قبل از اين كه ماجراي ديروز رو تعريف بكنم،مي خوام يه چيزي رو از همين اول روشن بكنم،من نه ادعاي بچه مثبت بودنم مي شه و نه مي خوام گله و شكايتي بكنم،خب؟!فقط اينو بگم كه تا الان فكرم رو مشغول كرده،واقعا كه چه اتفاقاتي مي تونه واسه آدم بيفته............................!؟
ديشب با دوستم-هموني كه تو مجلس ختم پدرش با آرزو حرف زده بودم- تو محل قدم مي زديم و صحيت مي كرديم،من داشتم راجع به مقاله اي كه تو روزنامه همشهري درباره هري پاتر خونده بودم حرف مي زدم كه هر دو متوجه دختر آبي پوش ناشناسي شديم كه داشت از يكي از همسايه ها آدرس مي پرسيد،دوستم كه هرگز چيزي از چشمش پنهان نمي مونه،به خصوص اگر مربوط به يه دختر باشه،يواش در گوشم زمزمه كرد:مهندس قدما رو يواش كن! سرعتمون رو كم كرديم،البته چندان برام مهم نبود كه دختره خودشو به ما مي رسونه يا نه،ولي خب با شناختي كه از دوستم داشتم مطمئن بودم كه اگه همه چي خوب پيش بره يه ماجراي جالب در پيش خواهيم داشت.دختره نزديك شد،كنار جدول يه بچه گربه زير ماشين مونده و مرده بود.داشتم جسدشو با اكراه نگاه مي كردم كه يهو دختره بي مقدمه گفت:آخي!طفلكي!شما چطور دلتون مي آد تماشا كنين و هيچ كاري نكنين!دوستم فوري گفت:اتفاقا تو اين فكر بوديم كه براش مراسم بگيريم!دختره يك تك خنده زد و گفت:آره!از لحن عادي صدات معلومه چقدر تحت تاثير قرار گرفتي!دوستم چشماشو به چشماي فيروزه اي دختره دوخت و جواب داد:اتفاقا ما خيلي هم احساساتي هستيم!
يه نگاه به اون دختره كافي بود تا بفهمم هيچ شانسي جلوش ندارم!اونقدر لامصب خوشكل بود كه يه لحظه عقل از سرم پريد،عين نديد بديدها بهش خيره شدم و لبخند زدم،غرورم اون لحظه داشت فحشم مي داد ولي خب بي فايده بود،قافيه رو بد باخته بودم!..........معلوم شد دختره راهشو گم كرده،مي گفت اومده بوده اين ورا خونه يكي از دوستاش ولي دعواش شده و با عصبانيت اونجا رو ترك كرده و درخواست همراهي طرف رو نپذيرفته و حالا به شدت پشيمونه چون فكر نمي كرده گم بشه!دوستم با اشاره بهم فهموند كه بهش تعارف بزنم كه :اگه مايل باشيد مي رسونيمتون!دختره آخر حرفه اي بود،يك نه با عشوه اي گفت از صدتا آره غليظ تر!دوستم شروع كرد اصرار كردن،من كه به غرورم برخورده بود گفتم:اصرار نكن،شايد دوست نداشته باشه كه با ما بياد!مردمكهاي سبز و براق دخترك سمتم چرخيد و گفت:از اين دوستت خوشم اومد!ياد بگير! البته بهم حق بديد كه بهتون اعتماد نكنم!دوستم اومد چيزي بگه كه من زودتر گفتم:كاملا حق داريد ما هم اصرار نداريم كه شما بهمون اعتماد كنيد،منتها من بعيد مي دونم اين موقع شب يه دختر تنها اونم با چنين سر و وضعي بتونه بي دردسر برگرده خونه اش!دختره سرشو كج كرد و گفت:مگه من سر و وضعم چشه؟تازه من اينجا غريبم،شما دلتون برام نمي سوزه؟ خب اقلا تا دم اتوبان باهام بياد و برام ماشين دربستي بگيريد،آخه من گناه دارم! من با لبخند گفتم:مانعي نداره،ولي من نگرانم در اون صورت راننده هه يه گناه بزرگتري مرتكب بشه! غش غش شروع كرد به خنديدن.دوستم با لحن قانع كننده اي گفت:تو حاضري به يه راننده غريبه اعتماد كني ولي به دو تا پسر مثبت مثل ما نه؟واقعا كه!دختره با غر و اطوار گفت:آخه من شما رو نمي شناسم! من خطاب به دوستم گفتم:حالا كه خانوم دلشون نمي خواد با ما بيان،زنگ بزن تاكسي سرويس و بگو يه ماشين بياد! دوستم با دلخوري قبول كرد و چون موبايلش آنتن نمي داد رفت كمي اونطرفتر،من رو يه سكو نشستم و با دختره حرف زدم.اعتراف مي كنم كه هنوز نتونسته بودم خودم رو جمع و جور كنم و آب از لب و لوچه ام جاري بود.دختره صورت گرد و بچه گونه اي داشت،لباش گرد بود و منو ياد كسي مي انداخت كه هنوزم كه هنوزه دوستش دارم،دماغش هم عمل كرده و مثل اون نوك بالا بود،مش غليظي كرده و پاهاشو برنزه كرده بود،ازش پرسيدم:رنگ چشمات طبيعيه يا لنز گذاشتي؟فوري انكار كرد و گفت:نه!رنگش اوريجيناله! خنده ام گرفته بود،چون مثل روز روشن بود كه دروغ مي گه،كلا دختر پر فيس و افاده و بهونه گيري بود و مدام خيلي ببخشيد افه چسكي مي اومد،ولي خب نازش به دل مي نشست.نتونستم خودمو نگه دارم و ازش پرسيدم كه آيا با كسي دوسته؟يا با كسي دوست مي شه؟ باز يه جواب داد از قبلي كميك تر:نه!من هرگز با كسي دوست نبوده و نيستم و نخواهم شد!بيخود نيست دوستام بهم مي گن مريم مقدس! معلوم شد اسمش مريمه،ازش پرسيدم چند سالشه،اول گفت پونزده سال،بعد گفت بيست و شيش سال!ازش پرسيدم چيكاره است؟گفت تو يه شركت مدير داخليه و زبانش فوله!داشتم از خنده روده بر مي شدم.در اين اثني دوستم با آژانس تماس گرفته و طرف گفته بود ماشين مي فرسته.ولي در عمل هرچي ايستاديم خبري نشد.دختره غر مي زد و مي گفت:شما ها خيلي بديد!خب از اين سواري هاي عبوري يكي رو برام دربست بگيريد ديگه!بهش گفتم:ما مي گيريم،ولي حاضري سه تومن پياده شي؟با حالت خانوم پيچازي گفت:بله؟سه تومن؟مگه سر گردنه است!گفتم :خب خودت امتحان كن! با تكون ملايم دست دختره،اولين ماشين عبوري براش نگه داشت،يه پيرمرد هيز بود كه فقط با نگاهش داشت مريم رو مي خورد!مريم سعي كرد با اطوار ريختن دل يارو رو بدست بياره ولي خب يارو گفت سه و پونصد يك كلام!
خلاصه دختره كه ديد حق با ماست شروع كرد دم تكون دادن و ازم پرسيد:ماشينت چيه؟گفتم:رنو! ابروهاش پريدن بالا و انگار داشت مي گفت وبا گفت:رنووووو!؟؟؟گفتم:خيلي دلت بخواد! و رو به دوستم كردم و گفتم:من ديرم شده،حالا كه اين خانوم با ما نمي آد بيا بريم سراغ كار و زندگيمون!يهو دختره وسط دويد و گفت:خب حالا رنوت رو پاست؟تند مي ره؟يه چشم غره اي بهش رفتم و جواب ندادم،دوستم گفت:برو ماشينتو بيار! گفتم:مي آرم ولي چون اين دختره ما رو معطل كرده بايد تا دم ماشين بياد! و منتظر جواب نشدم و راه افتادم،دختره چند قدم اومد و بعد دوستم رو جلو انداخت كه بياد پاچه خوري كنه،من هم كه در اصل قپي اومده بودم گفتم باشه،هميجا باشيد الان ماشينم رو مي آرم و با قدمهايي سريع ولي بدون هيچ دويدن يا عجله اي رفتم ماشينم رو آوردم،بين خودمون باشه،قند تو دلم آب شده بود!!..........درست لحظهاي كه دختره رو مي خواستم سوار كنم يكي از دوستام ما رو ديد ولي خب من عادي برخورد كردم،دختره تا سوار شد با تقليد صداي يه بچه چهار پنج ساله گفت:سلام آقا گنده هه!من مريمم!شما كي هستيد؟ بايد بگم كه تقليد صداي دختره حرف نداشت،طوري خوشم اومد كه بعد مدتها به ياد قديمها چند تا تقليد صدا كردم تا ازش عقب نمونم،كلي خوشش اومد،پرسيدم:حالا كجا بايد بريم؟با همون صداي بچه گونه گفت:آرياشهر! گفتم:من اونجا رو بلد نيستم! گفت:تو هم عجب آي كيو اي هستي!اصلا منو تا دم تاكسي سرويس برسونين!من با تاكسي سرويس مي رم! اتفاقا همون لحظه جلوش بوديم،فوري ترمز كردم و گفتم:بفرماييد!همين جاست! دوباره مثل يه گربه خودشو لوس كرد و گفت:نه!من ميخوام با شما بيام!
سرتون رو درد نيارم،تا دختره رو برسونيم به منزلش،كلي تو راه خنديديم،البته بيشتر دوستم باهاش بگو بخند مي كرد چون من واقعا نمي دونستم به يه چنين دختري چه چيزي مي شد گفت،مريم اصلا وقار نداشت و همين باعث مي شد نتونم باهاش صميمي بشم.نزديكاي آرياشهر بوديم كه دختره گفت:ماشينت كه ضبط نداره،اقلا تو كه صدات خوبه يه دهن برامون بخون! مي دونستم منظورش چيه،بنابراين گفتم:شما بخونيد تا ما استفاده كنيم! بي مقدمه شروع كرد به خوندن،نمي گم صداش معركه بود،ولي قشنگ مي خوند،معلوم بود كه رو صداش كار كرده،دوستم بعد هر اجرايي بر ميگشت و مي گفت:مريم دوستت دارم!دوستت دارم! مريم هم با لحن بچه گانه مي گفت:دروغ مي گي! و بعد مكثي كوتاه يهو مي گفت:اگه يه چيز ديگه بخونم بيشتر دوستم داري؟ دوستم مي گفت:معلومه!همين الان هلاكتم!مرا ببوس رو بخون تا همين جا قال قضيه رو بكنم! مريم مي خنديد و يه آواز ديگه مي خوند،تو آينه نگاش مي كردم كه با چشماي بسته آواز مي خوند و دوستم به شوخي با دستهاي قلاب كرده مريد گونه تماشاش مي كرد،هرگز در عمرم نتونستم احساسات و روحيات اين جور افراد رو درك كنم،هيچ وقت نتونستم اين جور ريلكس باشم،ولي خب برام جالب بود كه ببينم.
به مقصد كه رسيديم دختره گفت:خب من ازتون خوشم اومده شما ها اين طرفها نمي يايد؟ رو كردم به دوستم و گفتم:شماره موبايلت رو بهش بده! انگار باورش نشده بود،با مكثي كوتاه شماره رو بهش داد و مريم تو دفترش يادداشت كرد،موقع خداحافظي دست داديم و من آروم دستشو فشار دادم،خوشش اومد و خنديد،من تو دلم گفت:برو به سلامت،مي دونم كه هرگز دوباره تو رو نخواهيم ديد.
ساعت از يازده شب گذشته بود،داشتيم بر مي گشتيم و دوستم همچنان داشت در مورد وقايع چند لحظه پيش حرف مي زد،من سر تكون مي دادم و بله و خير مي گفتم تا اين كه دوستم گفت:يه جورايي شبيه آرزو بود،نبود! دلم آتيش گرفت،راست مي گفت،يه جورايي شبيه بود،به خصوص لباي گرد و دماغ نوك بالاش،با يه نفس احساسات تحريك شده ام رو بيرون ريختم و گفتم:شبيهش بود،ولي وقار آرزو كجا،لوند بازي هاي اين كجا!حاضرم شرط ببندم كه اگه از صد نفر هم بپرسيم خواهند گفت كه آرزو مدير داخلي شركته و اين دختره آرايشگر!..................!?
۱۳۸۴ مرداد ۹, یکشنبه
من فكر مي كنم گاهي اوقات احساس گناه كردن باعث مي شه بهتر بتوني شرايط فعليت رو تحمل كني،كار به عقيده اين كارشناسهاي علوم رفتاري ندارم كه اين حالت رو از نشونه هاي افسردگي مي دونن،چون اونا از اين نظريه هاي صد من يه غاز كه يكيش هم محض رضاي خدا به درد بخور نيست زياد مي دن !!؟
سه شنبه اي همينطور كه در حال قدم زدن با خودم حرف مي زدم،به اين نتيجه رسيدم كه خيلي از بلاهايي كه سرم اومده و داره مي آد حقمه!ما هميشه وقتي يه گرفتاري يا پيشامد بدي برامون اتفاق مي افته فوري مي گيم خدايا چرا من؟چرا يكي ديگه نه؟ولي اگه يه كم ياد كارايي كه كرديم بيفتيم و اونا رو مرور كنيم بدون شك يه جورايي به اين نتيجه ميرسيم كه چرا من نه؟سه شنبه اي بدجور ياد كاراي گذشته ام افتاده بودم،به خودم مي گفتم فلاني تو خونوادهات رو اذيت كردي،مادرت،پدرت،به خصوص برادر كوچيكترت.يادت مي آد چقدر كتكش مي زدي؟بهش زور مي گفتي؟بهش تو سري مي زدي و مي گفتي خنگ!؟يادته؟؟و اون بنده خدا حتي يه بار هم جوابتو نمي داد،يعني جرئت نمي كرد.فلاني تو آدم خوبي نبودي!يادته يه بار وقتي به زور هفت سالش مي شد محكم خوابوندي زير گوشش چون درست نمي تونست بهت توضيح بده كه برنامه تلويزيوني مورد علاقه ات رو از كجاش ضبط كرده؟اون كه وظيفه اي نداشت ولي به خاطر تو اين كارو كرده بود ولي تو زدي زير گوشش،سرش فرياد كشيدي،اونم جلو چشم دختر خاله ات كه هم سن و سالش بود.هيچ فكر نكردي چقدر شخصيتشو با اين كار خورد كردي؟هيچ فكر نكردي اون به زور جلوي سرازير شدن اشكهاشو گرفت چون پسر بود و غرورش اجازه نمي داد جلو يه دختر گريه كنه؟..................يا اون موقع كه حين بازي زدي سرشو شكستي....البته از قصد نبود،ولي هيچ از خودت پرسيدي چند بار ناخواسته سرشو شكوندي و بعد با وقاحت ازش خواستي كه به بابا و مامان چيزي نگه،و اون بنده خدا هم نگفت........آره فلاني،تو اصلا آدم خوبي نيستي،چطور انتظار داري اين همه كاراي بدي كه كردي بي پاسخ باقي بمونه؟...........خلاصه اون شب همين طور كه واسه خودم قدم مي زدم يك به يك كارايي رو كه كرده بودم به ياد آوردم و حسابي احساس شرمندگي كردم،هرچند من هرگز به خاطر كارايي كه كردم از كسي عذر خواهي نكردم ولي خدا رو شكر كه روابطم الان هم با برادم خوبه و هم با خونوادهام،ولي خب اين باعث نمي شه من چشمام رو به روي اعمال گذشته ام ببندم،درسته كه من روابطم با برادرم خوبه ولي اون هرگز حرفهاي خصوصي شو بهم نمي زنه،به ندرت حاضره همراه من جايي بره،ترجيح مي ده با كساني ديگري اوقاتشو بگذرونه تا با من و خب فلاني،فكر مي كني اين وسط كي واقعا مقصره؟صدايي بلند از اعماق وجودم جواب داد:تو فلاني،تو!!!
دور آخر رو كه مي زدم تو دلم گفتم:خدايا من حاضرم تو همين دنيا تقاص تمام كارايي رو كه كردم بپردازم،ديگه شكايتي نمي كنم كه چرا فلان بلا سرم اومد يا چرا فلان كار نتيجه اش جوري نشد كه مي خواستم،لابدحقمه كه اين همه بلا سرم بياد،اصلا بذار بياد،عوضش شايد تو اون دنيا بخشيده بشم و خدا از سر تقصيراتم بگذره.
خصوصي:خواهر جون همه چي رو كه نمي شه با صداي بلند گفت،به خصوص وقتي كاري مي كني كه در تضاد كامل با اعتقاداتت هست،ولي نگران نباش،من معتاد نشدم!هنوز يه ذره عقل تو سرم هست كه طرف اين چيزا نرم!!؟؟
چهارشنبه اي وقتي مادرم اون بسته كوچيك رو باز كرد و هديه شو ديد و با خوشحالي روم رو بوسيد،عجيب احساس آرامش كردم،تو دلم گفتم خدا رو شكر هنوز كساني هستن كه بتونم دوستشون داشته باشم و بهشون هديه بدم.فكر مي كنم معامله خوبي با اين روزگار كرده باشم،عشق به خانواده ام در قبال عشق به آرزو....هرچند از هديه دادن به آرزو همون اندازه قلبم شاد مي شد كه از هديه دادن به مادرم،ولي خب من حس مي كنم هيچ كس تو دنيا واسه آدم مثل اعضاي خونواده اش نمي شه،قدر اونها رو بايد تا زماني كه هستن دونست،وقتي رفتن ديگه هيچ كاري از دستمون بر نميآد.
آرزو ديروز تولد استاد بود ها....لابد يادت رفته،آره؟ولي من خوب يادمه،چهارده سال پيش،در چنين روزي هر دومون دعوت بوديم به جشن تولد استاد،البته من به زور دعوت شده بودم،چون اون موقع ها هنوز چوب ندونم كاري هام رو مي خوردم ولي باز شانسم بود كه دوستاي خوبي داشتم كه وساطتم رو كردن و اجازه پيدا كردم به جشني بيام كه ديگه هرگز نظيرش برام تكرار نشد.آرزو ديروز عصر ساعت هفت و نيم وقتي از جلو خونه تون رد مي شدم به خودم گفتم درست همين موقع بود،آره درست ساعت هفت و نيم بعد از ظهر بود وقتي من و پيمان وارد منزل استاد شديم،تو و دوستت بعدا اومديد،لباس دامن يه سره اپل دار صورتي ات رو هنوز يادمه،موهاي قهوه اي رنگت كه با يه روبان صورتي بالا سرت بسته بودي،هميشه دوست داشتم بدونم به اون مدل مو چي مي گن و آخر سر فهميدم كه بهش مي گن پودل....اين اسميه كه خودم براش گذاشتم....آرزو هنوز يادم نرفته چه رقص قشنگي كردي اون روز،دل تموم پسرا رو بردي،اگه ولت مي كردن شايد تا صبح مي رقصيدي ولي من غيرتي شدم و چون ديدم يه سري بي جنبه دارن پشت سرت مزخرف مي گن كاري كردم كه بشيني،تو ناراحت شدي،ولي من اون كارو به خاطر تو كردم....آرزو ديروز دم غروب وقتي از سر كار بر ميگشتي ديدمت كه مامان و خواهرتو پياده كردي و صداي ضبط ماشينت هم مثل هميشه به گوش مي رسيد،ديدمت ولي وقتي از كنارت رد مي شدم تو صورتت نگاه نكردم،واسه خودم هم سوال شده كه چرا مني كه اين قدر تو رو دوست دارم و به ديدنت شايق هستم، وقتي اين شانس بهم دست مي ده چشمام رو به روت مي بندم!؟؟
مي دوني آرزو،براي من تو همون دختر دوازده سيزده ساله اي،با چشماي بادومي و نگاهي معصوم،با قامتي كوچك كه شايد به زور به صد و پنجاه سانت مي رسيد،ولي وجودش قد يك دنيا برام ارزشمند و خواستني بود.آره آرزو تو عين يك عروسك كوچيك ، تو دل برو و بغل كردني و بوسيدني بودي،من هنوز چشمم دنبال اون آرزوست،دلم براي نگاه ساده اما پر رمز و رازش تنگ شده،براي سكوت كردنش،براي تواضع و بي سر و صدا رفتنش.....هرجا كه وجودشو حس كنم آزمندانه به همون سمت مي رم،بانوي كوچك هنوزم كه هنوزه فرهاد وفادارشو داره!
سه شنبه اي همينطور كه در حال قدم زدن با خودم حرف مي زدم،به اين نتيجه رسيدم كه خيلي از بلاهايي كه سرم اومده و داره مي آد حقمه!ما هميشه وقتي يه گرفتاري يا پيشامد بدي برامون اتفاق مي افته فوري مي گيم خدايا چرا من؟چرا يكي ديگه نه؟ولي اگه يه كم ياد كارايي كه كرديم بيفتيم و اونا رو مرور كنيم بدون شك يه جورايي به اين نتيجه ميرسيم كه چرا من نه؟سه شنبه اي بدجور ياد كاراي گذشته ام افتاده بودم،به خودم مي گفتم فلاني تو خونوادهات رو اذيت كردي،مادرت،پدرت،به خصوص برادر كوچيكترت.يادت مي آد چقدر كتكش مي زدي؟بهش زور مي گفتي؟بهش تو سري مي زدي و مي گفتي خنگ!؟يادته؟؟و اون بنده خدا حتي يه بار هم جوابتو نمي داد،يعني جرئت نمي كرد.فلاني تو آدم خوبي نبودي!يادته يه بار وقتي به زور هفت سالش مي شد محكم خوابوندي زير گوشش چون درست نمي تونست بهت توضيح بده كه برنامه تلويزيوني مورد علاقه ات رو از كجاش ضبط كرده؟اون كه وظيفه اي نداشت ولي به خاطر تو اين كارو كرده بود ولي تو زدي زير گوشش،سرش فرياد كشيدي،اونم جلو چشم دختر خاله ات كه هم سن و سالش بود.هيچ فكر نكردي چقدر شخصيتشو با اين كار خورد كردي؟هيچ فكر نكردي اون به زور جلوي سرازير شدن اشكهاشو گرفت چون پسر بود و غرورش اجازه نمي داد جلو يه دختر گريه كنه؟..................يا اون موقع كه حين بازي زدي سرشو شكستي....البته از قصد نبود،ولي هيچ از خودت پرسيدي چند بار ناخواسته سرشو شكوندي و بعد با وقاحت ازش خواستي كه به بابا و مامان چيزي نگه،و اون بنده خدا هم نگفت........آره فلاني،تو اصلا آدم خوبي نيستي،چطور انتظار داري اين همه كاراي بدي كه كردي بي پاسخ باقي بمونه؟...........خلاصه اون شب همين طور كه واسه خودم قدم مي زدم يك به يك كارايي رو كه كرده بودم به ياد آوردم و حسابي احساس شرمندگي كردم،هرچند من هرگز به خاطر كارايي كه كردم از كسي عذر خواهي نكردم ولي خدا رو شكر كه روابطم الان هم با برادم خوبه و هم با خونوادهام،ولي خب اين باعث نمي شه من چشمام رو به روي اعمال گذشته ام ببندم،درسته كه من روابطم با برادرم خوبه ولي اون هرگز حرفهاي خصوصي شو بهم نمي زنه،به ندرت حاضره همراه من جايي بره،ترجيح مي ده با كساني ديگري اوقاتشو بگذرونه تا با من و خب فلاني،فكر مي كني اين وسط كي واقعا مقصره؟صدايي بلند از اعماق وجودم جواب داد:تو فلاني،تو!!!
دور آخر رو كه مي زدم تو دلم گفتم:خدايا من حاضرم تو همين دنيا تقاص تمام كارايي رو كه كردم بپردازم،ديگه شكايتي نمي كنم كه چرا فلان بلا سرم اومد يا چرا فلان كار نتيجه اش جوري نشد كه مي خواستم،لابدحقمه كه اين همه بلا سرم بياد،اصلا بذار بياد،عوضش شايد تو اون دنيا بخشيده بشم و خدا از سر تقصيراتم بگذره.
خصوصي:خواهر جون همه چي رو كه نمي شه با صداي بلند گفت،به خصوص وقتي كاري مي كني كه در تضاد كامل با اعتقاداتت هست،ولي نگران نباش،من معتاد نشدم!هنوز يه ذره عقل تو سرم هست كه طرف اين چيزا نرم!!؟؟
چهارشنبه اي وقتي مادرم اون بسته كوچيك رو باز كرد و هديه شو ديد و با خوشحالي روم رو بوسيد،عجيب احساس آرامش كردم،تو دلم گفتم خدا رو شكر هنوز كساني هستن كه بتونم دوستشون داشته باشم و بهشون هديه بدم.فكر مي كنم معامله خوبي با اين روزگار كرده باشم،عشق به خانواده ام در قبال عشق به آرزو....هرچند از هديه دادن به آرزو همون اندازه قلبم شاد مي شد كه از هديه دادن به مادرم،ولي خب من حس مي كنم هيچ كس تو دنيا واسه آدم مثل اعضاي خونواده اش نمي شه،قدر اونها رو بايد تا زماني كه هستن دونست،وقتي رفتن ديگه هيچ كاري از دستمون بر نميآد.
آرزو ديروز تولد استاد بود ها....لابد يادت رفته،آره؟ولي من خوب يادمه،چهارده سال پيش،در چنين روزي هر دومون دعوت بوديم به جشن تولد استاد،البته من به زور دعوت شده بودم،چون اون موقع ها هنوز چوب ندونم كاري هام رو مي خوردم ولي باز شانسم بود كه دوستاي خوبي داشتم كه وساطتم رو كردن و اجازه پيدا كردم به جشني بيام كه ديگه هرگز نظيرش برام تكرار نشد.آرزو ديروز عصر ساعت هفت و نيم وقتي از جلو خونه تون رد مي شدم به خودم گفتم درست همين موقع بود،آره درست ساعت هفت و نيم بعد از ظهر بود وقتي من و پيمان وارد منزل استاد شديم،تو و دوستت بعدا اومديد،لباس دامن يه سره اپل دار صورتي ات رو هنوز يادمه،موهاي قهوه اي رنگت كه با يه روبان صورتي بالا سرت بسته بودي،هميشه دوست داشتم بدونم به اون مدل مو چي مي گن و آخر سر فهميدم كه بهش مي گن پودل....اين اسميه كه خودم براش گذاشتم....آرزو هنوز يادم نرفته چه رقص قشنگي كردي اون روز،دل تموم پسرا رو بردي،اگه ولت مي كردن شايد تا صبح مي رقصيدي ولي من غيرتي شدم و چون ديدم يه سري بي جنبه دارن پشت سرت مزخرف مي گن كاري كردم كه بشيني،تو ناراحت شدي،ولي من اون كارو به خاطر تو كردم....آرزو ديروز دم غروب وقتي از سر كار بر ميگشتي ديدمت كه مامان و خواهرتو پياده كردي و صداي ضبط ماشينت هم مثل هميشه به گوش مي رسيد،ديدمت ولي وقتي از كنارت رد مي شدم تو صورتت نگاه نكردم،واسه خودم هم سوال شده كه چرا مني كه اين قدر تو رو دوست دارم و به ديدنت شايق هستم، وقتي اين شانس بهم دست مي ده چشمام رو به روت مي بندم!؟؟
مي دوني آرزو،براي من تو همون دختر دوازده سيزده ساله اي،با چشماي بادومي و نگاهي معصوم،با قامتي كوچك كه شايد به زور به صد و پنجاه سانت مي رسيد،ولي وجودش قد يك دنيا برام ارزشمند و خواستني بود.آره آرزو تو عين يك عروسك كوچيك ، تو دل برو و بغل كردني و بوسيدني بودي،من هنوز چشمم دنبال اون آرزوست،دلم براي نگاه ساده اما پر رمز و رازش تنگ شده،براي سكوت كردنش،براي تواضع و بي سر و صدا رفتنش.....هرجا كه وجودشو حس كنم آزمندانه به همون سمت مي رم،بانوي كوچك هنوزم كه هنوزه فرهاد وفادارشو داره!
۱۳۸۴ مرداد ۲, یکشنبه
امروز تو مسير برگشت از سر كار به منزل عجيب به يادت افتاده بودم...چقدر دلم هوست رو كرده بود....مدتها بود اين طور تو رو با تمام وجود نخواسته بودم....به خودم گفتم چرا بايد فراموشت كنم؟تو كه آزاري بهم نمي رسوني...دوست داشتنت هيچ زحمتي برام نداره،همون طور كه براي تو نداشته....تو رو صميمانه و از صميم قلب دوست دارم....تو خود دوست داشتن و محبتي آرزو!ممكنه گاهي از دوريت دچار دلتنگي بشم،ولي اين تلخي در سايه احساس عميقي كه از فكر كردن به تو بهم دست مي ده گم مي شه....آرزو حس مي كنم كه هر كس ديگري هم به جاي تو وارد زندگيم بشه،هرگز به اندازه تو دوستش نخواهم داشت،تو صاحب اول و آخر بيشترين عشق و علاقه مني....اصلا با دوست داشتن تو مي تونم بقيه رو هم دوست داشته باشم،وقتي به تو فكر مي كنم وجودم چنان آكنده از مهر و محبت مي شه كه مي تونم سخاوتمندانه اون رو ميون هزاران نفر تقسيم كنم و باز هم سهم بزرگي براي خودم باقي بمونه.....متشكرم آرزو!ممنونم كه باعث شدي اين طور بسيط فكر كنم و ژرف و بي انتها دوست داشته باشم....تو رو دوست دارم آرزو،و هميشه در راه اثبات اين دوستي تلاش خواهم كرد.
۱۳۸۴ تیر ۳۱, جمعه
هفته پيش سر كلاس تئوري هاي مديريت،استادمون داشت در مورد اثر پيگماليون حرف مي زد.اثر پيگماليون در واقع تاثير ناشي از مثبت فكر كردن در مورد ديگرانه،به اين معنا كه اگر يك مدير باور داشته باشه كه كارمندانش افرادي كاري و فعالن و در موردشون مثبت فكر كنه،اين باعث مي شه كه كارمندان تحت تاثير اين اعتقاد به افرادي كوشا تبديل بشن و در واقع هموني بشن كه مدير در موردشون فكر مي كرده.استادمون تاكيد كرد كه اثر پيگماليون محدود به گستره مديريت نيست و جهان شموله.همونجا من تو دلم با خنده به خودم گفتم و طبق معمول من شامل استثنا شدم حتي در مورد اين قانون كه مي گن جهانشموله و درستيش اثبات شده.مي دوني به تجربه بهم اثبات شده كه من هميشه شامل استثنا مي شم،چه مثبت و چه منفي،ولي خب اين كه كدومشون بيشتر شاملم شده......هه هه هه!؟
پريشب واسه خودم تو كوچه هاي محلمون قدم مي زدم و هر بار كه از جلوي خونه آرزو اينا رد مي شدم تو دلم مي گفتم:منو ببخش آرزو!من ببخش كه عهدمو مي شكنم.ديگه نمي تونم ،به خاطر سلامتيم مجبورم كه....بذار اين جوري بگم كه از هفت هشت ماه پيش كه اوضام قاراشميش شد دكتر بهم گفته بود كه بايد كمي هم به فكر خودم باشم و به خودم برسم وگرنه....ولي من پشت گوش انداخته بودم تا اين كه باز يكي دو هفته پيش اونجوري شدم،و اين بار جدا حس كردم كه دخلم اومده،شايد خنده تون بگيره،ولي قويا حس مي كنم كه در آخرين لحظه كه جونم مي خواست در بره خودم دو دستي چسبيدمش و به كالبدم برش گردوندم!!همونجا تصميم گرفتم كه در باورهام يه تجديد نظري بكنم،به هر قيمتي نمي شه به يه كار ادامه داد،سلامتي در درجه اوله!خلاصه در حالي كه تنفسم اونقدر ضعيف شده بود كه حتي خودم صداشو نمي شنيدم دوباره برگشتم.نمي دونيد بعدش چه حالت آرامشي بهم دست داد،به سبكي يك پر و به بي تفاوتي يك سنگ قبر شده بودم!!هيچ كس از اين ماجرا خبردار نشد،اين شد يه قراري بين خودم و خودم.و خب ديروز اولين قدم رو در جهت خلاف عقايد هميشگيم برداشتم.چقدر مضحك بود.البته خودم اينو مي دونستم،به خودم بود هرگز توجهي بهش نمي كردم،ولي چه كنم كه جسمم به اندازه منطقم قوي نيست و حريف اين يكي نمي شه.شرمنده غرور و باورهام شدم...........................................!؟
ديروز دم غروب كه روي سكوي هميشگيم نشسته بودم و پياده شدن و خونه رفتن آرزو رو تماشا مي كردم كه با روسري سفيد و مانتوي مشكي از دور نيم نگاهي بهم داشت تو دلم بهش گفتم:آرزو من هم بالاخره تسليم شدم.يادته به دوستم گفتي واسه فلاني احترام قائلم چون اهل هيچي نيست؟چون هيچ كاري نمي كنه؟شرمنده تم چون فلاني ديگه اون چيزي كه تو در موردش فكر مي كني نيست.فلاني هم بالاخره آلوده شد.
ديشب راحت خوابم نمي برد،هي يه صدايي تو مغزم مي پيچيد:خدايا من چيكار كردم؟فكرش اذيتم مي كرد،به خودم گفتم كاش مي شد از خدا به كس ديگري شكايت برد!آخه اين چه ويژگي مزخرفيه كه بهمون داده؟شايد يكي اصلا دلش نخواد كه داشته باشدش،كيو بايد ببينه؟تو كه ادعاي كامل بودنت مي شه بد نبود موقع خلق هر آدمي ازش مي پرسيدي كه آيا دوست داره چنين چيزي رو داشته باشه؟البته به نظرم اينم از عجايب خلقته.آدمي كه ادعاي هوش و آدميتش مي شه،با اون جسم سنگين و مغز سه چهار كيلوئيش ببين تسليم چه چيز پست و كوچيكي مي شه!تن به چه خفتي مي ده!خدايا نكنه تو اينو خلق كردي كه به آدم نشون بدي در هر حالتي باز خوار و ذليله؟
خب من نمي خوام چيزي رو گردن خدا بندازم،خودم خواستم پس چشمم كور بايد اعتراض نكنم،ولي مجبور شدم،به خودم بود هرگز سمتش نمي رفتم.الان هم كمي گيجم.خب طبيعيه.وقتي يهو تغيير رويه مي دي مدتي طول مي كشه تا عادت كني.مثل يه لباس نو مي مونه.اوايل خيلي بهش حساسي و تا يه لك بهش مي افته عزا مي گيري،اما بعد كه چرك و كثافت از سر و روش باريدن گرفت ديگه برات عادي مي شه، عادت مي كني به كثيف بودن خودت.خدايا چقدر كثافت بودن راحت بود و من نمي دونستم!راستي چرا من هميشه راه سخته رو انتخاب مي كنم؟؟
پريشب واسه خودم تو كوچه هاي محلمون قدم مي زدم و هر بار كه از جلوي خونه آرزو اينا رد مي شدم تو دلم مي گفتم:منو ببخش آرزو!من ببخش كه عهدمو مي شكنم.ديگه نمي تونم ،به خاطر سلامتيم مجبورم كه....بذار اين جوري بگم كه از هفت هشت ماه پيش كه اوضام قاراشميش شد دكتر بهم گفته بود كه بايد كمي هم به فكر خودم باشم و به خودم برسم وگرنه....ولي من پشت گوش انداخته بودم تا اين كه باز يكي دو هفته پيش اونجوري شدم،و اين بار جدا حس كردم كه دخلم اومده،شايد خنده تون بگيره،ولي قويا حس مي كنم كه در آخرين لحظه كه جونم مي خواست در بره خودم دو دستي چسبيدمش و به كالبدم برش گردوندم!!همونجا تصميم گرفتم كه در باورهام يه تجديد نظري بكنم،به هر قيمتي نمي شه به يه كار ادامه داد،سلامتي در درجه اوله!خلاصه در حالي كه تنفسم اونقدر ضعيف شده بود كه حتي خودم صداشو نمي شنيدم دوباره برگشتم.نمي دونيد بعدش چه حالت آرامشي بهم دست داد،به سبكي يك پر و به بي تفاوتي يك سنگ قبر شده بودم!!هيچ كس از اين ماجرا خبردار نشد،اين شد يه قراري بين خودم و خودم.و خب ديروز اولين قدم رو در جهت خلاف عقايد هميشگيم برداشتم.چقدر مضحك بود.البته خودم اينو مي دونستم،به خودم بود هرگز توجهي بهش نمي كردم،ولي چه كنم كه جسمم به اندازه منطقم قوي نيست و حريف اين يكي نمي شه.شرمنده غرور و باورهام شدم...........................................!؟
ديروز دم غروب كه روي سكوي هميشگيم نشسته بودم و پياده شدن و خونه رفتن آرزو رو تماشا مي كردم كه با روسري سفيد و مانتوي مشكي از دور نيم نگاهي بهم داشت تو دلم بهش گفتم:آرزو من هم بالاخره تسليم شدم.يادته به دوستم گفتي واسه فلاني احترام قائلم چون اهل هيچي نيست؟چون هيچ كاري نمي كنه؟شرمنده تم چون فلاني ديگه اون چيزي كه تو در موردش فكر مي كني نيست.فلاني هم بالاخره آلوده شد.
ديشب راحت خوابم نمي برد،هي يه صدايي تو مغزم مي پيچيد:خدايا من چيكار كردم؟فكرش اذيتم مي كرد،به خودم گفتم كاش مي شد از خدا به كس ديگري شكايت برد!آخه اين چه ويژگي مزخرفيه كه بهمون داده؟شايد يكي اصلا دلش نخواد كه داشته باشدش،كيو بايد ببينه؟تو كه ادعاي كامل بودنت مي شه بد نبود موقع خلق هر آدمي ازش مي پرسيدي كه آيا دوست داره چنين چيزي رو داشته باشه؟البته به نظرم اينم از عجايب خلقته.آدمي كه ادعاي هوش و آدميتش مي شه،با اون جسم سنگين و مغز سه چهار كيلوئيش ببين تسليم چه چيز پست و كوچيكي مي شه!تن به چه خفتي مي ده!خدايا نكنه تو اينو خلق كردي كه به آدم نشون بدي در هر حالتي باز خوار و ذليله؟
خب من نمي خوام چيزي رو گردن خدا بندازم،خودم خواستم پس چشمم كور بايد اعتراض نكنم،ولي مجبور شدم،به خودم بود هرگز سمتش نمي رفتم.الان هم كمي گيجم.خب طبيعيه.وقتي يهو تغيير رويه مي دي مدتي طول مي كشه تا عادت كني.مثل يه لباس نو مي مونه.اوايل خيلي بهش حساسي و تا يه لك بهش مي افته عزا مي گيري،اما بعد كه چرك و كثافت از سر و روش باريدن گرفت ديگه برات عادي مي شه، عادت مي كني به كثيف بودن خودت.خدايا چقدر كثافت بودن راحت بود و من نمي دونستم!راستي چرا من هميشه راه سخته رو انتخاب مي كنم؟؟
۱۳۸۴ تیر ۲۱, سهشنبه
گاهي اوقات وقتي دچار مخمصه مي شيم و مي خوايم هر چه زودتر خودمون رو نجات بديم بي اراده دروغ مي گيم،اسمش رو هم مي ذاريم دروغ مصلحتي و اينطور واسه خودمون توجيه مي كنيم كه اين به نفع هر دو طرفه،خب اين ممكنه يه استدلال دهن پر كن باشه ولي به نظرم كامل نيست،چون تو واقعا نمي توني تاثيري رو كه با اين دروغ در طرف مقابلت مي ذاري رو صد در صد از قبل پيش بيني كني....به من بگو ببينم،اگه حس كني يكي سفت و سخت پا پيچت شده و تو رو مي خواد چي بهش مي گي تا اونو از سر خودت باز كني؟خب من فكر مي كنم جمله ((من در شرف ازدواجم)) يا ((حرفهامو قبل از تو با يكي ديگه زدم)) اولين انتخابت باشه چون همه مي دونن كه طرف بعد شنيدن اين حرف راهشو مي كشه و مي ره...(البته اگه آدم حسابي باشه،در مورد زبون نفهما صحبت نمي كنيم!)واقعا چقدر گفتن اين جمله راحته!به خصوص كه معمولا با اين توجيه همراه مي شه كه من بيشتر به خاطر خودش اين دروغ رو سر هم كردم،من و اون خوشبخت نمي شديم،حالا يه مدتي دلخور مي شه بعد همه چي رو فراموش مي كنه و از اين حرفها....از خودم مي پرسم،آيا هيچ وقت فكر كرديم با دروغهامون با زندگي ديگران چه بازي تلخي مي كنيم؟آيا هيچ وقت از خودمون پرسيديدم كه منشا بدبياري هامون مي تونه بخشيش مربوط به دروغها و در واقع ضربه هايي باشه كه در اثر دروغهامون به زندگي ديگرون وارد كرديم؟...آره،آره مي دونم،هر كسي زندگي شو دوست داره،به من چه كه طرف عاشقم شده ولي من ازش خوشم نمي آد؟زور كه نيست!آره نيست،ولي اوني كه دلشو شكوندي هم آدمه و آه مي كشه و شك نكن كه آهش روزي دامنگيرت مي شه،شك نكن!!!!؟
هميشه فكر مي كردم آدم فقط بايد معتاد باشه تا دچار بدن درد بشه،سينه اش آتيش بگيره،بازو هاش زوق زوق كنن،و لباش مثل يه ماهي كه از آب بيرون افتاده بيهوده باز و بسته شه و چيزي رو طلب كنه كه ازش دور افتاده....مي دوني دارم به يه مفهوم جديدي از درد كشيدن مي رسم،دردي كه خودخواسته است،به رغم بزرگي و خرد كنندگيش گاهي خيلي شيرين و خواستنيه....در هر صورت بهش عادت مي كني،جزئي از زندگيت مي شه و باورنمي كني اگه بگم كه حتي بعضي وقتها دلت براش تنگ هم مي شه!!!خنده داره،مگه نه؟.............چند وقت پيش رفته بودم سلموني هميشگيم،يكي دو ماهي بود همديگرو نديده بوديم،همين طور كه تند تند با قيچيش داشت چند لاخ موي باقي مونده رو سرمو اصلاح مي كرد با يه لحن خجالت زده اي ازم پرسيد:اين اواخر مث اين كه زياد بهت خوش نگذشته؟فكر كردم باز مي خواد بگه يه بادي وسط موهات وزيده و چند تا قرباني گرفته،ولي اين بار در پاسخ نگاه استفهام آميزم،آينه شو گرفت و پس كله ام رو نشونم داد،خب بايد بگم حق داشت ،من هم اولش وقتي متوجه شدم از پا گوشهام به سمت عقب داره يه دست سفيد مي شه يه لحظه جا خوردم،اما خيلي زود برام عادي شد،بهش گفتم:صورت مهم نيست،دلت جوون باشه!با خند سر تكون داد و فكر مي كنم اونم مثل من ته دل به حرف احمقانه اي كه زده بودم مي خنديد!!!؟
ديروز اونقدر شنگول بودم و الكي مي گفتم و مي خنديدم كه يه لحظه خودم هم به عقلم شك كردم،حالا بماند كه دوستام رو حساب بزرگتر بودن چيزي بهم نمي گفتن....واقعا چم بود ديشب؟چيزي خورده بودم يا كاري كرده بودم؟نه به خدا،فقط مثل هميشه يه سانديس...از پارسال هر وقت عصبي مي شم يه سانديس مي اندازم بالا و بي هيچ دليلي يهو بعدش حالم خوب مي شه،البته هميشه كار ساز نبوده،گاهي اوقات تقاص اين بيهوده شاد بودن رو خيلي بدتر پرداختم....ولي خب چه حس خوبي داره وقتي فكر مي كني كه شونزده هيفده سالت بيشتر نيست و هيچ مسئوليتي نداري و هيچي هم از دنيا نمي دوني!!گاهي اوقات از اين كه اين آينه خاك بر سر من رو به شكل يه مرد بيست و نه ساله و حتي بيشتر نشون مي ده خيلي شاكي مي شم!اين آينه هام چقدر وظيفه شناسن!واسه خاطر دلخوشي ما هم كه شده حاضر نيستن يه بار خلاف واقعيت رو نشونت بدن...آخ كه چقدر دلم واسه جفتك پروني كردن،صداي غير از آدميزاد در آوردن،شيطوني كردن و سر به سر دختر همسايه گذاشتن تنگ شده....يادش به خير اون روزهايي كه مي رفتم بيرون و تمام هم و غمم اين اين بود كه فوكولم خوب وايساده باشه يا خدا نكرده تي شرت جديدم بهم نياد!يعني فلاني ببينه خوشش مي آد؟راستي فلاني اصلا كجاست؟برم پيداش كنم و يه كمي سر به سرش بذارم!چي؟نه به خدا،مرض ندارم،اينا همه نشونه دوست داشتنه،چه كنم كه من رو كسايي كه دوستشون دارم اسم مي ذارم؟دوست دارم باهاش شوخي كنم و با هم بخنديم...آره،قبول دارم كه همه شوخي هام جالب نبوده ولي باوركن هيچ يك از روي خصومت و يا عمدي نبوده،من واقعا نمي دونستم تو ناراحت مي شي!قول مي دي منو ببخشي؟آره!!؟آخ جون!پس بزن قدش!!............با يه تكون به خودم مي آم،باز با ديدن يكي ياد كسي افتادم كه الان دست كم ده ساله كه ديگه اين سني نيست،به خودم مي آم،با تلخي براي هزارمين بار به خودم تاكيد مي كنم كه من در آستانه سي سالگي هستم و هيچ راه برگشتي ندارم،ولي...حالا چي مي شد من هم مثل رابرت كه دوست نداشت آدم بزرگ بشه يهو كوچيك مي شدم؟......برم يه سانديس بخورم،بخورم و براي چند لحظه ديگه باز حس كنم كه شونزده سالمه!برم.......................................رفتم!!!؟
هميشه فكر مي كردم آدم فقط بايد معتاد باشه تا دچار بدن درد بشه،سينه اش آتيش بگيره،بازو هاش زوق زوق كنن،و لباش مثل يه ماهي كه از آب بيرون افتاده بيهوده باز و بسته شه و چيزي رو طلب كنه كه ازش دور افتاده....مي دوني دارم به يه مفهوم جديدي از درد كشيدن مي رسم،دردي كه خودخواسته است،به رغم بزرگي و خرد كنندگيش گاهي خيلي شيرين و خواستنيه....در هر صورت بهش عادت مي كني،جزئي از زندگيت مي شه و باورنمي كني اگه بگم كه حتي بعضي وقتها دلت براش تنگ هم مي شه!!!خنده داره،مگه نه؟.............چند وقت پيش رفته بودم سلموني هميشگيم،يكي دو ماهي بود همديگرو نديده بوديم،همين طور كه تند تند با قيچيش داشت چند لاخ موي باقي مونده رو سرمو اصلاح مي كرد با يه لحن خجالت زده اي ازم پرسيد:اين اواخر مث اين كه زياد بهت خوش نگذشته؟فكر كردم باز مي خواد بگه يه بادي وسط موهات وزيده و چند تا قرباني گرفته،ولي اين بار در پاسخ نگاه استفهام آميزم،آينه شو گرفت و پس كله ام رو نشونم داد،خب بايد بگم حق داشت ،من هم اولش وقتي متوجه شدم از پا گوشهام به سمت عقب داره يه دست سفيد مي شه يه لحظه جا خوردم،اما خيلي زود برام عادي شد،بهش گفتم:صورت مهم نيست،دلت جوون باشه!با خند سر تكون داد و فكر مي كنم اونم مثل من ته دل به حرف احمقانه اي كه زده بودم مي خنديد!!!؟
ديروز اونقدر شنگول بودم و الكي مي گفتم و مي خنديدم كه يه لحظه خودم هم به عقلم شك كردم،حالا بماند كه دوستام رو حساب بزرگتر بودن چيزي بهم نمي گفتن....واقعا چم بود ديشب؟چيزي خورده بودم يا كاري كرده بودم؟نه به خدا،فقط مثل هميشه يه سانديس...از پارسال هر وقت عصبي مي شم يه سانديس مي اندازم بالا و بي هيچ دليلي يهو بعدش حالم خوب مي شه،البته هميشه كار ساز نبوده،گاهي اوقات تقاص اين بيهوده شاد بودن رو خيلي بدتر پرداختم....ولي خب چه حس خوبي داره وقتي فكر مي كني كه شونزده هيفده سالت بيشتر نيست و هيچ مسئوليتي نداري و هيچي هم از دنيا نمي دوني!!گاهي اوقات از اين كه اين آينه خاك بر سر من رو به شكل يه مرد بيست و نه ساله و حتي بيشتر نشون مي ده خيلي شاكي مي شم!اين آينه هام چقدر وظيفه شناسن!واسه خاطر دلخوشي ما هم كه شده حاضر نيستن يه بار خلاف واقعيت رو نشونت بدن...آخ كه چقدر دلم واسه جفتك پروني كردن،صداي غير از آدميزاد در آوردن،شيطوني كردن و سر به سر دختر همسايه گذاشتن تنگ شده....يادش به خير اون روزهايي كه مي رفتم بيرون و تمام هم و غمم اين اين بود كه فوكولم خوب وايساده باشه يا خدا نكرده تي شرت جديدم بهم نياد!يعني فلاني ببينه خوشش مي آد؟راستي فلاني اصلا كجاست؟برم پيداش كنم و يه كمي سر به سرش بذارم!چي؟نه به خدا،مرض ندارم،اينا همه نشونه دوست داشتنه،چه كنم كه من رو كسايي كه دوستشون دارم اسم مي ذارم؟دوست دارم باهاش شوخي كنم و با هم بخنديم...آره،قبول دارم كه همه شوخي هام جالب نبوده ولي باوركن هيچ يك از روي خصومت و يا عمدي نبوده،من واقعا نمي دونستم تو ناراحت مي شي!قول مي دي منو ببخشي؟آره!!؟آخ جون!پس بزن قدش!!............با يه تكون به خودم مي آم،باز با ديدن يكي ياد كسي افتادم كه الان دست كم ده ساله كه ديگه اين سني نيست،به خودم مي آم،با تلخي براي هزارمين بار به خودم تاكيد مي كنم كه من در آستانه سي سالگي هستم و هيچ راه برگشتي ندارم،ولي...حالا چي مي شد من هم مثل رابرت كه دوست نداشت آدم بزرگ بشه يهو كوچيك مي شدم؟......برم يه سانديس بخورم،بخورم و براي چند لحظه ديگه باز حس كنم كه شونزده سالمه!برم.......................................رفتم!!!؟
۱۳۸۴ خرداد ۲۴, سهشنبه
معمولا وقتي بعد يه مدتي به جايي كه برات خيلي آشنا بوده برمي گردي،اول يه مدتي مي ايستي و اطرافت رو تماشا مي كني تا ببيني چقدر تغيير كرده....انگار ناخود آگاه مي دوني كه هيچي به شكل سابقش باقي نمي مونه...اين بلاگ هم در اين مدت يك ماه و اندي كه بهش سر نزدم ديگه مثل سابقش نيست...يه چيزيش گم شده،يه چيزي كه سابقا خيلي برام جذاب بود و منو مي كشوند به طرفش ولي حالا ديگه نيست.....وقتي براي اولين بار اينجا شروع به نوشتن كردم،يه كوه حرف رو دلم مونده بود،يك عالمه گله و شكايت و ناله از روزگار داشتم كه فكر مي كردم اگه اينجا بنويسمش راحت مي شم...البته كتمان نمي كنم كه نوشتن برخي مطالب باعث سبكي روحم شد....ناگفته ها مثل وزنه هايي كه از روي شونه هام برداشته بشن،به محض نوشته شدن كم اثر مي شدن و ديگه سنگيني شون رو احساس نمي كردم....ولي حالا....نمي خوام بگم ديگه نوشتن آرومم نمي كنه،فقط ديگه مثل سابق كلمات و جملات جادويي از سينه ام نمي جوشه....قبلا تو اين بلاگ فرو رفته بودم و الان در خودم غرق شدم....حرفها،گله ها و شكايات به قوت خودشون باقين...ولي ديگه شوقي حتي براي مطرح كردنش نيست....مي دوني چرا؟چون حس مي كنم فايده اي نداره....چهار تا اظهار همدردي و الهي برات بميرم و از اين گلواژه ها دردي رو ازت دوا نمي كنه...باور كن كه نمي كنه.......................................................................!؟
چند وقت پيش ها داشتم بلاگ يكي از دوستهام رو مي خوندم،با سر بلندي مي گفت كه در زندگي به هيشكي التماس نكرده و از اين بابت خوشحاله....همون لحظه كه اينو خوندم رفتم تو فكر...ياد خودم افتادم...آره....من هم هرگز اهل التماس كردن نبودم...در بدترين حالت،حتي به التماسهاي دروني خودم هم بي توجه بودم...هميشه از اين كه ضعف نشون نمي دم و سرسختانه ايستادگي مي كنم به خودم مي باليدم،مثل همون دوستم....ولي حالا،حالا كه خودم هستم و خودم،حالا كه سالها گذشته و همه باور كردن كه خلل ناپذير و زير فشار خم نشدني هستم و از اين بابت ستايشم مي كنن از خودم مي پرسم،آيا هنوز ته دل از اين كه هرگز التماس كردي راضي هستي؟نه!به خدا نه!اي كاش مي شد التماس كنم!حيف كه ديگه حتي الفباي اين كار رو هم فراموش كردم!من گوشم به روي هر چي التماسه بسته شده،حتي التماسهاي خودم.........
در و ديوار رو كه نگاه كني پره از عكسهاي كانديداهاي رئيس جمهوري....همه با لبخند،با ژستها و حرفها و وعده وعيد هايي كه اگه صد سال مي گذشت و كانديدا نمي شدن، عمري حتي از مخيله نبيره شون عبور مي كرد،سعي دارن براي دفعه هزارم يه كلاه بذارن سرت قد يه سطل زباله شهرداري!واقعا چي خيال كردن؟كه ما يه مشت الاغيم؟همه اش حرف!همه اش قول و قرارهايي كه هرگز حتي براي يك لحظه هم محقق نمي شه....اگه به قشنگ حرف زدنه،بياييد،جمع شيد كه مي خوام براتون سخنراني كنم!چرا راه دور مي ريد؟يه دقيقه بشينيد پاي صحبتهام اگه آخرش بهم راي ندادين!!؟؟!
و اما وعده هاي من:
من اگه رئيس جمهور بشم حق طلاق رو به خانومها مي دم!خانومها حق دارن هر وقت دلشون بخواد از شوهراشون جدا بشن!در عوض ديگه چيزي به اسم مهريه وجود نخواهد داشت،ما اينجا جنس خريد و فروش نمي كنيم عزيز من،ارزش يك زن واقعي با هيچ معياري قابل سنجش نيست!
ديگه چيزي به اسم جهيزيه وجود نخواهد داشت،دختر و پسري كه تصميم به ازدواج مي گيرن موظف هستن به طور مساوي براي زندگيشون سرمايه گذاري كنن،اگه روزي هم خداي نكرده تصميم به جدايي گرفتن،هر يك سهم مساوي خواهند برد.
من اگه رئيس جمهور بشم رو فرهنگ مردم كار مي كنم،براي حسادت و بدخواهي،فضولي و غيبت جريمه هاي سنگين حتي زندان مي ذارم،براي مرد ها و زنها كلاس توجيهي مي ذارم تا ديگه كسي حسادت و خودخواهي رو با عشق يا تعصب اشتباه نگيره و با چنين ادعايي كارد تو شكم طرف مقابلش فرو نكنه!
من اگه رئيس جمهور بشم دين اين مملكت رو عوض مي كنم،براي من اصلا قابل درك نيست كه چطور صميمي ترين و عاشقانه ترين راز و نيازهاي ما با خدامون،بايد به زبون بيگانه باشه؟مگه خدا فارسي بلد نيست؟كاري ندارم مي خواي مسلمون باشي،مسيحي،كليمي و يا حتي كافر!عبادت به زبون غير فارسي ممنوع!حالا هر ديني خودتون خواستيد انتخاب كنيد!!
از فردا ما بايد ياد بگيريم چطور با جنبه و ژرف نگر باشيم و فكر رو ذكرمون رو به محدوده اي وسيعتر از پر و پاچه و سر و سينه طرف مقابلمون بسط بديم!خانمها لطفا نخندن!منظورم به شما هم بود!فكر نكنيد اونقدر خر هستيم كه فكر كنيم چشمهاي شما هم نمي بينه و دلهاتون هم نمي خواد!اين دو رويي و فيلم بازي كردن بايد از فرهنگمون پاك بشه!كلمه تعارف بي معنيه!بايد ياد بگيريم رك و صادقانه حرف بزنيم!چيزهايي رو هم كه ارزش ندارن الكي براشون ارزش قائل نشيم و گنده اش نكنيم!فلاني پرو پاچه اش بيرونه؟جهنم!مگه نباشه مشكل زندگي من و تو حل مي شه؟فلاني ريش خطي و موي تيفوسي گذاشته؟به تو چه!مگه اين چيزا واسه ما نون و آب مي شه؟فكرتو از اين چيزا دور كن!بله،مي دونم دلت مي خواد!من اگه رئيس جمهور بشم آزاديهايي رو رايج مي كنم كه منجر به اين بشه كه تو فكرت راحت بشه و بتوني در تنهايي خودت به چيزي غير از مو و سر و سينه و كپل فكر كني و براي اولين بار مثبت و سازنده و مفيد به حال جامعه و مملكتت فكر كني!
چطوره؟خوشتون اومد؟به نظرتون من رئيس جمهور بدي مي شم؟پس چرا بهم راي نمي دين؟چي؟اين روزها همه حرفشون از پشتشون در مي آد؟آره!اينو خدائيش راست گفتي،ولي بالاخره تو اين وانفساي روزگار،يكي بايد پيدا بشه كه راست بگه!به نظر تو كي راست مي گه؟اگه پيداش كردي ما رو هم خبر كن،هرچند نگرانم كه تا حالا كلاغها يك تن فضله رو قبر چنين بابايي ريخته باشن!!!
گاهي اوقات به خودم مي گم از گذشته ام جدا بشم و سعي كنم ديگه ياد قديمها نكنم ولي نمي شه!ياد اون سادگيها كه مي افتم،ياد اون صداقتهاي كودكانه و اون بدجنسيهايي كه در باطن واقعا بد و كريه نبود،و خلاصه وقتي ياد اون معصوميت از دست رفته كه مي افتم،تنها چيزي كه از خدا مي خوام اينه كه اي كاش مي شد به اون دوران برگشت!خدايا من اگه مي دونستم با گذشت زمان مجبوريم اين قدر تغيير كنيم،تو همون شونزده هيفده سالگي مرگ موش مي خوردم و خودمو مي كشتم تا لااقل بي گناه از دنيا رفته باشم....آره،همون طور كه اول اين بحث هم گفتم،همه چي در حال تغييره ولي يه حسي ته دلم بهم مي گه كه اين تغييرات رو به قهقرا داره...چيزي كه من از اطرافم استنباط كردم اينه كه همه دارن با تلاشي مجدانه مسابقه بي پدر و مادري مي دن و با سرعتي باور نكردني از هم سبقت مي گيرن!!؟؟!
چند وقت پيش ها داشتم بلاگ يكي از دوستهام رو مي خوندم،با سر بلندي مي گفت كه در زندگي به هيشكي التماس نكرده و از اين بابت خوشحاله....همون لحظه كه اينو خوندم رفتم تو فكر...ياد خودم افتادم...آره....من هم هرگز اهل التماس كردن نبودم...در بدترين حالت،حتي به التماسهاي دروني خودم هم بي توجه بودم...هميشه از اين كه ضعف نشون نمي دم و سرسختانه ايستادگي مي كنم به خودم مي باليدم،مثل همون دوستم....ولي حالا،حالا كه خودم هستم و خودم،حالا كه سالها گذشته و همه باور كردن كه خلل ناپذير و زير فشار خم نشدني هستم و از اين بابت ستايشم مي كنن از خودم مي پرسم،آيا هنوز ته دل از اين كه هرگز التماس كردي راضي هستي؟نه!به خدا نه!اي كاش مي شد التماس كنم!حيف كه ديگه حتي الفباي اين كار رو هم فراموش كردم!من گوشم به روي هر چي التماسه بسته شده،حتي التماسهاي خودم.........
در و ديوار رو كه نگاه كني پره از عكسهاي كانديداهاي رئيس جمهوري....همه با لبخند،با ژستها و حرفها و وعده وعيد هايي كه اگه صد سال مي گذشت و كانديدا نمي شدن، عمري حتي از مخيله نبيره شون عبور مي كرد،سعي دارن براي دفعه هزارم يه كلاه بذارن سرت قد يه سطل زباله شهرداري!واقعا چي خيال كردن؟كه ما يه مشت الاغيم؟همه اش حرف!همه اش قول و قرارهايي كه هرگز حتي براي يك لحظه هم محقق نمي شه....اگه به قشنگ حرف زدنه،بياييد،جمع شيد كه مي خوام براتون سخنراني كنم!چرا راه دور مي ريد؟يه دقيقه بشينيد پاي صحبتهام اگه آخرش بهم راي ندادين!!؟؟!
و اما وعده هاي من:
من اگه رئيس جمهور بشم حق طلاق رو به خانومها مي دم!خانومها حق دارن هر وقت دلشون بخواد از شوهراشون جدا بشن!در عوض ديگه چيزي به اسم مهريه وجود نخواهد داشت،ما اينجا جنس خريد و فروش نمي كنيم عزيز من،ارزش يك زن واقعي با هيچ معياري قابل سنجش نيست!
ديگه چيزي به اسم جهيزيه وجود نخواهد داشت،دختر و پسري كه تصميم به ازدواج مي گيرن موظف هستن به طور مساوي براي زندگيشون سرمايه گذاري كنن،اگه روزي هم خداي نكرده تصميم به جدايي گرفتن،هر يك سهم مساوي خواهند برد.
من اگه رئيس جمهور بشم رو فرهنگ مردم كار مي كنم،براي حسادت و بدخواهي،فضولي و غيبت جريمه هاي سنگين حتي زندان مي ذارم،براي مرد ها و زنها كلاس توجيهي مي ذارم تا ديگه كسي حسادت و خودخواهي رو با عشق يا تعصب اشتباه نگيره و با چنين ادعايي كارد تو شكم طرف مقابلش فرو نكنه!
من اگه رئيس جمهور بشم دين اين مملكت رو عوض مي كنم،براي من اصلا قابل درك نيست كه چطور صميمي ترين و عاشقانه ترين راز و نيازهاي ما با خدامون،بايد به زبون بيگانه باشه؟مگه خدا فارسي بلد نيست؟كاري ندارم مي خواي مسلمون باشي،مسيحي،كليمي و يا حتي كافر!عبادت به زبون غير فارسي ممنوع!حالا هر ديني خودتون خواستيد انتخاب كنيد!!
از فردا ما بايد ياد بگيريم چطور با جنبه و ژرف نگر باشيم و فكر رو ذكرمون رو به محدوده اي وسيعتر از پر و پاچه و سر و سينه طرف مقابلمون بسط بديم!خانمها لطفا نخندن!منظورم به شما هم بود!فكر نكنيد اونقدر خر هستيم كه فكر كنيم چشمهاي شما هم نمي بينه و دلهاتون هم نمي خواد!اين دو رويي و فيلم بازي كردن بايد از فرهنگمون پاك بشه!كلمه تعارف بي معنيه!بايد ياد بگيريم رك و صادقانه حرف بزنيم!چيزهايي رو هم كه ارزش ندارن الكي براشون ارزش قائل نشيم و گنده اش نكنيم!فلاني پرو پاچه اش بيرونه؟جهنم!مگه نباشه مشكل زندگي من و تو حل مي شه؟فلاني ريش خطي و موي تيفوسي گذاشته؟به تو چه!مگه اين چيزا واسه ما نون و آب مي شه؟فكرتو از اين چيزا دور كن!بله،مي دونم دلت مي خواد!من اگه رئيس جمهور بشم آزاديهايي رو رايج مي كنم كه منجر به اين بشه كه تو فكرت راحت بشه و بتوني در تنهايي خودت به چيزي غير از مو و سر و سينه و كپل فكر كني و براي اولين بار مثبت و سازنده و مفيد به حال جامعه و مملكتت فكر كني!
چطوره؟خوشتون اومد؟به نظرتون من رئيس جمهور بدي مي شم؟پس چرا بهم راي نمي دين؟چي؟اين روزها همه حرفشون از پشتشون در مي آد؟آره!اينو خدائيش راست گفتي،ولي بالاخره تو اين وانفساي روزگار،يكي بايد پيدا بشه كه راست بگه!به نظر تو كي راست مي گه؟اگه پيداش كردي ما رو هم خبر كن،هرچند نگرانم كه تا حالا كلاغها يك تن فضله رو قبر چنين بابايي ريخته باشن!!!
گاهي اوقات به خودم مي گم از گذشته ام جدا بشم و سعي كنم ديگه ياد قديمها نكنم ولي نمي شه!ياد اون سادگيها كه مي افتم،ياد اون صداقتهاي كودكانه و اون بدجنسيهايي كه در باطن واقعا بد و كريه نبود،و خلاصه وقتي ياد اون معصوميت از دست رفته كه مي افتم،تنها چيزي كه از خدا مي خوام اينه كه اي كاش مي شد به اون دوران برگشت!خدايا من اگه مي دونستم با گذشت زمان مجبوريم اين قدر تغيير كنيم،تو همون شونزده هيفده سالگي مرگ موش مي خوردم و خودمو مي كشتم تا لااقل بي گناه از دنيا رفته باشم....آره،همون طور كه اول اين بحث هم گفتم،همه چي در حال تغييره ولي يه حسي ته دلم بهم مي گه كه اين تغييرات رو به قهقرا داره...چيزي كه من از اطرافم استنباط كردم اينه كه همه دارن با تلاشي مجدانه مسابقه بي پدر و مادري مي دن و با سرعتي باور نكردني از هم سبقت مي گيرن!!؟؟!
۱۳۸۴ اردیبهشت ۱۶, جمعه
ديشب،يعني شامگاه پنجشنبه پونزده ارديبهشت هشتاد و چهار،يه اتفاق جالبي افتاد...هوا گرگ و ميش بود و من تازه از پاي كامپيوتر بلند شده بودم و با شادي زايد الوصفي كه نتيجه گوش كردن به يه آواز خاص بود كه من حس مي كنم صداي خواننده اش شبيه آرزوئه،و همچنين نگاه كردن به تصويري كه من از چشمهاي آرزو پشت در اتاقم نصب كردم و هميشه بهش خيره مي شم،مي رفتم بيرون و با خودم زمزمه مي كردم:اي آرزو!اي تجسم عشق...اي موجود دوست داشتني دو پا....همچنان كه ورجه وورجه كنان به سمت خونه دوستم مي رفتم از ته كوچه اي كه بهم عمود مي شد و من از انتهاش عبور مي كردم دو تا صداي بيپ بيپ دزدگير ماشين شنيدم،چند بار سرك كشيدم،چيزي قابل رويت نبود ولي من شك نداشتم كه خود آرزوئه،اين صداي دزدگير ماشين اون بود،چند قدم جلوتر به دوستم برخوردم كه طبق قراري كه باهم گذاشته بوديم داشت سر هشت و يازده دقيقه مي اومد جاي هميشگي ملاقاتمون.خواب آلوده و بي حال به نظر مي اومد.من با خوشحالي و با حركات ممتد دست بهش علامت دادم كه:بيا!بجنب! دست به جيب قدمهاشو تند كرد و پرسيد:چي شده؟گفتم:من مطمئن نيستم ولي اومدني دوتا صداي بيپ بيپ شنيدم كه حس مي كنم ماله ماشين آرزوئه!بيا بريم ببينيم،شايد شانس داشته باشيم و اون هنوز نرفته باشه!
حدسم درست بود،به ماشين كه نزديك مي شديم من جثه كوچيك آرزو رو ديدم كه از در سمت راننده خارج شد،كاپوت رو بالا زد و يه شيشه كوچيك آب دستش بود و ظاهرا مي خواست بريزه توي رادياتور ماشينش.حركات مختصر سر و نيم نگاه هايي كه هر بار رنگ طبيعي تري به خودش مي گيره،مثل هميشه نماينده سلام و احوالپرسي بين ما دونفر بود.اما دوستم كمي قدمهاشو كند كرد و با آرزو سلام و احوالپرسي كرد.ظاهرا آرزو كمي دير اونو كه هم بازي دوران بچگيش بود به جا آورد،چون با تاخير ولي لبخند جوابش رو داد.به راهمون ادامه داديم و من سر از پا نمي شناختم،به دوستم با شور و وجد گفتم:حال كردي؟يه نوشابه مهمون من!دوستم تحسين گرانه گفت:آخه چه جوري فهميدي؟ بادي به غبغب انداختم و گفتم:حالا كجا شو ديدي؟من حتي مي تونم صداي ماشين آرزو رو از پشت سرم تشخيص بدم!آخ كه هر وقت كه يه اتفاقي مي افته كه به نوعي تاييد كننده احساسم به آرزوست چقدر خوشحال مي شم!چقدر اين ثابت كردنهاي مكرر به دلم مي چسبه!....فورا ساكت شدم چون حس كردم صداي ماشين آرزو رو مي شنوم كه از پشت سر داره به ما نزديك مي شه.باز هم درست حدس زده بودم،خودش بود!رفت ته كوچه و دور زد و جلوي پاي ما نگه داشت و با خوشرويي به دوستم سلام كرد و گفت:سلام!اول نشناختمت!چطوري؟؟ دوستم دستهاشو به پنجره كمك راننده تكيه داد و شروع كرد به صحبت كردن،من با رعايت فاصله و با لبخندي محو شاهد ماجرا بودم.ياد قديمها افتاده بودم،وقتي همراه پيمان بالاي بومشون مي رفتيم تا با آرزو صحبت كنه.آرزو كوچولو در حالي كه دستهاشو از سرما به هم مي ماليد همراه دو خواهر كوچيكش مي اومد و به بهانه مراقبت از اونها،مشغول صحبت با پيمان مي شد........هنوز اون صحنه ها جلو چشمم بود كه درست همون لحظه باباي پيمان رد شد و من بهش سلام كردم.گفتگوي دوستم با آرزو ادامه داشت.شنيدم كه ازش مي پرسيد:مي ري كه بموني؟و آرزو در حالي كه روسري شو درست مي كرد جوابي داد كه من نشنيدم.
وقتي دوستم پيشم برگشت،انتظار داشتم كه با هم حركت كنيم،ولي متوجه شدم كه آرزو حركت نكرده و منتظره،دوستم شتابزده گفت:از آرزو خواستم يه وقت بيست دقيقه اي بهم بده كه باهاش حرف بزنم.مي خواي مسئله تو رو مطرح كنم؟ مات و متحير موندم كه چي بگم؟دوستم كه ترديد من و حتي شايد بگم ترسم رو ديد گفت:من مي خوام يه فرصتي ايجاد كنم تا ازش بخوام اون باز يه وقتي بهت بده تا با هم صحبت كنيد،خب نظرت چيه؟ با مكثي كوتاه جواب دادم:بايد صحبت كنيم.در هر حال خودش هم بايد راغب باشه.دوستم با تحكم گفت:زود باش!معطل نكن!فرصت از دست مي ره ها! چشمهاي دوستم مي درخشيد و پر از خواهش بود،با اين كه از قبل جواب آرزو رو مي دونستم،گفتم باز به خودم فرصت بدم،موافقت كردم و دوستم بلافاصله سوار ماشين آرزو شد و همراهش رفت،در حالي كه من باز در دريايي از افكار مختلف سرگردون بودم.
****
بايد اعتراف كنم كه نسبت به يكسال قبل خيلي واقع بين تر شدم و كنترل احساستم بيشتر دستم اومده.در مدتي كه در انتظار بازگشت دوستم بودم،رفتم واسه خودم يه سانديس خريدم.اين عادت سانديس خوردن كه من از آرزو به عاريه گرفتم گاهي بدجور آرومم مي كنه،مثل بعضي آدمها كه با كشيدن سيگار آروم مي شن.
همچنان كه در فواصل كوتاه ني سانديس رو به دهنم مي گذاشتم و هورت مي كشيدم،افكار مختلفي به ذهنم هجوم مي آوردم،پارسال كمي جلوتر از همين موقع بود كه من شماره آرزو رو به سحر دادم و ازش خواستم به محل كارش زنگ بزنه و ازش بخواد كه باهام تماس بگيره،چون مي خواستم راجع به مسئله مهمي باهاش حرف بزنم!راجع به ازدواج!ولي خب اون گفتگو پايان تلخي داشت.....دلهره داشتم،دست خودم نبود،تعجب مي كردم كه چطور وقتي پاي آرزو به ميون مي آد من اين طور دستپاچه مي شم و قدرت تكلمم رو از دست مي دم،دهنم خشك شده بود و هر چي هورت مي كشيدم تاثيري نداشت.براي خودم هم باورش مشكل بود ولي بعضي وقتها ته دل دعا مي كردم كه آرزو قبول نكنه!اين براي خودم هم عجيب بود.به خودم نهيب مي زدم كه مگه تو نبودي كه هميشه وقتي اون آهنگ چيني رو گوش مي دادي با التماس از خدا مي خواستي كه آرزو رو برگردنه؟مگه مدام تكرار نمي كردي:آي آرزو!برگرد پيشم آرزو؟پس چرا الان ترس برت داشته؟.....با تكون سر سعي مي كردم افكار نامنظمم رو در ذهنم نظم بدم،لب ور مي چيديم و به خودم جواب مي دادم:آره!ولي خب من حس مي كنم ارزشمندي آرزو به اينه كه هرگز برنگرده!واقعيات رو نمي شه تغيير داد،من سالها به پاش نشستم ولي اون در نهايت اون آرزويي نشد كه من ازش انتظار داشتم،اون گفت من ادامه تحصيل مي دم،در دنيا رو به روي خودم مي بندم و زماني از اين زندان بيرون مي آم كه پام به دانشگاه رسيده باشه و پزشكي قبول شده باشم! نزديك به ده سال از اون موقع گذشته،ولي اين حرف هرگز به حقيقت نپيوست.و خب اين همون قدر كه براي آرزو تلخ بود براي من هم بوده....در هر حال خدا،باز هم مي گم،هرچي صلاح ما دونفر هست مقدر كن،من از اولش زمام اين مسئله رو به تو سپرده بودم،تو بودي كه امروز اين موقعيت رو ايجاد كردي،دستت درد نكنه،من به هر نتيجه اي راضي هستم.
****
غيبت دوستم طولاني شد.هوا سرد شده بود و يه نمه بارون هم زد ولي خب من چندان متوجه نبودم.هنوز تو فكر بودم و گاهي هجوم احساسات به سينه ام در حدي بود كه باعث مي شد چشمهام تار ببينن و من مجبور شم چند بار پلك بزنم تا اون حسي رو كه مي خواسته مثل يك خنجر از سينه ام بيرون بزنه عقب برونم.ياد حرف دوستم افتاده بودم كه همين جمعه پيش سر فوتبال برام تعريف كرد كه خواب ديده آرزو رو به همه فرياد مي زده كه من از همه متنفرم و در اين محل فقط از يك نفر خوشم مي آد و اون فلانيه! و اسم من رو به زبون آورده بود.دوستم با هيجان اين مطلب رو تعريف مي كرد و من با اين كه شنيدنش برام شيرين و اميدوار كننده بود ولي ته دل مي دونستم كه نبايد به رويا ها اهميت داد.
بالاخره صداي دوستم رو از پشت سرم شنيدم.دوان دوان،مثل قديمها،وقتي خبري از آرزو و يا دوستش برام مي آورد، داشت به سمتم مي اومد.خودشو بهم رسوند و خواست شروع كنه به تعريف كردن كه من گفتم:فارغ از اين كه نتيجه چي باشه و آرزو چي گفته باشه،من وظيفه خودم مي دونم كه ازت تشكر كنم.
دوستم شروع به تعريف ماجرا كرد،از مطالب حاشيه ايش فاكتور مي گيرم،ولي خب بعضي مطالبش برام خيلي جالب و شنيدني بود.از جمله اين كه آرزو اول فكر كرده بود دوستم از جانب پيمان اومده حرف بزنه ولي وقتي فهميده بود قضيه مربوط به من مي شه گفته بود:اون خيلي پسر خوبيه،و من به عنوان يه دوست كه زماني در بچگي باهم در ارتباط بوديم خيلي براش احترام قائلم،چون كار مي كنه،اهل دختر بازي نيست و در كل آدم سالميه.....دوستم تعريف مي كرد كه آرزو در نهايت خونسردي و اعتماد به نفس و خيلي قاطع حرف مي زد و معلوم بود كه مسئله براش حل شده است.در برابر درخواست دوستم كه اصرار داشت آرزو فرصتي ديگه اي بهم بده خيلي راحت گفته بود:ما قبلا صحبتهامون رو كرديم. دوستم گفته بود:و تو بهش گفته بودي مي خواي ازدواج كني،اما خودت هم خوب مي دوني كه اون باور نكرده!...آرزو ساكت شده و بعد گفته:خب من هيچ مشكلي در اين كه ما باز هم صحبت كنيم ندارم ولي يه نكته اي اين وسط هست و اون هم اين كه ما معيارهامون با هم فرق مي كنه،بعضي چيزها هست كه تغيير ناپذير هستن و ما نمي تونيم به زور اونها رو به ميل خودمون تغيير بديم، همين باعث مي شه كه در نهايت نتونيم به نتيجه برسيم،براي همين من فكر مي كنم ما با هم صحبت نكنيم بهتر باشه........از جواب آرزو خيلي خوشم اومد،اون چقدر منطقي و چقدر شبيه من فكر كرده بود.انگار خدا صداي دل منو و نجواهام رو -كه گوشه هاييش رو هم در اين بلاگ نوشتم- به گوش آرزو رسونده بود.چقدر اين دختر عاقله،چقدر روشن فكره.حتي نخواسته كمي به من و يا خودش ارفاق كنه!همين خصلتشه كه هميشه در من تاثير گذار بوده و هست.قاطعيتش ،واقع بينيش،منطقش و اجتنابش از احساسات گرايي.اون خيلي راحت مي تونست روي اين مسئله مانور بده و امتياز بگيره،من از خود راضي نيستم،ولي خب شكي نيست كه من يكي از بهترين انتخابها براي آرزو هستم،اما اون نخواست سوء استفاده كنه،نخواست مثل بعضي دخترها كه براي پسرها دام پهن مي كنن از آب گل آلود ماهي بگيره.
به دوستم گفتم:آرزو يه بار ديگه كاري كرد كه در نظرم احترام پيدا كنه.خدا مي دونه كه اون با اين دوباره نه گفتنش،چه احترامي پيشم پيدا كرد.احترام كه داشت ولي باز هم بيشتر شد.من شك ندارم كه اون روزي موفق مي شه و به اون چيزي كه روزي آرزوي بدست آوردنش رو داشت خواهد رسيد.
ساكت شدم و تو دلم زمزمه كردم:و اون هميشه بانوي كوچك من باقي مي مونه،حتي اگه براي هميشه بره و برنگرده!
حدسم درست بود،به ماشين كه نزديك مي شديم من جثه كوچيك آرزو رو ديدم كه از در سمت راننده خارج شد،كاپوت رو بالا زد و يه شيشه كوچيك آب دستش بود و ظاهرا مي خواست بريزه توي رادياتور ماشينش.حركات مختصر سر و نيم نگاه هايي كه هر بار رنگ طبيعي تري به خودش مي گيره،مثل هميشه نماينده سلام و احوالپرسي بين ما دونفر بود.اما دوستم كمي قدمهاشو كند كرد و با آرزو سلام و احوالپرسي كرد.ظاهرا آرزو كمي دير اونو كه هم بازي دوران بچگيش بود به جا آورد،چون با تاخير ولي لبخند جوابش رو داد.به راهمون ادامه داديم و من سر از پا نمي شناختم،به دوستم با شور و وجد گفتم:حال كردي؟يه نوشابه مهمون من!دوستم تحسين گرانه گفت:آخه چه جوري فهميدي؟ بادي به غبغب انداختم و گفتم:حالا كجا شو ديدي؟من حتي مي تونم صداي ماشين آرزو رو از پشت سرم تشخيص بدم!آخ كه هر وقت كه يه اتفاقي مي افته كه به نوعي تاييد كننده احساسم به آرزوست چقدر خوشحال مي شم!چقدر اين ثابت كردنهاي مكرر به دلم مي چسبه!....فورا ساكت شدم چون حس كردم صداي ماشين آرزو رو مي شنوم كه از پشت سر داره به ما نزديك مي شه.باز هم درست حدس زده بودم،خودش بود!رفت ته كوچه و دور زد و جلوي پاي ما نگه داشت و با خوشرويي به دوستم سلام كرد و گفت:سلام!اول نشناختمت!چطوري؟؟ دوستم دستهاشو به پنجره كمك راننده تكيه داد و شروع كرد به صحبت كردن،من با رعايت فاصله و با لبخندي محو شاهد ماجرا بودم.ياد قديمها افتاده بودم،وقتي همراه پيمان بالاي بومشون مي رفتيم تا با آرزو صحبت كنه.آرزو كوچولو در حالي كه دستهاشو از سرما به هم مي ماليد همراه دو خواهر كوچيكش مي اومد و به بهانه مراقبت از اونها،مشغول صحبت با پيمان مي شد........هنوز اون صحنه ها جلو چشمم بود كه درست همون لحظه باباي پيمان رد شد و من بهش سلام كردم.گفتگوي دوستم با آرزو ادامه داشت.شنيدم كه ازش مي پرسيد:مي ري كه بموني؟و آرزو در حالي كه روسري شو درست مي كرد جوابي داد كه من نشنيدم.
وقتي دوستم پيشم برگشت،انتظار داشتم كه با هم حركت كنيم،ولي متوجه شدم كه آرزو حركت نكرده و منتظره،دوستم شتابزده گفت:از آرزو خواستم يه وقت بيست دقيقه اي بهم بده كه باهاش حرف بزنم.مي خواي مسئله تو رو مطرح كنم؟ مات و متحير موندم كه چي بگم؟دوستم كه ترديد من و حتي شايد بگم ترسم رو ديد گفت:من مي خوام يه فرصتي ايجاد كنم تا ازش بخوام اون باز يه وقتي بهت بده تا با هم صحبت كنيد،خب نظرت چيه؟ با مكثي كوتاه جواب دادم:بايد صحبت كنيم.در هر حال خودش هم بايد راغب باشه.دوستم با تحكم گفت:زود باش!معطل نكن!فرصت از دست مي ره ها! چشمهاي دوستم مي درخشيد و پر از خواهش بود،با اين كه از قبل جواب آرزو رو مي دونستم،گفتم باز به خودم فرصت بدم،موافقت كردم و دوستم بلافاصله سوار ماشين آرزو شد و همراهش رفت،در حالي كه من باز در دريايي از افكار مختلف سرگردون بودم.
****
بايد اعتراف كنم كه نسبت به يكسال قبل خيلي واقع بين تر شدم و كنترل احساستم بيشتر دستم اومده.در مدتي كه در انتظار بازگشت دوستم بودم،رفتم واسه خودم يه سانديس خريدم.اين عادت سانديس خوردن كه من از آرزو به عاريه گرفتم گاهي بدجور آرومم مي كنه،مثل بعضي آدمها كه با كشيدن سيگار آروم مي شن.
همچنان كه در فواصل كوتاه ني سانديس رو به دهنم مي گذاشتم و هورت مي كشيدم،افكار مختلفي به ذهنم هجوم مي آوردم،پارسال كمي جلوتر از همين موقع بود كه من شماره آرزو رو به سحر دادم و ازش خواستم به محل كارش زنگ بزنه و ازش بخواد كه باهام تماس بگيره،چون مي خواستم راجع به مسئله مهمي باهاش حرف بزنم!راجع به ازدواج!ولي خب اون گفتگو پايان تلخي داشت.....دلهره داشتم،دست خودم نبود،تعجب مي كردم كه چطور وقتي پاي آرزو به ميون مي آد من اين طور دستپاچه مي شم و قدرت تكلمم رو از دست مي دم،دهنم خشك شده بود و هر چي هورت مي كشيدم تاثيري نداشت.براي خودم هم باورش مشكل بود ولي بعضي وقتها ته دل دعا مي كردم كه آرزو قبول نكنه!اين براي خودم هم عجيب بود.به خودم نهيب مي زدم كه مگه تو نبودي كه هميشه وقتي اون آهنگ چيني رو گوش مي دادي با التماس از خدا مي خواستي كه آرزو رو برگردنه؟مگه مدام تكرار نمي كردي:آي آرزو!برگرد پيشم آرزو؟پس چرا الان ترس برت داشته؟.....با تكون سر سعي مي كردم افكار نامنظمم رو در ذهنم نظم بدم،لب ور مي چيديم و به خودم جواب مي دادم:آره!ولي خب من حس مي كنم ارزشمندي آرزو به اينه كه هرگز برنگرده!واقعيات رو نمي شه تغيير داد،من سالها به پاش نشستم ولي اون در نهايت اون آرزويي نشد كه من ازش انتظار داشتم،اون گفت من ادامه تحصيل مي دم،در دنيا رو به روي خودم مي بندم و زماني از اين زندان بيرون مي آم كه پام به دانشگاه رسيده باشه و پزشكي قبول شده باشم! نزديك به ده سال از اون موقع گذشته،ولي اين حرف هرگز به حقيقت نپيوست.و خب اين همون قدر كه براي آرزو تلخ بود براي من هم بوده....در هر حال خدا،باز هم مي گم،هرچي صلاح ما دونفر هست مقدر كن،من از اولش زمام اين مسئله رو به تو سپرده بودم،تو بودي كه امروز اين موقعيت رو ايجاد كردي،دستت درد نكنه،من به هر نتيجه اي راضي هستم.
****
غيبت دوستم طولاني شد.هوا سرد شده بود و يه نمه بارون هم زد ولي خب من چندان متوجه نبودم.هنوز تو فكر بودم و گاهي هجوم احساسات به سينه ام در حدي بود كه باعث مي شد چشمهام تار ببينن و من مجبور شم چند بار پلك بزنم تا اون حسي رو كه مي خواسته مثل يك خنجر از سينه ام بيرون بزنه عقب برونم.ياد حرف دوستم افتاده بودم كه همين جمعه پيش سر فوتبال برام تعريف كرد كه خواب ديده آرزو رو به همه فرياد مي زده كه من از همه متنفرم و در اين محل فقط از يك نفر خوشم مي آد و اون فلانيه! و اسم من رو به زبون آورده بود.دوستم با هيجان اين مطلب رو تعريف مي كرد و من با اين كه شنيدنش برام شيرين و اميدوار كننده بود ولي ته دل مي دونستم كه نبايد به رويا ها اهميت داد.
بالاخره صداي دوستم رو از پشت سرم شنيدم.دوان دوان،مثل قديمها،وقتي خبري از آرزو و يا دوستش برام مي آورد، داشت به سمتم مي اومد.خودشو بهم رسوند و خواست شروع كنه به تعريف كردن كه من گفتم:فارغ از اين كه نتيجه چي باشه و آرزو چي گفته باشه،من وظيفه خودم مي دونم كه ازت تشكر كنم.
دوستم شروع به تعريف ماجرا كرد،از مطالب حاشيه ايش فاكتور مي گيرم،ولي خب بعضي مطالبش برام خيلي جالب و شنيدني بود.از جمله اين كه آرزو اول فكر كرده بود دوستم از جانب پيمان اومده حرف بزنه ولي وقتي فهميده بود قضيه مربوط به من مي شه گفته بود:اون خيلي پسر خوبيه،و من به عنوان يه دوست كه زماني در بچگي باهم در ارتباط بوديم خيلي براش احترام قائلم،چون كار مي كنه،اهل دختر بازي نيست و در كل آدم سالميه.....دوستم تعريف مي كرد كه آرزو در نهايت خونسردي و اعتماد به نفس و خيلي قاطع حرف مي زد و معلوم بود كه مسئله براش حل شده است.در برابر درخواست دوستم كه اصرار داشت آرزو فرصتي ديگه اي بهم بده خيلي راحت گفته بود:ما قبلا صحبتهامون رو كرديم. دوستم گفته بود:و تو بهش گفته بودي مي خواي ازدواج كني،اما خودت هم خوب مي دوني كه اون باور نكرده!...آرزو ساكت شده و بعد گفته:خب من هيچ مشكلي در اين كه ما باز هم صحبت كنيم ندارم ولي يه نكته اي اين وسط هست و اون هم اين كه ما معيارهامون با هم فرق مي كنه،بعضي چيزها هست كه تغيير ناپذير هستن و ما نمي تونيم به زور اونها رو به ميل خودمون تغيير بديم، همين باعث مي شه كه در نهايت نتونيم به نتيجه برسيم،براي همين من فكر مي كنم ما با هم صحبت نكنيم بهتر باشه........از جواب آرزو خيلي خوشم اومد،اون چقدر منطقي و چقدر شبيه من فكر كرده بود.انگار خدا صداي دل منو و نجواهام رو -كه گوشه هاييش رو هم در اين بلاگ نوشتم- به گوش آرزو رسونده بود.چقدر اين دختر عاقله،چقدر روشن فكره.حتي نخواسته كمي به من و يا خودش ارفاق كنه!همين خصلتشه كه هميشه در من تاثير گذار بوده و هست.قاطعيتش ،واقع بينيش،منطقش و اجتنابش از احساسات گرايي.اون خيلي راحت مي تونست روي اين مسئله مانور بده و امتياز بگيره،من از خود راضي نيستم،ولي خب شكي نيست كه من يكي از بهترين انتخابها براي آرزو هستم،اما اون نخواست سوء استفاده كنه،نخواست مثل بعضي دخترها كه براي پسرها دام پهن مي كنن از آب گل آلود ماهي بگيره.
به دوستم گفتم:آرزو يه بار ديگه كاري كرد كه در نظرم احترام پيدا كنه.خدا مي دونه كه اون با اين دوباره نه گفتنش،چه احترامي پيشم پيدا كرد.احترام كه داشت ولي باز هم بيشتر شد.من شك ندارم كه اون روزي موفق مي شه و به اون چيزي كه روزي آرزوي بدست آوردنش رو داشت خواهد رسيد.
ساكت شدم و تو دلم زمزمه كردم:و اون هميشه بانوي كوچك من باقي مي مونه،حتي اگه براي هميشه بره و برنگرده!
اشتراک در:
پستها (Atom)