشون يه جوري قضيه رو براي خودشون توجيه كنن.وقت نداشتم.فوري رفتم در خونه استادم و زنگ آيفون خونه شون رو زدم،وقتي گوشي رو برداشت گفتم:استاد اگه از نظر شما مانعي نداره مي خواستم چند لحظه وقتتون رو بگيرم،زياد طول نمي كشه،مطلب كوتاهي هست كه مي خواستم حتما خدمتتون عرض كنم.با بي ميلي قبول كرد كه دم در بياد،وقتي اومد،دستم رو گذاشتم رو سينه ام و با احترام آميخته به ندامت گفتم:استاد فقط اومدم از شما خواهش كنم كه يه فرصت ديگه بهم بدين تا اثبات كنم كه من به اون بدي كه شما فكر مي كنين نيستم،مي دونم در گذشته خيلي بي انظباط بودم و شما رو خيلي اذيت كردم،اما اميدوارم شما فقط يه فرصت ديگه به من،شاگرد بي انظباطتون،بديد تا همه چي رو جبران كنم،خواهش مي كنم بهم اين فرصت رو بدين كه باز در جمع شاد بچه هاي گروه كوهنوردي باشم.
دقيقا مثل آرزو و دوستانش،استاد هم نمي دونست چه جوابي بهم بده،من اصراري نكردم و با تعظيمي بلند بالا از خدمت استاد مرخص شدم.از فرداش همه منو تو محل با انگشت به همديگه نشون مي دادن و مي گفتن:فرهاد يه شبه متحول شده،اون قدر تغيير كرده كه آدم نمي تونه باور كنه همون آدمه!چقدر خوشحال بودم،چقدر احساس سبكي مي كردم،با همه دوست بودم،به خصوص با دخترا خيلي صميمي شده بود،وقتي كوه مي رفتيم همه شون باهام هم صحبت مي شدن و خنده هاشون رو باهام تقسيم مي كردن و من هم سعي مي كردم از خودم جنبه نشون بدم و قدر موقعيتي رو كه پيدا كردم بدونم...آخرين صحنه اي كه يادم مي آد،مربوط به موقعي بود كه همراه آرزو و دوستش،كوله به دوش دنبال استاد حركت مي كرديم و مي خنديديم و من از صميم قلب،از اين كه بالاخره موفق شده بودم با اين دو نفر،كه در زندگيم خيلي تاثير گذار بودن،روابط حسنه اي رو برقرار كنم خوشحال بودم.در حالي از اين رويا خارج شدم كه احساس آرامش عجيبي بند بند وجودم رو در بر گرفته بود و از فرط شادي و هيجان،عين يه بچه داشتم بالا و پايين مي پريدم و نيشم تا بناگوش باز شده بود،با اين كه يه رويا بود،ولي چقدر شيرين و آرامش بخش بود،چقدر بخشيده شدن و جبران مافات كردن احساس خوبي داره،واقعا نمي شه توصيفش كرد.............................!؟
چند وقت پيش داشتم به اين مطلب فكر مي كردم كه همه چيز موقتيه،هيچ چيزي ابدي نيست،پدر،مادر،خواهر،برادر،دوستان،من و حتي تو،همه مون رفتني هستيم،اشتباه ما اينه كه فكر مي كنيم خدا بهمون عمر نوح داده،ولي همون جوري تا الان به يه چشم به هم زدن گذشته،بازهم مي گذره،زمان لامصب هميشه رو به جلو داره و هرگز نه متوقف مي شه و نه بر مي گرده،اين ما هستيم كه از قافله عقب مي مونيم،من كه نمي خوام مثل آدمهاي عادي از دنيا برم،كساني كه بعد يكسال،همه فراموششون مي كنن و كفتر رو سنگ قبرشون فضله مي ريزه!من اسمم رو موندگار خواهم كرد،به هر قيمتي،به هر زحمتي،كاري مي كنم كه اسمم فراموش نشه،وگرنه هرگز خودمو نمي بخشم.سعي مي كنم قدر چيزايي رو كه دارم الان بدونم چون همون طور كه گفتم همه شون يه روزي از دستم مي رن و وقتي برن،ديگه برنمي گردن.
اي كاش يادمي گرفتيم كه رفتار ديگرون رو درست تعبير كنيم،ما هميشه گول تفسيرهاي غلطي رو مي خوريم كه خودمون براي خودمون مي كنيم،البته دست ما نيست،هر آدمي دوست داره رفتار ديگرون رو اون جوري كه براش خوشايندتره تفسير كنه،خب معلومه چون لذت بخشه،ولي همين لذت به قيمت وابستگي تموم مي شه و وقتي رشته اين ارتباط به هر دليلي گسست،تو با سر به پايين سقوط مي كني....تا بوده همين بوده،اون دختري كه تو بغل دوست پسرش ناز و نوازش مي شه،پيش خودش رفتارهاي اون پسر رو برخاسته از عشق تعبير مي كنه و اون پسري كه ناز و اداي فلان دختر رو مي بينه،پيش خودش مي گه دختره چه دلي داره ازم مي بره،هيچ كدوم هم فكر نمي كنن كه ممكنه طرف مقابلشون در حال عقده گشايي و پاسخ دادن به نيازهايي باشه كه براش به صورت آرزو در اومده.چه خوبه كه به نيت واقعي ديگران پي ببريم،اين جوري نه الكي متوقع مي شيم و نه متضرر.حيف،كه ما اغلب به اين درجه از بصيرت نمي رسيم و اگر هم برسيم قيمت گزافي رو خواهيم پرداخت.
چقدر از كارم متنفرم!اين جور ساليان متمادي سر كردن با چيزي كه تا اين حد ازش تنفر داري هم هنره والا!باور كن اگه شدني بود،مهندسي و هر چي كه بهش مربوطه رو مي انداختم تو سوراخ خلا و روش يه سيفون جانانه مي كشيدم!فقط اگه مي شد............!؟
به سرم زده اين آهنگ چيني هه رو آپ لود كنم و بذارم روي وبلاگم،ببينم چي مي شه.................!؟
يه عاشق واقعي نام معشوقش رو جادان مي كنه،اينو آخرين لحظه به بلاگ امروز اضافه كردم.
۱۳۸۴ آبان ۲۴, سهشنبه
چند روز پيش در حين رانندگي داشتم به موضوع فكر مي كردم كه آدميزاد در طول زندگيش يا در حال دلسوزي براي خودشه يا ديگران.گاهي دلش براي خودش بيشتر مي سوزه و بنابراين به خودش بيشتر مي رسه و گاهي هم حس ديگر خواهيش به جوشش در مي آد و به خاطر كساني كه دوستشون داره از خودش مي گذره.حد وسطي هم ظاهرا وجود نداره،انگار آدميزاد نمي تونه در آن واحد هم به خودش فكر كنه و هم ديگران.
اين روزا به خونه هر كي از دوستاي وبلاگيم كه سر مي زنم مي بينم كه يه جوري به يه دردي گرفتارن.ياد پارسال خودم مي افتم و مي گم خدا رو شكر،حالا به هر ترتيبي بود يه جوري با قضيه كنار اومدم،و خب،در اين ميون هم درديها و جملات تسلي بخش بعضيها واقعا بهم كمك كرد تا اين مرحله رو سريعتر پشت سر بذارم.و حالا اگه كاري ازم بر بياد،نوبت منه كه بهشون جبران كنم.بذار يه چيزي رو برات بگم،شادي و غم برادر نا تني همديگه ان،هميشه يكي پشت سر ديگري مي آدش،كاريشم نمي شه كرد،واسه هر شاديت بايد يه تقاصي بپردازي همون طور كه بابت هر غمت خواهي پرداخت.اين قانون روزگاره،رد خور هم نداره.مي دوني،اگه اينا رو برات تعريف مي كنم به اين خاطر نيست كه مي خوام برام دلسوزي كني يا احيانا نظري بدي،چون ديگه گذشته و تموم شده،اما من فكر مي كنم اين مسير همچنان بايد توسط كسان ديگري پيموده بشه،شايد بشه گفت اين مسيريه كه همه براي رسيدن به خودشناسي طي مي كنن.
بار اولي كه دلم شكست خيلي بچه بودم،البته بچه از نظر عقلي وگرنه سنم كه دو رقمي شده بود ولي خب بي تجربه بودم،اون قدر كه نمي فهميدم بيشتر دردسرهايي رو كه متحمل مي شم خودم به خودم تحميل كردم،سرتو درد نيارم،تا شيش ماه هر شب كارم گريه بود،روزا با سيلي صورت خودمو سرخ نيگه مي داشتم و اون قدر نقشمو خوب بازي مي كردم كه دوستام بهم مي گفتن بي غم!ولي خدا شاهده اون لحظه اي كه لبخند به لب به صورت دوستام نگاه مي كردم تو دلم غوغا بود،دلم واسه خودم مي سوخت،احساس حماقت مي كردم،ولي چاره اي نبود،راهي بود كه اومده و تصميمي بود كه گرفته بودم و بايد تا آخرش مي رفتم.بعد شيش ماه،كم كم شبا تونستم راحت تر بخوابم،غم و غصه ام عقب نشيني كرده بود،شايدم من به تدريج به حضورش عادت كرده بودم،در هر صورت هر چند شب يه بار،مي بايست اون سناريو گريه و صورتو تو متكا فشار دادن و جلوي صداي هق هقاتو گرفتن رو تكرار مي كردم تا يادم نره كه چي به سرم اومده...سه سال به همين ترتيب گذشت،خبر رسيد اوني كه دلمو شكسته بوده به سزاي عملش رسيده،از اين بابت خوشحال نبودم اما خدا رو شكر مي كردم كه نذاشت من يه عمر با يه كينه بي سرانجام زندگي كنم و مجازات طرفم رو تو همين دنيا قرار داد.اون روز سوم شهريور سال 77 بود.تو سر رسيدم نوشتم:امروز من دوباره متولد شدم!....با اين حال تا اين نوزاد دوباره جون بگيره و بتونه رو پاهاش واسه،دوباره سه سال ديگه گذشت،حس مي كردم ديگه كاملا دوران افسردگي رو پشت سر گذاشتم و حالا مي تونم هموني باشم كه در شونزده هيفده سالگي بودم و با غم و غصه هيچ قرابتي نداشتم.روحيه ام برگشته بود،غصه هامو فراموش كرده بودم،وجودم پر از اعتماد به نفس شده بود،اون قدر كه براي اولين بار تو عمرم،رفتم صاف تو صورت يكي از همكارام نگاه كردم و گفتم:خانوم من از شما خوشم اومده،ماليليد با هم آشنا تر بشيم؟بيچاره طرف خشكش زد!! در هر صورت قبول كرد و من به اين ترتيب اولين دوست دخترمو تجربه كردم،دوران خوبي بود و خيلي هم زود تموم شد،مهم نيست كه كي باعث برهم خوردن روابطم با اون دختر شد،شايد حق با اون بود كه مي گفت اون دختر به من نمي خوره،ولي من كه نمي خواستم باهاش ازدواج كنم،فقط مي خواستم اون چيزي رو كه حس مي كردم شيش سال ازش محروم بودم تجربه كنم.ولي ظاهرا قسمت نبود.باز تنها شدم،شرايطم شد مثل قبل،با اين تفاوت كه اين بار ديگه نمي خواستم زانوي غم بغل بگيرم،زندگي رو يه مبارزه مي ديدم كه بايد با كله مي رفتي تو شكمش،محكم نمي زدي اون تو رو زمين مي زد.سال 82 يه نقطة عطف تو زندگيم بود،عده اي از جمله يكي از بهترين دوستام براي هميشه رفتن و در عوض اوني كه برام حكم يك آرزو رو داشت برگشت،اون شب وقتي تو مجلس ختم پدر دوستم بعد از سالها اون قدر صميمي با هم حرف زديم،به خودم گفتم تموم شد،بالاخره به آرزوم رسيدم،سختيها گذشت و حالا نوبت كامروائيه،يادم نمي ره،شبي كه بهش شماره دادم تا خونه رو مثل پسر بچه هاي هفت هشت ساله جفتك مي پروندم،تموم شده بود،بلاخره نوبتم شده بود،بعد...بعد چند سال؟
جواب منفي آرزو برام حكم يه شكست بزرگ رو داشت،شايدم بدتر،از آسمون به زمين افتادم،دوباره برگشتم به همون شرايط بد روحي كه سالها قبل داشتم،البته اين بار از گريه شبونه و غم پروري و عزاداري عاطفي خبري نبود،آخه اين بار ديگه پوستم كلفت و تجربه ام بيشتر شده بود،ولي در هر صورت اين دفعه به سختي تونستم دوباره روي پاي خودم وايسم،دوباره جنگ تموم شد ولي اين بار خسارتي كه بهم وارد شد سنگين تر از قبل بود،ده سال پيش داوطلبانه سينه ام رو در برابر تهاجمات احساسي سپر مي كردم و گردن مي كشيدم و منتظر بودم ببينم كي از پا در مي آم و عجبا كه آخرش ديدم باز دوام آوردم،خب بدنم قوي بود و تموم اون ضربه ها رو تحمل مي كرد ولي اين بار اورگانيزمم ديگه اون استحكام ده سال پيش رو نداره،تبعات اون غصه خوردنها و غم به جون خريدنها رو حالا بايد نقدا و في الحال مي پرداختم،با سلامتيم و با تغييراتي كه واسه سن من خيلي زود بود.
در هر صورت دوباره رو پاي خودم ايستادم،البته هنوز هم گاهي اوقات حس مي كنم كه شايد اگه زير اون فشار تسليم مي شدم و با اين حال و روز سر پا نمي ايستادم بهتر بود.اما خب،هر كي خربزه مي خوره پاي لرزش هم مي شينه....نمي خوام بگم خيلي با تجربه شدم،اما به خودشناسي رسيدم،شايد حتي بتونم ادعا كنم كه در زمينه تنشهاي عاطفي آب ديده شدم،البته پيش خودمون بمونه،اگه يه بار ديگه بخواد از اين موجها بياد من همون اول با خاك يكسان شدم،پس دور اين جور چيزا و هر چيز ديگه اي كه بخواد استرس به زندگيم وارد كنه رو خط مي كشم.
حالا كه به پشت سرم نگاه مي كنم مي بينم تموم اين تجربيات لازم بود تا من به يه شناخت تازه برسم،به يه ديدگاه جديد،ديگه عشقهاي كوچيك ابتدايي منو جذب نمي كنه،پيچش مو و خم ابرو و قوس كمر اغوام نمي كنه،من همه جوره شو تجربه كردم،من حالا دنبال يه عشق متعالي ترم،چيزي كه همه نتونن بهش برسن.يه چيز جاودانه.چي شد كه به اينجا رسيدم؟خب من فكر مي كنم تموم اون اتفاقاتي كه برام افتاد در حكم پله هايي بود كه من به ترتيب بايد طي مي كردم تا به يه عشق آسموني برسم.من حالا عاشق حقيقتم،حقيقتهايي كه با هر چشمي نمي شه ديدش....زياد نمي خوام در موردش تبليغ كنم،چون شايد برات اصلا جالب نباشه،ولي اگه مثل من همين راه رو داري مي آي بدون كه بالاخره روزي به اين مرحله و نتايج ارزشمندش مي رسي،ولي اينو از همين حالا بهت بگم كه اين چيزا ارزون به دست نمي آد،خرج داره خوبشم داره،بخواي پاي حرفت وايسي بايد از خيلي چيزات بگذري،سلامتيت،جوونيت،زيباييت،عمرت و...بستگي داره چقدر بخواي تو اين راه سرمايه كني،من هنوز به آخرش نرسيدم و حتي بهت توصيه هم نمي كنم كه وارد اين مسير بشي،جدا اگه خودت رو دوست داري سعي كن وابسته نباشي،احساساتي بودن خوبه ولي به شرطي كه نخواي اونو عليه خودت به كار بگيري،آدمهاي احساساتي معمولا خودخواه و زود رنج هم هستن،نمونه اش خودم،گاهي اوقات به خودم مي گم شايد من بايد دختر مي شدم،چون تا اين حد احساسي بودن واسه يه پسر عجيبه.
يه چيزي بگم و روضه ام رو تموم كنم و اون هم اين كه،حالا كه به گذشته ها فكر مي كنم مي بينم بيشتر اون ناراحتي ها و غصه ها رو خودم براي خودم ايجاد كردم،با توقع بي جايي كه از ديگران داشتم،با قبول نكردن حقيقت، هميشه دنبال يه مقصر فرضي بودم تا بد بياري هام رو بندازم گردن اون،آره من خوبم ديگران بدن،من همه رو دوست دارم و صادقانه دارم بهشون محبت مي كنم،ديگران هستن كه ظالمن و منو دوست ندارن و الي آخر.بالاخره يه روز از خودم پرسيدم چرا اصلا ديگران بايد منو دوست داشته باشن؟مگه من چه لطفي در حقشون كردم كه انتظار اين همه توجه رو از اونا دارم؟بهتره به جاي متهم كردن ديگرون،يه كم رو خودم كار كنم،ياد بگيرم چه جوري بايد دوست داشت و چه جور دوست داشتني رو از ديگرون توقع داشت،چرا به جاي ايفاي نقش آدمهاي ستم ديده نقش آدمهاي موفق رو بازي نكنم؟آدمهايي كه به جاي كز كردن در يه گوشه و متهم كردن ديگرون و گدايي محبت،به خودشون متكي هستن و به هيشكي رو نمي اندازن و احساس ارزشمندشون رو حروم كساني كه لياقتش رو ندارن نمي كنن.از اون روز كه شروع كردم اين جوري فكر كردن دنيا برام يه جلوة ديگه اي پيدا كرده،تازه فهميدم چقدر از اطرافم غافل بودم،كانون محبت و عشق جلو چشمم و توي همين خونواده ام بود،اون وقت من تو خيابون و ميون غريبه ها دنبالش مي گشتم،كي از خانواده ام لايق تر براي عشق ورزيدن؟كي از مادر عزيز تر براي دوست داشتن؟كي از پدر و مادر بهتر براي تكيه كردن؟خدا رو شكر،تا والدينم زنده بودن به ارزش وجوديشون پي بردم،اگه مي رفتن و من بهشون بدهكار مي موندم خودمو نمي بخشيدم.من خودمو وقف خونواده ام كردم،عشقم رو تقديم اونا مي كنم،احساسات ارزشمندم رو هم واسه خودم نگه مي دارم و اگه كسي كه لايقش بود پيدا شد،بهش اونو تقديم مي كنم ولي اگه پيدا نشد هرگز تاسف نمي خورم،لابد ارزش من بالاتر از اين بوده كه روي زمين بتونم به عشق واقعيم برسم،سعي مي كنم به كسي بدهي نداشته باشم و تا مي شه رو خودم كار كنم،ديگه خودم رو كوچيك نمي كنم و يا پايين نمي آرم تا ديگران بهم توجه كنن،بلكه خودم رو بالا مي برم،اون قدر بالا كه براي ديدنم مجبور بشن سرشونو بالا بگيرن،اينه اون خودشناسي تازه اي كه بهش رسيدم و بابتش هزينه هنگفتي پرداختم ولي اگه تو هم دوست داري روزي به اينجا برسي بسم الله،شايد تو زبر و زرنگ تر از من باشي و به جاي چهار ده سال،هفت ساله به اينجا برسي،من كه هنوز بايد به راهم ادامه بدم،وعده ما آخر خط،دعا كن اون قدر خدا بهمون عمر بده كه بتونيم سر وقت به آخر خط برسيم،آماده اي؟پس بزن بريم...........................................!؟
اين روزا به خونه هر كي از دوستاي وبلاگيم كه سر مي زنم مي بينم كه يه جوري به يه دردي گرفتارن.ياد پارسال خودم مي افتم و مي گم خدا رو شكر،حالا به هر ترتيبي بود يه جوري با قضيه كنار اومدم،و خب،در اين ميون هم درديها و جملات تسلي بخش بعضيها واقعا بهم كمك كرد تا اين مرحله رو سريعتر پشت سر بذارم.و حالا اگه كاري ازم بر بياد،نوبت منه كه بهشون جبران كنم.بذار يه چيزي رو برات بگم،شادي و غم برادر نا تني همديگه ان،هميشه يكي پشت سر ديگري مي آدش،كاريشم نمي شه كرد،واسه هر شاديت بايد يه تقاصي بپردازي همون طور كه بابت هر غمت خواهي پرداخت.اين قانون روزگاره،رد خور هم نداره.مي دوني،اگه اينا رو برات تعريف مي كنم به اين خاطر نيست كه مي خوام برام دلسوزي كني يا احيانا نظري بدي،چون ديگه گذشته و تموم شده،اما من فكر مي كنم اين مسير همچنان بايد توسط كسان ديگري پيموده بشه،شايد بشه گفت اين مسيريه كه همه براي رسيدن به خودشناسي طي مي كنن.
بار اولي كه دلم شكست خيلي بچه بودم،البته بچه از نظر عقلي وگرنه سنم كه دو رقمي شده بود ولي خب بي تجربه بودم،اون قدر كه نمي فهميدم بيشتر دردسرهايي رو كه متحمل مي شم خودم به خودم تحميل كردم،سرتو درد نيارم،تا شيش ماه هر شب كارم گريه بود،روزا با سيلي صورت خودمو سرخ نيگه مي داشتم و اون قدر نقشمو خوب بازي مي كردم كه دوستام بهم مي گفتن بي غم!ولي خدا شاهده اون لحظه اي كه لبخند به لب به صورت دوستام نگاه مي كردم تو دلم غوغا بود،دلم واسه خودم مي سوخت،احساس حماقت مي كردم،ولي چاره اي نبود،راهي بود كه اومده و تصميمي بود كه گرفته بودم و بايد تا آخرش مي رفتم.بعد شيش ماه،كم كم شبا تونستم راحت تر بخوابم،غم و غصه ام عقب نشيني كرده بود،شايدم من به تدريج به حضورش عادت كرده بودم،در هر صورت هر چند شب يه بار،مي بايست اون سناريو گريه و صورتو تو متكا فشار دادن و جلوي صداي هق هقاتو گرفتن رو تكرار مي كردم تا يادم نره كه چي به سرم اومده...سه سال به همين ترتيب گذشت،خبر رسيد اوني كه دلمو شكسته بوده به سزاي عملش رسيده،از اين بابت خوشحال نبودم اما خدا رو شكر مي كردم كه نذاشت من يه عمر با يه كينه بي سرانجام زندگي كنم و مجازات طرفم رو تو همين دنيا قرار داد.اون روز سوم شهريور سال 77 بود.تو سر رسيدم نوشتم:امروز من دوباره متولد شدم!....با اين حال تا اين نوزاد دوباره جون بگيره و بتونه رو پاهاش واسه،دوباره سه سال ديگه گذشت،حس مي كردم ديگه كاملا دوران افسردگي رو پشت سر گذاشتم و حالا مي تونم هموني باشم كه در شونزده هيفده سالگي بودم و با غم و غصه هيچ قرابتي نداشتم.روحيه ام برگشته بود،غصه هامو فراموش كرده بودم،وجودم پر از اعتماد به نفس شده بود،اون قدر كه براي اولين بار تو عمرم،رفتم صاف تو صورت يكي از همكارام نگاه كردم و گفتم:خانوم من از شما خوشم اومده،ماليليد با هم آشنا تر بشيم؟بيچاره طرف خشكش زد!! در هر صورت قبول كرد و من به اين ترتيب اولين دوست دخترمو تجربه كردم،دوران خوبي بود و خيلي هم زود تموم شد،مهم نيست كه كي باعث برهم خوردن روابطم با اون دختر شد،شايد حق با اون بود كه مي گفت اون دختر به من نمي خوره،ولي من كه نمي خواستم باهاش ازدواج كنم،فقط مي خواستم اون چيزي رو كه حس مي كردم شيش سال ازش محروم بودم تجربه كنم.ولي ظاهرا قسمت نبود.باز تنها شدم،شرايطم شد مثل قبل،با اين تفاوت كه اين بار ديگه نمي خواستم زانوي غم بغل بگيرم،زندگي رو يه مبارزه مي ديدم كه بايد با كله مي رفتي تو شكمش،محكم نمي زدي اون تو رو زمين مي زد.سال 82 يه نقطة عطف تو زندگيم بود،عده اي از جمله يكي از بهترين دوستام براي هميشه رفتن و در عوض اوني كه برام حكم يك آرزو رو داشت برگشت،اون شب وقتي تو مجلس ختم پدر دوستم بعد از سالها اون قدر صميمي با هم حرف زديم،به خودم گفتم تموم شد،بالاخره به آرزوم رسيدم،سختيها گذشت و حالا نوبت كامروائيه،يادم نمي ره،شبي كه بهش شماره دادم تا خونه رو مثل پسر بچه هاي هفت هشت ساله جفتك مي پروندم،تموم شده بود،بلاخره نوبتم شده بود،بعد...بعد چند سال؟
جواب منفي آرزو برام حكم يه شكست بزرگ رو داشت،شايدم بدتر،از آسمون به زمين افتادم،دوباره برگشتم به همون شرايط بد روحي كه سالها قبل داشتم،البته اين بار از گريه شبونه و غم پروري و عزاداري عاطفي خبري نبود،آخه اين بار ديگه پوستم كلفت و تجربه ام بيشتر شده بود،ولي در هر صورت اين دفعه به سختي تونستم دوباره روي پاي خودم وايسم،دوباره جنگ تموم شد ولي اين بار خسارتي كه بهم وارد شد سنگين تر از قبل بود،ده سال پيش داوطلبانه سينه ام رو در برابر تهاجمات احساسي سپر مي كردم و گردن مي كشيدم و منتظر بودم ببينم كي از پا در مي آم و عجبا كه آخرش ديدم باز دوام آوردم،خب بدنم قوي بود و تموم اون ضربه ها رو تحمل مي كرد ولي اين بار اورگانيزمم ديگه اون استحكام ده سال پيش رو نداره،تبعات اون غصه خوردنها و غم به جون خريدنها رو حالا بايد نقدا و في الحال مي پرداختم،با سلامتيم و با تغييراتي كه واسه سن من خيلي زود بود.
در هر صورت دوباره رو پاي خودم ايستادم،البته هنوز هم گاهي اوقات حس مي كنم كه شايد اگه زير اون فشار تسليم مي شدم و با اين حال و روز سر پا نمي ايستادم بهتر بود.اما خب،هر كي خربزه مي خوره پاي لرزش هم مي شينه....نمي خوام بگم خيلي با تجربه شدم،اما به خودشناسي رسيدم،شايد حتي بتونم ادعا كنم كه در زمينه تنشهاي عاطفي آب ديده شدم،البته پيش خودمون بمونه،اگه يه بار ديگه بخواد از اين موجها بياد من همون اول با خاك يكسان شدم،پس دور اين جور چيزا و هر چيز ديگه اي كه بخواد استرس به زندگيم وارد كنه رو خط مي كشم.
حالا كه به پشت سرم نگاه مي كنم مي بينم تموم اين تجربيات لازم بود تا من به يه شناخت تازه برسم،به يه ديدگاه جديد،ديگه عشقهاي كوچيك ابتدايي منو جذب نمي كنه،پيچش مو و خم ابرو و قوس كمر اغوام نمي كنه،من همه جوره شو تجربه كردم،من حالا دنبال يه عشق متعالي ترم،چيزي كه همه نتونن بهش برسن.يه چيز جاودانه.چي شد كه به اينجا رسيدم؟خب من فكر مي كنم تموم اون اتفاقاتي كه برام افتاد در حكم پله هايي بود كه من به ترتيب بايد طي مي كردم تا به يه عشق آسموني برسم.من حالا عاشق حقيقتم،حقيقتهايي كه با هر چشمي نمي شه ديدش....زياد نمي خوام در موردش تبليغ كنم،چون شايد برات اصلا جالب نباشه،ولي اگه مثل من همين راه رو داري مي آي بدون كه بالاخره روزي به اين مرحله و نتايج ارزشمندش مي رسي،ولي اينو از همين حالا بهت بگم كه اين چيزا ارزون به دست نمي آد،خرج داره خوبشم داره،بخواي پاي حرفت وايسي بايد از خيلي چيزات بگذري،سلامتيت،جوونيت،زيباييت،عمرت و...بستگي داره چقدر بخواي تو اين راه سرمايه كني،من هنوز به آخرش نرسيدم و حتي بهت توصيه هم نمي كنم كه وارد اين مسير بشي،جدا اگه خودت رو دوست داري سعي كن وابسته نباشي،احساساتي بودن خوبه ولي به شرطي كه نخواي اونو عليه خودت به كار بگيري،آدمهاي احساساتي معمولا خودخواه و زود رنج هم هستن،نمونه اش خودم،گاهي اوقات به خودم مي گم شايد من بايد دختر مي شدم،چون تا اين حد احساسي بودن واسه يه پسر عجيبه.
يه چيزي بگم و روضه ام رو تموم كنم و اون هم اين كه،حالا كه به گذشته ها فكر مي كنم مي بينم بيشتر اون ناراحتي ها و غصه ها رو خودم براي خودم ايجاد كردم،با توقع بي جايي كه از ديگران داشتم،با قبول نكردن حقيقت، هميشه دنبال يه مقصر فرضي بودم تا بد بياري هام رو بندازم گردن اون،آره من خوبم ديگران بدن،من همه رو دوست دارم و صادقانه دارم بهشون محبت مي كنم،ديگران هستن كه ظالمن و منو دوست ندارن و الي آخر.بالاخره يه روز از خودم پرسيدم چرا اصلا ديگران بايد منو دوست داشته باشن؟مگه من چه لطفي در حقشون كردم كه انتظار اين همه توجه رو از اونا دارم؟بهتره به جاي متهم كردن ديگرون،يه كم رو خودم كار كنم،ياد بگيرم چه جوري بايد دوست داشت و چه جور دوست داشتني رو از ديگرون توقع داشت،چرا به جاي ايفاي نقش آدمهاي ستم ديده نقش آدمهاي موفق رو بازي نكنم؟آدمهايي كه به جاي كز كردن در يه گوشه و متهم كردن ديگرون و گدايي محبت،به خودشون متكي هستن و به هيشكي رو نمي اندازن و احساس ارزشمندشون رو حروم كساني كه لياقتش رو ندارن نمي كنن.از اون روز كه شروع كردم اين جوري فكر كردن دنيا برام يه جلوة ديگه اي پيدا كرده،تازه فهميدم چقدر از اطرافم غافل بودم،كانون محبت و عشق جلو چشمم و توي همين خونواده ام بود،اون وقت من تو خيابون و ميون غريبه ها دنبالش مي گشتم،كي از خانواده ام لايق تر براي عشق ورزيدن؟كي از مادر عزيز تر براي دوست داشتن؟كي از پدر و مادر بهتر براي تكيه كردن؟خدا رو شكر،تا والدينم زنده بودن به ارزش وجوديشون پي بردم،اگه مي رفتن و من بهشون بدهكار مي موندم خودمو نمي بخشيدم.من خودمو وقف خونواده ام كردم،عشقم رو تقديم اونا مي كنم،احساسات ارزشمندم رو هم واسه خودم نگه مي دارم و اگه كسي كه لايقش بود پيدا شد،بهش اونو تقديم مي كنم ولي اگه پيدا نشد هرگز تاسف نمي خورم،لابد ارزش من بالاتر از اين بوده كه روي زمين بتونم به عشق واقعيم برسم،سعي مي كنم به كسي بدهي نداشته باشم و تا مي شه رو خودم كار كنم،ديگه خودم رو كوچيك نمي كنم و يا پايين نمي آرم تا ديگران بهم توجه كنن،بلكه خودم رو بالا مي برم،اون قدر بالا كه براي ديدنم مجبور بشن سرشونو بالا بگيرن،اينه اون خودشناسي تازه اي كه بهش رسيدم و بابتش هزينه هنگفتي پرداختم ولي اگه تو هم دوست داري روزي به اينجا برسي بسم الله،شايد تو زبر و زرنگ تر از من باشي و به جاي چهار ده سال،هفت ساله به اينجا برسي،من كه هنوز بايد به راهم ادامه بدم،وعده ما آخر خط،دعا كن اون قدر خدا بهمون عمر بده كه بتونيم سر وقت به آخر خط برسيم،آماده اي؟پس بزن بريم...........................................!؟
۱۳۸۴ مهر ۲۷, چهارشنبه
چقدر دوستت دارم،براي خودمم خيلي جالبه...بعد اين همه مدت،هنوزم برام از هر چيز ديگري دوست داشتني تري...چند وقت پيشها داشتم تو راه منزل با خودم فكر مي كردم كه چرا من اكثرا آرزو رو در سن كودكي به خواب مي بينم؟نمي خوام مقايسه اي كرده باشم ولي اين باعث شد ياد حرف مادرم بيفتم كه مي گه من هميشه خواب جووني مامان بزرگ و بابابزرگ خدابيامرز رو مي بينم،هيچ وقت اونها رو پير و از كار افتاده،اونجوري كه در روزهاي آخر عمرشون بودن،نمي بينم،دوستم هم كه باباشو دو سال پيش از دست داد همينو هميشه مي گه....من فكر مي كنم آدميزاد به طور ناخودآگاه خواب عزيزانشو در حالتي كه بيشتر ازشون خاطره داشته مي بينه،زماني كه همه چيز مرتب بوده و هيچ جدايي صورت نگرفته نبوده....نه،من نمي خوام دوباره شروع كنم،مدتيه سوگواري رو در مورد آرزو كنار گذاشتم،اون ديگه برنمي گرده،اين برام مثل روز روشنه،اما خب هنوز هم كه هنوزه از فكر كردن در موردش لذت مي برم و دوست دارم تو ذهنم باهاش صحبت كنم،من دورن خودم يك آرزو دارم،يا شايد بهتر باشه بگم يك آرزو در وجودم نفس مي كشه كه همه جا باهامه و در هر لحظه حضورش رو احساس مي كنم.اون خيلي عزيزه،خيلي!..................................................................؟
ديشب تو خواب يه صدايي تو گوشم پيچيد كه بهش توجه نكردم،آخه هيچ ارتباطي به خوابي كه مي ديدم نداشت،عين يه صدايي بود كه وسط شنيدن حرفهاي يه نفر ديگه تصادفا بشنويش و بهش اهميت ندي،ولي خب امروز تو محل كار وقتي داشتم به تصوير خودم توي آينه دستشويي نگاه مي كردم مجددا به يادش آوردم،خيلي واضح گفت:آرزو دو هفته ديگه ازدواج مي كنه!.....ممكنه،آخه دو هفته ديگه عيد فطره و خيلي ها اون روز ميرن خونه بخت،آرزو هم مي تونه يكي از اونها باشه.
حكايتم شده مثل اوني كه تو ده راش نمي دادن سراغ كدخدا رو مي گرفت!هنوز تكليف كتاب اولم مشخص نشده كه بالاخره مي خوان چاپش كنن يا نه،اون وقت من نشستم سر بازنويسي كتاب دوم!دست خودم نيست،شخصيتهاي داستانم صدام مي زنن،هرشب وقتي مي رم واسه پياده روي،به وضوح اونها رو در دور و اطرافم مي بينم،پنج ساله كه دارم باهاشون زندگي مي كنم و ديگه جزئي از وجودم شدن.
احساس آرامش كردن خيلي خوب چيزيه،سعي كنيد به هيچ قيمتي از دستش نديد،مهم نيست بقيه چي رو توصيه مي كنن،تو ببين چه جوري راحت تري،زندگي خودته،نه زندگي اونها،هيچ وقت سعي نكن به هر قيمتي ديگرون رو از خودت راضي نگه داري،ارزش نداره.
نمي دونم اين چه حكايتيه كه هر دستگاهي كه مي خرم درست سر يكسال كه گارانتيش تموم مي شه خراب مي شه!هفته پيش دوربينم يهو شروع كرد به فلاش نزدن،پريروز هم بدون هيچ دليلي اسكنر نازنيم از كار افتاد،اونقدر حرصم گرفت كه نگو،آخه تازه با پنجاه تا اسلايد از خونه استاد اومده بودم و مي خواستم نقبي بزنم به گذشته هاي خيلي دور،ولي مثل اين كه قسمتمون نبود.
ظاهرا امسال تابستون قراره پنج ماه بشه،به ياد ندارم تو اين چند سال اين موقع ها با آستين كوتاه گشته باشم و شبها با صندل بدون جوراب واسه خودم رفته باشم بيرون....بهتر....هيچ وقت پاييز رو دوست نداشتم،چه زماني كه محصل بودم و چه الان كه شاغلم و فصلها برام تقريبا يه جورن.
اشك كوچيكه خونه نشين شده،پانتي تو خودش فرو رفته،از خواهر جون خبري نيست،هدا ديگه نمي نويسه،يه شقايق نامي هم بود كه من يكسالي هست مشتري وبلاگشم(ولي هيچ وقت كامنت نذاشتم) و هميشه با نوشته هاش حال مي كردم،اونم ظاهرا يكي پرهاشو سوزونده،راستش محيط وب ديگه داره برام لطفشو به اين ترتيب از دست مي ده،به هيچي نمي شه دل خوش كرد!؟
احترام هر ماهي به جاي خودش ولي مي دوني،من ترجيح مي دم كاري نكنم كه ديگرون از بوي دهنم از دو متري فرار كنن!چيزي هم اگه قراره ارزش بشه بهتره چيزي باشه كه در آدم رغبت ايجاد كنه نه اين كه حال آدمو بهم بزنه و كراهت ايجاد كنه!
ديشب تو خواب يه صدايي تو گوشم پيچيد كه بهش توجه نكردم،آخه هيچ ارتباطي به خوابي كه مي ديدم نداشت،عين يه صدايي بود كه وسط شنيدن حرفهاي يه نفر ديگه تصادفا بشنويش و بهش اهميت ندي،ولي خب امروز تو محل كار وقتي داشتم به تصوير خودم توي آينه دستشويي نگاه مي كردم مجددا به يادش آوردم،خيلي واضح گفت:آرزو دو هفته ديگه ازدواج مي كنه!.....ممكنه،آخه دو هفته ديگه عيد فطره و خيلي ها اون روز ميرن خونه بخت،آرزو هم مي تونه يكي از اونها باشه.
حكايتم شده مثل اوني كه تو ده راش نمي دادن سراغ كدخدا رو مي گرفت!هنوز تكليف كتاب اولم مشخص نشده كه بالاخره مي خوان چاپش كنن يا نه،اون وقت من نشستم سر بازنويسي كتاب دوم!دست خودم نيست،شخصيتهاي داستانم صدام مي زنن،هرشب وقتي مي رم واسه پياده روي،به وضوح اونها رو در دور و اطرافم مي بينم،پنج ساله كه دارم باهاشون زندگي مي كنم و ديگه جزئي از وجودم شدن.
احساس آرامش كردن خيلي خوب چيزيه،سعي كنيد به هيچ قيمتي از دستش نديد،مهم نيست بقيه چي رو توصيه مي كنن،تو ببين چه جوري راحت تري،زندگي خودته،نه زندگي اونها،هيچ وقت سعي نكن به هر قيمتي ديگرون رو از خودت راضي نگه داري،ارزش نداره.
نمي دونم اين چه حكايتيه كه هر دستگاهي كه مي خرم درست سر يكسال كه گارانتيش تموم مي شه خراب مي شه!هفته پيش دوربينم يهو شروع كرد به فلاش نزدن،پريروز هم بدون هيچ دليلي اسكنر نازنيم از كار افتاد،اونقدر حرصم گرفت كه نگو،آخه تازه با پنجاه تا اسلايد از خونه استاد اومده بودم و مي خواستم نقبي بزنم به گذشته هاي خيلي دور،ولي مثل اين كه قسمتمون نبود.
ظاهرا امسال تابستون قراره پنج ماه بشه،به ياد ندارم تو اين چند سال اين موقع ها با آستين كوتاه گشته باشم و شبها با صندل بدون جوراب واسه خودم رفته باشم بيرون....بهتر....هيچ وقت پاييز رو دوست نداشتم،چه زماني كه محصل بودم و چه الان كه شاغلم و فصلها برام تقريبا يه جورن.
اشك كوچيكه خونه نشين شده،پانتي تو خودش فرو رفته،از خواهر جون خبري نيست،هدا ديگه نمي نويسه،يه شقايق نامي هم بود كه من يكسالي هست مشتري وبلاگشم(ولي هيچ وقت كامنت نذاشتم) و هميشه با نوشته هاش حال مي كردم،اونم ظاهرا يكي پرهاشو سوزونده،راستش محيط وب ديگه داره برام لطفشو به اين ترتيب از دست مي ده،به هيچي نمي شه دل خوش كرد!؟
احترام هر ماهي به جاي خودش ولي مي دوني،من ترجيح مي دم كاري نكنم كه ديگرون از بوي دهنم از دو متري فرار كنن!چيزي هم اگه قراره ارزش بشه بهتره چيزي باشه كه در آدم رغبت ايجاد كنه نه اين كه حال آدمو بهم بزنه و كراهت ايجاد كنه!
۱۳۸۴ مهر ۹, شنبه
ديشب بعد مدتها اون حالتي كه بهش مي گم هجوم شبانه مطالب به ذهن برام پيش اومد،البته انصافا به نسبت قديم زياد به خودم فشار نياوردم و به طوفان مباحث فلسفي كه مي خواست از همه طرف ذهنم رو محاصره كنه اجازه عرض اندام ندادم و بعد يه ربع يا نهايت بيست دقيقه فكر كردن،خود به خود خوابم برده و صداي خرخرم بلند شده بود.
آرزو بعد مدتها و اين بار با حالتي متفاوت به خوابم اومد.هميشه وقتي اونو در خواب ملاقات مي كردم تصويري واضح با پس زمينه اي از چهره دوران بچگيش جلو چشمم قرار مي گرفت،منتها اين بار تصوير مبهم بود ولي به خوبي حس مي كردم كه چهره اش كاملا فرم امروزيشو داره.با مانتوي سفيد- درست مثل همون چيزي كه در دنياي واقعي هم داره و مي پوشه-از ماشينش پياده شد،داشتم از كنارش رد مي شدم كه بازوم رو گرفت و گفت:مي خوام باهات حرف بزنم!...چقدر رنگش پريده و لاغر و رنجور شده بود.دستش رو كه گرفتم كاملا يخ بود،طوري كه بهتر ديدم دستشو بين دستهام بگيرم بلكه گرم بشه،شروع كرديم به راه رفتن و آرزو با حالتي پريشون صحبت مي كرد،يادم نيست چي بهم مي گفت،فقط يادمه آخر سر با استيصال گفت:من غلط كردم كه در گذشته اون كارها رو انجام دادم،غلط كردم!....به آرومي بدن سردش رو به خودم نزديك كردم و گفتم:ببين آرزو،گذشته ها ديگه گذشته و فراموش شده،بايد سعي كنيم با اين چيزي كه هست بسازيم.من خودم ديگه با حالت غبن به گذشته هام نگاه نمي كنم و با اين كه پيشنهادم مثل يك ظرف لجن تو صورتم پرتاب شد،اصلا نخواستم كه ازش براي خودم يك تراژدي ابدي بسازم....آرزو خواست جوابم رو بده كه يهو شروع كرد به لرزيدن،در اون لحظه خودم رو باهاش در يك اتاق ديدم،آرزو رو روي تختي كه اونجا بود خوابوندم و روش پتو كشيدم ولي هنوز مثل بيد مي لرزيد،هر چي سرشونه ها و دستهاشو ماساژ مي دادم بي فايده بود،بنابراين به عنوان آخرين راه چاره،محكم بغلش گرفتم و به بدن خودم چسبوندمش و پتو رو دور خودمون پيچوندم به اين اميد كه گرماي بدن من و اون پتو بتونه لرزشش رو تخفيف بده كه داد.بعد مدتي آروم شد و گفت:ديگه نمي دونم بايد چيكار بكنم،اين جوري پيش بره خودمو مي كشم!بهش گفتم:اگه با مردن چيزي درست مي شد شك نكن كه من الان سالها بود كه خودمو كشته بودم.ما نبايد از سرنوشتمون فرار كنيم بلكه بايد يعني چاره اي نداريم جز اين كه با اون همون جوري كه هست مواجه بشيم...نگاه عميقي بهم انداخت و گفت:نمي تونم....همون لحظه يه نفر صداش زد،صداي مادرش بود،آرزو با موهايي به هم ريخته و آشفته رفت بيرون تا جوابشو بده،نمي تونستم بيرون اتاق رو ببينم ولي از لاي در صداي صحبت كردنشون رو بطور مبهم مي شنيدم،دوست داشتم آرزو هرچي سريعتر برگرده تا بشينيم و يه دل سير صحبت كنيم،اما حيف كه توي خواب هم بهم مجال صحبت كردن داده نشد و همون لحظه بيدار شدم،ساعت سه و نيم صبح بود و من پتو از روم كنار رفته بود و داشتم از سرما مي لرزيدم.................!؟
مدتيه كه وقتي به آرزو فكر مي كنم ديگه دچار غم و غصه نمي شم،مي تونم بگم كه اون حالت تراژيك مسئله از بين رفته و به نوعي شايد من به روش خودم باهاش كنار اومدم.آرزو الان بيشتر از اون كه برام يه وجود دست نيافتني باشه يه مفهومه،يه مفهوم با ارزش و متعالي كه جزو اعتقاداتم شده.ديشب قبل از اين كه دوباره خوابم ببره به خودم مي گفتم كه من در هر دوره اي به هرچي اراده كردم رسيدم،هشت سالم بود كه تصميم گرفتم نقاشي هاي قشنگ بكشم،از همون فرداش نقاشي هايي مي كشيدم كه معلمهام انگشت به دهن مي موندن،دوازده سيزده سالم بود كه تحت تاثير دروازه باني احمد رضا عابد زاده تصميم گرفتم دروازه بان خوبي بشم و در مدت چند ماه چنان دروازه باني شدم كه تو مدرسه،تيمها براي اين كه من تو دروازشون وايسم سر و دست مي شكوندن،يه روز هم بالاخره تصميم گرفتم بنويسم،و بالاخره يه اثر نوشتم كه مي دونم يه روزي چه باشم چه نباشم چاپ مي شه و بعد من موندگار مي شه....يه چيز برام روشنه،و اون اين كه هميشه يه عامل پشت اين تصميم گيريهام وجود داشته و اون عشق به خلاقيت و جاودانه شدن بود.نقاشي رو به تدريج گذاشتم كنار،شايد چون حس مي كردم منو به هدفم نمي رسونه، دروازهباني رو هم به همين ترتيب،اما نوشتن،از روزي كه قلم دستم گرفتم و با انگيزه نوشتن شروع به اين كار كردم،لحظه به لحظه احساس كردم كه دارم بالا و بالاتر مي رم و الان هم ادعا نمي كنم كه نويسنده شدم-كه نويسنده شدن حاصل يك عمر تلاش مستمره نه يكي دوسال كاغذ خط خطي كردن-ولي كاملا حس مي كنم كه به درجه اي از رشد رسيدم كه مي تونم مطالبي كه در ذهنم شكل مي گيره رو به همون كيفيت به واژه و جمله تبديل كنم و اين كم چيزي نيست،ارزش واقعي شو كسي كه واقعا نوشته باشه درك مي كنه.من رسيدن به اين مرحله رو مديون حضور آرزو و امثال اون در زندگيم مي دونم چون اونها بودن كه روي من تاثير گذاشتن و باعث پيشرفتم شدن و اگه نبودن بدون شك من هرگز چيزي نمي نوشتم.براي همينه كه مي خوام آرزو برام بصورت يك مفهوم خاص،يه چيز خصوصي كه فقط ماله خودم باشه،باقي بمونه،من كاري ندارم كه آرزوي فعلي به نسبت آروزيي كه مي شناختم بهتر شده يا بدتر،مهم براي من اينه كه اون همچنان برام سرچشمه الهام و خلاقيته و براي همين تصميم دارم حفظش كنم. اگه يه نقاش فقط يك تابلو مي كشه،يه نويسنده صدها بلكه هزاران تابلو در ذهنش خلق مي كنه و به لطف قلم تواناش اونو با ظرافت پيش روي خواننده اش قرار مي ده،يه نويسنده متعهد،از جونش مايه مي ذاره،از وجودش مي كنه و به جمله تبديل مي كنه و براي همينه كه زماني به اوج پختگيش در نوشتن مي رسه كه سالهاي آخر عمرشه، چون ديگه چيزي از وجودش باقي نمونده كه ببخشه.
ديشب همون جور كه تو تختم دراز كشيده و چشمام رو بسته بودم تا خوابم ببره به خودم گفتم كه من تا روزي كه زنده باشم مي نويسم و زماني مي ميرم كه ديگه چيزي براي نوشتن نداشته باشم،اون روزي كه موفق به نوشتن يه اثر موندگار بشم با كمال ميل به استقبال مرگ مي رم،مي خواد يه سال ديگه باشه يا صدسال،چون من در اون موقع به هدفم رسيدم و وظيفهاي رو كه حس مي كردم به گردنم بوده به انجام رسوندم ....بعد اين فكر بود كه آروم به خواب رفتم.
آرزو بعد مدتها و اين بار با حالتي متفاوت به خوابم اومد.هميشه وقتي اونو در خواب ملاقات مي كردم تصويري واضح با پس زمينه اي از چهره دوران بچگيش جلو چشمم قرار مي گرفت،منتها اين بار تصوير مبهم بود ولي به خوبي حس مي كردم كه چهره اش كاملا فرم امروزيشو داره.با مانتوي سفيد- درست مثل همون چيزي كه در دنياي واقعي هم داره و مي پوشه-از ماشينش پياده شد،داشتم از كنارش رد مي شدم كه بازوم رو گرفت و گفت:مي خوام باهات حرف بزنم!...چقدر رنگش پريده و لاغر و رنجور شده بود.دستش رو كه گرفتم كاملا يخ بود،طوري كه بهتر ديدم دستشو بين دستهام بگيرم بلكه گرم بشه،شروع كرديم به راه رفتن و آرزو با حالتي پريشون صحبت مي كرد،يادم نيست چي بهم مي گفت،فقط يادمه آخر سر با استيصال گفت:من غلط كردم كه در گذشته اون كارها رو انجام دادم،غلط كردم!....به آرومي بدن سردش رو به خودم نزديك كردم و گفتم:ببين آرزو،گذشته ها ديگه گذشته و فراموش شده،بايد سعي كنيم با اين چيزي كه هست بسازيم.من خودم ديگه با حالت غبن به گذشته هام نگاه نمي كنم و با اين كه پيشنهادم مثل يك ظرف لجن تو صورتم پرتاب شد،اصلا نخواستم كه ازش براي خودم يك تراژدي ابدي بسازم....آرزو خواست جوابم رو بده كه يهو شروع كرد به لرزيدن،در اون لحظه خودم رو باهاش در يك اتاق ديدم،آرزو رو روي تختي كه اونجا بود خوابوندم و روش پتو كشيدم ولي هنوز مثل بيد مي لرزيد،هر چي سرشونه ها و دستهاشو ماساژ مي دادم بي فايده بود،بنابراين به عنوان آخرين راه چاره،محكم بغلش گرفتم و به بدن خودم چسبوندمش و پتو رو دور خودمون پيچوندم به اين اميد كه گرماي بدن من و اون پتو بتونه لرزشش رو تخفيف بده كه داد.بعد مدتي آروم شد و گفت:ديگه نمي دونم بايد چيكار بكنم،اين جوري پيش بره خودمو مي كشم!بهش گفتم:اگه با مردن چيزي درست مي شد شك نكن كه من الان سالها بود كه خودمو كشته بودم.ما نبايد از سرنوشتمون فرار كنيم بلكه بايد يعني چاره اي نداريم جز اين كه با اون همون جوري كه هست مواجه بشيم...نگاه عميقي بهم انداخت و گفت:نمي تونم....همون لحظه يه نفر صداش زد،صداي مادرش بود،آرزو با موهايي به هم ريخته و آشفته رفت بيرون تا جوابشو بده،نمي تونستم بيرون اتاق رو ببينم ولي از لاي در صداي صحبت كردنشون رو بطور مبهم مي شنيدم،دوست داشتم آرزو هرچي سريعتر برگرده تا بشينيم و يه دل سير صحبت كنيم،اما حيف كه توي خواب هم بهم مجال صحبت كردن داده نشد و همون لحظه بيدار شدم،ساعت سه و نيم صبح بود و من پتو از روم كنار رفته بود و داشتم از سرما مي لرزيدم.................!؟
مدتيه كه وقتي به آرزو فكر مي كنم ديگه دچار غم و غصه نمي شم،مي تونم بگم كه اون حالت تراژيك مسئله از بين رفته و به نوعي شايد من به روش خودم باهاش كنار اومدم.آرزو الان بيشتر از اون كه برام يه وجود دست نيافتني باشه يه مفهومه،يه مفهوم با ارزش و متعالي كه جزو اعتقاداتم شده.ديشب قبل از اين كه دوباره خوابم ببره به خودم مي گفتم كه من در هر دوره اي به هرچي اراده كردم رسيدم،هشت سالم بود كه تصميم گرفتم نقاشي هاي قشنگ بكشم،از همون فرداش نقاشي هايي مي كشيدم كه معلمهام انگشت به دهن مي موندن،دوازده سيزده سالم بود كه تحت تاثير دروازه باني احمد رضا عابد زاده تصميم گرفتم دروازه بان خوبي بشم و در مدت چند ماه چنان دروازه باني شدم كه تو مدرسه،تيمها براي اين كه من تو دروازشون وايسم سر و دست مي شكوندن،يه روز هم بالاخره تصميم گرفتم بنويسم،و بالاخره يه اثر نوشتم كه مي دونم يه روزي چه باشم چه نباشم چاپ مي شه و بعد من موندگار مي شه....يه چيز برام روشنه،و اون اين كه هميشه يه عامل پشت اين تصميم گيريهام وجود داشته و اون عشق به خلاقيت و جاودانه شدن بود.نقاشي رو به تدريج گذاشتم كنار،شايد چون حس مي كردم منو به هدفم نمي رسونه، دروازهباني رو هم به همين ترتيب،اما نوشتن،از روزي كه قلم دستم گرفتم و با انگيزه نوشتن شروع به اين كار كردم،لحظه به لحظه احساس كردم كه دارم بالا و بالاتر مي رم و الان هم ادعا نمي كنم كه نويسنده شدم-كه نويسنده شدن حاصل يك عمر تلاش مستمره نه يكي دوسال كاغذ خط خطي كردن-ولي كاملا حس مي كنم كه به درجه اي از رشد رسيدم كه مي تونم مطالبي كه در ذهنم شكل مي گيره رو به همون كيفيت به واژه و جمله تبديل كنم و اين كم چيزي نيست،ارزش واقعي شو كسي كه واقعا نوشته باشه درك مي كنه.من رسيدن به اين مرحله رو مديون حضور آرزو و امثال اون در زندگيم مي دونم چون اونها بودن كه روي من تاثير گذاشتن و باعث پيشرفتم شدن و اگه نبودن بدون شك من هرگز چيزي نمي نوشتم.براي همينه كه مي خوام آرزو برام بصورت يك مفهوم خاص،يه چيز خصوصي كه فقط ماله خودم باشه،باقي بمونه،من كاري ندارم كه آرزوي فعلي به نسبت آروزيي كه مي شناختم بهتر شده يا بدتر،مهم براي من اينه كه اون همچنان برام سرچشمه الهام و خلاقيته و براي همين تصميم دارم حفظش كنم. اگه يه نقاش فقط يك تابلو مي كشه،يه نويسنده صدها بلكه هزاران تابلو در ذهنش خلق مي كنه و به لطف قلم تواناش اونو با ظرافت پيش روي خواننده اش قرار مي ده،يه نويسنده متعهد،از جونش مايه مي ذاره،از وجودش مي كنه و به جمله تبديل مي كنه و براي همينه كه زماني به اوج پختگيش در نوشتن مي رسه كه سالهاي آخر عمرشه، چون ديگه چيزي از وجودش باقي نمونده كه ببخشه.
ديشب همون جور كه تو تختم دراز كشيده و چشمام رو بسته بودم تا خوابم ببره به خودم گفتم كه من تا روزي كه زنده باشم مي نويسم و زماني مي ميرم كه ديگه چيزي براي نوشتن نداشته باشم،اون روزي كه موفق به نوشتن يه اثر موندگار بشم با كمال ميل به استقبال مرگ مي رم،مي خواد يه سال ديگه باشه يا صدسال،چون من در اون موقع به هدفم رسيدم و وظيفهاي رو كه حس مي كردم به گردنم بوده به انجام رسوندم ....بعد اين فكر بود كه آروم به خواب رفتم.
اشتراک در:
پستها (Atom)