الان كه دارم اين مطالب رو مي نويسم،احساساتم همچيني يه كم تحريك شده،البته خودم باعثش شدم،بعد مدتها همون آهنگ چينيه كه اسمشو گذاشتم "برگرد پيشم آرزو!" رو چند بار پشت سر هم گوش دادم و باز رفتم تو خلسه.برو حال كن،چون كم پيش مي آد من در اين حالت چيزي بنويسم،آره من دستمو معمولا جلو كسي رو نمي كنم،ولي خب اين بار شايد-بازم مي گم شايد-كمي احساسي و تند و تيز تر از سابق نوشتم...شايد.............!؟
پريشب،روي يه تخت شيك دو نفره تو يه اتاق از يه هتل چهار ستاره در گرگان دراز كشيده بودم و به اصطلاح فكر مي كردم،در اين جور مواقع عادت دارم چراغو خاموش كنم،در تاريكي فكرم راحت تر آزاد مي شه و خيالپردازيم شديدا گل مي كنه.نمي دونم چي شد كه يهو خودمو ديدم كه برگشتم به اون روزها،تابستون 70،وسط پارك ايستاده بودم و كمي جلوتر روي نيمكت سبز،آرزو و دوست تف پرونش،به همراه يه سري دختر ديگه نشسته بودن،جالبه كه من با اين كه چهارده پونزده سالم بيشتر نبود،ولي عقل و درايت الانم رو داشتم-البته اگه واقعا داشته باشم،من كه شك دارم!!-و مي دونستم كه برگشتم تا جبران كنم.دوست آرزو با ديدنم مثل هميشه اخم كرد،آرزو با چشماي بادوميش كنجكاوانه نزديك شدنم رو تماشا مي كرد،چقدر واضح مي ديدمش،عين همون روزاش بود،تكون نخورده بود،همون شلوار مخمل كبريتي جيگري رنگ پاش بود و مانتوي سبز لجني با روسري سياه...لبخند زنان جلو رفتم و مقابل دوست آرزو ايستادم،يه لحظه سكوت برقرار شد،دوست آرزو سرشو كج كرده بود تماشام نمي كرد.به روي خودم نياوردم،مي دونستم وقتي حرفهام رو بشنوه،چهارتا شاخ رو سرش سبز مي شه،با يه نگاه سريع،به تمام نگاههاي مبهوت اطرافم پاسخ دادم و گفتم:مي خوام يه چيزي رو اينجا جلوي تموم دوستات بهت بگم،به خصوص مي خوام شما-اشاره به آرزو-شاهد باشين.و كمي خم شدم تا صورتم هم سطح صورت دوست آرزو قرار بگيره و بعد به آرومي گفتم:بابت تمام كارهاي بدي كه در حقت كردم،تموم اون اذيتها،مزاحمتها و حرفهاي گزنده اي كه بهت زدم ازت عذر خواهي مي كنم،همين جا جلوي همه به خصوص ايشون-اشاره به آرزو-قول شرف مي دم كه ديگه هيچ آزاري بهت نرسونم،بله،مي دونم باور نمي كني،حق داري،انتظار ندارم به اين زوديها گذشت كني ولي اميدوار هستم روزي بتوني منو صادقانه و از ته قلب ببخشي.
دوست آرزو واسه اولين بار سر بلند كرد و تو چشمام نگاه كرد،بعضي از دخترها خنده شون گرفته بود،مي دونستم پيش خودشون فكر مي كنن لابد من زده به سرم!اصلا اين حرفهايي كه من مي زدم چه معنا داشت؟گذاشتم تو همون حالت تعليق بمونن،چشمكي به آرزو زدم و دوستانه گفتم:دوستتون كه جواب منو قاعدتا نمي ده،ولي دوست داشتم جلوي شما از ايشون عذرخواهي كنم،برام مهم بود كه شما ببينين و شاهد باشين چون براي شما خيلي ارزش و احتارم قائلم!....طفلك آرزو نمي دونست چي جوابمو بده،با نگاهي معصومانه فقط سر تكون داد ولي معلوم بود كه حسابي تعجب كرده.من و عذر خواهي؟من و چنين برخورد جنتلمن واري؟
مودبانه خداحافظي كردم و دخترها رو به حال خودشون گذاشتم تا خودشون يه جوري قضيه رو براي خودشون توجيه كنن.وقت نداشتم.فوري رفتم در خونه استادم و زنگ آيفون خونه شون رو زدم،وقتي گوشي رو برداشت گفتم:استاد اگه از نظر شما مانعي نداره مي خواستم چند لحظه وقتتون رو بگيرم،زياد طول نمي كشه،مطلب كوتاهي هست كه مي خواستم حتما خدمتتون عرض كنم.با بي ميلي قبول كرد كه دم در بياد،وقتي اومد،دستم رو گذاشتم رو سينه ام و با احترام آميخته به ندامت گفتم:استاد فقط اومدم از شما خواهش كنم كه يه فرصت ديگه بهم بدين تا اثبات كنم كه من به اون بدي كه شما فكر مي كنين نيستم،مي دونم در گذشته خيلي بي انظباط بودم و شما رو خيلي اذيت كردم،اما اميدوارم شما فقط يه فرصت ديگه به من،شاگرد بي انظباطتون،بديد تا همه چي رو جبران كنم،خواهش مي كنم بهم اين فرصت رو بدين كه باز در جمع شاد بچه هاي گروه كوهنوردي باشم.
دقيقا مثل آرزو و دوستانش،استاد هم نمي دونست چه جوابي بهم بده،من اصراري نكردم و با تعظيمي بلند بالا از خدمت استاد مرخص شدم.از فرداش همه منو تو محل با انگشت به همديگه نشون مي دادن و مي گفتن:فرهاد يه شبه متحول شده،اون قدر تغيير كرده كه آدم نمي تونه باور كنه همون آدمه!چقدر خوشحال بودم،چقدر احساس سبكي مي كردم،با همه دوست بودم،به خصوص با دخترا خيلي صميمي شده بود،وقتي كوه مي رفتيم همه شون باهام هم صحبت مي شدن و خنده هاشون رو باهام تقسيم مي كردن و من هم سعي مي كردم از خودم جنبه نشون بدم و قدر موقعيتي رو كه پيدا كردم بدونم...آخرين صحنه اي كه يادم مي آد،مربوط به موقعي بود كه همراه آرزو و دوستش،كوله به دوش دنبال استاد حركت مي كرديم و مي خنديديم و من از صميم قلب،از اين كه بالاخره موفق شده بودم با اين دو نفر،كه در زندگيم خيلي تاثير گذار بودن،روابط حسنه اي رو برقرار كنم خوشحال بودم.در حالي از اين رويا خارج شدم كه احساس آرامش عجيبي بند بند وجودم رو در بر گرفته بود و از فرط شادي و هيجان،عين يه بچه داشتم بالا و پايين مي پريدم و نيشم تا بناگوش باز شده بود،با اين كه يه رويا بود،ولي چقدر شيرين و آرامش بخش بود،چقدر بخشيده شدن و جبران مافات كردن احساس خوبي داره،واقعا نمي شه توصيفش كرد.............................!؟
چند وقت پيش داشتم به اين مطلب فكر مي كردم كه همه چيز موقتيه،هيچ چيزي ابدي نيست،پدر،مادر،خواهر،برادر،دوستان،من و حتي تو،همه مون رفتني هستيم،اشتباه ما اينه كه فكر مي كنيم خدا بهمون عمر نوح داده،ولي همون جوري تا الان به يه چشم به هم زدن گذشته،بازهم مي گذره،زمان لامصب هميشه رو به جلو داره و هرگز نه متوقف مي شه و نه بر مي گرده،اين ما هستيم كه از قافله عقب مي مونيم،من كه نمي خوام مثل آدمهاي عادي از دنيا برم،كساني كه بعد يكسال،همه فراموششون مي كنن و كفتر رو سنگ قبرشون فضله مي ريزه!من اسمم رو موندگار خواهم كرد،به هر قيمتي،به هر زحمتي،كاري مي كنم كه اسمم فراموش نشه،وگرنه هرگز خودمو نمي بخشم.سعي مي كنم قدر چيزايي رو كه دارم الان بدونم چون همون طور كه گفتم همه شون يه روزي از دستم مي رن و وقتي برن،ديگه برنمي گردن.
اي كاش يادمي گرفتيم كه رفتار ديگرون رو درست تعبير كنيم،ما هميشه گول تفسيرهاي غلطي رو مي خوريم كه خودمون براي خودمون مي كنيم،البته دست ما نيست،هر آدمي دوست داره رفتار ديگرون رو اون جوري كه براش خوشايندتره تفسير كنه،خب معلومه چون لذت بخشه،ولي همين لذت به قيمت وابستگي تموم مي شه و وقتي رشته اين ارتباط به هر دليلي گسست،تو با سر به پايين سقوط مي كني....تا بوده همين بوده،اون دختري كه تو بغل دوست پسرش ناز و نوازش مي شه،پيش خودش رفتارهاي اون پسر رو برخاسته از عشق تعبير مي كنه و اون پسري كه ناز و اداي فلان دختر رو مي بينه،پيش خودش مي گه دختره چه دلي داره ازم مي بره،هيچ كدوم هم فكر نمي كنن كه ممكنه طرف مقابلشون در حال عقده گشايي و پاسخ دادن به نيازهايي باشه كه براش به صورت آرزو در اومده.چه خوبه كه به نيت واقعي ديگران پي ببريم،اين جوري نه الكي متوقع مي شيم و نه متضرر.حيف،كه ما اغلب به اين درجه از بصيرت نمي رسيم و اگر هم برسيم قيمت گزافي رو خواهيم پرداخت.
چقدر از كارم متنفرم!اين جور ساليان متمادي سر كردن با چيزي كه تا اين حد ازش تنفر داري هم هنره والا!باور كن اگه شدني بود،مهندسي و هر چي كه بهش مربوطه رو مي انداختم تو سوراخ خلا و روش يه سيفون جانانه مي كشيدم!فقط اگه مي شد............!؟
به سرم زده اين آهنگ چيني هه رو آپ لود كنم و بذارم روي وبلاگم،ببينم چي مي شه.................!؟
يه عاشق واقعي نام معشوقش رو جادان مي كنه،اينو آخرين لحظه به بلاگ امروز اضافه كردم.
۱۳۸۴ آبان ۲۴, سهشنبه
چند روز پيش در حين رانندگي داشتم به موضوع فكر مي كردم كه آدميزاد در طول زندگيش يا در حال دلسوزي براي خودشه يا ديگران.گاهي دلش براي خودش بيشتر مي سوزه و بنابراين به خودش بيشتر مي رسه و گاهي هم حس ديگر خواهيش به جوشش در مي آد و به خاطر كساني كه دوستشون داره از خودش مي گذره.حد وسطي هم ظاهرا وجود نداره،انگار آدميزاد نمي تونه در آن واحد هم به خودش فكر كنه و هم ديگران.
اين روزا به خونه هر كي از دوستاي وبلاگيم كه سر مي زنم مي بينم كه يه جوري به يه دردي گرفتارن.ياد پارسال خودم مي افتم و مي گم خدا رو شكر،حالا به هر ترتيبي بود يه جوري با قضيه كنار اومدم،و خب،در اين ميون هم درديها و جملات تسلي بخش بعضيها واقعا بهم كمك كرد تا اين مرحله رو سريعتر پشت سر بذارم.و حالا اگه كاري ازم بر بياد،نوبت منه كه بهشون جبران كنم.بذار يه چيزي رو برات بگم،شادي و غم برادر نا تني همديگه ان،هميشه يكي پشت سر ديگري مي آدش،كاريشم نمي شه كرد،واسه هر شاديت بايد يه تقاصي بپردازي همون طور كه بابت هر غمت خواهي پرداخت.اين قانون روزگاره،رد خور هم نداره.مي دوني،اگه اينا رو برات تعريف مي كنم به اين خاطر نيست كه مي خوام برام دلسوزي كني يا احيانا نظري بدي،چون ديگه گذشته و تموم شده،اما من فكر مي كنم اين مسير همچنان بايد توسط كسان ديگري پيموده بشه،شايد بشه گفت اين مسيريه كه همه براي رسيدن به خودشناسي طي مي كنن.
بار اولي كه دلم شكست خيلي بچه بودم،البته بچه از نظر عقلي وگرنه سنم كه دو رقمي شده بود ولي خب بي تجربه بودم،اون قدر كه نمي فهميدم بيشتر دردسرهايي رو كه متحمل مي شم خودم به خودم تحميل كردم،سرتو درد نيارم،تا شيش ماه هر شب كارم گريه بود،روزا با سيلي صورت خودمو سرخ نيگه مي داشتم و اون قدر نقشمو خوب بازي مي كردم كه دوستام بهم مي گفتن بي غم!ولي خدا شاهده اون لحظه اي كه لبخند به لب به صورت دوستام نگاه مي كردم تو دلم غوغا بود،دلم واسه خودم مي سوخت،احساس حماقت مي كردم،ولي چاره اي نبود،راهي بود كه اومده و تصميمي بود كه گرفته بودم و بايد تا آخرش مي رفتم.بعد شيش ماه،كم كم شبا تونستم راحت تر بخوابم،غم و غصه ام عقب نشيني كرده بود،شايدم من به تدريج به حضورش عادت كرده بودم،در هر صورت هر چند شب يه بار،مي بايست اون سناريو گريه و صورتو تو متكا فشار دادن و جلوي صداي هق هقاتو گرفتن رو تكرار مي كردم تا يادم نره كه چي به سرم اومده...سه سال به همين ترتيب گذشت،خبر رسيد اوني كه دلمو شكسته بوده به سزاي عملش رسيده،از اين بابت خوشحال نبودم اما خدا رو شكر مي كردم كه نذاشت من يه عمر با يه كينه بي سرانجام زندگي كنم و مجازات طرفم رو تو همين دنيا قرار داد.اون روز سوم شهريور سال 77 بود.تو سر رسيدم نوشتم:امروز من دوباره متولد شدم!....با اين حال تا اين نوزاد دوباره جون بگيره و بتونه رو پاهاش واسه،دوباره سه سال ديگه گذشت،حس مي كردم ديگه كاملا دوران افسردگي رو پشت سر گذاشتم و حالا مي تونم هموني باشم كه در شونزده هيفده سالگي بودم و با غم و غصه هيچ قرابتي نداشتم.روحيه ام برگشته بود،غصه هامو فراموش كرده بودم،وجودم پر از اعتماد به نفس شده بود،اون قدر كه براي اولين بار تو عمرم،رفتم صاف تو صورت يكي از همكارام نگاه كردم و گفتم:خانوم من از شما خوشم اومده،ماليليد با هم آشنا تر بشيم؟بيچاره طرف خشكش زد!! در هر صورت قبول كرد و من به اين ترتيب اولين دوست دخترمو تجربه كردم،دوران خوبي بود و خيلي هم زود تموم شد،مهم نيست كه كي باعث برهم خوردن روابطم با اون دختر شد،شايد حق با اون بود كه مي گفت اون دختر به من نمي خوره،ولي من كه نمي خواستم باهاش ازدواج كنم،فقط مي خواستم اون چيزي رو كه حس مي كردم شيش سال ازش محروم بودم تجربه كنم.ولي ظاهرا قسمت نبود.باز تنها شدم،شرايطم شد مثل قبل،با اين تفاوت كه اين بار ديگه نمي خواستم زانوي غم بغل بگيرم،زندگي رو يه مبارزه مي ديدم كه بايد با كله مي رفتي تو شكمش،محكم نمي زدي اون تو رو زمين مي زد.سال 82 يه نقطة عطف تو زندگيم بود،عده اي از جمله يكي از بهترين دوستام براي هميشه رفتن و در عوض اوني كه برام حكم يك آرزو رو داشت برگشت،اون شب وقتي تو مجلس ختم پدر دوستم بعد از سالها اون قدر صميمي با هم حرف زديم،به خودم گفتم تموم شد،بالاخره به آرزوم رسيدم،سختيها گذشت و حالا نوبت كامروائيه،يادم نمي ره،شبي كه بهش شماره دادم تا خونه رو مثل پسر بچه هاي هفت هشت ساله جفتك مي پروندم،تموم شده بود،بلاخره نوبتم شده بود،بعد...بعد چند سال؟
جواب منفي آرزو برام حكم يه شكست بزرگ رو داشت،شايدم بدتر،از آسمون به زمين افتادم،دوباره برگشتم به همون شرايط بد روحي كه سالها قبل داشتم،البته اين بار از گريه شبونه و غم پروري و عزاداري عاطفي خبري نبود،آخه اين بار ديگه پوستم كلفت و تجربه ام بيشتر شده بود،ولي در هر صورت اين دفعه به سختي تونستم دوباره روي پاي خودم وايسم،دوباره جنگ تموم شد ولي اين بار خسارتي كه بهم وارد شد سنگين تر از قبل بود،ده سال پيش داوطلبانه سينه ام رو در برابر تهاجمات احساسي سپر مي كردم و گردن مي كشيدم و منتظر بودم ببينم كي از پا در مي آم و عجبا كه آخرش ديدم باز دوام آوردم،خب بدنم قوي بود و تموم اون ضربه ها رو تحمل مي كرد ولي اين بار اورگانيزمم ديگه اون استحكام ده سال پيش رو نداره،تبعات اون غصه خوردنها و غم به جون خريدنها رو حالا بايد نقدا و في الحال مي پرداختم،با سلامتيم و با تغييراتي كه واسه سن من خيلي زود بود.
در هر صورت دوباره رو پاي خودم ايستادم،البته هنوز هم گاهي اوقات حس مي كنم كه شايد اگه زير اون فشار تسليم مي شدم و با اين حال و روز سر پا نمي ايستادم بهتر بود.اما خب،هر كي خربزه مي خوره پاي لرزش هم مي شينه....نمي خوام بگم خيلي با تجربه شدم،اما به خودشناسي رسيدم،شايد حتي بتونم ادعا كنم كه در زمينه تنشهاي عاطفي آب ديده شدم،البته پيش خودمون بمونه،اگه يه بار ديگه بخواد از اين موجها بياد من همون اول با خاك يكسان شدم،پس دور اين جور چيزا و هر چيز ديگه اي كه بخواد استرس به زندگيم وارد كنه رو خط مي كشم.
حالا كه به پشت سرم نگاه مي كنم مي بينم تموم اين تجربيات لازم بود تا من به يه شناخت تازه برسم،به يه ديدگاه جديد،ديگه عشقهاي كوچيك ابتدايي منو جذب نمي كنه،پيچش مو و خم ابرو و قوس كمر اغوام نمي كنه،من همه جوره شو تجربه كردم،من حالا دنبال يه عشق متعالي ترم،چيزي كه همه نتونن بهش برسن.يه چيز جاودانه.چي شد كه به اينجا رسيدم؟خب من فكر مي كنم تموم اون اتفاقاتي كه برام افتاد در حكم پله هايي بود كه من به ترتيب بايد طي مي كردم تا به يه عشق آسموني برسم.من حالا عاشق حقيقتم،حقيقتهايي كه با هر چشمي نمي شه ديدش....زياد نمي خوام در موردش تبليغ كنم،چون شايد برات اصلا جالب نباشه،ولي اگه مثل من همين راه رو داري مي آي بدون كه بالاخره روزي به اين مرحله و نتايج ارزشمندش مي رسي،ولي اينو از همين حالا بهت بگم كه اين چيزا ارزون به دست نمي آد،خرج داره خوبشم داره،بخواي پاي حرفت وايسي بايد از خيلي چيزات بگذري،سلامتيت،جوونيت،زيباييت،عمرت و...بستگي داره چقدر بخواي تو اين راه سرمايه كني،من هنوز به آخرش نرسيدم و حتي بهت توصيه هم نمي كنم كه وارد اين مسير بشي،جدا اگه خودت رو دوست داري سعي كن وابسته نباشي،احساساتي بودن خوبه ولي به شرطي كه نخواي اونو عليه خودت به كار بگيري،آدمهاي احساساتي معمولا خودخواه و زود رنج هم هستن،نمونه اش خودم،گاهي اوقات به خودم مي گم شايد من بايد دختر مي شدم،چون تا اين حد احساسي بودن واسه يه پسر عجيبه.
يه چيزي بگم و روضه ام رو تموم كنم و اون هم اين كه،حالا كه به گذشته ها فكر مي كنم مي بينم بيشتر اون ناراحتي ها و غصه ها رو خودم براي خودم ايجاد كردم،با توقع بي جايي كه از ديگران داشتم،با قبول نكردن حقيقت، هميشه دنبال يه مقصر فرضي بودم تا بد بياري هام رو بندازم گردن اون،آره من خوبم ديگران بدن،من همه رو دوست دارم و صادقانه دارم بهشون محبت مي كنم،ديگران هستن كه ظالمن و منو دوست ندارن و الي آخر.بالاخره يه روز از خودم پرسيدم چرا اصلا ديگران بايد منو دوست داشته باشن؟مگه من چه لطفي در حقشون كردم كه انتظار اين همه توجه رو از اونا دارم؟بهتره به جاي متهم كردن ديگرون،يه كم رو خودم كار كنم،ياد بگيرم چه جوري بايد دوست داشت و چه جور دوست داشتني رو از ديگرون توقع داشت،چرا به جاي ايفاي نقش آدمهاي ستم ديده نقش آدمهاي موفق رو بازي نكنم؟آدمهايي كه به جاي كز كردن در يه گوشه و متهم كردن ديگرون و گدايي محبت،به خودشون متكي هستن و به هيشكي رو نمي اندازن و احساس ارزشمندشون رو حروم كساني كه لياقتش رو ندارن نمي كنن.از اون روز كه شروع كردم اين جوري فكر كردن دنيا برام يه جلوة ديگه اي پيدا كرده،تازه فهميدم چقدر از اطرافم غافل بودم،كانون محبت و عشق جلو چشمم و توي همين خونواده ام بود،اون وقت من تو خيابون و ميون غريبه ها دنبالش مي گشتم،كي از خانواده ام لايق تر براي عشق ورزيدن؟كي از مادر عزيز تر براي دوست داشتن؟كي از پدر و مادر بهتر براي تكيه كردن؟خدا رو شكر،تا والدينم زنده بودن به ارزش وجوديشون پي بردم،اگه مي رفتن و من بهشون بدهكار مي موندم خودمو نمي بخشيدم.من خودمو وقف خونواده ام كردم،عشقم رو تقديم اونا مي كنم،احساسات ارزشمندم رو هم واسه خودم نگه مي دارم و اگه كسي كه لايقش بود پيدا شد،بهش اونو تقديم مي كنم ولي اگه پيدا نشد هرگز تاسف نمي خورم،لابد ارزش من بالاتر از اين بوده كه روي زمين بتونم به عشق واقعيم برسم،سعي مي كنم به كسي بدهي نداشته باشم و تا مي شه رو خودم كار كنم،ديگه خودم رو كوچيك نمي كنم و يا پايين نمي آرم تا ديگران بهم توجه كنن،بلكه خودم رو بالا مي برم،اون قدر بالا كه براي ديدنم مجبور بشن سرشونو بالا بگيرن،اينه اون خودشناسي تازه اي كه بهش رسيدم و بابتش هزينه هنگفتي پرداختم ولي اگه تو هم دوست داري روزي به اينجا برسي بسم الله،شايد تو زبر و زرنگ تر از من باشي و به جاي چهار ده سال،هفت ساله به اينجا برسي،من كه هنوز بايد به راهم ادامه بدم،وعده ما آخر خط،دعا كن اون قدر خدا بهمون عمر بده كه بتونيم سر وقت به آخر خط برسيم،آماده اي؟پس بزن بريم...........................................!؟
اين روزا به خونه هر كي از دوستاي وبلاگيم كه سر مي زنم مي بينم كه يه جوري به يه دردي گرفتارن.ياد پارسال خودم مي افتم و مي گم خدا رو شكر،حالا به هر ترتيبي بود يه جوري با قضيه كنار اومدم،و خب،در اين ميون هم درديها و جملات تسلي بخش بعضيها واقعا بهم كمك كرد تا اين مرحله رو سريعتر پشت سر بذارم.و حالا اگه كاري ازم بر بياد،نوبت منه كه بهشون جبران كنم.بذار يه چيزي رو برات بگم،شادي و غم برادر نا تني همديگه ان،هميشه يكي پشت سر ديگري مي آدش،كاريشم نمي شه كرد،واسه هر شاديت بايد يه تقاصي بپردازي همون طور كه بابت هر غمت خواهي پرداخت.اين قانون روزگاره،رد خور هم نداره.مي دوني،اگه اينا رو برات تعريف مي كنم به اين خاطر نيست كه مي خوام برام دلسوزي كني يا احيانا نظري بدي،چون ديگه گذشته و تموم شده،اما من فكر مي كنم اين مسير همچنان بايد توسط كسان ديگري پيموده بشه،شايد بشه گفت اين مسيريه كه همه براي رسيدن به خودشناسي طي مي كنن.
بار اولي كه دلم شكست خيلي بچه بودم،البته بچه از نظر عقلي وگرنه سنم كه دو رقمي شده بود ولي خب بي تجربه بودم،اون قدر كه نمي فهميدم بيشتر دردسرهايي رو كه متحمل مي شم خودم به خودم تحميل كردم،سرتو درد نيارم،تا شيش ماه هر شب كارم گريه بود،روزا با سيلي صورت خودمو سرخ نيگه مي داشتم و اون قدر نقشمو خوب بازي مي كردم كه دوستام بهم مي گفتن بي غم!ولي خدا شاهده اون لحظه اي كه لبخند به لب به صورت دوستام نگاه مي كردم تو دلم غوغا بود،دلم واسه خودم مي سوخت،احساس حماقت مي كردم،ولي چاره اي نبود،راهي بود كه اومده و تصميمي بود كه گرفته بودم و بايد تا آخرش مي رفتم.بعد شيش ماه،كم كم شبا تونستم راحت تر بخوابم،غم و غصه ام عقب نشيني كرده بود،شايدم من به تدريج به حضورش عادت كرده بودم،در هر صورت هر چند شب يه بار،مي بايست اون سناريو گريه و صورتو تو متكا فشار دادن و جلوي صداي هق هقاتو گرفتن رو تكرار مي كردم تا يادم نره كه چي به سرم اومده...سه سال به همين ترتيب گذشت،خبر رسيد اوني كه دلمو شكسته بوده به سزاي عملش رسيده،از اين بابت خوشحال نبودم اما خدا رو شكر مي كردم كه نذاشت من يه عمر با يه كينه بي سرانجام زندگي كنم و مجازات طرفم رو تو همين دنيا قرار داد.اون روز سوم شهريور سال 77 بود.تو سر رسيدم نوشتم:امروز من دوباره متولد شدم!....با اين حال تا اين نوزاد دوباره جون بگيره و بتونه رو پاهاش واسه،دوباره سه سال ديگه گذشت،حس مي كردم ديگه كاملا دوران افسردگي رو پشت سر گذاشتم و حالا مي تونم هموني باشم كه در شونزده هيفده سالگي بودم و با غم و غصه هيچ قرابتي نداشتم.روحيه ام برگشته بود،غصه هامو فراموش كرده بودم،وجودم پر از اعتماد به نفس شده بود،اون قدر كه براي اولين بار تو عمرم،رفتم صاف تو صورت يكي از همكارام نگاه كردم و گفتم:خانوم من از شما خوشم اومده،ماليليد با هم آشنا تر بشيم؟بيچاره طرف خشكش زد!! در هر صورت قبول كرد و من به اين ترتيب اولين دوست دخترمو تجربه كردم،دوران خوبي بود و خيلي هم زود تموم شد،مهم نيست كه كي باعث برهم خوردن روابطم با اون دختر شد،شايد حق با اون بود كه مي گفت اون دختر به من نمي خوره،ولي من كه نمي خواستم باهاش ازدواج كنم،فقط مي خواستم اون چيزي رو كه حس مي كردم شيش سال ازش محروم بودم تجربه كنم.ولي ظاهرا قسمت نبود.باز تنها شدم،شرايطم شد مثل قبل،با اين تفاوت كه اين بار ديگه نمي خواستم زانوي غم بغل بگيرم،زندگي رو يه مبارزه مي ديدم كه بايد با كله مي رفتي تو شكمش،محكم نمي زدي اون تو رو زمين مي زد.سال 82 يه نقطة عطف تو زندگيم بود،عده اي از جمله يكي از بهترين دوستام براي هميشه رفتن و در عوض اوني كه برام حكم يك آرزو رو داشت برگشت،اون شب وقتي تو مجلس ختم پدر دوستم بعد از سالها اون قدر صميمي با هم حرف زديم،به خودم گفتم تموم شد،بالاخره به آرزوم رسيدم،سختيها گذشت و حالا نوبت كامروائيه،يادم نمي ره،شبي كه بهش شماره دادم تا خونه رو مثل پسر بچه هاي هفت هشت ساله جفتك مي پروندم،تموم شده بود،بلاخره نوبتم شده بود،بعد...بعد چند سال؟
جواب منفي آرزو برام حكم يه شكست بزرگ رو داشت،شايدم بدتر،از آسمون به زمين افتادم،دوباره برگشتم به همون شرايط بد روحي كه سالها قبل داشتم،البته اين بار از گريه شبونه و غم پروري و عزاداري عاطفي خبري نبود،آخه اين بار ديگه پوستم كلفت و تجربه ام بيشتر شده بود،ولي در هر صورت اين دفعه به سختي تونستم دوباره روي پاي خودم وايسم،دوباره جنگ تموم شد ولي اين بار خسارتي كه بهم وارد شد سنگين تر از قبل بود،ده سال پيش داوطلبانه سينه ام رو در برابر تهاجمات احساسي سپر مي كردم و گردن مي كشيدم و منتظر بودم ببينم كي از پا در مي آم و عجبا كه آخرش ديدم باز دوام آوردم،خب بدنم قوي بود و تموم اون ضربه ها رو تحمل مي كرد ولي اين بار اورگانيزمم ديگه اون استحكام ده سال پيش رو نداره،تبعات اون غصه خوردنها و غم به جون خريدنها رو حالا بايد نقدا و في الحال مي پرداختم،با سلامتيم و با تغييراتي كه واسه سن من خيلي زود بود.
در هر صورت دوباره رو پاي خودم ايستادم،البته هنوز هم گاهي اوقات حس مي كنم كه شايد اگه زير اون فشار تسليم مي شدم و با اين حال و روز سر پا نمي ايستادم بهتر بود.اما خب،هر كي خربزه مي خوره پاي لرزش هم مي شينه....نمي خوام بگم خيلي با تجربه شدم،اما به خودشناسي رسيدم،شايد حتي بتونم ادعا كنم كه در زمينه تنشهاي عاطفي آب ديده شدم،البته پيش خودمون بمونه،اگه يه بار ديگه بخواد از اين موجها بياد من همون اول با خاك يكسان شدم،پس دور اين جور چيزا و هر چيز ديگه اي كه بخواد استرس به زندگيم وارد كنه رو خط مي كشم.
حالا كه به پشت سرم نگاه مي كنم مي بينم تموم اين تجربيات لازم بود تا من به يه شناخت تازه برسم،به يه ديدگاه جديد،ديگه عشقهاي كوچيك ابتدايي منو جذب نمي كنه،پيچش مو و خم ابرو و قوس كمر اغوام نمي كنه،من همه جوره شو تجربه كردم،من حالا دنبال يه عشق متعالي ترم،چيزي كه همه نتونن بهش برسن.يه چيز جاودانه.چي شد كه به اينجا رسيدم؟خب من فكر مي كنم تموم اون اتفاقاتي كه برام افتاد در حكم پله هايي بود كه من به ترتيب بايد طي مي كردم تا به يه عشق آسموني برسم.من حالا عاشق حقيقتم،حقيقتهايي كه با هر چشمي نمي شه ديدش....زياد نمي خوام در موردش تبليغ كنم،چون شايد برات اصلا جالب نباشه،ولي اگه مثل من همين راه رو داري مي آي بدون كه بالاخره روزي به اين مرحله و نتايج ارزشمندش مي رسي،ولي اينو از همين حالا بهت بگم كه اين چيزا ارزون به دست نمي آد،خرج داره خوبشم داره،بخواي پاي حرفت وايسي بايد از خيلي چيزات بگذري،سلامتيت،جوونيت،زيباييت،عمرت و...بستگي داره چقدر بخواي تو اين راه سرمايه كني،من هنوز به آخرش نرسيدم و حتي بهت توصيه هم نمي كنم كه وارد اين مسير بشي،جدا اگه خودت رو دوست داري سعي كن وابسته نباشي،احساساتي بودن خوبه ولي به شرطي كه نخواي اونو عليه خودت به كار بگيري،آدمهاي احساساتي معمولا خودخواه و زود رنج هم هستن،نمونه اش خودم،گاهي اوقات به خودم مي گم شايد من بايد دختر مي شدم،چون تا اين حد احساسي بودن واسه يه پسر عجيبه.
يه چيزي بگم و روضه ام رو تموم كنم و اون هم اين كه،حالا كه به گذشته ها فكر مي كنم مي بينم بيشتر اون ناراحتي ها و غصه ها رو خودم براي خودم ايجاد كردم،با توقع بي جايي كه از ديگران داشتم،با قبول نكردن حقيقت، هميشه دنبال يه مقصر فرضي بودم تا بد بياري هام رو بندازم گردن اون،آره من خوبم ديگران بدن،من همه رو دوست دارم و صادقانه دارم بهشون محبت مي كنم،ديگران هستن كه ظالمن و منو دوست ندارن و الي آخر.بالاخره يه روز از خودم پرسيدم چرا اصلا ديگران بايد منو دوست داشته باشن؟مگه من چه لطفي در حقشون كردم كه انتظار اين همه توجه رو از اونا دارم؟بهتره به جاي متهم كردن ديگرون،يه كم رو خودم كار كنم،ياد بگيرم چه جوري بايد دوست داشت و چه جور دوست داشتني رو از ديگرون توقع داشت،چرا به جاي ايفاي نقش آدمهاي ستم ديده نقش آدمهاي موفق رو بازي نكنم؟آدمهايي كه به جاي كز كردن در يه گوشه و متهم كردن ديگرون و گدايي محبت،به خودشون متكي هستن و به هيشكي رو نمي اندازن و احساس ارزشمندشون رو حروم كساني كه لياقتش رو ندارن نمي كنن.از اون روز كه شروع كردم اين جوري فكر كردن دنيا برام يه جلوة ديگه اي پيدا كرده،تازه فهميدم چقدر از اطرافم غافل بودم،كانون محبت و عشق جلو چشمم و توي همين خونواده ام بود،اون وقت من تو خيابون و ميون غريبه ها دنبالش مي گشتم،كي از خانواده ام لايق تر براي عشق ورزيدن؟كي از مادر عزيز تر براي دوست داشتن؟كي از پدر و مادر بهتر براي تكيه كردن؟خدا رو شكر،تا والدينم زنده بودن به ارزش وجوديشون پي بردم،اگه مي رفتن و من بهشون بدهكار مي موندم خودمو نمي بخشيدم.من خودمو وقف خونواده ام كردم،عشقم رو تقديم اونا مي كنم،احساسات ارزشمندم رو هم واسه خودم نگه مي دارم و اگه كسي كه لايقش بود پيدا شد،بهش اونو تقديم مي كنم ولي اگه پيدا نشد هرگز تاسف نمي خورم،لابد ارزش من بالاتر از اين بوده كه روي زمين بتونم به عشق واقعيم برسم،سعي مي كنم به كسي بدهي نداشته باشم و تا مي شه رو خودم كار كنم،ديگه خودم رو كوچيك نمي كنم و يا پايين نمي آرم تا ديگران بهم توجه كنن،بلكه خودم رو بالا مي برم،اون قدر بالا كه براي ديدنم مجبور بشن سرشونو بالا بگيرن،اينه اون خودشناسي تازه اي كه بهش رسيدم و بابتش هزينه هنگفتي پرداختم ولي اگه تو هم دوست داري روزي به اينجا برسي بسم الله،شايد تو زبر و زرنگ تر از من باشي و به جاي چهار ده سال،هفت ساله به اينجا برسي،من كه هنوز بايد به راهم ادامه بدم،وعده ما آخر خط،دعا كن اون قدر خدا بهمون عمر بده كه بتونيم سر وقت به آخر خط برسيم،آماده اي؟پس بزن بريم...........................................!؟
۱۳۸۴ مهر ۲۷, چهارشنبه
چقدر دوستت دارم،براي خودمم خيلي جالبه...بعد اين همه مدت،هنوزم برام از هر چيز ديگري دوست داشتني تري...چند وقت پيشها داشتم تو راه منزل با خودم فكر مي كردم كه چرا من اكثرا آرزو رو در سن كودكي به خواب مي بينم؟نمي خوام مقايسه اي كرده باشم ولي اين باعث شد ياد حرف مادرم بيفتم كه مي گه من هميشه خواب جووني مامان بزرگ و بابابزرگ خدابيامرز رو مي بينم،هيچ وقت اونها رو پير و از كار افتاده،اونجوري كه در روزهاي آخر عمرشون بودن،نمي بينم،دوستم هم كه باباشو دو سال پيش از دست داد همينو هميشه مي گه....من فكر مي كنم آدميزاد به طور ناخودآگاه خواب عزيزانشو در حالتي كه بيشتر ازشون خاطره داشته مي بينه،زماني كه همه چيز مرتب بوده و هيچ جدايي صورت نگرفته نبوده....نه،من نمي خوام دوباره شروع كنم،مدتيه سوگواري رو در مورد آرزو كنار گذاشتم،اون ديگه برنمي گرده،اين برام مثل روز روشنه،اما خب هنوز هم كه هنوزه از فكر كردن در موردش لذت مي برم و دوست دارم تو ذهنم باهاش صحبت كنم،من دورن خودم يك آرزو دارم،يا شايد بهتر باشه بگم يك آرزو در وجودم نفس مي كشه كه همه جا باهامه و در هر لحظه حضورش رو احساس مي كنم.اون خيلي عزيزه،خيلي!..................................................................؟
ديشب تو خواب يه صدايي تو گوشم پيچيد كه بهش توجه نكردم،آخه هيچ ارتباطي به خوابي كه مي ديدم نداشت،عين يه صدايي بود كه وسط شنيدن حرفهاي يه نفر ديگه تصادفا بشنويش و بهش اهميت ندي،ولي خب امروز تو محل كار وقتي داشتم به تصوير خودم توي آينه دستشويي نگاه مي كردم مجددا به يادش آوردم،خيلي واضح گفت:آرزو دو هفته ديگه ازدواج مي كنه!.....ممكنه،آخه دو هفته ديگه عيد فطره و خيلي ها اون روز ميرن خونه بخت،آرزو هم مي تونه يكي از اونها باشه.
حكايتم شده مثل اوني كه تو ده راش نمي دادن سراغ كدخدا رو مي گرفت!هنوز تكليف كتاب اولم مشخص نشده كه بالاخره مي خوان چاپش كنن يا نه،اون وقت من نشستم سر بازنويسي كتاب دوم!دست خودم نيست،شخصيتهاي داستانم صدام مي زنن،هرشب وقتي مي رم واسه پياده روي،به وضوح اونها رو در دور و اطرافم مي بينم،پنج ساله كه دارم باهاشون زندگي مي كنم و ديگه جزئي از وجودم شدن.
احساس آرامش كردن خيلي خوب چيزيه،سعي كنيد به هيچ قيمتي از دستش نديد،مهم نيست بقيه چي رو توصيه مي كنن،تو ببين چه جوري راحت تري،زندگي خودته،نه زندگي اونها،هيچ وقت سعي نكن به هر قيمتي ديگرون رو از خودت راضي نگه داري،ارزش نداره.
نمي دونم اين چه حكايتيه كه هر دستگاهي كه مي خرم درست سر يكسال كه گارانتيش تموم مي شه خراب مي شه!هفته پيش دوربينم يهو شروع كرد به فلاش نزدن،پريروز هم بدون هيچ دليلي اسكنر نازنيم از كار افتاد،اونقدر حرصم گرفت كه نگو،آخه تازه با پنجاه تا اسلايد از خونه استاد اومده بودم و مي خواستم نقبي بزنم به گذشته هاي خيلي دور،ولي مثل اين كه قسمتمون نبود.
ظاهرا امسال تابستون قراره پنج ماه بشه،به ياد ندارم تو اين چند سال اين موقع ها با آستين كوتاه گشته باشم و شبها با صندل بدون جوراب واسه خودم رفته باشم بيرون....بهتر....هيچ وقت پاييز رو دوست نداشتم،چه زماني كه محصل بودم و چه الان كه شاغلم و فصلها برام تقريبا يه جورن.
اشك كوچيكه خونه نشين شده،پانتي تو خودش فرو رفته،از خواهر جون خبري نيست،هدا ديگه نمي نويسه،يه شقايق نامي هم بود كه من يكسالي هست مشتري وبلاگشم(ولي هيچ وقت كامنت نذاشتم) و هميشه با نوشته هاش حال مي كردم،اونم ظاهرا يكي پرهاشو سوزونده،راستش محيط وب ديگه داره برام لطفشو به اين ترتيب از دست مي ده،به هيچي نمي شه دل خوش كرد!؟
احترام هر ماهي به جاي خودش ولي مي دوني،من ترجيح مي دم كاري نكنم كه ديگرون از بوي دهنم از دو متري فرار كنن!چيزي هم اگه قراره ارزش بشه بهتره چيزي باشه كه در آدم رغبت ايجاد كنه نه اين كه حال آدمو بهم بزنه و كراهت ايجاد كنه!
ديشب تو خواب يه صدايي تو گوشم پيچيد كه بهش توجه نكردم،آخه هيچ ارتباطي به خوابي كه مي ديدم نداشت،عين يه صدايي بود كه وسط شنيدن حرفهاي يه نفر ديگه تصادفا بشنويش و بهش اهميت ندي،ولي خب امروز تو محل كار وقتي داشتم به تصوير خودم توي آينه دستشويي نگاه مي كردم مجددا به يادش آوردم،خيلي واضح گفت:آرزو دو هفته ديگه ازدواج مي كنه!.....ممكنه،آخه دو هفته ديگه عيد فطره و خيلي ها اون روز ميرن خونه بخت،آرزو هم مي تونه يكي از اونها باشه.
حكايتم شده مثل اوني كه تو ده راش نمي دادن سراغ كدخدا رو مي گرفت!هنوز تكليف كتاب اولم مشخص نشده كه بالاخره مي خوان چاپش كنن يا نه،اون وقت من نشستم سر بازنويسي كتاب دوم!دست خودم نيست،شخصيتهاي داستانم صدام مي زنن،هرشب وقتي مي رم واسه پياده روي،به وضوح اونها رو در دور و اطرافم مي بينم،پنج ساله كه دارم باهاشون زندگي مي كنم و ديگه جزئي از وجودم شدن.
احساس آرامش كردن خيلي خوب چيزيه،سعي كنيد به هيچ قيمتي از دستش نديد،مهم نيست بقيه چي رو توصيه مي كنن،تو ببين چه جوري راحت تري،زندگي خودته،نه زندگي اونها،هيچ وقت سعي نكن به هر قيمتي ديگرون رو از خودت راضي نگه داري،ارزش نداره.
نمي دونم اين چه حكايتيه كه هر دستگاهي كه مي خرم درست سر يكسال كه گارانتيش تموم مي شه خراب مي شه!هفته پيش دوربينم يهو شروع كرد به فلاش نزدن،پريروز هم بدون هيچ دليلي اسكنر نازنيم از كار افتاد،اونقدر حرصم گرفت كه نگو،آخه تازه با پنجاه تا اسلايد از خونه استاد اومده بودم و مي خواستم نقبي بزنم به گذشته هاي خيلي دور،ولي مثل اين كه قسمتمون نبود.
ظاهرا امسال تابستون قراره پنج ماه بشه،به ياد ندارم تو اين چند سال اين موقع ها با آستين كوتاه گشته باشم و شبها با صندل بدون جوراب واسه خودم رفته باشم بيرون....بهتر....هيچ وقت پاييز رو دوست نداشتم،چه زماني كه محصل بودم و چه الان كه شاغلم و فصلها برام تقريبا يه جورن.
اشك كوچيكه خونه نشين شده،پانتي تو خودش فرو رفته،از خواهر جون خبري نيست،هدا ديگه نمي نويسه،يه شقايق نامي هم بود كه من يكسالي هست مشتري وبلاگشم(ولي هيچ وقت كامنت نذاشتم) و هميشه با نوشته هاش حال مي كردم،اونم ظاهرا يكي پرهاشو سوزونده،راستش محيط وب ديگه داره برام لطفشو به اين ترتيب از دست مي ده،به هيچي نمي شه دل خوش كرد!؟
احترام هر ماهي به جاي خودش ولي مي دوني،من ترجيح مي دم كاري نكنم كه ديگرون از بوي دهنم از دو متري فرار كنن!چيزي هم اگه قراره ارزش بشه بهتره چيزي باشه كه در آدم رغبت ايجاد كنه نه اين كه حال آدمو بهم بزنه و كراهت ايجاد كنه!
۱۳۸۴ مهر ۹, شنبه
ديشب بعد مدتها اون حالتي كه بهش مي گم هجوم شبانه مطالب به ذهن برام پيش اومد،البته انصافا به نسبت قديم زياد به خودم فشار نياوردم و به طوفان مباحث فلسفي كه مي خواست از همه طرف ذهنم رو محاصره كنه اجازه عرض اندام ندادم و بعد يه ربع يا نهايت بيست دقيقه فكر كردن،خود به خود خوابم برده و صداي خرخرم بلند شده بود.
آرزو بعد مدتها و اين بار با حالتي متفاوت به خوابم اومد.هميشه وقتي اونو در خواب ملاقات مي كردم تصويري واضح با پس زمينه اي از چهره دوران بچگيش جلو چشمم قرار مي گرفت،منتها اين بار تصوير مبهم بود ولي به خوبي حس مي كردم كه چهره اش كاملا فرم امروزيشو داره.با مانتوي سفيد- درست مثل همون چيزي كه در دنياي واقعي هم داره و مي پوشه-از ماشينش پياده شد،داشتم از كنارش رد مي شدم كه بازوم رو گرفت و گفت:مي خوام باهات حرف بزنم!...چقدر رنگش پريده و لاغر و رنجور شده بود.دستش رو كه گرفتم كاملا يخ بود،طوري كه بهتر ديدم دستشو بين دستهام بگيرم بلكه گرم بشه،شروع كرديم به راه رفتن و آرزو با حالتي پريشون صحبت مي كرد،يادم نيست چي بهم مي گفت،فقط يادمه آخر سر با استيصال گفت:من غلط كردم كه در گذشته اون كارها رو انجام دادم،غلط كردم!....به آرومي بدن سردش رو به خودم نزديك كردم و گفتم:ببين آرزو،گذشته ها ديگه گذشته و فراموش شده،بايد سعي كنيم با اين چيزي كه هست بسازيم.من خودم ديگه با حالت غبن به گذشته هام نگاه نمي كنم و با اين كه پيشنهادم مثل يك ظرف لجن تو صورتم پرتاب شد،اصلا نخواستم كه ازش براي خودم يك تراژدي ابدي بسازم....آرزو خواست جوابم رو بده كه يهو شروع كرد به لرزيدن،در اون لحظه خودم رو باهاش در يك اتاق ديدم،آرزو رو روي تختي كه اونجا بود خوابوندم و روش پتو كشيدم ولي هنوز مثل بيد مي لرزيد،هر چي سرشونه ها و دستهاشو ماساژ مي دادم بي فايده بود،بنابراين به عنوان آخرين راه چاره،محكم بغلش گرفتم و به بدن خودم چسبوندمش و پتو رو دور خودمون پيچوندم به اين اميد كه گرماي بدن من و اون پتو بتونه لرزشش رو تخفيف بده كه داد.بعد مدتي آروم شد و گفت:ديگه نمي دونم بايد چيكار بكنم،اين جوري پيش بره خودمو مي كشم!بهش گفتم:اگه با مردن چيزي درست مي شد شك نكن كه من الان سالها بود كه خودمو كشته بودم.ما نبايد از سرنوشتمون فرار كنيم بلكه بايد يعني چاره اي نداريم جز اين كه با اون همون جوري كه هست مواجه بشيم...نگاه عميقي بهم انداخت و گفت:نمي تونم....همون لحظه يه نفر صداش زد،صداي مادرش بود،آرزو با موهايي به هم ريخته و آشفته رفت بيرون تا جوابشو بده،نمي تونستم بيرون اتاق رو ببينم ولي از لاي در صداي صحبت كردنشون رو بطور مبهم مي شنيدم،دوست داشتم آرزو هرچي سريعتر برگرده تا بشينيم و يه دل سير صحبت كنيم،اما حيف كه توي خواب هم بهم مجال صحبت كردن داده نشد و همون لحظه بيدار شدم،ساعت سه و نيم صبح بود و من پتو از روم كنار رفته بود و داشتم از سرما مي لرزيدم.................!؟
مدتيه كه وقتي به آرزو فكر مي كنم ديگه دچار غم و غصه نمي شم،مي تونم بگم كه اون حالت تراژيك مسئله از بين رفته و به نوعي شايد من به روش خودم باهاش كنار اومدم.آرزو الان بيشتر از اون كه برام يه وجود دست نيافتني باشه يه مفهومه،يه مفهوم با ارزش و متعالي كه جزو اعتقاداتم شده.ديشب قبل از اين كه دوباره خوابم ببره به خودم مي گفتم كه من در هر دوره اي به هرچي اراده كردم رسيدم،هشت سالم بود كه تصميم گرفتم نقاشي هاي قشنگ بكشم،از همون فرداش نقاشي هايي مي كشيدم كه معلمهام انگشت به دهن مي موندن،دوازده سيزده سالم بود كه تحت تاثير دروازه باني احمد رضا عابد زاده تصميم گرفتم دروازه بان خوبي بشم و در مدت چند ماه چنان دروازه باني شدم كه تو مدرسه،تيمها براي اين كه من تو دروازشون وايسم سر و دست مي شكوندن،يه روز هم بالاخره تصميم گرفتم بنويسم،و بالاخره يه اثر نوشتم كه مي دونم يه روزي چه باشم چه نباشم چاپ مي شه و بعد من موندگار مي شه....يه چيز برام روشنه،و اون اين كه هميشه يه عامل پشت اين تصميم گيريهام وجود داشته و اون عشق به خلاقيت و جاودانه شدن بود.نقاشي رو به تدريج گذاشتم كنار،شايد چون حس مي كردم منو به هدفم نمي رسونه، دروازهباني رو هم به همين ترتيب،اما نوشتن،از روزي كه قلم دستم گرفتم و با انگيزه نوشتن شروع به اين كار كردم،لحظه به لحظه احساس كردم كه دارم بالا و بالاتر مي رم و الان هم ادعا نمي كنم كه نويسنده شدم-كه نويسنده شدن حاصل يك عمر تلاش مستمره نه يكي دوسال كاغذ خط خطي كردن-ولي كاملا حس مي كنم كه به درجه اي از رشد رسيدم كه مي تونم مطالبي كه در ذهنم شكل مي گيره رو به همون كيفيت به واژه و جمله تبديل كنم و اين كم چيزي نيست،ارزش واقعي شو كسي كه واقعا نوشته باشه درك مي كنه.من رسيدن به اين مرحله رو مديون حضور آرزو و امثال اون در زندگيم مي دونم چون اونها بودن كه روي من تاثير گذاشتن و باعث پيشرفتم شدن و اگه نبودن بدون شك من هرگز چيزي نمي نوشتم.براي همينه كه مي خوام آرزو برام بصورت يك مفهوم خاص،يه چيز خصوصي كه فقط ماله خودم باشه،باقي بمونه،من كاري ندارم كه آرزوي فعلي به نسبت آروزيي كه مي شناختم بهتر شده يا بدتر،مهم براي من اينه كه اون همچنان برام سرچشمه الهام و خلاقيته و براي همين تصميم دارم حفظش كنم. اگه يه نقاش فقط يك تابلو مي كشه،يه نويسنده صدها بلكه هزاران تابلو در ذهنش خلق مي كنه و به لطف قلم تواناش اونو با ظرافت پيش روي خواننده اش قرار مي ده،يه نويسنده متعهد،از جونش مايه مي ذاره،از وجودش مي كنه و به جمله تبديل مي كنه و براي همينه كه زماني به اوج پختگيش در نوشتن مي رسه كه سالهاي آخر عمرشه، چون ديگه چيزي از وجودش باقي نمونده كه ببخشه.
ديشب همون جور كه تو تختم دراز كشيده و چشمام رو بسته بودم تا خوابم ببره به خودم گفتم كه من تا روزي كه زنده باشم مي نويسم و زماني مي ميرم كه ديگه چيزي براي نوشتن نداشته باشم،اون روزي كه موفق به نوشتن يه اثر موندگار بشم با كمال ميل به استقبال مرگ مي رم،مي خواد يه سال ديگه باشه يا صدسال،چون من در اون موقع به هدفم رسيدم و وظيفهاي رو كه حس مي كردم به گردنم بوده به انجام رسوندم ....بعد اين فكر بود كه آروم به خواب رفتم.
آرزو بعد مدتها و اين بار با حالتي متفاوت به خوابم اومد.هميشه وقتي اونو در خواب ملاقات مي كردم تصويري واضح با پس زمينه اي از چهره دوران بچگيش جلو چشمم قرار مي گرفت،منتها اين بار تصوير مبهم بود ولي به خوبي حس مي كردم كه چهره اش كاملا فرم امروزيشو داره.با مانتوي سفيد- درست مثل همون چيزي كه در دنياي واقعي هم داره و مي پوشه-از ماشينش پياده شد،داشتم از كنارش رد مي شدم كه بازوم رو گرفت و گفت:مي خوام باهات حرف بزنم!...چقدر رنگش پريده و لاغر و رنجور شده بود.دستش رو كه گرفتم كاملا يخ بود،طوري كه بهتر ديدم دستشو بين دستهام بگيرم بلكه گرم بشه،شروع كرديم به راه رفتن و آرزو با حالتي پريشون صحبت مي كرد،يادم نيست چي بهم مي گفت،فقط يادمه آخر سر با استيصال گفت:من غلط كردم كه در گذشته اون كارها رو انجام دادم،غلط كردم!....به آرومي بدن سردش رو به خودم نزديك كردم و گفتم:ببين آرزو،گذشته ها ديگه گذشته و فراموش شده،بايد سعي كنيم با اين چيزي كه هست بسازيم.من خودم ديگه با حالت غبن به گذشته هام نگاه نمي كنم و با اين كه پيشنهادم مثل يك ظرف لجن تو صورتم پرتاب شد،اصلا نخواستم كه ازش براي خودم يك تراژدي ابدي بسازم....آرزو خواست جوابم رو بده كه يهو شروع كرد به لرزيدن،در اون لحظه خودم رو باهاش در يك اتاق ديدم،آرزو رو روي تختي كه اونجا بود خوابوندم و روش پتو كشيدم ولي هنوز مثل بيد مي لرزيد،هر چي سرشونه ها و دستهاشو ماساژ مي دادم بي فايده بود،بنابراين به عنوان آخرين راه چاره،محكم بغلش گرفتم و به بدن خودم چسبوندمش و پتو رو دور خودمون پيچوندم به اين اميد كه گرماي بدن من و اون پتو بتونه لرزشش رو تخفيف بده كه داد.بعد مدتي آروم شد و گفت:ديگه نمي دونم بايد چيكار بكنم،اين جوري پيش بره خودمو مي كشم!بهش گفتم:اگه با مردن چيزي درست مي شد شك نكن كه من الان سالها بود كه خودمو كشته بودم.ما نبايد از سرنوشتمون فرار كنيم بلكه بايد يعني چاره اي نداريم جز اين كه با اون همون جوري كه هست مواجه بشيم...نگاه عميقي بهم انداخت و گفت:نمي تونم....همون لحظه يه نفر صداش زد،صداي مادرش بود،آرزو با موهايي به هم ريخته و آشفته رفت بيرون تا جوابشو بده،نمي تونستم بيرون اتاق رو ببينم ولي از لاي در صداي صحبت كردنشون رو بطور مبهم مي شنيدم،دوست داشتم آرزو هرچي سريعتر برگرده تا بشينيم و يه دل سير صحبت كنيم،اما حيف كه توي خواب هم بهم مجال صحبت كردن داده نشد و همون لحظه بيدار شدم،ساعت سه و نيم صبح بود و من پتو از روم كنار رفته بود و داشتم از سرما مي لرزيدم.................!؟
مدتيه كه وقتي به آرزو فكر مي كنم ديگه دچار غم و غصه نمي شم،مي تونم بگم كه اون حالت تراژيك مسئله از بين رفته و به نوعي شايد من به روش خودم باهاش كنار اومدم.آرزو الان بيشتر از اون كه برام يه وجود دست نيافتني باشه يه مفهومه،يه مفهوم با ارزش و متعالي كه جزو اعتقاداتم شده.ديشب قبل از اين كه دوباره خوابم ببره به خودم مي گفتم كه من در هر دوره اي به هرچي اراده كردم رسيدم،هشت سالم بود كه تصميم گرفتم نقاشي هاي قشنگ بكشم،از همون فرداش نقاشي هايي مي كشيدم كه معلمهام انگشت به دهن مي موندن،دوازده سيزده سالم بود كه تحت تاثير دروازه باني احمد رضا عابد زاده تصميم گرفتم دروازه بان خوبي بشم و در مدت چند ماه چنان دروازه باني شدم كه تو مدرسه،تيمها براي اين كه من تو دروازشون وايسم سر و دست مي شكوندن،يه روز هم بالاخره تصميم گرفتم بنويسم،و بالاخره يه اثر نوشتم كه مي دونم يه روزي چه باشم چه نباشم چاپ مي شه و بعد من موندگار مي شه....يه چيز برام روشنه،و اون اين كه هميشه يه عامل پشت اين تصميم گيريهام وجود داشته و اون عشق به خلاقيت و جاودانه شدن بود.نقاشي رو به تدريج گذاشتم كنار،شايد چون حس مي كردم منو به هدفم نمي رسونه، دروازهباني رو هم به همين ترتيب،اما نوشتن،از روزي كه قلم دستم گرفتم و با انگيزه نوشتن شروع به اين كار كردم،لحظه به لحظه احساس كردم كه دارم بالا و بالاتر مي رم و الان هم ادعا نمي كنم كه نويسنده شدم-كه نويسنده شدن حاصل يك عمر تلاش مستمره نه يكي دوسال كاغذ خط خطي كردن-ولي كاملا حس مي كنم كه به درجه اي از رشد رسيدم كه مي تونم مطالبي كه در ذهنم شكل مي گيره رو به همون كيفيت به واژه و جمله تبديل كنم و اين كم چيزي نيست،ارزش واقعي شو كسي كه واقعا نوشته باشه درك مي كنه.من رسيدن به اين مرحله رو مديون حضور آرزو و امثال اون در زندگيم مي دونم چون اونها بودن كه روي من تاثير گذاشتن و باعث پيشرفتم شدن و اگه نبودن بدون شك من هرگز چيزي نمي نوشتم.براي همينه كه مي خوام آرزو برام بصورت يك مفهوم خاص،يه چيز خصوصي كه فقط ماله خودم باشه،باقي بمونه،من كاري ندارم كه آرزوي فعلي به نسبت آروزيي كه مي شناختم بهتر شده يا بدتر،مهم براي من اينه كه اون همچنان برام سرچشمه الهام و خلاقيته و براي همين تصميم دارم حفظش كنم. اگه يه نقاش فقط يك تابلو مي كشه،يه نويسنده صدها بلكه هزاران تابلو در ذهنش خلق مي كنه و به لطف قلم تواناش اونو با ظرافت پيش روي خواننده اش قرار مي ده،يه نويسنده متعهد،از جونش مايه مي ذاره،از وجودش مي كنه و به جمله تبديل مي كنه و براي همينه كه زماني به اوج پختگيش در نوشتن مي رسه كه سالهاي آخر عمرشه، چون ديگه چيزي از وجودش باقي نمونده كه ببخشه.
ديشب همون جور كه تو تختم دراز كشيده و چشمام رو بسته بودم تا خوابم ببره به خودم گفتم كه من تا روزي كه زنده باشم مي نويسم و زماني مي ميرم كه ديگه چيزي براي نوشتن نداشته باشم،اون روزي كه موفق به نوشتن يه اثر موندگار بشم با كمال ميل به استقبال مرگ مي رم،مي خواد يه سال ديگه باشه يا صدسال،چون من در اون موقع به هدفم رسيدم و وظيفهاي رو كه حس مي كردم به گردنم بوده به انجام رسوندم ....بعد اين فكر بود كه آروم به خواب رفتم.
۱۳۸۴ شهریور ۳۱, پنجشنبه
حكايت من شده شبيه حكايت ناصرالدين شاه و فرنگ!مي گن شاه قاجار بعد از اين كه براي اولين بار به سفر خارجه رفت و سر از فرانسه در آورد،اون قدر تحت تاثير محيط اونجا قرار گرفت و خوشش اومد كه حاضر بود سرمايه هاي مملكت رو به باد بده تا بتونه ولو شده يك سفر ديگه بره فرنگ....اين روزها همه اش فيلم ياد هندستون مي كنه،مثل اين كه اون مسافرته خوب به دهنم مزه كرده!واقعا خجالت آوره!...اما مي دونيد،زياد خودم رو از اين بابت مقصر نمي دونم،اين نتيجه محروميت كشيدنها و رياضتهاي بي مورديه كه من در دوران زندگي به خودم دادم...اگه من هم مثل همه بندگان خدا،سر وقتش از زندگيم لذت برده بودم،الان اين جور به فلاكت نمي افتادم!...نه،نه،من پشيمون نيستم،چون اون موقعها كه به خودم سخت مي گرفتم،از روي اعتقاد بود،و من هرگز اهل زير سوال بردن اعتقادات قديمم نيستم،ولي ديگه لزومي نميبينم كه وقتي از يه رويه اي به نتيجه نمي رسم،روش الكي اصرار كنم،از من مي شنويد،هيچ وقت به خودتون محروميت بيخود نديد،صادق و درستكار و راسخ بودن به هيچ وجه بد نيست،ولي نه به هر قيمتي،آخه كه چي؟مي خوايد امام حسين رو رو سفيد كنيد يا حضرت مسيح رو!؟؟
يه جا يه مطلب خوندم كه خيلي به نظرم جالب اومد،نوشته بود اكثر آدمها يا رابين هودن يا سيندرلا!يعني به خاطر جلب توجه و محبت ديگران ياد خودشون رو به زحمت مي اندازن يا ديگرانو! ديديد بعضيها هستن كه وقتي شما يه گرفتاري براتون پيش مي آد به هر قيمتي مي خوان مشكلتون رو رفع كنن؟حتي حاضرن خودشون ضرر كنن ولي شما راضي باشيد و ازشون تشكر كنيد،به اينا مي گن رابين هود!يعني براي اين كه ديگران تحويلشون بگيرن مدام به آدم سرويس مجاني مي دن،شايد بگيد اين كه بد نيست،ولي خب قسمت تلخ ماجرا زمانيه كه خودشون به كمك نياز دارن اما هيشكي نيست كه به دادشون برسه!........يه عده اي هم هستن كه بهشون مي گن سيندرلا ،يعني خودشونو به آب و آتيش مي زنن تا جذاب باشن و تو چشم بيان و ديگرون ازشون تعريف و تمجيد كنن.حالا چرا اينا رو گفتم؟چون حس مي كنم هر يك از ما در گذر از دوران بي تجربگي تا رسيدن به دوران پختگي و بلوغ فكري،يكي از اين دو حالت رو پشت سر مي ذاريم،مثلا من خودم از اون رابين هودهاي كار درست بودم، سر خودم بي كلاه بود،ولي كافي بود حس كنم فلان رفيقم از فلانكي خوشش مي آد،فوري يه ترتيبي مي دادم تا به هم برسن و به قول معروف دستشون رو تو دست هم مي ذاشتم.هنوز هم كه هنوزه خيلي از رفقام پيشم مي آن و بابت مسائل عاطفيشون از من راهنمايي مي خوان،و من همچنان مضايقه نمي كنم،اما پيش خودمون باشه،مدتيه احساس خسران مي كنم،به خصوص بعد از ماجراي آرزو،اين حالت بيشتر در من تقويت شد،مي دوني،اين يه واقعيته كه همه به فكر خودشون هستن،تا بهت نياز دارن مثل گربه خودشون رو به پر و پاچه ات مي مالن و با عشوه و ناز برات ميو ميو مي كنن،ولي به محض اين كه مشكلشون رو برطرف كردي مي رن و حتي ديگه پشت سرشون رو هم نگاه نمي كنن،البته من توقعي ازشون ندارم،نفس كار هميشه برام لذت بخش و ارضا كننده بوده،ولي از شما چه پنهون كم كم دارم از رابين هود بودن خسته مي شم،شايد لازم باشه كم كم جامه رابين هودي رو از تنم در بيارم و تقديم يه نفر ديگه بكنم و خودم برم تو صف متقاضيان كمك وايسم!؟
چند شب پيش،تو هواي خنك آخرين روزهاي تابستون واسه خودم قدم مي زدم و تو فكر بودم و از خودم مي پرسيدم كه كدوم قدرتي قادره ولو شده براي يك لحظه،جلوي حركت سريع عمر رو بگيره؟همه ما چه بخوايم،چه نخوايم،محكوم به بزرگ شدن هستيم،بزرگ شدني كه شايد باب ميلمون نباشه....چقدر،چقدر دلم براي اون دوراني كه پونزده شونزده سالم بود و هيچ فكر و خيالي نداشتم الا خنده و بازيگوشي و فوتبال و خريدن بازي كامپيوتري و تي شرت رنگي و شوخي كردن با فلان دختر تنگ شده.....اگه مي دونستم اين قدر زود سپري مي شه حتما يه كاري مي كردم تا هرگز تموم نشه...شايد بگيد تو كه اينو مي گي پس الانو درياب!چيو دريابم دوست عزيزم؟الان كه چيزي ندارم كه بخواد راضيم كنه و بعد ها از نداشتنش حسرت بخورم!لقبم اينه كه جوونم ولي كو اون شرايط جوون بودن و جووني كردن؟وقتي مجبوري مثل هفتاد ساله ها زندگي كني تا از نظر همه مقبول به نظر بياي،مي شه اسمت تو رو گذاشت جوون؟
گاهي اوقات از اين كه تا اين حد ريسك پذيريم پايينه از خودم حرصم مي گيره!مي دوني،اگه به اندازه يه دونه ارزن جسارت داشتم،تا به حال صد بار لگد زده بودم زير خيلي از چيزايي كه الان دو دستي چسبيدمش!شايدم اين از عاقليمه؟كسي چه مي دونه،شايد اگه من به همه چي پشت مي كردم و مي رفتم دنبال آرزوهام وضعم بهتر از ايني بود كه الان دارم؟نمي دونم!نمي دونم و همين ندونستنه كه آزارم مي ده و مثل خوره افتاده به جون فكر و اعصابم...دست خودم نيست،از بچگي عادت داشتم فكر كنم و تجزيه و تحليل كنم،و خب آدمي كه زياد فكر كنه،بيشتر اذيت مي شه!بيخود نيست كه مي گن ديوونه غم نداره،هيچ چيزي كم نداره!!!؟؟
بازم شروع كردم به نق زدن،هر سري مي آم اينجا مي گم بيا و يه بار يه متن غير انتقادي بنويس،ولي مگه به خرجم مي ره؟هنوز دو سطر ننوشته غر زدنها و بهونه گرفتنهام شروع مي شه،عين اين پيرزنها!واقعا اگه من دختر مي شدم چي مي شد!!برم،برم چندتا حركت ورزشي انجام بدم كه مدتيه اضافه وزن اذيتم مي كنه،يادش به خير اون زموني كه فقط شصت و پنج كيلو بودم و بيست و چهار ساعته دنبال توپ فوتبال مي دويدم!!!!!!!!؟
يه جا يه مطلب خوندم كه خيلي به نظرم جالب اومد،نوشته بود اكثر آدمها يا رابين هودن يا سيندرلا!يعني به خاطر جلب توجه و محبت ديگران ياد خودشون رو به زحمت مي اندازن يا ديگرانو! ديديد بعضيها هستن كه وقتي شما يه گرفتاري براتون پيش مي آد به هر قيمتي مي خوان مشكلتون رو رفع كنن؟حتي حاضرن خودشون ضرر كنن ولي شما راضي باشيد و ازشون تشكر كنيد،به اينا مي گن رابين هود!يعني براي اين كه ديگران تحويلشون بگيرن مدام به آدم سرويس مجاني مي دن،شايد بگيد اين كه بد نيست،ولي خب قسمت تلخ ماجرا زمانيه كه خودشون به كمك نياز دارن اما هيشكي نيست كه به دادشون برسه!........يه عده اي هم هستن كه بهشون مي گن سيندرلا ،يعني خودشونو به آب و آتيش مي زنن تا جذاب باشن و تو چشم بيان و ديگرون ازشون تعريف و تمجيد كنن.حالا چرا اينا رو گفتم؟چون حس مي كنم هر يك از ما در گذر از دوران بي تجربگي تا رسيدن به دوران پختگي و بلوغ فكري،يكي از اين دو حالت رو پشت سر مي ذاريم،مثلا من خودم از اون رابين هودهاي كار درست بودم، سر خودم بي كلاه بود،ولي كافي بود حس كنم فلان رفيقم از فلانكي خوشش مي آد،فوري يه ترتيبي مي دادم تا به هم برسن و به قول معروف دستشون رو تو دست هم مي ذاشتم.هنوز هم كه هنوزه خيلي از رفقام پيشم مي آن و بابت مسائل عاطفيشون از من راهنمايي مي خوان،و من همچنان مضايقه نمي كنم،اما پيش خودمون باشه،مدتيه احساس خسران مي كنم،به خصوص بعد از ماجراي آرزو،اين حالت بيشتر در من تقويت شد،مي دوني،اين يه واقعيته كه همه به فكر خودشون هستن،تا بهت نياز دارن مثل گربه خودشون رو به پر و پاچه ات مي مالن و با عشوه و ناز برات ميو ميو مي كنن،ولي به محض اين كه مشكلشون رو برطرف كردي مي رن و حتي ديگه پشت سرشون رو هم نگاه نمي كنن،البته من توقعي ازشون ندارم،نفس كار هميشه برام لذت بخش و ارضا كننده بوده،ولي از شما چه پنهون كم كم دارم از رابين هود بودن خسته مي شم،شايد لازم باشه كم كم جامه رابين هودي رو از تنم در بيارم و تقديم يه نفر ديگه بكنم و خودم برم تو صف متقاضيان كمك وايسم!؟
چند شب پيش،تو هواي خنك آخرين روزهاي تابستون واسه خودم قدم مي زدم و تو فكر بودم و از خودم مي پرسيدم كه كدوم قدرتي قادره ولو شده براي يك لحظه،جلوي حركت سريع عمر رو بگيره؟همه ما چه بخوايم،چه نخوايم،محكوم به بزرگ شدن هستيم،بزرگ شدني كه شايد باب ميلمون نباشه....چقدر،چقدر دلم براي اون دوراني كه پونزده شونزده سالم بود و هيچ فكر و خيالي نداشتم الا خنده و بازيگوشي و فوتبال و خريدن بازي كامپيوتري و تي شرت رنگي و شوخي كردن با فلان دختر تنگ شده.....اگه مي دونستم اين قدر زود سپري مي شه حتما يه كاري مي كردم تا هرگز تموم نشه...شايد بگيد تو كه اينو مي گي پس الانو درياب!چيو دريابم دوست عزيزم؟الان كه چيزي ندارم كه بخواد راضيم كنه و بعد ها از نداشتنش حسرت بخورم!لقبم اينه كه جوونم ولي كو اون شرايط جوون بودن و جووني كردن؟وقتي مجبوري مثل هفتاد ساله ها زندگي كني تا از نظر همه مقبول به نظر بياي،مي شه اسمت تو رو گذاشت جوون؟
گاهي اوقات از اين كه تا اين حد ريسك پذيريم پايينه از خودم حرصم مي گيره!مي دوني،اگه به اندازه يه دونه ارزن جسارت داشتم،تا به حال صد بار لگد زده بودم زير خيلي از چيزايي كه الان دو دستي چسبيدمش!شايدم اين از عاقليمه؟كسي چه مي دونه،شايد اگه من به همه چي پشت مي كردم و مي رفتم دنبال آرزوهام وضعم بهتر از ايني بود كه الان دارم؟نمي دونم!نمي دونم و همين ندونستنه كه آزارم مي ده و مثل خوره افتاده به جون فكر و اعصابم...دست خودم نيست،از بچگي عادت داشتم فكر كنم و تجزيه و تحليل كنم،و خب آدمي كه زياد فكر كنه،بيشتر اذيت مي شه!بيخود نيست كه مي گن ديوونه غم نداره،هيچ چيزي كم نداره!!!؟؟
بازم شروع كردم به نق زدن،هر سري مي آم اينجا مي گم بيا و يه بار يه متن غير انتقادي بنويس،ولي مگه به خرجم مي ره؟هنوز دو سطر ننوشته غر زدنها و بهونه گرفتنهام شروع مي شه،عين اين پيرزنها!واقعا اگه من دختر مي شدم چي مي شد!!برم،برم چندتا حركت ورزشي انجام بدم كه مدتيه اضافه وزن اذيتم مي كنه،يادش به خير اون زموني كه فقط شصت و پنج كيلو بودم و بيست و چهار ساعته دنبال توپ فوتبال مي دويدم!!!!!!!!؟
۱۳۸۴ شهریور ۱۹, شنبه
حس مي كنم از هفته پيش به اين طرف يه چيزي در من تغيير كرده،نمي دونم اسمش رو چي بذارم يا چه جوري توصيفش كنم....فقط مي تونم بگم كه تغيير كردم.ساعت پنج بعد از ظهر سه شنبه پونزده شهريور من وارد بيست و نه سالگي شدم،زياد هيجان زده نيستم،هرچند دهه سوم زندگيم به نفسهاي آخرش رسيده و سال ديگه اين موقع،وارد دهه چهارم زندگيم ميشم،ولي از اين كه هربار بيشتر احساس با تجربگي مي كنم،خوشحالم،ظاهرا عمرم رو بيهوده تلف نكردم.
نيومدم كه درباره تولدم حرف بزنم،در واقع اين دفعه مي خوام خيلي متفاوت تر از سابق صحبت كنم،شايد به نوعي بشه گفت مي خوام كليشه شكني كنم،كاري ندارم ديگراني كه اين متن رو خواهند خوند چه فكري در موردم مي كنن،ما نه وكيل وصي همديگه هستيم و نه امام و مرشد،هيشكي رو هم تو قبر ديگري نمي خوابونن،صرف نظر از اين كه ما خودمون هزارتا كار مي كنيم و عيب نداره ولي وقتي از ديگري سر مي زنه،حس پيامبريمون گل مي كنه،بايد بگم كه من اون قدر شجاعت دارم كه خودمو اون جور كه هستم معرفي كنم،چيزي كه خيلي ها جيگرشو-البته اگه جيگر عمق مطلب رو برسونه وگرنه شايد بهتر بود واژه ديگري به كار مي بردم-هرگز پيدا نمي كنن.
دوبي از نظر من به جز جاذبه هاي تجاريش،هيچ چيز قابل عرضه اي نداره،اون موقعي كه تو ساحل يه وجبي درياش ميون كلي دختر بيكيني پوش لخت و عور قدم مي زدم،و يا وقتي فاصله اتوبوس تا اقامتگاهمون رو كه از بيست قدم تجاوز نمي كرد،از زور گرما با شر شر عرق و هن و هن طي مي كردم و يا وقتي مي رفتم دستشويي و چون تو دبي چيزي به اسم آب سرد وجود نداره مجبور بودم با آب داغ(!) طهارت كنم،چقدر حسرت خوردم كه ما تو مملكتمون با اين هواي خوب،با اين همه جاذبه هاي طبيعي منحصر به فرد،يه زمامدار با شعور نداريم كه بفهمه با اين امكانات خداداي كه تو ايران هست،چه درآمدي رو مي شه وارد مملكت كرد!.....ما اينجا از پاپ كاتوليك تريم،خوشم اومد تو دبي كه يه كشور عربيه و ساكنين اصليش به قول خودمون عربهاي سوسمار خورن،يه دونه پليس نمي بيني،تو خيابونهاشون يه دونه سرعت گير هم وجود نداره،همه ماشينهاي آخرين مدل سوارن،ولي يه نفر قوانين رانندگي رو زير پا نمي ذاره،گدا،معتاد،بي خانمان و يا دزد اونجا وجود نداره،زنهاشون هم هر طور دوست دارن لباس مي پوشن،يكي مثل بتمن يا زورو حتي نمي توني چشهاشو ببيني و درست چند قدم اون ور تر،يكي داره با تاپ و شلوارك خرامان خرامان راه مي ره،هيشكي هم برنمي گرده بهش بگه تو چرا تو مملكت من داري اين جوري مي گردي و يا مشكل شخصيتي خودشو در قالب تكريم به بانوان به زنها حقنه كنه! ....زندگيشون واقعا استاندارده،نظم و ترتيبشون واقعا قابل ستايشه،همه چي شون رو حساب كتاب و برنامه است،وقتي وارد مراكز خريدشون مي شي ممكن نيست دست خالي بيرون بياي،براي همه سلايق و كليه درآمدها،جنس قابل ارائه هست،اوني كه وسعش مي رسه شلوار سيصد هزار تومني مي خره،اوني كه نداره يه جين پنج هزار تومني مي خره،هر دو هم راضي هستن.
اون شب بعد خريد و خوردن شام،هوس كردم برم ديسكو،كاملا مي دونستم براي چي مي رم و خودم رو از نظر روحي-رواني آماده كرده بودم،تور ليدر بهم آدرس يه جاي با كلاس رو داد،البته گفت اونجا ايروني ها رو راه نمي دن!!ولي خب من گفتم كه فرانسوي و انگليسي بلدم و طرف گفت:پس اصلا نگو ايروني هستي و به اسم فرانسوي برو داخل تا كلي تحويلت بگيرن.دوازده درهم دادم و تا اونجا رفتم،دم در دوتا سياهپوست كه به كينگ كونگ مي گفتن زكي،با باتومي كه در عين حال ردياب هم بود منو گشتن و فوري پرسيدن:كجايي هستي؟گفتم:فرنچ!فروشنده بليت به اين راحتي ها سرش كلاه نمي رفت،به زبون فارسي گفت:خوش اومدي!منم فقط تماشاش كردم و تو دلم بهش انگشت شستم رو نشون دادم.ورودي پنجاه درهم بود و همراهش دوتا ژتون مجاني مشروب مي دادن،من خيلي صادقانه گفتم كه من نيازي ندارم چون مشروب نمي خورم!...طرف يه جوري حيرت زده تماشام كرد انگار گفتم:من هم جنس بازم!براش توضيح دادم كه من اهل الكل نيستم،اونم گفت:اينجا مشروبات غير الكلي هم سرو مي شه.
محيط اونجا چندان بزرگ نبود،يه هال باريك بود با موزائيكهاي سفيد كه به سه اتاق ختم مي شد،اولي ظاهرا اتاق گفتگوهاي صميمي يا شايدم استعمال دخانيات بود،چون كلي دختر و پسر دوتا دوتا تو تاريكي تنگ هم نشسته بودن و معلوم نبود چيكار مي كردن،يه مسير ال مانند رو رد مي كردي و مي رسيدي به دو اتاق روبروي هم،سمت چپي بار بود،سمت راستي ديسكو،من بدون تامل پيچيدم سمت راست....چراغها خاموش بود،روشنايي اتاق از نورهاي دايرهاي رنگارنگ متحركي كه طول و عرض اتاق رو طي مي كردن تامين مي شد، دختر و پسر هاي جوون زيادي از مليتهاي مختلف،دور ميزهاي دو و سه و چهار نفره گرد نشسته بودن و يكي يه سيگار گوشه لب يا يه ليوان نيمه پر جلوشون بود و نگاهشون از گوشه چشم به سن ،جايي كه سه تا دختر رنگ و وارنگ،داشتن با شور و هيجان آواز مي خوندن،دوخته شده بود،جلو سن غلغله بود،دختر و پسر تو هم مي لوليدن و پا به پاي آهنگ مي رقصيدن،در انتهاي سالن،تريا قرار داشت عدهاي روي صندلي هاي گرد پايه بلند تك نفره نشسته بودن و مشروب مي خوردن.من رفتم سر يه ميز خالي چهار نفره نشستم،يه دختر هندي با موهاي بلند دمب اسبي در حالي كه لباس مشكي چسبون پولك دوزي شده براق قشنگي تنش بود بهم نزديك شد و گفت:نوشيدني ميل مي كنيد؟آروم گفتم:نه،ممنون....مدتي وقت لازم بود تا خودمو پيدا كنم،جو گير نشده بودم،ولي خب ديدن چنين چيزهايي در كشوري اسلامي،واقعا برام دور از انتظار بود.يكساعتي فقط تماشاچي بودم،در حالي هرچند وقت يه بار سر و كله ساقي هاي سياهپوش پيدا مي شد و ازم مي پرسيدن كه آيا چيزي كم و كسر ندارم؟دخترهاي كاباره اي از مليتهاي مختلف-اكثرا چيني- اونجا پرسه مي زدن و بسته به موند و كلاسشون،بعضيها سر ميزت مي اومدن و سر صحبت رو باهات باز مي كردن،سن خالي شده بود و پسرها در حالي كه هر كدوم دست يه دختر رو گرفته بودن مي رفتن وسط و مي رقصيدن،درگوشي صحبت مي كردن و بعد مدتي مي ديدي كه دو نفري خارج شدن و ديگه برنگشتن،بعضيهاشون هم بعد چند دقيقه از هم جدا مي شدن و مي رفتن سراغ يه نفر ديگه،اين وسط يه پيرمرد زشت دماغ كلاغي دندون گرازي،كه نمي دونم رو چه حسابي راهش داده بودن،در حالي كه يه مشت اسكناس دستش بود،مدام سراغ دخترهاي مختلف مي رفت و با يه التماسي ازشون مي خواست باهاش برقصن،ولي هيچ كس تحويلش نمي گرفت،همونجا تو دلم گفتم پيري هم بد درديه! نگام به يه دختر روس افتاد كه با اون موهاي بور و چشمهاي سبز درشت و قد بلند به يه باربي شبيه بود، چه پسرايي با چه تيپهايي مي رفتن سراغش ولي اون حتي نگاهشون نمي كرد،البته اون هم از زرنگيش بود،يه پسر عرب خر مايه اومد و يهو خانوم ملكه گل از گلشون شكفت و در مقابل ديدگان آتيش گرفته از حسادت اطرافيان دو نفري مشغول رقص شدن و بعد هم غيبشون زد!! بالاخره تصميم گرفتم يه جنبي بخورم،عين اين بچه مظلومها نشسته بودم و كاري نكرده بودم،البته از همون بدو ورود يه دختر چيني ژاپني با چشماي بادومي و لبهاي گرد برجسته و گيسوان لخت مشكي بلند نظرمو جلب كرده بود،منتها مثل هميشه مي خواستم كلاس بذارم و تحويل نگيرم تا خودش بياد سر ميزم!اما وقتي ديدم يه ساعت گذشت و هيشكي سراغم نيومد خودم بساطمو جمع كردم و اول رفتم سمت تريا،گفتم يه آب پرتقال بخورم تا حواسم بياد سرجاش،همون لحظه يه دختر رومانيايي بهم نزديك شد و از راه نرسيده سينه شو چسبوند به سينه ام و پرسيد:خوش مي گذره؟آروم تو گوشش زمزمه كردم:بدك نيست...دختره وقتي فهميد دفعه اولمه كه مي آم چنين جايي يه نگاه ژرفي بهم كرد و لبخند زنان سر تكون داد،ازش پرسيدم:حالا به نظرت چيكار كنم؟جوابمو نداد و همچنان كه از روي شونه نگاهم مي كرد ازم دور شد.تو دلم گفتم:لابد داره بهم مي خنده كه با اين سنم اين قدر بي تجربه ام!بهم برخورد،حس مي كردم كه نبايد كسي جرئت داشته باشه چنين فكري در موردم بكنه،با ديدن همون دختر چيني ژاپنيه كه داشت مي رفت سمت سن،عزمم رو جزم كردم و رفتم طرفش.ولي خيلي طول نكشيد كه متوجه شدم تنها نيست و يه پسر همراهشه!دير جنبيده بودم،مرغ از قفس پريده بود...حالم گرفته شد اساسي،برگشتم سر صندليم و با حسادت رقص دختره با اون پسره رو به تماشا نشستم،چقدر دختره باريك و خوش هيكل بود!خيلي هم قشنگ مي رقصيد،يه تاپ نارنجي و شلوار چسبون شيري به تنش بود ،موبايلشو زده بود بغل كمرش و سگ عروسكي خوشكلي كه از اون آويزون بود با هر تكون كمرش رو باسنش اين طرف و اون طرف مي رفت،پسره در گوشش زمزمه مي كرد و دختره لبخند مي زد،بعد مدتي هم با همديگه رفتن بيرون،آي سوختم!فحشو بستم به ريش خودم،از بي عرضگي خودم به ستوه اومده بودم،البته اونجا دختر فراوون بود،ولي خب من اون چيني ژاپنيه رو پسنديده بودم!خلاصه داشتم به اين نتيجه مي رسيدم كه امشب رو بايد تو خماري بمونم كه ديدم دختره برگشت!ديگه معطلش نكردم،فوري خودمو بهش رسوندم،با صداي من،صورت گرد و سفيد و ساده شو سمتم چرخوند،چه آرايش كمي داشت، فقط مداد چشم و ماتيك،خودشو سوچي بيست و چهار ساله معرفي كرد و گفت كه اهل چينه و فوري هم گفت:
Do you want a lady?
هم خنده ام گرفت و هم متاسف شدم،واقعا اين پول چيه كه آدما به خاطرش به چنين خفتهايي تن مي دن؟
تصميم گرفتم براي يك شب هم كه شده موقعيتي رو ايجاد كنم كه از هر نظر هم براي خودم و هم براي سوچي تازه و جديد و در عين حال ارزشمند باشه.....در مدتي كه پيشش بودم،تلاشم اين بودكه اون چيزي رو كه هميشه از ارتباط صحيح و انساني با يك زن در ذهنم داشتم پياده كنم،مي دونستم اكثر مردها وقتي كه با يك زن تنها ميشن اختيار اعمالشونو از دست مي دن و مثل حيوون مي شن،وخب زنهايي كه كارشون تن فروشيه بدون شك تجربيات تلخ و نا اميد كننده اي از چنين مردهايي دارن،ولي من به اون زن اون چيزي رو بخشيدم كه حدس مي زدم هميشه در زندگي ازش محروم بوده،احترام...كاري به نظر بقيه ندارم،شايد از نظر خوانندگان مؤنث هم لازم نباشه واسه كسي كه خودش براي خودش شخصيت قائل نشده،احترام قائل بشيم،اما من فكر نمي كنم بخشيدن گوشه اي از چيزي كه خودمون زيادي ازش برخورداريم به كسي كه نيازمندشه كار چندان سختي باشه.
به محض اين كه داخل اتاق رفتيم به من گفت فقط بيست دقيقه،پولش رو هم اول گرفت،اما آخرش وقتي بعد از دو ساعت تركش مي كردم،با اشتياق ازم پرسيد دوباره كي مي آم پيشش؟وقتي گفتم:معلوم نيست،چون من يك خارجيم و ممكنه ديگه هرگز همديگه رو نبينيم،فوري شماره شو رو روي يه كاغذ نوشت و بهم داد،حتي اون قدر بهم اعتماد كرد كه اسم واقعيشو بهم گفت.
نمي خوام با افتخار از اين كه شبي رو با يك زن كرايه اي سپري كردم صحبت كنم، اون قدر هم ساده نيستم كه فرق بازار گرمي رو با ابراز تمايلات باطني و حقيقي ندونم و يا فكر كنم كه يك شبه تونستم يه آدم گمراه رو به راه بيارم،اما نكته اينجاست كه من تاثير رفتار انساني رو در كسي كه حتي زبون من رو درست متوجه نمي شد به عينه ديدم،وقتي بهش گفتم ترجيح مي دم به جاي اون عمل با هم صحبت كنيم ماتش برد،فكر كرد منظورم رو درست متوجه نشده و كمي هم دلخور شد،اما من بهش گفتم اين من هستم كه پول دادم و قائدتا من بايد معترض باشم كه نيستم!من دوست دارم وقتي از هم جدا مي شيم يه خاطره خوب از هم داشته باشيم و همون قدر كه من احساس رضايت مي كنم تو هم بكني.....مسلم بود كه اول باور نكرد،ولي مدتي كه گذشت چنان با علاقه كنارم نشسته بود و با هم صحبت مي كرديم انگار سالهاست كه باهم دوستيم،شنيدن شرح حال انسانها،بخصوص انسانهاي رنج كشيده و آسيب ديده برام هميشه جالب بوده،سوچي تعريف كرد كه يه خواهر و يه برادر داره،همون جا حدس زدم كه چون داشتن سه تا بچه تو چين ممنوعه،اون از طرف دولت حمايت نمي شده و احتمالا يكي از دلايلي كه به انحطاط كشيده شده همينه.ازش پرسيدم:چند وقته اينجايي؟گفت:دو ماه.پرسيدم:دلت براي پدر و مادرت تنگ نشده؟جوابش مثبت بود ولي باز تاكيد كرد كه اينجا پول بيشتري در مي آره.پرسيدم ماله كدوم ايالت چين هستي؟گفت:هنگ كنگ....خب من عاشق جكي چان و بروس لي هستم و بنابراين سر همين كمي شوخي كرديم.پرسيدم:كونگ فو بلدي؟چشماش با هيجان درخشيد و گفت:مگه تو مي دوني كنگ فو چيه؟با لبخند خاصي گفتم:معلومه كه مي دونم.و به شوخي با هم مبارزه كرديم كه نهايتا به كشتي و سالتو و كمر گيري ختم شد!خيلي حرفها زديم و كلي شوخي كرديم و خنديديم،من واژه هايي رو كه اون گاه و بي گاه به زبان چيني مي گفت به خاطر مي سپردم و در شرايط مناسب به خودش تحويل مي دادم و اون از خنده كف زمين پهن مي شد و قاه قاه مي خنديد.بدون شك همون قدر كه به من خوش گذشت براي اون هم لحظات شيريني رقم خورد.من به درك و بينش جديدي رسيدم و از ته دل ديدم و حس كردم كه يك مرد به روح يك زن،به موجوديتش و به حضورش بيشتر نيازمنده تا به جسمش و از طرفي يك زن هم چيزي جز يك احساس پاك و واقعي و دلگرم كننده از يك مرد نمي خواد،چقدر دلم سوخت وقتي دختره با يه لحن آروم و پر از نيازي ازم پرسيد:دوستم داري؟
موقع خداحافظي بهش گفتم:سيگار نكش،هيچ واسه سلامتيت خوب نيست.گفت:نمي كشم،دوستام دود مي كنن و لباسهاي من هم بو گرفته.گفتم:در هر صورت من نه سيگار مي كشم و نه مشروب مي خورم.اول باور نكرد،ولي وقتي ژتون مشروب باقي مونده از ديسكو رو نشونش دادم،پريد منو بغل كرد و گفت:آفرين!آفرين!تو پسر خيلي خوبي هستي،من از تو خوشم مي آد...بعد نگاهي به ساعتش كرد و گفت:واي!دو ساعت شد!...و بعد از مكثي كوتاه اضافه كرد:ولي مهم نيست،هر وقت خواستي دوباره بيا،جايي هم براي خريد يا تفريح خواستي بري و همراه نداشتي بگو تا من بيام...سرمو به نشونه تاييد و خداحافظي تكون دادم و خواستم از در خارج بشم كه دستشو انداخت دور گردنم و منو بوسيد و آروم در گوشم گفت:متشكرم!
نيومدم كه درباره تولدم حرف بزنم،در واقع اين دفعه مي خوام خيلي متفاوت تر از سابق صحبت كنم،شايد به نوعي بشه گفت مي خوام كليشه شكني كنم،كاري ندارم ديگراني كه اين متن رو خواهند خوند چه فكري در موردم مي كنن،ما نه وكيل وصي همديگه هستيم و نه امام و مرشد،هيشكي رو هم تو قبر ديگري نمي خوابونن،صرف نظر از اين كه ما خودمون هزارتا كار مي كنيم و عيب نداره ولي وقتي از ديگري سر مي زنه،حس پيامبريمون گل مي كنه،بايد بگم كه من اون قدر شجاعت دارم كه خودمو اون جور كه هستم معرفي كنم،چيزي كه خيلي ها جيگرشو-البته اگه جيگر عمق مطلب رو برسونه وگرنه شايد بهتر بود واژه ديگري به كار مي بردم-هرگز پيدا نمي كنن.
دوبي از نظر من به جز جاذبه هاي تجاريش،هيچ چيز قابل عرضه اي نداره،اون موقعي كه تو ساحل يه وجبي درياش ميون كلي دختر بيكيني پوش لخت و عور قدم مي زدم،و يا وقتي فاصله اتوبوس تا اقامتگاهمون رو كه از بيست قدم تجاوز نمي كرد،از زور گرما با شر شر عرق و هن و هن طي مي كردم و يا وقتي مي رفتم دستشويي و چون تو دبي چيزي به اسم آب سرد وجود نداره مجبور بودم با آب داغ(!) طهارت كنم،چقدر حسرت خوردم كه ما تو مملكتمون با اين هواي خوب،با اين همه جاذبه هاي طبيعي منحصر به فرد،يه زمامدار با شعور نداريم كه بفهمه با اين امكانات خداداي كه تو ايران هست،چه درآمدي رو مي شه وارد مملكت كرد!.....ما اينجا از پاپ كاتوليك تريم،خوشم اومد تو دبي كه يه كشور عربيه و ساكنين اصليش به قول خودمون عربهاي سوسمار خورن،يه دونه پليس نمي بيني،تو خيابونهاشون يه دونه سرعت گير هم وجود نداره،همه ماشينهاي آخرين مدل سوارن،ولي يه نفر قوانين رانندگي رو زير پا نمي ذاره،گدا،معتاد،بي خانمان و يا دزد اونجا وجود نداره،زنهاشون هم هر طور دوست دارن لباس مي پوشن،يكي مثل بتمن يا زورو حتي نمي توني چشهاشو ببيني و درست چند قدم اون ور تر،يكي داره با تاپ و شلوارك خرامان خرامان راه مي ره،هيشكي هم برنمي گرده بهش بگه تو چرا تو مملكت من داري اين جوري مي گردي و يا مشكل شخصيتي خودشو در قالب تكريم به بانوان به زنها حقنه كنه! ....زندگيشون واقعا استاندارده،نظم و ترتيبشون واقعا قابل ستايشه،همه چي شون رو حساب كتاب و برنامه است،وقتي وارد مراكز خريدشون مي شي ممكن نيست دست خالي بيرون بياي،براي همه سلايق و كليه درآمدها،جنس قابل ارائه هست،اوني كه وسعش مي رسه شلوار سيصد هزار تومني مي خره،اوني كه نداره يه جين پنج هزار تومني مي خره،هر دو هم راضي هستن.
اون شب بعد خريد و خوردن شام،هوس كردم برم ديسكو،كاملا مي دونستم براي چي مي رم و خودم رو از نظر روحي-رواني آماده كرده بودم،تور ليدر بهم آدرس يه جاي با كلاس رو داد،البته گفت اونجا ايروني ها رو راه نمي دن!!ولي خب من گفتم كه فرانسوي و انگليسي بلدم و طرف گفت:پس اصلا نگو ايروني هستي و به اسم فرانسوي برو داخل تا كلي تحويلت بگيرن.دوازده درهم دادم و تا اونجا رفتم،دم در دوتا سياهپوست كه به كينگ كونگ مي گفتن زكي،با باتومي كه در عين حال ردياب هم بود منو گشتن و فوري پرسيدن:كجايي هستي؟گفتم:فرنچ!فروشنده بليت به اين راحتي ها سرش كلاه نمي رفت،به زبون فارسي گفت:خوش اومدي!منم فقط تماشاش كردم و تو دلم بهش انگشت شستم رو نشون دادم.ورودي پنجاه درهم بود و همراهش دوتا ژتون مجاني مشروب مي دادن،من خيلي صادقانه گفتم كه من نيازي ندارم چون مشروب نمي خورم!...طرف يه جوري حيرت زده تماشام كرد انگار گفتم:من هم جنس بازم!براش توضيح دادم كه من اهل الكل نيستم،اونم گفت:اينجا مشروبات غير الكلي هم سرو مي شه.
محيط اونجا چندان بزرگ نبود،يه هال باريك بود با موزائيكهاي سفيد كه به سه اتاق ختم مي شد،اولي ظاهرا اتاق گفتگوهاي صميمي يا شايدم استعمال دخانيات بود،چون كلي دختر و پسر دوتا دوتا تو تاريكي تنگ هم نشسته بودن و معلوم نبود چيكار مي كردن،يه مسير ال مانند رو رد مي كردي و مي رسيدي به دو اتاق روبروي هم،سمت چپي بار بود،سمت راستي ديسكو،من بدون تامل پيچيدم سمت راست....چراغها خاموش بود،روشنايي اتاق از نورهاي دايرهاي رنگارنگ متحركي كه طول و عرض اتاق رو طي مي كردن تامين مي شد، دختر و پسر هاي جوون زيادي از مليتهاي مختلف،دور ميزهاي دو و سه و چهار نفره گرد نشسته بودن و يكي يه سيگار گوشه لب يا يه ليوان نيمه پر جلوشون بود و نگاهشون از گوشه چشم به سن ،جايي كه سه تا دختر رنگ و وارنگ،داشتن با شور و هيجان آواز مي خوندن،دوخته شده بود،جلو سن غلغله بود،دختر و پسر تو هم مي لوليدن و پا به پاي آهنگ مي رقصيدن،در انتهاي سالن،تريا قرار داشت عدهاي روي صندلي هاي گرد پايه بلند تك نفره نشسته بودن و مشروب مي خوردن.من رفتم سر يه ميز خالي چهار نفره نشستم،يه دختر هندي با موهاي بلند دمب اسبي در حالي كه لباس مشكي چسبون پولك دوزي شده براق قشنگي تنش بود بهم نزديك شد و گفت:نوشيدني ميل مي كنيد؟آروم گفتم:نه،ممنون....مدتي وقت لازم بود تا خودمو پيدا كنم،جو گير نشده بودم،ولي خب ديدن چنين چيزهايي در كشوري اسلامي،واقعا برام دور از انتظار بود.يكساعتي فقط تماشاچي بودم،در حالي هرچند وقت يه بار سر و كله ساقي هاي سياهپوش پيدا مي شد و ازم مي پرسيدن كه آيا چيزي كم و كسر ندارم؟دخترهاي كاباره اي از مليتهاي مختلف-اكثرا چيني- اونجا پرسه مي زدن و بسته به موند و كلاسشون،بعضيها سر ميزت مي اومدن و سر صحبت رو باهات باز مي كردن،سن خالي شده بود و پسرها در حالي كه هر كدوم دست يه دختر رو گرفته بودن مي رفتن وسط و مي رقصيدن،درگوشي صحبت مي كردن و بعد مدتي مي ديدي كه دو نفري خارج شدن و ديگه برنگشتن،بعضيهاشون هم بعد چند دقيقه از هم جدا مي شدن و مي رفتن سراغ يه نفر ديگه،اين وسط يه پيرمرد زشت دماغ كلاغي دندون گرازي،كه نمي دونم رو چه حسابي راهش داده بودن،در حالي كه يه مشت اسكناس دستش بود،مدام سراغ دخترهاي مختلف مي رفت و با يه التماسي ازشون مي خواست باهاش برقصن،ولي هيچ كس تحويلش نمي گرفت،همونجا تو دلم گفتم پيري هم بد درديه! نگام به يه دختر روس افتاد كه با اون موهاي بور و چشمهاي سبز درشت و قد بلند به يه باربي شبيه بود، چه پسرايي با چه تيپهايي مي رفتن سراغش ولي اون حتي نگاهشون نمي كرد،البته اون هم از زرنگيش بود،يه پسر عرب خر مايه اومد و يهو خانوم ملكه گل از گلشون شكفت و در مقابل ديدگان آتيش گرفته از حسادت اطرافيان دو نفري مشغول رقص شدن و بعد هم غيبشون زد!! بالاخره تصميم گرفتم يه جنبي بخورم،عين اين بچه مظلومها نشسته بودم و كاري نكرده بودم،البته از همون بدو ورود يه دختر چيني ژاپني با چشماي بادومي و لبهاي گرد برجسته و گيسوان لخت مشكي بلند نظرمو جلب كرده بود،منتها مثل هميشه مي خواستم كلاس بذارم و تحويل نگيرم تا خودش بياد سر ميزم!اما وقتي ديدم يه ساعت گذشت و هيشكي سراغم نيومد خودم بساطمو جمع كردم و اول رفتم سمت تريا،گفتم يه آب پرتقال بخورم تا حواسم بياد سرجاش،همون لحظه يه دختر رومانيايي بهم نزديك شد و از راه نرسيده سينه شو چسبوند به سينه ام و پرسيد:خوش مي گذره؟آروم تو گوشش زمزمه كردم:بدك نيست...دختره وقتي فهميد دفعه اولمه كه مي آم چنين جايي يه نگاه ژرفي بهم كرد و لبخند زنان سر تكون داد،ازش پرسيدم:حالا به نظرت چيكار كنم؟جوابمو نداد و همچنان كه از روي شونه نگاهم مي كرد ازم دور شد.تو دلم گفتم:لابد داره بهم مي خنده كه با اين سنم اين قدر بي تجربه ام!بهم برخورد،حس مي كردم كه نبايد كسي جرئت داشته باشه چنين فكري در موردم بكنه،با ديدن همون دختر چيني ژاپنيه كه داشت مي رفت سمت سن،عزمم رو جزم كردم و رفتم طرفش.ولي خيلي طول نكشيد كه متوجه شدم تنها نيست و يه پسر همراهشه!دير جنبيده بودم،مرغ از قفس پريده بود...حالم گرفته شد اساسي،برگشتم سر صندليم و با حسادت رقص دختره با اون پسره رو به تماشا نشستم،چقدر دختره باريك و خوش هيكل بود!خيلي هم قشنگ مي رقصيد،يه تاپ نارنجي و شلوار چسبون شيري به تنش بود ،موبايلشو زده بود بغل كمرش و سگ عروسكي خوشكلي كه از اون آويزون بود با هر تكون كمرش رو باسنش اين طرف و اون طرف مي رفت،پسره در گوشش زمزمه مي كرد و دختره لبخند مي زد،بعد مدتي هم با همديگه رفتن بيرون،آي سوختم!فحشو بستم به ريش خودم،از بي عرضگي خودم به ستوه اومده بودم،البته اونجا دختر فراوون بود،ولي خب من اون چيني ژاپنيه رو پسنديده بودم!خلاصه داشتم به اين نتيجه مي رسيدم كه امشب رو بايد تو خماري بمونم كه ديدم دختره برگشت!ديگه معطلش نكردم،فوري خودمو بهش رسوندم،با صداي من،صورت گرد و سفيد و ساده شو سمتم چرخوند،چه آرايش كمي داشت، فقط مداد چشم و ماتيك،خودشو سوچي بيست و چهار ساله معرفي كرد و گفت كه اهل چينه و فوري هم گفت:
Do you want a lady?
هم خنده ام گرفت و هم متاسف شدم،واقعا اين پول چيه كه آدما به خاطرش به چنين خفتهايي تن مي دن؟
تصميم گرفتم براي يك شب هم كه شده موقعيتي رو ايجاد كنم كه از هر نظر هم براي خودم و هم براي سوچي تازه و جديد و در عين حال ارزشمند باشه.....در مدتي كه پيشش بودم،تلاشم اين بودكه اون چيزي رو كه هميشه از ارتباط صحيح و انساني با يك زن در ذهنم داشتم پياده كنم،مي دونستم اكثر مردها وقتي كه با يك زن تنها ميشن اختيار اعمالشونو از دست مي دن و مثل حيوون مي شن،وخب زنهايي كه كارشون تن فروشيه بدون شك تجربيات تلخ و نا اميد كننده اي از چنين مردهايي دارن،ولي من به اون زن اون چيزي رو بخشيدم كه حدس مي زدم هميشه در زندگي ازش محروم بوده،احترام...كاري به نظر بقيه ندارم،شايد از نظر خوانندگان مؤنث هم لازم نباشه واسه كسي كه خودش براي خودش شخصيت قائل نشده،احترام قائل بشيم،اما من فكر نمي كنم بخشيدن گوشه اي از چيزي كه خودمون زيادي ازش برخورداريم به كسي كه نيازمندشه كار چندان سختي باشه.
به محض اين كه داخل اتاق رفتيم به من گفت فقط بيست دقيقه،پولش رو هم اول گرفت،اما آخرش وقتي بعد از دو ساعت تركش مي كردم،با اشتياق ازم پرسيد دوباره كي مي آم پيشش؟وقتي گفتم:معلوم نيست،چون من يك خارجيم و ممكنه ديگه هرگز همديگه رو نبينيم،فوري شماره شو رو روي يه كاغذ نوشت و بهم داد،حتي اون قدر بهم اعتماد كرد كه اسم واقعيشو بهم گفت.
نمي خوام با افتخار از اين كه شبي رو با يك زن كرايه اي سپري كردم صحبت كنم، اون قدر هم ساده نيستم كه فرق بازار گرمي رو با ابراز تمايلات باطني و حقيقي ندونم و يا فكر كنم كه يك شبه تونستم يه آدم گمراه رو به راه بيارم،اما نكته اينجاست كه من تاثير رفتار انساني رو در كسي كه حتي زبون من رو درست متوجه نمي شد به عينه ديدم،وقتي بهش گفتم ترجيح مي دم به جاي اون عمل با هم صحبت كنيم ماتش برد،فكر كرد منظورم رو درست متوجه نشده و كمي هم دلخور شد،اما من بهش گفتم اين من هستم كه پول دادم و قائدتا من بايد معترض باشم كه نيستم!من دوست دارم وقتي از هم جدا مي شيم يه خاطره خوب از هم داشته باشيم و همون قدر كه من احساس رضايت مي كنم تو هم بكني.....مسلم بود كه اول باور نكرد،ولي مدتي كه گذشت چنان با علاقه كنارم نشسته بود و با هم صحبت مي كرديم انگار سالهاست كه باهم دوستيم،شنيدن شرح حال انسانها،بخصوص انسانهاي رنج كشيده و آسيب ديده برام هميشه جالب بوده،سوچي تعريف كرد كه يه خواهر و يه برادر داره،همون جا حدس زدم كه چون داشتن سه تا بچه تو چين ممنوعه،اون از طرف دولت حمايت نمي شده و احتمالا يكي از دلايلي كه به انحطاط كشيده شده همينه.ازش پرسيدم:چند وقته اينجايي؟گفت:دو ماه.پرسيدم:دلت براي پدر و مادرت تنگ نشده؟جوابش مثبت بود ولي باز تاكيد كرد كه اينجا پول بيشتري در مي آره.پرسيدم ماله كدوم ايالت چين هستي؟گفت:هنگ كنگ....خب من عاشق جكي چان و بروس لي هستم و بنابراين سر همين كمي شوخي كرديم.پرسيدم:كونگ فو بلدي؟چشماش با هيجان درخشيد و گفت:مگه تو مي دوني كنگ فو چيه؟با لبخند خاصي گفتم:معلومه كه مي دونم.و به شوخي با هم مبارزه كرديم كه نهايتا به كشتي و سالتو و كمر گيري ختم شد!خيلي حرفها زديم و كلي شوخي كرديم و خنديديم،من واژه هايي رو كه اون گاه و بي گاه به زبان چيني مي گفت به خاطر مي سپردم و در شرايط مناسب به خودش تحويل مي دادم و اون از خنده كف زمين پهن مي شد و قاه قاه مي خنديد.بدون شك همون قدر كه به من خوش گذشت براي اون هم لحظات شيريني رقم خورد.من به درك و بينش جديدي رسيدم و از ته دل ديدم و حس كردم كه يك مرد به روح يك زن،به موجوديتش و به حضورش بيشتر نيازمنده تا به جسمش و از طرفي يك زن هم چيزي جز يك احساس پاك و واقعي و دلگرم كننده از يك مرد نمي خواد،چقدر دلم سوخت وقتي دختره با يه لحن آروم و پر از نيازي ازم پرسيد:دوستم داري؟
موقع خداحافظي بهش گفتم:سيگار نكش،هيچ واسه سلامتيت خوب نيست.گفت:نمي كشم،دوستام دود مي كنن و لباسهاي من هم بو گرفته.گفتم:در هر صورت من نه سيگار مي كشم و نه مشروب مي خورم.اول باور نكرد،ولي وقتي ژتون مشروب باقي مونده از ديسكو رو نشونش دادم،پريد منو بغل كرد و گفت:آفرين!آفرين!تو پسر خيلي خوبي هستي،من از تو خوشم مي آد...بعد نگاهي به ساعتش كرد و گفت:واي!دو ساعت شد!...و بعد از مكثي كوتاه اضافه كرد:ولي مهم نيست،هر وقت خواستي دوباره بيا،جايي هم براي خريد يا تفريح خواستي بري و همراه نداشتي بگو تا من بيام...سرمو به نشونه تاييد و خداحافظي تكون دادم و خواستم از در خارج بشم كه دستشو انداخت دور گردنم و منو بوسيد و آروم در گوشم گفت:متشكرم!
اشتراک در:
پستها (Atom)