عروسك قشنگم آرزو...ديشب بيشتر از هر شب ديگري احساس دلتنگي مي كردم...اين اواخر جاي خالي تو رو بيشتر از هر زمان ديگري احساس مي كنم... الان كجايي؟چيكار مي كني؟ به خودم مي گم باور كن كه براي هميشه از دست داديش،دعاهاي تو بي جواب مي مونه،اون هرگز برنمي گرده،اما باز به خودم نهيب مي زنم كه هرگز نبايد نا اميد شد...حتي اگر واقعا هيچ اميدي باقي نمونده باشه...آرزو بگو چه كردم كه رفتي؟چه گفتم كه رنجيدي؟ چي مرتكب شدم كه هرگز نبخشودي؟
پنجشنبه شب با يكي از دوستان درد دل مي كردم، يه لحظه اونقدر مستاصل شدم كه گفتم:حاضرم بگم غلط كردم تا آرزو برگرده! نگاه ژرفي بهم انداخت و گفت: مگه چيكار كردي كه مي خواي بگي غلط كردم؟ با سردرگمي سر تكون دادم و گفتم:نمي دونم! چون نمي دونم، چون واقعا برام روشن نشده چرا به چنين عقوبتي دچار شدم مي خوام بگم غلط كردم...زندگي با من معامله معكوسي انجام داد...از هر كاري كه درست بود و ديگران ازش نتيجه مثبت گرفتن من نتيجه منفي گرفتم،نوبت من كه شد ماست شد سياه و ذغال سفيد! يكي بهم بگه پاداش حسن نيت داشتن چيه؟پاداش وفادار موندن چيه؟ گناه كسي كه نمي تونه به جز يك نفرو دوست داشته باشه چيه؟خدايا چرا كساني رو كه با احساسات مردم بازي نمي كنن،حسن نيت دارن و مي خوان درست زندگي كنن رو مجازات مي كني؟ تو واقعا خدايي يا...به يكي از دوستام نگاه مي كنم، صدتا دوست دخترو به راحتي جوراب و زيرپوش عوض كرد بدون اين كه ذره اي احساس ناراحتي كنه، انگار نه انگار...اون آدمه و مني كه در اين 28 سال زندگي فقط يك دوست دختر داشتم هم آدمم
به خدا همون يه دونه رو هم نمي خواستم بگيرم،فقط چون ديدم 25 سالم شده و هنوز كاري نكردم،فقط چون ميخواستم بهم ثابت بشه كه مي تونم داشته باشم با يه دختر دوست شدم،اونم فقط واسه ده ماه،وقتي هم ديدم كه طرف مي خواد ازدواج كنه و من سد راهشم،خودمو كنار كشيدم تا اون بتونه بره دنبال زندگيش...تو اون ده ماه هرگز بهش ابراز عشق نكردم مبادا وابسته مني بشه كه نمي خواستم بگيرمش...آره دروغ گفتن آسونه،يكي از دوستام به آسوني آروغي كه بعد هر پيك مشروب مي زنه به يه دختر مي گه دوستت دارم،خياليش نيست،بقول خودش اينا رو آفريدن كه ازشون استفاده كني...اون آدمه،منم آدمم
از خودم تعريف نمي كنم،من هم مثل همه شما گناه انجام دادم،ولي هرگز با احساسات كسي بازي نكردم،هرگز فكر خيانت به ذهنم نرسيد،معتقد بودم و هستم كه اگر خيانت كني در آينده همسرت بهت خيانت خواهد كرد...آرزو با اين فكر بود كه هميشه عشق و احساسم رو فقط براي تو حفظ كردم،فقط براي تو...هرگز بهم نگفتي چرا حاضر نيستي قبولش كني،من كه بهت تحميلش نكردم،ارزون هم ارائه اش ندادم،تا خودت بهم روي خوش نشون ندادي سفره دلمو پيشت باز نكردم،به خدا اگر راجع به احساست مطمئن نمي شدم صد سال قفل دهنمو بعد اين همه سال باز مي كردم...سيزده سال زبون به دهن گرفته بودم،تو نوبتت نشسته بودم،صبر كردم تا دست نامرئي سرنوشت به موقعش منو به سوي تو بكشونه،اون شب كه بعد مدتها، يكساعت تموم فقط و فقط با من حرف زدي چقدر جلوي هجوم احساسم،احساسي كه 13 سال پشت سدهاي رازداري مونده بود،رو گرفتم،گفتم اينجا بهش اعتراف نكنم تا نگه بي جنبهام،فكر نكنه تا روي خوش بهم نشون داد من جسور شدم،كلي رنج و محنت رو به جون خريدم تا تو نرنجي،ولي در نهايت باز هم تو بهم گفتي بي جنبه...آرزو چرا؟اگر نبودش به من هيچ ميلي چرا ظرف دلم بشكست ليلي؟
فراموشت كرده بودم،پذيرفته بودم كه تو برام فقط يه رويايي،يه آرزوي شيرين كه هرگز برآورده نمي شه، اون وقت تو در اون شب بهاري،28 فروردين 80 يهو بعد 6 سال سر و كله ات از وسط تاريكيها پيدا شد،منو صدا زدي،ازم خواستي برات كاري رو انجام بدم،آرزو تو حلقه اشك رو در چشمم ديدي موقعي كه لبخند زنان از پشت شيشه پرايد سفيدت به من بهت زده و سرگشته نگاه ميكردي،همون موقع فهميدي جريان از چه قراره...بعد از اون تو سلام و عليك رو باهام شروع كردي،تو روياي منو از زير خاكستر فراموشي بيرون كشيدي و زنده كردي...تو! چرا آرزو؟ چرا؟
تنها موندم،ولي نا اميد نشدم،زير كوله باري از چرا ها له شدم،ولي از پا نيوفتادم،حباب دلم هزار تيكه شد ولي اجازه ندادم غرورم بشكنه
هر روز كه از خواب پا مي شم غصه تو مثل يه پتك محكم به سينهام مي كوبه ولي من عقب نمي رم،حتي يك قدم،آرزو من ياد گرفتم كه صورتم رو در برابر سيليهاي بي امان زندگي بالا بگيرم،خودت گفتي شونه هاي ناتوان و ضعيفتو در سن 19 سالگي زير بار سنگين مسئوليتهاي زندگي قرار دادي،گفتي مسئوليتهايي به گردنم افتاد كه برام خيلي زود بود و باعث شد عوض بشم،و من مي گم كه مي خوام مثل تو باشم...اميدوار بودن و تسليم نشدن رو از تو ياد گرفتم،تو بانوي كوچك ارديبهشتي...دوست داشتم در ادامه اين مسير دشوار تو در كنارم باشي،آرزوم اين بود كه شونه هامو كنار شونه هاي تو بذارم و باهم،متفق و يك دل بريم به جنگ دشواريهاي زندگي...ولي خب حالا كه نشد من عقب نشيني نميكنم... آرزو هر جا باشي،اسم هر مرد ديگري كه روت گذاشته بشه،تو در دل ماله خودمي،روياي با تو بودن رو با هيچ چيز عوض نمي كنم...اون شعري كه مي گه بذار تو خواب بمونم اگر حقيقتي نيست رو در مورد خودم به اين شكل اصلاح ميكنم كه:
بذار تو خواب بميرم اگر حقيقتي نيست روياي با تو بودن، شيرين تر از زندگي است...
خاك بر سر اون واقعيتي كه بگه بدون تو زندگي كنم...تف به روي اون سرنوشتي كه بگه از اعتقادم برگردم...لعنت بر اون تقديري كه بين ما جدايي ايجاد كرد...بشكنه اون دستي كه داستان زندگي بانوي كوچكم رو به اين تلخي نگاشت...عروسك قشنگم آرزو،در آرامش بخواب، من تا ابد در كنارت خوام بود...تا ابد و تا روزي كه نفس مي كشم،مي گن آخر راه به دبوانگي ختم مي شه،من مي گم از حالا ديوانه هستم
۱۳۸۳ مرداد ۲۹, پنجشنبه
۱۳۸۳ مرداد ۲۱, چهارشنبه
ديروز صبح يهو هوس كردم برم كوه...خيلي وقت بود كوه نرفته بودم...از تعطيلات عيد تا حالا...خلاصه دوربين عكاسي مو به اضافه عينك و كلاه آفتابي برداشتم و با ماشينم تا پاي دربند رو گاز دادم...خلوت بود،مگس پر نمي زد،من بودم و كوه،كوه بود و من....از همونجا عكس گرفتنو شروع كردم،به هر منظره قشنگي مي رسيدم عكس مي گرفتم،چه عكسهاي قشنگي،فقط جاي تو توش خالي بود آرزو...اگر بودي بي شك عكسهاي من هم حال و هواي ديگري پيدا مي كرد...تو رو در كنارم احساس مي كردم،صداتو مي شنيدم،اصلا حس نمي كردم تنهام،تو رو مي ديدم با همون كوله پشتي زرد و گرمكن آبيت كه همراه من و ساير دوستان قديمي به دنبال استاد در حر كت هستيم...از مسيرهاي خاكي و سنگي دربند كه رد مي شدم،به رد پاها كه نگاه مي كردم با خودم زمزمه مي كردم بي شك يكي از اين جا پاها ماله توئه...بي شك روزي تو هم از اينجا رد شدي...و حالا من بعد سالها به نيابت تو و تموم اون كساني كه حالا نيستن دارم از اينجا رد مي شم...لحظات خاصي بود آرزو،نمي تونم درست تو صيفشون كنم،جملات اون قدر لياقت و قدرت ندارن كه بگم واقعا چي احساس مي كردم...تو در كنارم بودي،بودنتو حس مي كردم،نمي ديدمت ولي مطمئن بودم كه باهام هستي،اصلا هر منظره قشنگي رو كه مي ديدم اول به تو نشونش مي دادم...صدات تو گوشم بود...صداي دويدنت...صداي خنديدنت...به صورت هر دختري كه نگاه مي كردم اونو به شكل تو مي ديدم،هر منظره اي رو كه تو قاب عكس جاش مي دادم تو هم توش حضور داشتي ...تو باهام بودي آرزو...مي دونم كه بودي
ديشب داشتم به آلبوم عكس بچگيهامون نگاه مي كردم...به عكس تو نگاه مي كردم كه در كنار دوستت انداخته بودي،ماله 14 سال قبل بود،دخترك كوچك خنداني بودي كه هيچ چيز از زندگي نمي دونه،به عكس دو سه سال بعدت نگاه مي كردم،دختر نوجوان زيبايي بودي كه هنوز سايه هايي از اون معصوميت و بي خبري در چهره اش مونده،و بعد به تصوير كنونيت نگاه كردم كه در ذهنم نقش بسته،دختر جواني هستي كه فشار زندگي داره خردش مي كنه...حيف آرزو،حيف...ما اصلا نبايد بزرگ مي شديم...اگر همونجور بچه مي مونديم خوشبخت تر بوديم...هرچي جلوتر اومديم زندگي بيشتر چهره زشت و كريهشو نشونمون داده...ما كجا داريم مي ريم آرزو؟فردا چه شكليه؟چه جوريه؟به خدا كه اگر اميد نبود همين امروز رو هم نمي ديديم...ما ها به اميد زنده ايم،ولي آرزو فكر نمي كني فردايي كه هيچ خوشبختي و سعادتي توش نباشه به لعنت خدا هم نمي ارزه؟چرا ما رو به جلو داريم،مگر جلومون چي هست؟بيا به عقب نگاه كنيم اوجا باز كورسويي از خوشبختيهاي قديمي رو پيدا مي كنيم...به اين عكسها نگاه كن،ببين چقدر شاد و بي خيال بوديم؟چطور اون روزها رو فراموش كنم؟آرزو اگه قرار باشه تو نباشي ادامه دادن اين راه چه لطفي مي تونه داشته باشه؟چه ارزشي داره من دل به كس ديگري ببندم وقتي باطنا دارم به تو فكر مي كنم؟به چهره كس ديگري چشم بدوزم وقتي علنا در چهره اون دارم عكس رخ تو رو مي بينم؟كس ديگري رو در آغوش بگيرم و نوازش كنم وقتي آرزوم در آغوش كشيدن و نوازش كردن تو بوده؟اون بوسه اي كه من به كسي غير از تو بدم چه لذتي مي تونه برام داشته باشه؟آرزو من اين آينده رو نمي خوام،اين سرنوشت رو نمي خوام،اين واقعيت رو نمي خوام!!اگر سرنوشت اينه باهاش كنار مي آم ولي هرگز تسليمش نمي شم....آرزو تو در كنارمي،در كنارم هم خواهي ماند...تو ماله خودمي حتي اگر تموم دنيا هم غير از اين بگن...هرگز تسليم نخواهم شد...هرگز...هرگز
ديشب داشتم به آلبوم عكس بچگيهامون نگاه مي كردم...به عكس تو نگاه مي كردم كه در كنار دوستت انداخته بودي،ماله 14 سال قبل بود،دخترك كوچك خنداني بودي كه هيچ چيز از زندگي نمي دونه،به عكس دو سه سال بعدت نگاه مي كردم،دختر نوجوان زيبايي بودي كه هنوز سايه هايي از اون معصوميت و بي خبري در چهره اش مونده،و بعد به تصوير كنونيت نگاه كردم كه در ذهنم نقش بسته،دختر جواني هستي كه فشار زندگي داره خردش مي كنه...حيف آرزو،حيف...ما اصلا نبايد بزرگ مي شديم...اگر همونجور بچه مي مونديم خوشبخت تر بوديم...هرچي جلوتر اومديم زندگي بيشتر چهره زشت و كريهشو نشونمون داده...ما كجا داريم مي ريم آرزو؟فردا چه شكليه؟چه جوريه؟به خدا كه اگر اميد نبود همين امروز رو هم نمي ديديم...ما ها به اميد زنده ايم،ولي آرزو فكر نمي كني فردايي كه هيچ خوشبختي و سعادتي توش نباشه به لعنت خدا هم نمي ارزه؟چرا ما رو به جلو داريم،مگر جلومون چي هست؟بيا به عقب نگاه كنيم اوجا باز كورسويي از خوشبختيهاي قديمي رو پيدا مي كنيم...به اين عكسها نگاه كن،ببين چقدر شاد و بي خيال بوديم؟چطور اون روزها رو فراموش كنم؟آرزو اگه قرار باشه تو نباشي ادامه دادن اين راه چه لطفي مي تونه داشته باشه؟چه ارزشي داره من دل به كس ديگري ببندم وقتي باطنا دارم به تو فكر مي كنم؟به چهره كس ديگري چشم بدوزم وقتي علنا در چهره اون دارم عكس رخ تو رو مي بينم؟كس ديگري رو در آغوش بگيرم و نوازش كنم وقتي آرزوم در آغوش كشيدن و نوازش كردن تو بوده؟اون بوسه اي كه من به كسي غير از تو بدم چه لذتي مي تونه برام داشته باشه؟آرزو من اين آينده رو نمي خوام،اين سرنوشت رو نمي خوام،اين واقعيت رو نمي خوام!!اگر سرنوشت اينه باهاش كنار مي آم ولي هرگز تسليمش نمي شم....آرزو تو در كنارمي،در كنارم هم خواهي ماند...تو ماله خودمي حتي اگر تموم دنيا هم غير از اين بگن...هرگز تسليم نخواهم شد...هرگز...هرگز
۱۳۸۳ مرداد ۱۷, شنبه
از وقتي يادم مي آد،من هميشه واسه روز مادر يه چيزي خريدم...چه اون موقع كه بچه بودم و پنجاه شصت تومن بيشتر ته جيبم نبود و چه حالا كه براي خودم مثلا آقاي مهندس هستم و درآمد كافي دارم...امرزو هم به مناسبت روز مادر يه ساعت مچي به مادرم هديه دادم...ساعته از اون عقربه اي هاي شيك بود با قاب و بند طلايي.چقدر مادرم خوشحال شد.من بيشتر خوشحال شدم وقتي كه ديدم برادر كوچيكم هم براي اولين بار روز مادر رو يادش بوده و هديه اي براي مادرمون خريده.
من هميشه هديه دادن رو دوست داشتم،بخصوص وقتي براي كسي باشه كه دوستش هم دارم.هر وقت دارم هديه ميخرم از تصور چهره شاد طرف مقابلم و لحظه اي كه با اشتياق هديه شو مي گيره و برق خوشحالي در چشمانش موج ميزنه،يك احساس شيرين تو دلم شكل مي گيره،احساسي كه نمي تونم توصيفش كنم ولي مي تونم اونو به عشق تشبيه كنم،يه عشق بسيار خواستني،يه عشق گرم و دوست داشتني.قلبم موقع هديه دادن از اين حس دلپذير مملو مي شه، من هم به اندازه اون كسي كه داره هديه مي گيره خوشحال و شاد مي شم.
فقط يك بار بود كه يادمه موقع هديه دادن شاد نبودم،سال 74 وقتي اون شيشه عطر سفيد رو به مادرم هديه ميدادم قلبم سرشار از غم بود،البته من اين احساس رو به خوبي در پشت لبخندي نمادين مخفي كردم.هنوز هم شيشه خالي اون عطرو دارم.كاغذ كادو و روبان قرمزي كه دورش بسته بودن رو گم كردم،ولي اون شيشه سفيد رو نگه داشتم.هر چند يادآور يه خاطره تلخه،ولي من نخواستم فراموشش كنم،خاطرات من هر جور كه باشن بخشي از وجود من هستن،كتمانشون نمي كنم،انكارشون نمي كنم، به دست فراموشي نمي سپرموشون.حفظشون مي كنم،باهاشون زندگي مي كنم و از اول تجربه شون مي كنم.پشت تموم اون خاطره ها يه درس هست،يه درس بزرگ كه با هر بار مرور كردنش بيشتر يادش مي گيرم.
ماجراي اون شيشه عطر چيز خاصي نبود،فقط من اونو به نيت كس ديگري خريده بودم،كسي كه اون زمونها دوستش داشتم و مي خواستم اون شيشه عطر هديه تولدش باشه،به پول اون موقع خيلي هم گرون خريده بودمش،ولي پيش خودم گفتم وقتي لبخندشو ببينم همه چيز برام جبران مي شه،خوشحالي اون همه چيز من بود.اون هديه هرگز به فرد مورد نظر نرسيد،ماهها عين خاري كه به قلبم فرو رفته باشه پيشم موند، هر بار مي ديدمش دلم ريش مي شد،پنهان كردنش هم فايده اي نداشت،شبها يهو به خودم مي اومدم و مي ديدم ناخواسته از جام بلند شدم و رفتم سراغش،وقتي در تاريكي لمسش مي كردم از خودم مي پرسيدم چرا؟ چرا اينجوري شد؟
گذشت زمان بهم آموخت كه سوال نكنم و سعي كنم با حقايق كنار بيام، وقتي پذيرفتم كه به هر دليلي قرار نيست اين هديه به اون كسي كه مي خواستم برسه تصميم گرفتم اونو به كس ديگري هديه كنم،كسي كه در هر حالتي از اون فرد برام عزيزتر و با ارزش تر بود.مادرم! من اون عطرو به مادرم هديه كردم.
ديروز تصادفا به برادر آرزو برخوردم،با هم صحبت مي كرديم كه آرزو هم با ماشين اومد رد شد،ظاهرا كاري با برادرش داشت چون دنده عقب زد و ماشين رو آورد مقابل ما،من نگاهمو ازش دزديدم،فقط يه نظر نگاهش كردم،مغموم و مثل هميشه زيبا.وقتي صحبتش با برادرش تموم شد ديگه از جلومون عبور نكرد،دور زد و از مسير ديگري رفت. شايد اونم به اين ترتيب نگاهشو ازم دزديد.خب اين هم از اون حقايقي است كه بايد قبولش كنم، من اونو مي خوام،از صميم قلب هم مي خوام،اونم شايد همين احساس رو نسبت بهم داشته باشه،ولي ما نبايد به هم فكر كنيم چون شرايط جوريه كه هرگز به هم نخواهيم رسيد.كي مقصره من نمي دونم فقط مطمئنم اين شرايط بهمون تحميل شد،ما انتخابش نكرديم،نه من و نه اون،هيچ يك نمي خواستيم كارا اينجوري پيش بره،شرايط باعث شد،شرايط، تقدير و سرنوشت...سرنوشتي كه گريزي ازش نيست،هميشه باهامونه و تغيير نمي كنه... سرنوشتي كه بقول خواهر كوچيكم نمي شه اونو از سر نوشت...
من هميشه هديه دادن رو دوست داشتم،بخصوص وقتي براي كسي باشه كه دوستش هم دارم.هر وقت دارم هديه ميخرم از تصور چهره شاد طرف مقابلم و لحظه اي كه با اشتياق هديه شو مي گيره و برق خوشحالي در چشمانش موج ميزنه،يك احساس شيرين تو دلم شكل مي گيره،احساسي كه نمي تونم توصيفش كنم ولي مي تونم اونو به عشق تشبيه كنم،يه عشق بسيار خواستني،يه عشق گرم و دوست داشتني.قلبم موقع هديه دادن از اين حس دلپذير مملو مي شه، من هم به اندازه اون كسي كه داره هديه مي گيره خوشحال و شاد مي شم.
فقط يك بار بود كه يادمه موقع هديه دادن شاد نبودم،سال 74 وقتي اون شيشه عطر سفيد رو به مادرم هديه ميدادم قلبم سرشار از غم بود،البته من اين احساس رو به خوبي در پشت لبخندي نمادين مخفي كردم.هنوز هم شيشه خالي اون عطرو دارم.كاغذ كادو و روبان قرمزي كه دورش بسته بودن رو گم كردم،ولي اون شيشه سفيد رو نگه داشتم.هر چند يادآور يه خاطره تلخه،ولي من نخواستم فراموشش كنم،خاطرات من هر جور كه باشن بخشي از وجود من هستن،كتمانشون نمي كنم،انكارشون نمي كنم، به دست فراموشي نمي سپرموشون.حفظشون مي كنم،باهاشون زندگي مي كنم و از اول تجربه شون مي كنم.پشت تموم اون خاطره ها يه درس هست،يه درس بزرگ كه با هر بار مرور كردنش بيشتر يادش مي گيرم.
ماجراي اون شيشه عطر چيز خاصي نبود،فقط من اونو به نيت كس ديگري خريده بودم،كسي كه اون زمونها دوستش داشتم و مي خواستم اون شيشه عطر هديه تولدش باشه،به پول اون موقع خيلي هم گرون خريده بودمش،ولي پيش خودم گفتم وقتي لبخندشو ببينم همه چيز برام جبران مي شه،خوشحالي اون همه چيز من بود.اون هديه هرگز به فرد مورد نظر نرسيد،ماهها عين خاري كه به قلبم فرو رفته باشه پيشم موند، هر بار مي ديدمش دلم ريش مي شد،پنهان كردنش هم فايده اي نداشت،شبها يهو به خودم مي اومدم و مي ديدم ناخواسته از جام بلند شدم و رفتم سراغش،وقتي در تاريكي لمسش مي كردم از خودم مي پرسيدم چرا؟ چرا اينجوري شد؟
گذشت زمان بهم آموخت كه سوال نكنم و سعي كنم با حقايق كنار بيام، وقتي پذيرفتم كه به هر دليلي قرار نيست اين هديه به اون كسي كه مي خواستم برسه تصميم گرفتم اونو به كس ديگري هديه كنم،كسي كه در هر حالتي از اون فرد برام عزيزتر و با ارزش تر بود.مادرم! من اون عطرو به مادرم هديه كردم.
ديروز تصادفا به برادر آرزو برخوردم،با هم صحبت مي كرديم كه آرزو هم با ماشين اومد رد شد،ظاهرا كاري با برادرش داشت چون دنده عقب زد و ماشين رو آورد مقابل ما،من نگاهمو ازش دزديدم،فقط يه نظر نگاهش كردم،مغموم و مثل هميشه زيبا.وقتي صحبتش با برادرش تموم شد ديگه از جلومون عبور نكرد،دور زد و از مسير ديگري رفت. شايد اونم به اين ترتيب نگاهشو ازم دزديد.خب اين هم از اون حقايقي است كه بايد قبولش كنم، من اونو مي خوام،از صميم قلب هم مي خوام،اونم شايد همين احساس رو نسبت بهم داشته باشه،ولي ما نبايد به هم فكر كنيم چون شرايط جوريه كه هرگز به هم نخواهيم رسيد.كي مقصره من نمي دونم فقط مطمئنم اين شرايط بهمون تحميل شد،ما انتخابش نكرديم،نه من و نه اون،هيچ يك نمي خواستيم كارا اينجوري پيش بره،شرايط باعث شد،شرايط، تقدير و سرنوشت...سرنوشتي كه گريزي ازش نيست،هميشه باهامونه و تغيير نمي كنه... سرنوشتي كه بقول خواهر كوچيكم نمي شه اونو از سر نوشت...
۱۳۸۳ مرداد ۱۴, چهارشنبه
همين چند دقيقه پيش خبر مسرت بخشي بهم رسيد....خبري كه درسته بهم مربوط نمي شه ولي من هم كمتر از اونايي كه بهشون مربوطه خوشحال نيستم...خواهراي آرزو در كنكور با رتبه خوبي قبول شدن....آرزو بالاخره زحماتت به بار نشست،فداكاريت نتيجه داد....اونا قبول شدن....خدا مي دونه كه من براي قبولي خودم اشك تو چشمام جمع نشد كه براي قبولي خواهراي تو شد....آرزو از صميم قلب برات خوشحالم....شايد از حالا به بعد بتوني كمي هم به خودت فكر كني....به خودت و زندگي خودت...و من اميدوارم خواهرات فراموش نكنن كي از خودگذشتگي كرد،كي از موقعيت خودش چشم پوشي كرد و جا رو براي اونها خالي گذاشت تا بتونن درس بخونن و قبول بشن....اميدوارم فردايي كه مهندس شدن فراموش نكنن كه اين موفقيتشونو مديون كي هستن...آرزو جدا كه تو يه خواهر نمونه هستي،يه خواهر فداكار،يه خواهر با مرام...خدا حفظت كنه!خدا حفظت كنه....خدا حفظت كنه
۱۳۸۳ مرداد ۱۳, سهشنبه
جمعه روز خوبي بود...بعد مدتها يه برنامه تفريحاتي خوب داشتم...با يه گروه سي چهل نفره دختر و پسر،كه هيچ يك رو هم نميشناختم رفتم تور،تور طالقان...پنجشنبه شب بود كه يهو يكي از دوستام سروكله اش پيدا شد و گفت:يه تور جور شده بگو مي آي يا نه؟ هميشه كاراش اينجوريه، آني و لحظه اي! گفتم آره و اين جوري شد كه همسفرش شدم.سفر بدي نبود،بقول دوستم اكثر هم سفرا در و داف بودن وكمترين حسنش اين بود كه تماشاي رقصشون برام جالب بود...مني كه شب قبلش حسابي حالم گرفته شده بود! متاسفانه تولد استادم برگزار نشد،يعني شد ولي نه اون طوري كه ما انتظار داشتيم.فاميل براش يه جشن خانوادگي گرفتن،پنجشنبه شب كه با چند شاخه گل براي عرض تبريك رفتم در خونه شون، استاد با تاسف اين مطلبو برام عنوان كرد.خب از اولش هم بايد حدس مي زدم كه شدني نيست،ولي خب براي مني كه خيلي دوست داشتم يه موقعيت ولو كوچيك پيدا كنم كه واسه آخرين بار با آرزو زير يه سقف باشم،اين خبر اصلا خوشايند نبود.
استاد دعوتم كرد داخل منزل و پذيراييم كرد و طبق معمول يه دنيا حرف برام زد،اما من اون لحظه حواسم به اون گوشه هال بود،جايي كه 13 سال پيش در چنين لحظاتي رقص زيباي كسي رو ديدم كه تا سالها برام يه الهه بود.همون لحظه هم داشتم شبح رقصان و متحركش رو مي ديدم...حيف كه اون فقط يه رويا بود..يه روياي شيرين.
عوض اين ضد حال توي اون تور در اومد،در و داف بقول دوستم خودشونو با رقص خفه كردن،تو راهروي باريك ميون صندليهاي اتوبوس تو همديگه مي لوليدن و مي رقصيدن.همه با هم آشنا بودن.دختر و پسر از سر و كول هم بالا مي رفتن.دختر جوون بيست و هفت هشت ساله اي هم رهبرشون بود كه از اول تا آخر داشت مي رقصيد...گروه شادي بودن، مال يه اجتماعي بودن به اسم تي.آي.بي. نمي دونم مخفف چي هست ولي ظاهرا براي خودشون اعتقادات خاصي دارن از جمله اين كه نبايد زندگي رو سخت بگيرن و هرجور فكر مي كنن بهتره،همون جوري زندگي كنن.واقعا هم اين جوري بود.هر كاري دلشون مي خواست مي كردن.دوستم كه با همه شون راحت بود.با هركي خواست رقصيد.هركي رو دوست داشت دست انداخت گردنشو و از هر كي خوشش اومد سرشو گذاشت روي پاش.
تجربه جالبي بود.من كه فقط ناظر بودم.موقع رقص همه شون رو تشويق مي كردم و عكس مي گرفتم.در مباحثاتشون هم شنونده بودم.چيز خاصي نمي گفتن.فقط خيلي راحت بودن.در پشت چهره بعضيهاشون افسردگي رو به وضوح احساس مي كردم.غمي كه در پشت نقابي از خنده،خوشي و بي خيالي پنهان شده بود.نگاهشون هدفدار نبود.دنبال هدف بود و خسته و نا اميد از يافتن هدف.شايد تنها دلخوشي شون همين دور هم بودن و لحظاتي بود كه باهم بودن و درد دل مي كردن.
جاي خوش آب و هوايي رفتيم.مسير رفت و برگشت پر از گل بود و ما هم بي نصيب نمونديم.به محل اتراق كه رسيديم ظهر شده بود.گروههاي ديگري هم اونجا بودن.گروه گولد كوئست،چي چي قزوين و و و.همه در دسته هاي چند تايي گوله گوله تنگ هم نشسته بودن.همونجا جول و پلاسمون رو پهن كرديم.تي آي بي ها كه مشغول بازي و بگو بخند و آواز شدن.من ناهار خوردم و كاراي اونا رو تماشا كردم.لحظات خوبي داشتم.يه دختر 17-18 ساله اونجا بود كه خيلي قيافهاش بامزه بود.منو ياد كسي مي انداخت ولي يادم نمي اومد كي.ازش خواستم ازم يه عكس بگيره.اتفاقا در بين اون 50-60 تا كسي كه انداختم،اون عكس يكي از بهترينها بود.موقع چرت بعد از ظهر كه رسيد،اعضاي گروه تنگ هم خوابيدن.هر كي سرشو گذاشت رو پا يا سينه اون يكي و خوابيد.گفتم كه،خيلي با هم راحت بودن،خيلي زياد.من از فرصت استفاده كردم،رودخونه اي اون نزديكها بود،رفتم و چند عكس قشنگ انداختم.
موقع برگشت ديگه نا براي كسي نمونده بود.حتي اون دختره ترقه رهبر گروه هم بعد كمي رقص دراز به دارز افتاد و خرو پفش به آسمون رفت! من هم چشمام رو بستم.در حالتي بين خواب و بيداري بود كه با صداي آوازي بيدار شدم كه مي گفت:
بذار تو خواب بمونم،اگر حقيقتي نيست،روياي با تو بودن،قشنگ تر از زندگي است! قشنگ تر از زندگي است!
صدا از نوار اندي بود كه داشت از بلند گوهاي اتوبوس پخش مي شد...چقدر اين شعر رو مناسب حال خودم ديدم...والبته خيلي از آدمهاي ديگه...بي شك اوني كه سيگار مي كشه،تزريق مي كنه يا اون قدر مي خوره كه مستي بزنه به بالاي پيشونيش،همه و همه به اين خاطره كه از دنياي حقايق دور بشن،وقتي در دنياي حقيقي نباشه كسي يا چيزي كه بهش دل ببندي،ناخودآگاه تمايل پيدا مي كني جايي بري كه به اين خواسته هات برسي...هرچند اين حرف خيلي نااميدانه است،ولي خب گاهي اوقات راسخترين افراد هم احساس ضعف مي كنن.همون لحظه يه شعر از سياوش قميشي به ذهنم اومد كه مي گفت:
اونقدر زجر كشيدم،تا به آرزوي رسيدم! بذار آدما بدونن،مي شه بيهوده نپوسيد! مي شه خورشيد شد و تابيد،مي شه آسمونو بوسيد!
يادمه اين شعر رو اولين بار در تلخترين دوران عمرم شنيدم،زماني كه هيچ اميدي به زندگي نداشتم.همين چند جمله ساده منو به زندگي اميدوار كرد...بايد زجر كشيد،زحمت كشيد،جنگيد،نا اميد نشد تا اين كه يك روز به اون چيزي كه در آرزوش هستي برسي.از سال 74 تا به الان،هر وقت اين آواز رو زمزمه مي كنم نوري از اميدواري به قلبم مي تابه..آره،بالاخره يه روزي نوبتم مي شه،مهم نيست كي باشه و چقدر طول بكشه،مهم اينه كه ايمان دارم روزي نوبت من هم مي رسه...بلند گو همچنان آواز اندي رو پخش مي كرد.ما به دروازه تهران رسيده بوديم.تا چند لحظه ديگه من مي رسيدم خونه،غروب بود و من در ذهنم تمام اون لحظات خوشي رو كه سپري كرده بودم با آرزو قسمت مي كردم،آرزويي كه بي شك امروز هم در كنار مادرش داشته سخت كار مي كرده...خسته نباشي آرزو! خدا قوت!
استاد دعوتم كرد داخل منزل و پذيراييم كرد و طبق معمول يه دنيا حرف برام زد،اما من اون لحظه حواسم به اون گوشه هال بود،جايي كه 13 سال پيش در چنين لحظاتي رقص زيباي كسي رو ديدم كه تا سالها برام يه الهه بود.همون لحظه هم داشتم شبح رقصان و متحركش رو مي ديدم...حيف كه اون فقط يه رويا بود..يه روياي شيرين.
عوض اين ضد حال توي اون تور در اومد،در و داف بقول دوستم خودشونو با رقص خفه كردن،تو راهروي باريك ميون صندليهاي اتوبوس تو همديگه مي لوليدن و مي رقصيدن.همه با هم آشنا بودن.دختر و پسر از سر و كول هم بالا مي رفتن.دختر جوون بيست و هفت هشت ساله اي هم رهبرشون بود كه از اول تا آخر داشت مي رقصيد...گروه شادي بودن، مال يه اجتماعي بودن به اسم تي.آي.بي. نمي دونم مخفف چي هست ولي ظاهرا براي خودشون اعتقادات خاصي دارن از جمله اين كه نبايد زندگي رو سخت بگيرن و هرجور فكر مي كنن بهتره،همون جوري زندگي كنن.واقعا هم اين جوري بود.هر كاري دلشون مي خواست مي كردن.دوستم كه با همه شون راحت بود.با هركي خواست رقصيد.هركي رو دوست داشت دست انداخت گردنشو و از هر كي خوشش اومد سرشو گذاشت روي پاش.
تجربه جالبي بود.من كه فقط ناظر بودم.موقع رقص همه شون رو تشويق مي كردم و عكس مي گرفتم.در مباحثاتشون هم شنونده بودم.چيز خاصي نمي گفتن.فقط خيلي راحت بودن.در پشت چهره بعضيهاشون افسردگي رو به وضوح احساس مي كردم.غمي كه در پشت نقابي از خنده،خوشي و بي خيالي پنهان شده بود.نگاهشون هدفدار نبود.دنبال هدف بود و خسته و نا اميد از يافتن هدف.شايد تنها دلخوشي شون همين دور هم بودن و لحظاتي بود كه باهم بودن و درد دل مي كردن.
جاي خوش آب و هوايي رفتيم.مسير رفت و برگشت پر از گل بود و ما هم بي نصيب نمونديم.به محل اتراق كه رسيديم ظهر شده بود.گروههاي ديگري هم اونجا بودن.گروه گولد كوئست،چي چي قزوين و و و.همه در دسته هاي چند تايي گوله گوله تنگ هم نشسته بودن.همونجا جول و پلاسمون رو پهن كرديم.تي آي بي ها كه مشغول بازي و بگو بخند و آواز شدن.من ناهار خوردم و كاراي اونا رو تماشا كردم.لحظات خوبي داشتم.يه دختر 17-18 ساله اونجا بود كه خيلي قيافهاش بامزه بود.منو ياد كسي مي انداخت ولي يادم نمي اومد كي.ازش خواستم ازم يه عكس بگيره.اتفاقا در بين اون 50-60 تا كسي كه انداختم،اون عكس يكي از بهترينها بود.موقع چرت بعد از ظهر كه رسيد،اعضاي گروه تنگ هم خوابيدن.هر كي سرشو گذاشت رو پا يا سينه اون يكي و خوابيد.گفتم كه،خيلي با هم راحت بودن،خيلي زياد.من از فرصت استفاده كردم،رودخونه اي اون نزديكها بود،رفتم و چند عكس قشنگ انداختم.
موقع برگشت ديگه نا براي كسي نمونده بود.حتي اون دختره ترقه رهبر گروه هم بعد كمي رقص دراز به دارز افتاد و خرو پفش به آسمون رفت! من هم چشمام رو بستم.در حالتي بين خواب و بيداري بود كه با صداي آوازي بيدار شدم كه مي گفت:
بذار تو خواب بمونم،اگر حقيقتي نيست،روياي با تو بودن،قشنگ تر از زندگي است! قشنگ تر از زندگي است!
صدا از نوار اندي بود كه داشت از بلند گوهاي اتوبوس پخش مي شد...چقدر اين شعر رو مناسب حال خودم ديدم...والبته خيلي از آدمهاي ديگه...بي شك اوني كه سيگار مي كشه،تزريق مي كنه يا اون قدر مي خوره كه مستي بزنه به بالاي پيشونيش،همه و همه به اين خاطره كه از دنياي حقايق دور بشن،وقتي در دنياي حقيقي نباشه كسي يا چيزي كه بهش دل ببندي،ناخودآگاه تمايل پيدا مي كني جايي بري كه به اين خواسته هات برسي...هرچند اين حرف خيلي نااميدانه است،ولي خب گاهي اوقات راسخترين افراد هم احساس ضعف مي كنن.همون لحظه يه شعر از سياوش قميشي به ذهنم اومد كه مي گفت:
اونقدر زجر كشيدم،تا به آرزوي رسيدم! بذار آدما بدونن،مي شه بيهوده نپوسيد! مي شه خورشيد شد و تابيد،مي شه آسمونو بوسيد!
يادمه اين شعر رو اولين بار در تلخترين دوران عمرم شنيدم،زماني كه هيچ اميدي به زندگي نداشتم.همين چند جمله ساده منو به زندگي اميدوار كرد...بايد زجر كشيد،زحمت كشيد،جنگيد،نا اميد نشد تا اين كه يك روز به اون چيزي كه در آرزوش هستي برسي.از سال 74 تا به الان،هر وقت اين آواز رو زمزمه مي كنم نوري از اميدواري به قلبم مي تابه..آره،بالاخره يه روزي نوبتم مي شه،مهم نيست كي باشه و چقدر طول بكشه،مهم اينه كه ايمان دارم روزي نوبت من هم مي رسه...بلند گو همچنان آواز اندي رو پخش مي كرد.ما به دروازه تهران رسيده بوديم.تا چند لحظه ديگه من مي رسيدم خونه،غروب بود و من در ذهنم تمام اون لحظات خوشي رو كه سپري كرده بودم با آرزو قسمت مي كردم،آرزويي كه بي شك امروز هم در كنار مادرش داشته سخت كار مي كرده...خسته نباشي آرزو! خدا قوت!
۱۳۸۳ مرداد ۶, سهشنبه
ديشب بي خواب شدم...يهو از خواب پريدم و طبق معمول افكار مختلف اومد سراغم وديگه تا صبح خوابم نبرد...يه صحنه مدام مي اومد جلو چشمم،نمي خواستم بهش فكر كنم،چون از دست من كاري ساخته نيست ولي چطور مي شه به يكي علاقه داشته باشي و ببيني داره ذره ذره آب مي شه و بي تفاوت باشي؟حتي اگر خودش ازت خواسته باشه كه توجهي نكني...نه! من كه نمي تونم...هميشه نسبت به اطرافيانم حساس بودم به خصوص كساني كه دوستشون دارم.....
پريشب آرزو رو ديدم،خسته و مونده از سر كار برگشته بود،داشت يه چيزي رو از روي تابلوي اعلانات ساختمونشون مي خوند،روسريش رفته بود عقب،موهاشو محكم بسته بود و يه دمب كوچولوي بي رمق از پشت كله اش آويزون بود...تا ديدم ايستادم....يادم اومد اون قديمها هميشه آرزو به خاطرمدل موهاي قشنگش معروف بود،يه فوكول خوشكل داشت كه با يه روبان كوچيك صورتي پشت سرش بسته مي شد،گيسوان مواج بلندش دوطرف صورتش رو پر مي كردن،نمي دونم به اون مدل مو چي مي گن ولي هر چي بود بهش خيلي مي اومد...مي شد شكل يك عروسك ...يه عروسك ناز كوچولو...
به راهم ادامه دادم ولي هنوز چند قدم نرفته دوباره برگشتم،مي خواستم دوباره ببينم،ببينم تا مطمئن بشم،اما اين بار آرزو روسريشو كشيده بود جلو...يه لحظه سرشو چرخوند ومنو ديد،من به راهم ا امه دادم و باز برگشتم ولي اون همچنان ايستاده بود...هي من مي رفتم و برمي گشتم و اون همچنان ايستاده بود...
خدا جون،چه اتفاقي داره مي افته؟مي شه بهم بگي تا من هم بفهمم؟همون لحظه تفتفو دوست سابق آرزو هم از راه رسيد،با تبختر خاصي از پرايد مشكي رنگش پياده شد...اونقدر آرايش كرده بود كه به زحمت شناختمش...احتمالا از يه مهموني بر مي گشت...رضايت از زندگي رو در چهره اش مي ديدم...موهاشو هايلايت كرده بود...با اون اندام باريكش چنان با غمزه وناز راه مي رفت انگار مي خواد برقصه...به خودم گفتم اين دوتا دختر زماني عين هم بودن...هيچ فرقي باهم نداشتن...الا اين كه آرزو چند سروگردن از تفتفو خوشكل تر هم بود...حالا اگه نخوايم اخلاقشونو مقايسه بكنيم كه زمين تا آسمون تفاوت داشت...متانت آرزو كجا و ادا و مسخره بازيهاي تفتفو كجا....در هر حال تفاوت عمده اي با هم نداشتن...هر دو به يك اندازه شايستگي برخورداري از خوشبختيهاي زندگي رو داشتن...اونوقت چه اتفاقي افتاد؟ يكي شده خسته از زندگي ديگري خفه از زور خوشي....اين كجاش با عدالت هم خوني داره؟ اصلا آرزو رو كه مي بينم قلبم تير مي كشه...داره مي شه شبيه مردها...روز به روز بيشتر ظرافتهاشو دست مي ده....اون معصوميت كودكانه داره جاشو مي ده به خشونت مردانه....نمي خوام عجز و لابه كنم،كار از اين حرفها گذشته....روي صحبتم در درجه اول با خداست و بعد آرزو....آرزو من نمي تونم نبينم،نمي تونم! چرا؟چرا؟؟چرا تو بايد اين قدر سختي بكشي؟چرا هر وقت كه مي بينمت بايد لاغر تر و رنجورتر از دفعه پيشت باشي؟چرا نبايد هيچ وقت به غير از لباس مشكي رنگ ديگري به تنت ببينم؟چرا تو بايد مثل بيوه زنهاي 60 ساله باشي اونوقت اون تفتفوي نالايق با مانكن 18 ساله اشتباه گرفته بشه؟اگه اون حقشه تو هم حقته!چي؟بهم مربوط نيست؟ اگه به من مربوط نيست به خدا كه مربوط هست...خدايا چيكار داري مي كني،هيچ معلوم هست؟من دارم دعا مي كنم،دوستام دارن دعا مي كنن،دعا مي كنن در كار آرزو گشايشي پيش بياد،پس چرا نمي شنوي؟كري؟كوري؟؟خري؟؟؟؟ نه...نمي خواد بهم بگيد،خودم مي دونم! با خدا نبايد اينجوري حرف زد!زشته، بهش بر مي خوره! ما رو سنگ مي كنه...خودم مي دونم هزارتا بدتر از آرزو تو اين دنيا هست،ولي از دست من چه كاري براي اونها بر مي آد؟من كه خدا نيستم! ولي مي تونستم حداقل به يكي از بنده هاش كمك كنم كه! چرا نذاشتي؟خدايا چرا نذاشتي..........................؟؟؟؟؟
مغزم داشت سوت مي كشيد،ديگه سپيده زده بود،صداي آواز پرنده ها مي گفت كه يه روز ديگه شروع شده...روزي كه قراره براي بعضيها پر از خوشي باشه و براي بعضيها پر از رنج و تالم....به كسي هم مربوط نيست كه چرا اينجوريه....همينه ديگه!شكايتي داري؟ سرتو بزن به ديوار! آره بزن! به همون خدا حتي آرزو هم اگه بفهمه ديگه براش مهم نيست....همه چيز بي اهميت شده....همه چيز بي هويت شده...من شدم يه روبات،تو شدي يه روبات،همه شديم روبات! مي ريم و مي يايم...مي ريم و مي يايم...يه سري مون امروز از حركت مي افتن يه سري مونم فردا...اوني هم كه اون بالاست ظاهرا به هيچيش نيست....خب تو باشي چيكار مي كني؟ د همينه همه فقط به فكر خودشونن،معلومه،وقتي كسي نيست به فكرت باشه خودت بايد فكر خودت باشي...فقط به فكر خودت....
آرزو،من كاري ندارم قوانين اين دنيا چيه،من نا اميد بشو نيستم،لازم باشه تا روز قيامت صبر مي كنم تا همه چيز درست بشه،بشه اونجوري كه ما دلمون مي خواد،بشه اونجوري كه لياقتشو داريم...خرافات و دعا و معا رو هم بذاريم كنار...بايد عمل كرد....بايد حق رو گرفت،بايد گرفت!! آرزو در آغوشم خواهي ماند....خواهي ماند... تا ابد.......................!؟
پريشب آرزو رو ديدم،خسته و مونده از سر كار برگشته بود،داشت يه چيزي رو از روي تابلوي اعلانات ساختمونشون مي خوند،روسريش رفته بود عقب،موهاشو محكم بسته بود و يه دمب كوچولوي بي رمق از پشت كله اش آويزون بود...تا ديدم ايستادم....يادم اومد اون قديمها هميشه آرزو به خاطرمدل موهاي قشنگش معروف بود،يه فوكول خوشكل داشت كه با يه روبان كوچيك صورتي پشت سرش بسته مي شد،گيسوان مواج بلندش دوطرف صورتش رو پر مي كردن،نمي دونم به اون مدل مو چي مي گن ولي هر چي بود بهش خيلي مي اومد...مي شد شكل يك عروسك ...يه عروسك ناز كوچولو...
به راهم ادامه دادم ولي هنوز چند قدم نرفته دوباره برگشتم،مي خواستم دوباره ببينم،ببينم تا مطمئن بشم،اما اين بار آرزو روسريشو كشيده بود جلو...يه لحظه سرشو چرخوند ومنو ديد،من به راهم ا امه دادم و باز برگشتم ولي اون همچنان ايستاده بود...هي من مي رفتم و برمي گشتم و اون همچنان ايستاده بود...
خدا جون،چه اتفاقي داره مي افته؟مي شه بهم بگي تا من هم بفهمم؟همون لحظه تفتفو دوست سابق آرزو هم از راه رسيد،با تبختر خاصي از پرايد مشكي رنگش پياده شد...اونقدر آرايش كرده بود كه به زحمت شناختمش...احتمالا از يه مهموني بر مي گشت...رضايت از زندگي رو در چهره اش مي ديدم...موهاشو هايلايت كرده بود...با اون اندام باريكش چنان با غمزه وناز راه مي رفت انگار مي خواد برقصه...به خودم گفتم اين دوتا دختر زماني عين هم بودن...هيچ فرقي باهم نداشتن...الا اين كه آرزو چند سروگردن از تفتفو خوشكل تر هم بود...حالا اگه نخوايم اخلاقشونو مقايسه بكنيم كه زمين تا آسمون تفاوت داشت...متانت آرزو كجا و ادا و مسخره بازيهاي تفتفو كجا....در هر حال تفاوت عمده اي با هم نداشتن...هر دو به يك اندازه شايستگي برخورداري از خوشبختيهاي زندگي رو داشتن...اونوقت چه اتفاقي افتاد؟ يكي شده خسته از زندگي ديگري خفه از زور خوشي....اين كجاش با عدالت هم خوني داره؟ اصلا آرزو رو كه مي بينم قلبم تير مي كشه...داره مي شه شبيه مردها...روز به روز بيشتر ظرافتهاشو دست مي ده....اون معصوميت كودكانه داره جاشو مي ده به خشونت مردانه....نمي خوام عجز و لابه كنم،كار از اين حرفها گذشته....روي صحبتم در درجه اول با خداست و بعد آرزو....آرزو من نمي تونم نبينم،نمي تونم! چرا؟چرا؟؟چرا تو بايد اين قدر سختي بكشي؟چرا هر وقت كه مي بينمت بايد لاغر تر و رنجورتر از دفعه پيشت باشي؟چرا نبايد هيچ وقت به غير از لباس مشكي رنگ ديگري به تنت ببينم؟چرا تو بايد مثل بيوه زنهاي 60 ساله باشي اونوقت اون تفتفوي نالايق با مانكن 18 ساله اشتباه گرفته بشه؟اگه اون حقشه تو هم حقته!چي؟بهم مربوط نيست؟ اگه به من مربوط نيست به خدا كه مربوط هست...خدايا چيكار داري مي كني،هيچ معلوم هست؟من دارم دعا مي كنم،دوستام دارن دعا مي كنن،دعا مي كنن در كار آرزو گشايشي پيش بياد،پس چرا نمي شنوي؟كري؟كوري؟؟خري؟؟؟؟ نه...نمي خواد بهم بگيد،خودم مي دونم! با خدا نبايد اينجوري حرف زد!زشته، بهش بر مي خوره! ما رو سنگ مي كنه...خودم مي دونم هزارتا بدتر از آرزو تو اين دنيا هست،ولي از دست من چه كاري براي اونها بر مي آد؟من كه خدا نيستم! ولي مي تونستم حداقل به يكي از بنده هاش كمك كنم كه! چرا نذاشتي؟خدايا چرا نذاشتي..........................؟؟؟؟؟
مغزم داشت سوت مي كشيد،ديگه سپيده زده بود،صداي آواز پرنده ها مي گفت كه يه روز ديگه شروع شده...روزي كه قراره براي بعضيها پر از خوشي باشه و براي بعضيها پر از رنج و تالم....به كسي هم مربوط نيست كه چرا اينجوريه....همينه ديگه!شكايتي داري؟ سرتو بزن به ديوار! آره بزن! به همون خدا حتي آرزو هم اگه بفهمه ديگه براش مهم نيست....همه چيز بي اهميت شده....همه چيز بي هويت شده...من شدم يه روبات،تو شدي يه روبات،همه شديم روبات! مي ريم و مي يايم...مي ريم و مي يايم...يه سري مون امروز از حركت مي افتن يه سري مونم فردا...اوني هم كه اون بالاست ظاهرا به هيچيش نيست....خب تو باشي چيكار مي كني؟ د همينه همه فقط به فكر خودشونن،معلومه،وقتي كسي نيست به فكرت باشه خودت بايد فكر خودت باشي...فقط به فكر خودت....
آرزو،من كاري ندارم قوانين اين دنيا چيه،من نا اميد بشو نيستم،لازم باشه تا روز قيامت صبر مي كنم تا همه چيز درست بشه،بشه اونجوري كه ما دلمون مي خواد،بشه اونجوري كه لياقتشو داريم...خرافات و دعا و معا رو هم بذاريم كنار...بايد عمل كرد....بايد حق رو گرفت،بايد گرفت!! آرزو در آغوشم خواهي ماند....خواهي ماند... تا ابد.......................!؟
۱۳۸۳ تیر ۳۰, سهشنبه
دیشب خبر خوبی به دستم رسید...خبری که تکونم داد...استادم برای جشن تولد هشتاد سالگیش منو دعوت کرده! سر از پا نمی شناختم...برام غیر منتظره بود،شاید به این دلیل که از آخرین باری که این اتفاق افتاده سیزده سال گذشته ومن از اون روزخاطراتی در ذهنم مونده که شاید نمونه اش هرگزبرام تکرار نشه،لااقل تا الان که این جور بوده...چه جشنی بود!خاطره اش مثل نقشی که رو سنگ بندازن در خاطرم مونده،لحظه به لحظه اش...قرار نبود من به اون جشن دعوت بشم،بچه شیطونی بودم و استاد ازم راضی نبود،وساطت دوستان موجب شد به اونجا راه پیدا کنم و خدا رو شکر که اینطوری شد....چه لحظات شیرین و به یادماندنی رو اونجا سپری کردم...رویایی که هنوز هم در تب تکرار شدنش می سوزم اونجا برام محقق شد....رقص زیبای آرزو رو برای اولین و آخرین باراونجا دیدم...13 سال گذشته و من هنوز حرکت موزون دستای کوچیکشو،موهای قهوه ای آرایش کرده شو،لباس صورتی اپل دارشو و از همه مهم تر لبخند زیبای دندون نماشو یادمه...قشنگ یادمه...آرزو اگه هیشکی اون شب رو یادش نمونده باشه من یادمه....چقدر زود گذشت،انگار همین دیروز بود...دیشب که این خبر رو بهم دادن اولین چیزی که از خودم پرسیدم این بود:آیا آرزو هم دعوت خواهد شد؟ هنوز نمی دونم،استاد رو ندیدم تا ازش سوال کنم ولی خب فکر نمی کنم این کارو کرده باشه،آرزو مدتهاست که به استاد سر نزده و احتمالا از چشمش افتاده....خدا می دونه که من دیشب وقتی تو خیابونهای محلمون قدم می زدم اشک می ریختم و از خدا می خواستم کاری کنه که آرزو به این جشن دعوت بشه...این آخرین فرصتیه که من و اون بتونیم زیر یه سقف جمع بشیم و در کنار هم خاطره شیرینی رو مجددا تجربه کنیم،آخرین فرصت قبل از این که اون برای همیشه بره....خواهر کوچیکه آرزو که خیلی به خودش شبیهه همراه دوستانش قدم می زد،دوست داشتم بهش بگم برو به خواهرت بگو،بگو که به جشن استادمون بیاد....همه چیز رو به خدا واگذار کردم اونه که اگر بخواد حتما به خواسته دلم پاسخ می ده،همین جور که تا حالا داده...نا امید نیستم و تا روز موعود صبر می کنم....آیا شبی که دوباره بتونم در کنار آرزو باشم و برای آخرین بار خاطره خوبی رو ازش در ذهنم ذخیره کنم خواهد اومد؟ آیا رویای من که همانا دیدن رقصیدن و شاد بودن آرزوست محقق می شه؟فقط خدا می دونه،فقط و فقط خود خدا........................
اشتراک در:
پستها (Atom)